ִ ໋عرفان خیلی خطرناکه باید خانوادمو از خطر دور نگه دارم نباید
بهشون چیزی بگم و بزارم چیزی بفهمن𓍢
بهشون چیزی بگم و بزارم چیزی بفهمن𓍢
.・پسری با صورت گرد که مهربان و خجالتی به نظر می آمد و به طور قابل توجهی جوان بود احتمالا هجده یا نوزده ساله بود.𓂃𓏲
ྀིکلاین یک کالسکه دو چرخ دید که جلوی در حصار فلزی پارک شده و یک مرد آشنا کنارش ایستاده. «لئونارد؟» کلاین مشکوک به هم تیمی اشباح شلخته اش نگاه کرد. لئونارد پیراهن سفید شلوار سیاه و چکمه بدون دکمه پوشیده بود و کلاهش را در دستش بازی میداد که کلاین را در حال خروج از خانه دید و با لبخند پرسید: «به خاطر غافلگیری خوشحال شدی؟»
فقط غافلگیر شدم هیچ خوشحالی ای توش نبود... کلاین رفتار نامناسب لئونارد را نادیده گرفت و به چشم سبز شاعر تقلبی نگاه کرد. «چیزی شده؟»
لئونارد کلاهش را گذاشت و گفت کاپیتان ازت میخواد که با من و فرای کار کنی تو راه درباره اش حرف میزنیم بزن بریم.⋆.ೃ
❀˖°برای اولین بار لئونارد با ظاهری جدی سرش را برای تایید تکان داد و گفت «تعداد مرگهای دو هفته اخیر پنج برابر بیشتر از میزان عادیه وقتی مرکز فرماندهی پلیس تینگن این داده رو جدول کردن اونها سریع متوجه مشکل شدن و به ما و مجازات کنندگان الزامی و ذهن جمعی ماشین آلات دادنش با اینکه این مرگها تو تحقیقات اولیه به نظر عادی می اومدن کاپیتان باور داره که باید دوباره تحقیق کنیم. ممکنه به کمک فال یا جادوی آیینی نیاز داشته باشیم.» کلاین با روشن فکری گفت: «متوجه شدم.»
لئونارد بشکن زد و گفت «تو من و فرای به تیم هستیم. اون تو خیابان پایینی خیابان صلیب آهنی منتظر ماست سیکا رویال ونیل پیر هم تو یه تیم دیگه ان و دارن حوادث مشابه شهرک شمالی رو تحقیق میکنن کاپیتان تو شرکت امنیتی مونده تا به مسائل اورژانسی واکنش بده.»𓂃࣪˖