₊ ⊹آن شلاق طلایی در این لحظه هنوز بیرون بود و موران تا به خودش آمد بار دیگر در حصار تیان ون گرفتار شده بود.
دوباره همان حس خفگی و درد وحشتناک خورد شدن اعضای بدنش به سراغش آمده و احساس میکرد دل و روده و قلبش تبدیل به پوره شده اند. او از درد فریاد بلندی کشید و سپس تلاش کرد هر اندازه خشم در ذهنش دارد. را همزمان با فریادش بیرون بریزد "چو واننینگ فکر میکنی خیلی قوی و محکمی؟! ببین چجوری اونقدر میکنمت که بمیری "
دوباره همان حس خفگی و درد وحشتناک خورد شدن اعضای بدنش به سراغش آمده و احساس میکرد دل و روده و قلبش تبدیل به پوره شده اند. او از درد فریاد بلندی کشید و سپس تلاش کرد هر اندازه خشم در ذهنش دارد. را همزمان با فریادش بیرون بریزد "چو واننینگ فکر میکنی خیلی قوی و محکمی؟! ببین چجوری اونقدر میکنمت که بمیری "
😭5🍓1
فرقی نمیکنه چند بار این صحنه رو بخونم یا درموردش بشنوم همیشه مثل روز اول دوست دارم مورانو مثل سگ بزنم جای واننینگ بودم یه جوری میزدمش تا یکسال نتونه راه بره
😭6
—صورت "عروس" را توری قرمز پوشانده بود اما موران هر طور و از هر زاویه ای که نگاه میکرد نمیتوانست صورت زیبا اما یخ زده ی چو وانینگ را که حالا با نفرت و میل شدید به قتل به او خیره شده بود را ندیده بگیرد. موران که در ابتدا از شوک این قضیه فلج شده بود.
حالا چهره اش در حال تجربه ی انواع حس ها و حالتهای متفاوت بود بعد از اینکه این مراحل را رد کرد صورتش وارد حالت غریب و ناراحتی شد و در سکوت کامل به چو وانینگ که او هم کم از موران نداشت خیره شد.صورت چو وانینگ از عصبانیت خاکستری شده بود.
او هم به سختی جلوی خشم خود را گرفته بود. چشمهایش را بست انگار که اگر نبیند، گوش هایش هم کر میشوند و نمیشنوند. ارواحی که در آنجا حضور داشتند و مهمان بودند. زیر لبی خندیدند و آن دو را تشویق کردند و آرزوی خوشبختی کردند.ʚɞ
حالا چهره اش در حال تجربه ی انواع حس ها و حالتهای متفاوت بود بعد از اینکه این مراحل را رد کرد صورتش وارد حالت غریب و ناراحتی شد و در سکوت کامل به چو وانینگ که او هم کم از موران نداشت خیره شد.صورت چو وانینگ از عصبانیت خاکستری شده بود.
او هم به سختی جلوی خشم خود را گرفته بود. چشمهایش را بست انگار که اگر نبیند، گوش هایش هم کر میشوند و نمیشنوند. ارواحی که در آنجا حضور داشتند و مهمان بودند. زیر لبی خندیدند و آن دو را تشویق کردند و آرزوی خوشبختی کردند.ʚɞ
🍓2💘2💋1🦄1
—درست همان موقع که نزدیک بود شکاف عمیقی توی جمجه اش توسط آن پنجهها بوجود بیاید چو وانینگ به سرعت روی او خم شد و او در آغوش کشید و با بدن خودش او را محافظت کرد آن پنجهها در شانه ی چو وانینگ فرود آمدند و تا مغز استخوان پیش رفتند!
چو وانینگ ناله خفیفی کرد اما هر طور که بود جلوی فریاد کشیدن را گرفت پنجه های الهه درون بدن چو وانینگ فرو رفته بود و گوشت او را پاره میکرد در چنین موقعیتی با وجود اینکه خون از دست و شانه ی چو وانینگ جاری شده بود. او هیچ تلاش میکرد هیچ صدایی از حنجره اش بیرون نیاید موران نمیتوانست از آن زاویه ای که به سینه ی شیزون چسبیده بود زخم و جراحت چو وانینگ را ببیند اما به وضوح لرزش تن او را احساس میکرد.
چو وانینگ از درد به خود میلرزید و تکان میخورد اما هنوز ساکت بود لبهایش را دندان گرفته بود و از شاگردش که در آغوشش بود محافظت میکرد.
بوی خون درون تابوت پیچیده بود و حالت خفگی بوجود می آورد موران سرش را بلند کرد تا مژه های افتاده ی چووانینگ را ببیند و زیر آنها در آن چشمان لجباز قطرات اشک به چشم میخوردند. چشمهای چو وانینگ از درد دو دو میزد اما همچنان نگاه تند و تیز و خشن خود را حفظ کرده بود. ࣪˖ ִ
چو وانینگ ناله خفیفی کرد اما هر طور که بود جلوی فریاد کشیدن را گرفت پنجه های الهه درون بدن چو وانینگ فرو رفته بود و گوشت او را پاره میکرد در چنین موقعیتی با وجود اینکه خون از دست و شانه ی چو وانینگ جاری شده بود. او هیچ تلاش میکرد هیچ صدایی از حنجره اش بیرون نیاید موران نمیتوانست از آن زاویه ای که به سینه ی شیزون چسبیده بود زخم و جراحت چو وانینگ را ببیند اما به وضوح لرزش تن او را احساس میکرد.
چو وانینگ از درد به خود میلرزید و تکان میخورد اما هنوز ساکت بود لبهایش را دندان گرفته بود و از شاگردش که در آغوشش بود محافظت میکرد.
بوی خون درون تابوت پیچیده بود و حالت خفگی بوجود می آورد موران سرش را بلند کرد تا مژه های افتاده ی چووانینگ را ببیند و زیر آنها در آن چشمان لجباز قطرات اشک به چشم میخوردند. چشمهای چو وانینگ از درد دو دو میزد اما همچنان نگاه تند و تیز و خشن خود را حفظ کرده بود. ࣪˖ ִ
🍓2💘2😭1🦄1
ﻬ꜆ازت متنفرم چو واننینگ واقعا از ته قلبم ازت متنفرم
اما الان تو تنها کسی هستی که دارم.𓂃࣪
اما الان تو تنها کسی هستی که دارم.𓂃࣪
😭6
تمام این سالها همه به او احترام گذاشته بودند ازش ترسیده بودند هیچ کس هیچ موقع جرات نکرده بود که شانه به شانه ی او راه برود و کنارش باشد هیچ کس خودش را درگیر این نکرده بود که بداند حال جسمی و یا روحی چو وانینگ چگونه است. او دیگر به این چیزها عادت کرده بود.
پوهنگ آسمان شب بیدوی نامیرا منفور از دید همه از سر تا نوک پا کسی که مریض بودنش زنده و مرده بودنش و یا رنج کشیدنش برا هیچ کس مهم نبود.... به نظر میرسید که از بدو تولد او به کمک دیگران احتیاجی نداشته به کسی نیاز نداشته که به او تکیه کند و کسی را همراه خودش نمیخواسته پس دلیلی برایش وجود نداشت که دردش را به زبان بیاورد.
چه برسد به اینکه بخواهد فریاد هم بکشد او مثل همیشه که زخمی میشد تنها لازم بود به جای خلوتی برود گوشتهای اضافی را بچیند خون را بند بیاورد. بخیه بزند و کمی مرهم رویش بگذارد اینکه کسی به او اهمیت نمیداد اصلا مهم نبود تا همینجا هم خودش به تنهایی پیش رفته بود. تمام این سالها مشکلی برایش پیش نیامده بود او میتوانست از خودش محافظت کند.
هر چه باشد او هم انسان بود مرد آهنی که نبود....
پوهنگ آسمان شب بیدوی نامیرا منفور از دید همه از سر تا نوک پا کسی که مریض بودنش زنده و مرده بودنش و یا رنج کشیدنش برا هیچ کس مهم نبود.... به نظر میرسید که از بدو تولد او به کمک دیگران احتیاجی نداشته به کسی نیاز نداشته که به او تکیه کند و کسی را همراه خودش نمیخواسته پس دلیلی برایش وجود نداشت که دردش را به زبان بیاورد.
چه برسد به اینکه بخواهد فریاد هم بکشد او مثل همیشه که زخمی میشد تنها لازم بود به جای خلوتی برود گوشتهای اضافی را بچیند خون را بند بیاورد. بخیه بزند و کمی مرهم رویش بگذارد اینکه کسی به او اهمیت نمیداد اصلا مهم نبود تا همینجا هم خودش به تنهایی پیش رفته بود. تمام این سالها مشکلی برایش پیش نیامده بود او میتوانست از خودش محافظت کند.
هر چه باشد او هم انسان بود مرد آهنی که نبود....
😭4🍓2
❀˖°او بلاخره نگاهش را از روی پنجه ی آهنی برداشت و به بالا نگاه کرد. آن موقع بود که آن صورت را دید. نور خورشید به او تابیده بود و او را نورانی کرده بود. پسر جوان خوش قیافه ای با مویی به سیاهی شب به او نگاه میکرد. گوشه لبهای پسرک به لبخند کمرنگ و بیحالی کشیده شده بود و یک جفت چال گونه هایش را مزین کرده بودند کمی بوی سوختگی به همراه انرژی حاکی از معصومیت. با چشمهایی ترکیبی از بنفش و مشکی تیره به او نگاه میکرد. چشمهای پسر جوان به آرامی گشاد شدند... «عه...»
چو وانینگ: "......"
پسرک خنده ای کرد و گفت: "شیانجون شیانجون من خیلی وقته اینجا وایسادم دارم شمارو نگاه میکنم چرا بهم توجه نمیکنی؟"
همین که خواست دهانش را باز کند ناگهان پسرک دستش را در هوا گرفت.
چو وانینگ زبانش بند آمده بود. در تمام زندگی اش هیچ کس جرات نکرده بود که همینطور و بی هوا به او دست بزند. چو وانینگ هنوز بی حرکت ایستاده بود تا اینکه پسرجوان گفت "چی تو دستته؟ خیلی قشنگه درست کردن این چیزا رو هم یاد میدی؟ همه خودشون رو معرفی کردن به جز تو توی ارشدا چه درجه ای داری؟ سرت خوبه؟ نکنه سرت درد میکنه؟ الان یکم رفتی عقب سرت مگه نخورد به اون سرت خوبه؟"
چو وانینگ: "......"
پسرک خنده ای کرد و گفت: "شیانجون شیانجون من خیلی وقته اینجا وایسادم دارم شمارو نگاه میکنم چرا بهم توجه نمیکنی؟"
همین که خواست دهانش را باز کند ناگهان پسرک دستش را در هوا گرفت.
چو وانینگ زبانش بند آمده بود. در تمام زندگی اش هیچ کس جرات نکرده بود که همینطور و بی هوا به او دست بزند. چو وانینگ هنوز بی حرکت ایستاده بود تا اینکه پسرجوان گفت "چی تو دستته؟ خیلی قشنگه درست کردن این چیزا رو هم یاد میدی؟ همه خودشون رو معرفی کردن به جز تو توی ارشدا چه درجه ای داری؟ سرت خوبه؟ نکنه سرت درد میکنه؟ الان یکم رفتی عقب سرت مگه نخورد به اون سرت خوبه؟"
🍓2💘2💋1🦄1