سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
77 subscribers
3.81K photos
283 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
—درست همان موقع که نزدیک بود شکاف عمیقی توی جمجه اش توسط آن پنجه‌ها بوجود بیاید چو وانینگ به سرعت روی او خم شد و او در آغوش کشید و با بدن خودش او را محافظت کرد آن پنجه‌ها در شانه ی چو وانینگ فرود آمدند و تا مغز استخوان پیش رفتند!

چو وانینگ ناله خفیفی کرد اما هر طور که بود جلوی فریاد کشیدن را گرفت پنجه های الهه درون بدن چو وانینگ فرو رفته بود و گوشت او را پاره میکرد در چنین موقعیتی با وجود اینکه خون از دست و شانه ی چو وانینگ جاری شده بود. او هیچ تلاش میکرد هیچ صدایی از حنجره اش بیرون نیاید موران نمیتوانست از آن زاویه ای که به سینه ی شیزون چسبیده بود زخم و جراحت چو وانینگ را ببیند اما به وضوح لرزش تن او را احساس میکرد.

چو وانینگ از درد به خود میلرزید و تکان میخورد اما هنوز ساکت بود لبهایش را دندان گرفته بود و از شاگردش که در آغوشش بود محافظت میکرد.

بوی خون درون تابوت پیچیده بود و حالت خفگی بوجود می آورد موران سرش را بلند کرد تا مژه های افتاده ی چووانینگ را ببیند و زیر آنها در آن چشمان لجباز قطرات اشک به چشم میخوردند. چشمهای چو وانینگ از درد دو دو میزد اما همچنان نگاه تند و تیز و خشن خود را حفظ کرده بود. ࣪˖ ִ
🍓2💘2😭1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﻬ꜆ازت متنفرم چو واننینگ واقعا از ته قلبم ازت متنفرم
اما الان تو تنها کسی هستی که دارم.
𓂃࣪
😭6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تمام این سالها همه به او احترام گذاشته بودند ازش ترسیده بودند هیچ کس هیچ موقع جرات نکرده بود که شانه به شانه ی او راه برود و کنارش باشد هیچ کس خودش را درگیر این نکرده بود که بداند حال جسمی و یا روحی چو وانینگ چگونه است. او دیگر به این چیزها عادت کرده بود.

پوهنگ آسمان شب بیدوی نامیرا منفور از دید همه از سر تا نوک پا کسی که مریض بودنش زنده و مرده بودنش و یا رنج کشیدنش برا هیچ کس مهم نبود.... به نظر میرسید که از بدو تولد او به کمک دیگران احتیاجی نداشته به کسی نیاز نداشته که به او تکیه کند و کسی را همراه خودش نمیخواسته پس دلیلی برایش وجود نداشت که دردش را به زبان بیاورد.

چه برسد به اینکه بخواهد فریاد هم بکشد او مثل همیشه که زخمی میشد تنها لازم بود به جای خلوتی برود گوشتهای اضافی را بچیند خون را بند بیاورد. بخیه بزند و کمی مرهم رویش بگذارد اینکه کسی به او اهمیت نمیداد اصلا مهم نبود تا همینجا هم خودش به تنهایی پیش رفته بود. تمام این سالها مشکلی برایش پیش نیامده بود او میتوانست از خودش محافظت کند.

هر چه باشد او هم انسان بود مرد آهنی که نبود....
😭4🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❀˖°او بلاخره نگاهش را از روی پنجه ی آهنی برداشت و به بالا نگاه کرد. آن موقع بود که آن صورت را دید. نور خورشید به او تابیده بود و او را نورانی کرده بود. پسر جوان خوش قیافه ای با مویی به سیاهی شب به او نگاه میکرد. گوشه لبهای پسرک به لبخند کمرنگ و بیحالی کشیده شده بود و یک جفت چال گونه هایش را مزین کرده بودند کمی بوی سوختگی به همراه انرژی حاکی از معصومیت. با چشم‌هایی ترکیبی از بنفش و مشکی تیره به او نگاه می‌کرد. چشم‌های پسر جوان به آرامی گشاد شدند... «عه...»

چو وانینگ: "......"
پسرک خنده ای کرد و گفت: "شیانجون شیانجون من خیلی وقته اینجا وایسادم دارم شمارو نگاه میکنم چرا بهم توجه نمیکنی؟"
همین که خواست دهانش را باز کند ناگهان پسرک دستش را در هوا گرفت.

چو وانینگ زبانش بند آمده بود. در تمام زندگی اش هیچ کس جرات نکرده بود که همینطور و بی هوا به او دست بزند. چو وانینگ هنوز بی حرکت ایستاده بود تا اینکه پسرجوان گفت "چی تو دستته؟ خیلی قشنگه درست کردن این چیزا رو هم یاد میدی؟ همه خودشون رو معرفی کردن به جز تو توی ارشدا چه درجه ای داری؟ سرت خوبه؟ نکنه سرت درد میکنه؟ الان یکم رفتی عقب سرت مگه نخورد به اون سرت خوبه؟"
🍓2💘2💋1🦄1
₊ ⊹چوواننینگ در حینی که عصبانی بود نور درخشانی در کف دستش شروع به پدیدار شدن کرد. اما موران آن یکی دستش را هم گرفت. حالا هر دو دستش در دست پسرجوان بود موران روحش هم خبر نداشت که درچه موقعیت خطرناکی است نزدیک چوواننینگ ایستاده بود، دستهایش را گرفته بود و در چشمانش زل زده بود و لبخند زنان میگفت: "من مورانم هیچکس رو اینجا نمیشناسم ولی اگه بخوام از روی ظاهر بگم تورو از همه بیشتر دوست دارم میشه شیزون من باشی؟"

چوواننینگ فکر میکرد او هر کسی را ممکن است انتخاب کند الا خودش اما حالا موران رو به روی او ایستاده بود و از تمام چهره اش شیفتگی و علاقه میبارید هیچ ایده ای نداشت که باید چه برخوردی داشته باشد. چو وانینگ تنها بلد بود ،نفرت احترام و ترس را مدیریت کند نمیدانست با کسی که اینگونه به او علاقه نشان میدهد چگونه برخورد کند. او درخواست موران را رد کرد موران سرجایش بی حرکت ایستاد و شوکه شد آن چشمان درشت زیر مژه های بلند ناگهان دلسرد شدند اما از مصمم بودن آنها چیزی کم نشد.

سرش را پایین انداخت و مدتی در سکوت فکر کرد و ساکت ماند، سپس با لجبازی و صدایی نازک گفت "خب به هر حال من تورو انتخاب کردم و تو هم باید شیزون من باشی!
💘2❤‍🔥1🍓1💋1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موران فکر میکرد یا خودش دیوانه شده و یا چو واننینگ چرا که در چهره ی چو وانینگ حالاتی از افسوس هم دیده میشد. چو وانینگ که لبه ی دیوار مرگ ایستاده بود کسی که موران بلاخره شکستش داده بود داشت برای موران افسوس میخورد مورانی که بالای جهان ایستاده بود چو واننینگ چطور جرات میکرد.

فک چو واننینگ را محکم در دست گرفت با لبخندی پلید گفت: شیزون امروز برای این شاگرد روز خیلی خوبیه چرا تو خوشحال نیستی؟ چرا توی این جشن شرکت نمیکنی؟"

چو واننینگ نه بی تفاوت بود و نه حالتی تهاجمی داشت. حالت چهره اش به سردی یخ بود "تو شاگرد من نیستی."

"شیزون من شاگردت نیستم؟ پس کی به من تهذیب گری یاد داد؟ کی به من مهارتهای رزمی رو آموزش داد؟ کی به من سردی و بی رحمی رو یاد داد؟ از اینکه شاگردی مثل من داشتی خجالت میکشی؟ میخوام ازت بپرسم ذاتا بی مصرف و غیر قابل بهتر شدن یعنی چی؟ تو منو به عنوان شاگردت قبول نداشتی اما من به زمانی واقعا تو رو معلم خودم میدونستم بهت احترام میذاشتم تحسینت میکردم! چرا با من اینطوری رفتار میکردی؟ چرا هیچ وقت حتی یک کلمه از من تعریف نکردی؟ چرا حتی با وجود اینکه خیلی تلاش میکردم تحسین یا تایید از تو نمیگرفتم؟"
🍓2💘2😭1🦄1
—موران لبخند زد: "حالا چطور؟ قبل از اینکه بمیری بذار دوباره ازت سوال بپرسم توی این دنیا کی حقیره و کی قابل احترام کی الان زیر اون یکیه؟ کی برنده شده؟ کی بازنده؟"
—مژه های چو واننینگ روی هم افتاده بودند انگار که هنوز درگیر اعترافات چند لحظه ی پیش موران بود موران دوباره محکم فک چو واننینگ را گرفت و سر او را بالا آورد موران یخ زد اولین باری بود که پشیمانی را در صورت چو واننینگ میدید آن حالت آنقدر برای موران نا آشنا بود که سریع صورت چو واننینگ را رها کردف انگار که دستش سوخته باشد.
—صورت چو واننینگ از درد بود انگار که داشت دردی که در استخوان هایش نفوذ کرده بود را تحمل میکرد دردی اعضایش را تکه و پاره میکرد. صدایش بی جان بود. انگار که کلمات روی باد سوار بودند و تنها موران آنها را شنید....
🍓2💘2😭1🦄1