تمام این سالها همه به او احترام گذاشته بودند ازش ترسیده بودند هیچ کس هیچ موقع جرات نکرده بود که شانه به شانه ی او راه برود و کنارش باشد هیچ کس خودش را درگیر این نکرده بود که بداند حال جسمی و یا روحی چو وانینگ چگونه است. او دیگر به این چیزها عادت کرده بود.
پوهنگ آسمان شب بیدوی نامیرا منفور از دید همه از سر تا نوک پا کسی که مریض بودنش زنده و مرده بودنش و یا رنج کشیدنش برا هیچ کس مهم نبود.... به نظر میرسید که از بدو تولد او به کمک دیگران احتیاجی نداشته به کسی نیاز نداشته که به او تکیه کند و کسی را همراه خودش نمیخواسته پس دلیلی برایش وجود نداشت که دردش را به زبان بیاورد.
چه برسد به اینکه بخواهد فریاد هم بکشد او مثل همیشه که زخمی میشد تنها لازم بود به جای خلوتی برود گوشتهای اضافی را بچیند خون را بند بیاورد. بخیه بزند و کمی مرهم رویش بگذارد اینکه کسی به او اهمیت نمیداد اصلا مهم نبود تا همینجا هم خودش به تنهایی پیش رفته بود. تمام این سالها مشکلی برایش پیش نیامده بود او میتوانست از خودش محافظت کند.
هر چه باشد او هم انسان بود مرد آهنی که نبود....
پوهنگ آسمان شب بیدوی نامیرا منفور از دید همه از سر تا نوک پا کسی که مریض بودنش زنده و مرده بودنش و یا رنج کشیدنش برا هیچ کس مهم نبود.... به نظر میرسید که از بدو تولد او به کمک دیگران احتیاجی نداشته به کسی نیاز نداشته که به او تکیه کند و کسی را همراه خودش نمیخواسته پس دلیلی برایش وجود نداشت که دردش را به زبان بیاورد.
چه برسد به اینکه بخواهد فریاد هم بکشد او مثل همیشه که زخمی میشد تنها لازم بود به جای خلوتی برود گوشتهای اضافی را بچیند خون را بند بیاورد. بخیه بزند و کمی مرهم رویش بگذارد اینکه کسی به او اهمیت نمیداد اصلا مهم نبود تا همینجا هم خودش به تنهایی پیش رفته بود. تمام این سالها مشکلی برایش پیش نیامده بود او میتوانست از خودش محافظت کند.
هر چه باشد او هم انسان بود مرد آهنی که نبود....
😭4🍓2
❀˖°او بلاخره نگاهش را از روی پنجه ی آهنی برداشت و به بالا نگاه کرد. آن موقع بود که آن صورت را دید. نور خورشید به او تابیده بود و او را نورانی کرده بود. پسر جوان خوش قیافه ای با مویی به سیاهی شب به او نگاه میکرد. گوشه لبهای پسرک به لبخند کمرنگ و بیحالی کشیده شده بود و یک جفت چال گونه هایش را مزین کرده بودند کمی بوی سوختگی به همراه انرژی حاکی از معصومیت. با چشمهایی ترکیبی از بنفش و مشکی تیره به او نگاه میکرد. چشمهای پسر جوان به آرامی گشاد شدند... «عه...»
چو وانینگ: "......"
پسرک خنده ای کرد و گفت: "شیانجون شیانجون من خیلی وقته اینجا وایسادم دارم شمارو نگاه میکنم چرا بهم توجه نمیکنی؟"
همین که خواست دهانش را باز کند ناگهان پسرک دستش را در هوا گرفت.
چو وانینگ زبانش بند آمده بود. در تمام زندگی اش هیچ کس جرات نکرده بود که همینطور و بی هوا به او دست بزند. چو وانینگ هنوز بی حرکت ایستاده بود تا اینکه پسرجوان گفت "چی تو دستته؟ خیلی قشنگه درست کردن این چیزا رو هم یاد میدی؟ همه خودشون رو معرفی کردن به جز تو توی ارشدا چه درجه ای داری؟ سرت خوبه؟ نکنه سرت درد میکنه؟ الان یکم رفتی عقب سرت مگه نخورد به اون سرت خوبه؟"
چو وانینگ: "......"
پسرک خنده ای کرد و گفت: "شیانجون شیانجون من خیلی وقته اینجا وایسادم دارم شمارو نگاه میکنم چرا بهم توجه نمیکنی؟"
همین که خواست دهانش را باز کند ناگهان پسرک دستش را در هوا گرفت.
چو وانینگ زبانش بند آمده بود. در تمام زندگی اش هیچ کس جرات نکرده بود که همینطور و بی هوا به او دست بزند. چو وانینگ هنوز بی حرکت ایستاده بود تا اینکه پسرجوان گفت "چی تو دستته؟ خیلی قشنگه درست کردن این چیزا رو هم یاد میدی؟ همه خودشون رو معرفی کردن به جز تو توی ارشدا چه درجه ای داری؟ سرت خوبه؟ نکنه سرت درد میکنه؟ الان یکم رفتی عقب سرت مگه نخورد به اون سرت خوبه؟"
🍓2💘2💋1🦄1
₊ ⊹چوواننینگ در حینی که عصبانی بود نور درخشانی در کف دستش شروع به پدیدار شدن کرد. اما موران آن یکی دستش را هم گرفت. حالا هر دو دستش در دست پسرجوان بود موران روحش هم خبر نداشت که درچه موقعیت خطرناکی است نزدیک چوواننینگ ایستاده بود، دستهایش را گرفته بود و در چشمانش زل زده بود و لبخند زنان میگفت: "من مورانم هیچکس رو اینجا نمیشناسم ولی اگه بخوام از روی ظاهر بگم تورو از همه بیشتر دوست دارم میشه شیزون من باشی؟"
چوواننینگ فکر میکرد او هر کسی را ممکن است انتخاب کند الا خودش اما حالا موران رو به روی او ایستاده بود و از تمام چهره اش شیفتگی و علاقه میبارید هیچ ایده ای نداشت که باید چه برخوردی داشته باشد. چو وانینگ تنها بلد بود ،نفرت احترام و ترس را مدیریت کند نمیدانست با کسی که اینگونه به او علاقه نشان میدهد چگونه برخورد کند. او درخواست موران را رد کرد موران سرجایش بی حرکت ایستاد و شوکه شد آن چشمان درشت زیر مژه های بلند ناگهان دلسرد شدند اما از مصمم بودن آنها چیزی کم نشد.
سرش را پایین انداخت و مدتی در سکوت فکر کرد و ساکت ماند، سپس با لجبازی و صدایی نازک گفت "خب به هر حال من تورو انتخاب کردم و تو هم باید شیزون من باشی!
چوواننینگ فکر میکرد او هر کسی را ممکن است انتخاب کند الا خودش اما حالا موران رو به روی او ایستاده بود و از تمام چهره اش شیفتگی و علاقه میبارید هیچ ایده ای نداشت که باید چه برخوردی داشته باشد. چو وانینگ تنها بلد بود ،نفرت احترام و ترس را مدیریت کند نمیدانست با کسی که اینگونه به او علاقه نشان میدهد چگونه برخورد کند. او درخواست موران را رد کرد موران سرجایش بی حرکت ایستاد و شوکه شد آن چشمان درشت زیر مژه های بلند ناگهان دلسرد شدند اما از مصمم بودن آنها چیزی کم نشد.
سرش را پایین انداخت و مدتی در سکوت فکر کرد و ساکت ماند، سپس با لجبازی و صدایی نازک گفت "خب به هر حال من تورو انتخاب کردم و تو هم باید شیزون من باشی!
💘2❤🔥1🍓1💋1🦄1
—موران فکر میکرد یا خودش دیوانه شده و یا چو واننینگ چرا که در چهره ی چو وانینگ حالاتی از افسوس هم دیده میشد. چو وانینگ که لبه ی دیوار مرگ ایستاده بود کسی که موران بلاخره شکستش داده بود داشت برای موران افسوس میخورد مورانی که بالای جهان ایستاده بود چو واننینگ چطور جرات میکرد.
فک چو واننینگ را محکم در دست گرفت با لبخندی پلید گفت: شیزون امروز برای این شاگرد روز خیلی خوبیه چرا تو خوشحال نیستی؟ چرا توی این جشن شرکت نمیکنی؟"
چو واننینگ نه بی تفاوت بود و نه حالتی تهاجمی داشت. حالت چهره اش به سردی یخ بود "تو شاگرد من نیستی."
"شیزون من شاگردت نیستم؟ پس کی به من تهذیب گری یاد داد؟ کی به من مهارتهای رزمی رو آموزش داد؟ کی به من سردی و بی رحمی رو یاد داد؟ از اینکه شاگردی مثل من داشتی خجالت میکشی؟ میخوام ازت بپرسم ذاتا بی مصرف و غیر قابل بهتر شدن یعنی چی؟ تو منو به عنوان شاگردت قبول نداشتی اما من به زمانی واقعا تو رو معلم خودم میدونستم بهت احترام میذاشتم تحسینت میکردم! چرا با من اینطوری رفتار میکردی؟ چرا هیچ وقت حتی یک کلمه از من تعریف نکردی؟ چرا حتی با وجود اینکه خیلی تلاش میکردم تحسین یا تایید از تو نمیگرفتم؟"
فک چو واننینگ را محکم در دست گرفت با لبخندی پلید گفت: شیزون امروز برای این شاگرد روز خیلی خوبیه چرا تو خوشحال نیستی؟ چرا توی این جشن شرکت نمیکنی؟"
چو واننینگ نه بی تفاوت بود و نه حالتی تهاجمی داشت. حالت چهره اش به سردی یخ بود "تو شاگرد من نیستی."
"شیزون من شاگردت نیستم؟ پس کی به من تهذیب گری یاد داد؟ کی به من مهارتهای رزمی رو آموزش داد؟ کی به من سردی و بی رحمی رو یاد داد؟ از اینکه شاگردی مثل من داشتی خجالت میکشی؟ میخوام ازت بپرسم ذاتا بی مصرف و غیر قابل بهتر شدن یعنی چی؟ تو منو به عنوان شاگردت قبول نداشتی اما من به زمانی واقعا تو رو معلم خودم میدونستم بهت احترام میذاشتم تحسینت میکردم! چرا با من اینطوری رفتار میکردی؟ چرا هیچ وقت حتی یک کلمه از من تعریف نکردی؟ چرا حتی با وجود اینکه خیلی تلاش میکردم تحسین یا تایید از تو نمیگرفتم؟"
🍓2💘2😭1🦄1
—موران لبخند زد: "حالا چطور؟ قبل از اینکه بمیری بذار دوباره ازت سوال بپرسم توی این دنیا کی حقیره و کی قابل احترام کی الان زیر اون یکیه؟ کی برنده شده؟ کی بازنده؟"
—مژه های چو واننینگ روی هم افتاده بودند انگار که هنوز درگیر اعترافات چند لحظه ی پیش موران بود موران دوباره محکم فک چو واننینگ را گرفت و سر او را بالا آورد موران یخ زد اولین باری بود که پشیمانی را در صورت چو واننینگ میدید آن حالت آنقدر برای موران نا آشنا بود که سریع صورت چو واننینگ را رها کردف انگار که دستش سوخته باشد.
—صورت چو واننینگ از درد بود انگار که داشت دردی که در استخوان هایش نفوذ کرده بود را تحمل میکرد دردی اعضایش را تکه و پاره میکرد. صدایش بی جان بود. انگار که کلمات روی باد سوار بودند و تنها موران آنها را شنید....
🍓2💘2😭1🦄1
موران نظرش را عوض کرد دیگر نمیخواست چو واننینگ بمیرد.
او از چو واننینگ متنفر بود میخواست چو واننینگ زنده بماند....زنده......
او از چو واننینگ متنفر بود میخواست چو واننینگ زنده بماند....زنده......
😭6
برای اینکه از کسی متنفر باشی باید آن شخص زنده باشد اگر او بمیرد دلیلی وجود نخواهد داشت که نفرتش را نگه داری موران با خود چه فکری میکرد میخواست چو واننینگ را با دستان خودش بکشد؟ اگر چو واننینگ میمرد موران دیگر چه چیزی برایش در این دنیا باقی میماند؟
😭6