سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
77 subscribers
3.81K photos
283 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به این صورت بود که موران با آن صحنه رو به رو شد.... چو واننینگ در حال حمام کردن در برکه ی لوتوس بود مشکلی نداشت اگر جناب یوهنگ در برکه به تنهایی حمام میکرد اما در آنجا در برکه ای که متعلق به جناب پاک و با عفت پوهنگ بود سایه دو نفر دیگر هم دیده میشد....شوک عصبانیت حسادت و ناراحتی مانند ترقه های آتش بازی در سرش یکی یکی منفجر میشدند لبهایش را تکان داد اما هیچ صدا و کلمه ای از آنها خارج نشد. او حتی نمیدانست برای چه چیزی این چنین خشمگین شده تنها یک فکر بود که در سرش میچرخید "کی جرات کرده به کسی که کاملا متعلق به این ارجمنده حتی دست بزنه؟ چو واننینگ ای آدم دو رو!!! چطور جرات کردی.... چطور!!"

موران فراموش کرده بود که چو واننینگ در این زمان هیچ رابطه ی صمیمی با او ندارد. در آن لحظه هیچ منطقی در وجودش نمانده بود. در زندگی قبلیش اش ده سال با او تمام مدت وقت گذرانده بود در شرایط عادی میتوانست کمی منطقی فکر کند و کنترل را به دست بگیرد.اما در این شرایط که ذهنش پر از آشفتگی بود به صورت نا خود آگاه فکر میکرد که چو واننینگ متعلق به اوست.
🍓2💘2😭1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
˖ذهن مو ران هنوز به هم ریخته بود وقتی دید که چو وانینگ هنوز سرجایش نشسته و برای صبحانه درست کردن ،نرفته خیلی پافشاری نکرد به جایش لبخند شل و ولی زد و جلو رفت صورت چو وانینگ را با دست کمی جلو آورد و بوسه ای آرام روی لبهای او گذاشت...!!!

گفت: "اگه دوست نداری بری عیب نداره..... این ارجمند به خواب خیلی بد دیده..... توی خواب ..... ولش کن....." آهی کشید و چو وانینگ را که خشکش زده بود را در آغوش کشید و چانه اش را روی سر او گذاشت و زیر لب گفت: « چو وانینگ بذار یکم دیگه بغلت کنم.... باشه؟»چو وانینگ آنقدر از آن بوسه شوکه شده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه از حرفهای موران را هم درک کند حرفهای موران مانند زمزمه ای از دور دست به نظر میرسید. احساس میکرد که بارانی سنگین روی سرش در حال بارش است.

موران از طرف دیگر چند کلمه دیگر زیر لب گفت و دوباره خوابش برد.ೀ
🍓2💘2😭1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
₊ ⊹موران پنهانی نگاهی مخفیانه به چو واننینگ انداخت سپس وقتی فهمید هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد آن نفس عمیقی که در سینه نگهداشته بود را رها کرد. صدای ترق و تروق و آتش بازی هنوز آن بیرون ادامه داشت. آن دو مدتی ساکت بهم خیره شدند.

چو واننینگ گفت: "میخوای بری آتیش بازی رو ببینی؟!"

موران گفت: «شی می کجاست؟»
😭6
سیمپر ∞ Whore
موران گفت: «شی می کجاست؟»
وای موران امیدوارم بترکی پدسگگگ یه الهه کنارته بعد سراغ اون چندش حالت تهوعو میگیرینیقنقننجب
🤝6
صد درصد که رتبه اول تاپ های رو مخ مال هه‌یوئه ولی دومیش قطعا موران ۱.۰ ئه
🤝6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تاشیان جون شخصیتی با ابهت و با شکوه داشت اما تنها خودش حقیقت را میدانست. او چیزی نبود جز یک ولگرد سرگردان فرد سرگردانی که همیشه دنبال جایی بود تا در آن پنهان شود و آن را خانه بنامد ولی پانزده سال جستجو کرد و نتوانست آن را پیدا کند.
🍓2💘2💔1🦄1
عشق و نفرتش هم به شکل خنده داری ساده بودند.
اگر کسی او را میزد از آن شخص متنفر میشد.
اگر کسی یک کاسه سوپ به او میداد پس عاشقش میشد.
او فقط کمی نادان و ساده بود.
🍓2💘2💔1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین باری که شاگردش شد اولین باری که کسی را نوازش میکرد اولین باری که به کسی گل میداد اولین باری که در ناامیدی غرق شد ، اولین باری که قلبش به هیجان آمد...بله اولین باری که قلبش به هیجان آمد...وقتی به قله سیشنگ آمده بود اولین کسی که او شیفته اش شد شی می نبود بلکه جو وانینگ بود.

آن روز زیر درخت هایتانگ مرد جوان زیبایی در حالیکه ردای سفیدی به تن داشت و متمرکز به نظر میرسید را دید موران در یک نگاه تصمیم گرفت که میخواهد او شیزونش باشد نه هیچ کس دیگری...ولی کی همه چیز عوض شد؟ از کی کسی که موران به او اهمیت میداد شی می شد و آن کسی که از او نفرت پیدا کرد شیزون..؟

در چند ماه گذشته بارها به آن فکر کرده بود احتمالا همه چیز با یک سوتفاهم آغاز شد و آن اولین باری بود که چوواننینگ با شلاقش او را مجازات کرد. پسرک پانزده ساله تلو تلو خوران به اتاق خوابش برگشت، سیاه و کبود شده درون تختخواب خود پیچید با چشمانی سرخ و اشکبار.
🍓2💘2💔1🦄1
. ݁ چو وانینگ برای لحظاتی ساکت ماند بعد بالاخره گفت: "من مسخره ات نکردم من فکر میکنم تو خیلی عالی هستی."

چو وانینگ در گذشته هرگز نمیتوانست چنین چیزی را بر زبان بیاورد. هر چند حالا که بدنش کوچکتر شده بود بنظر میرسید شخصیتش هم مهربان تر و لطیف تر بود انگار در زیر ردایی از تاریکی پنهان بود و حالا میتوانست ماسک سفت و سختش را بردارد.

موران نیز که فکر میکرد دو دوره زندگی متفاوت داشته و این اولین باری بود که کسی او را ستایش میکرد و میگفت : "تو عالی هستی" هر چند کسی که ستایشش کرد یک کودک بود اما او هنوز هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد. چو واننینگ حرفهایش را دوباره تکرار کرد "دوستش دارم..قبلا هیچ وقت کسی اینطوری ازم مراقبت نکرده" چشمانش را بلند کرده و نگاهی به موران انداخت دوباره با صمیمیت گفت: "ممنونم برادر ارشد."

موران انتظار نداشت چنین چیزی بگوید و در جا خشکش زد. او ذاتا آدم مهربانی نبود و اساسا خیلی بچه ها را دوست نداشت هر چند پس از شنیدن چیزی که شیدی گفت احساس عجیبی داشت موران دستش را تکان داد تا به چو وانینگ بگوید نیازی نیست از او تشکر کند بعد پرسید: "قبلا هیچ وقت کسی برات صبحانه نیاورده!؟"⋆
🍓2💘2💔1🦄1