به این صورت بود که موران با آن صحنه رو به رو شد.... چو واننینگ در حال حمام کردن در برکه ی لوتوس بود مشکلی نداشت اگر جناب یوهنگ در برکه به تنهایی حمام میکرد اما در آنجا در برکه ای که متعلق به جناب پاک و با عفت پوهنگ بود سایه دو نفر دیگر هم دیده میشد....شوک عصبانیت حسادت و ناراحتی مانند ترقه های آتش بازی در سرش یکی یکی منفجر میشدند لبهایش را تکان داد اما هیچ صدا و کلمه ای از آنها خارج نشد. او حتی نمیدانست برای چه چیزی این چنین خشمگین شده تنها یک فکر بود که در سرش میچرخید "کی جرات کرده به کسی که کاملا متعلق به این ارجمنده حتی دست بزنه؟ چو واننینگ ای آدم دو رو!!! چطور جرات کردی.... چطور!!"
موران فراموش کرده بود که چو واننینگ در این زمان هیچ رابطه ی صمیمی با او ندارد. در آن لحظه هیچ منطقی در وجودش نمانده بود. در زندگی قبلیش اش ده سال با او تمام مدت وقت گذرانده بود در شرایط عادی میتوانست کمی منطقی فکر کند و کنترل را به دست بگیرد.اما در این شرایط که ذهنش پر از آشفتگی بود به صورت نا خود آگاه فکر میکرد که چو واننینگ متعلق به اوست.
🍓2💘2😭1🦄1
˖ذهن مو ران هنوز به هم ریخته بود وقتی دید که چو وانینگ هنوز سرجایش نشسته و برای صبحانه درست کردن ،نرفته خیلی پافشاری نکرد به جایش لبخند شل و ولی زد و جلو رفت صورت چو وانینگ را با دست کمی جلو آورد و بوسه ای آرام روی لبهای او گذاشت...!!!
گفت: "اگه دوست نداری بری عیب نداره..... این ارجمند به خواب خیلی بد دیده..... توی خواب ..... ولش کن....." آهی کشید و چو وانینگ را که خشکش زده بود را در آغوش کشید و چانه اش را روی سر او گذاشت و زیر لب گفت: « چو وانینگ بذار یکم دیگه بغلت کنم.... باشه؟»چو وانینگ آنقدر از آن بوسه شوکه شده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه از حرفهای موران را هم درک کند حرفهای موران مانند زمزمه ای از دور دست به نظر میرسید. احساس میکرد که بارانی سنگین روی سرش در حال بارش است.
موران از طرف دیگر چند کلمه دیگر زیر لب گفت و دوباره خوابش برد.ೀ
گفت: "اگه دوست نداری بری عیب نداره..... این ارجمند به خواب خیلی بد دیده..... توی خواب ..... ولش کن....." آهی کشید و چو وانینگ را که خشکش زده بود را در آغوش کشید و چانه اش را روی سر او گذاشت و زیر لب گفت: « چو وانینگ بذار یکم دیگه بغلت کنم.... باشه؟»چو وانینگ آنقدر از آن بوسه شوکه شده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه از حرفهای موران را هم درک کند حرفهای موران مانند زمزمه ای از دور دست به نظر میرسید. احساس میکرد که بارانی سنگین روی سرش در حال بارش است.
موران از طرف دیگر چند کلمه دیگر زیر لب گفت و دوباره خوابش برد.ೀ
🍓2💘2😭1🦄1
₊ ⊹موران پنهانی نگاهی مخفیانه به چو واننینگ انداخت سپس وقتی فهمید هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد آن نفس عمیقی که در سینه نگهداشته بود را رها کرد. صدای ترق و تروق و آتش بازی هنوز آن بیرون ادامه داشت. آن دو مدتی ساکت بهم خیره شدند.
چو واننینگ گفت: "میخوای بری آتیش بازی رو ببینی؟!"
موران گفت: «شی می کجاست؟»
چو واننینگ گفت: "میخوای بری آتیش بازی رو ببینی؟!"
موران گفت: «شی می کجاست؟»
😭6
سیمپر ∞ Whore
موران گفت: «شی می کجاست؟»
وای موران امیدوارم بترکی پدسگگگ یه الهه کنارته بعد سراغ اون چندش حالت تهوعو میگیرینیقنقننجب
🤝6
صد درصد که رتبه اول تاپ های رو مخ مال ههیوئه ولی دومیش قطعا موران ۱.۰ ئه
🤝6
تاشیان جون شخصیتی با ابهت و با شکوه داشت اما تنها خودش حقیقت را میدانست. او چیزی نبود جز یک ولگرد سرگردان فرد سرگردانی که همیشه دنبال جایی بود تا در آن پنهان شود و آن را خانه بنامد ولی پانزده سال جستجو کرد و نتوانست آن را پیدا کند.
🍓2💘2💔1🦄1
عشق و نفرتش هم به شکل خنده داری ساده بودند.
اگر کسی او را میزد از آن شخص متنفر میشد.
اگر کسی یک کاسه سوپ به او میداد پس عاشقش میشد.
او فقط کمی نادان و ساده بود.
اگر کسی او را میزد از آن شخص متنفر میشد.
اگر کسی یک کاسه سوپ به او میداد پس عاشقش میشد.
او فقط کمی نادان و ساده بود.
🍓2💘2💔1🦄1
اولین باری که شاگردش شد اولین باری که کسی را نوازش میکرد اولین باری که به کسی گل میداد اولین باری که در ناامیدی غرق شد ، اولین باری که قلبش به هیجان آمد...بله اولین باری که قلبش به هیجان آمد...وقتی به قله سیشنگ آمده بود اولین کسی که او شیفته اش شد شی می نبود بلکه جو وانینگ بود.
آن روز زیر درخت هایتانگ مرد جوان زیبایی در حالیکه ردای سفیدی به تن داشت و متمرکز به نظر میرسید را دید موران در یک نگاه تصمیم گرفت که میخواهد او شیزونش باشد نه هیچ کس دیگری...ولی کی همه چیز عوض شد؟ از کی کسی که موران به او اهمیت میداد شی می شد و آن کسی که از او نفرت پیدا کرد شیزون..؟
در چند ماه گذشته بارها به آن فکر کرده بود احتمالا همه چیز با یک سوتفاهم آغاز شد و آن اولین باری بود که چوواننینگ با شلاقش او را مجازات کرد. پسرک پانزده ساله تلو تلو خوران به اتاق خوابش برگشت، سیاه و کبود شده درون تختخواب خود پیچید با چشمانی سرخ و اشکبار.
آن روز زیر درخت هایتانگ مرد جوان زیبایی در حالیکه ردای سفیدی به تن داشت و متمرکز به نظر میرسید را دید موران در یک نگاه تصمیم گرفت که میخواهد او شیزونش باشد نه هیچ کس دیگری...ولی کی همه چیز عوض شد؟ از کی کسی که موران به او اهمیت میداد شی می شد و آن کسی که از او نفرت پیدا کرد شیزون..؟
در چند ماه گذشته بارها به آن فکر کرده بود احتمالا همه چیز با یک سوتفاهم آغاز شد و آن اولین باری بود که چوواننینگ با شلاقش او را مجازات کرد. پسرک پانزده ساله تلو تلو خوران به اتاق خوابش برگشت، سیاه و کبود شده درون تختخواب خود پیچید با چشمانی سرخ و اشکبار.
🍓2💘2💔1🦄1
. ݁ چو وانینگ برای لحظاتی ساکت ماند بعد بالاخره گفت: "من مسخره ات نکردم من فکر میکنم تو خیلی عالی هستی."
چو وانینگ در گذشته هرگز نمیتوانست چنین چیزی را بر زبان بیاورد. هر چند حالا که بدنش کوچکتر شده بود بنظر میرسید شخصیتش هم مهربان تر و لطیف تر بود انگار در زیر ردایی از تاریکی پنهان بود و حالا میتوانست ماسک سفت و سختش را بردارد.
موران نیز که فکر میکرد دو دوره زندگی متفاوت داشته و این اولین باری بود که کسی او را ستایش میکرد و میگفت : "تو عالی هستی" هر چند کسی که ستایشش کرد یک کودک بود اما او هنوز هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد. چو واننینگ حرفهایش را دوباره تکرار کرد "دوستش دارم..قبلا هیچ وقت کسی اینطوری ازم مراقبت نکرده" چشمانش را بلند کرده و نگاهی به موران انداخت دوباره با صمیمیت گفت: "ممنونم برادر ارشد."
موران انتظار نداشت چنین چیزی بگوید و در جا خشکش زد. او ذاتا آدم مهربانی نبود و اساسا خیلی بچه ها را دوست نداشت هر چند پس از شنیدن چیزی که شیدی گفت احساس عجیبی داشت موران دستش را تکان داد تا به چو وانینگ بگوید نیازی نیست از او تشکر کند بعد پرسید: "قبلا هیچ وقت کسی برات صبحانه نیاورده!؟"⋆
چو وانینگ در گذشته هرگز نمیتوانست چنین چیزی را بر زبان بیاورد. هر چند حالا که بدنش کوچکتر شده بود بنظر میرسید شخصیتش هم مهربان تر و لطیف تر بود انگار در زیر ردایی از تاریکی پنهان بود و حالا میتوانست ماسک سفت و سختش را بردارد.
موران نیز که فکر میکرد دو دوره زندگی متفاوت داشته و این اولین باری بود که کسی او را ستایش میکرد و میگفت : "تو عالی هستی" هر چند کسی که ستایشش کرد یک کودک بود اما او هنوز هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد. چو واننینگ حرفهایش را دوباره تکرار کرد "دوستش دارم..قبلا هیچ وقت کسی اینطوری ازم مراقبت نکرده" چشمانش را بلند کرده و نگاهی به موران انداخت دوباره با صمیمیت گفت: "ممنونم برادر ارشد."
موران انتظار نداشت چنین چیزی بگوید و در جا خشکش زد. او ذاتا آدم مهربانی نبود و اساسا خیلی بچه ها را دوست نداشت هر چند پس از شنیدن چیزی که شیدی گفت احساس عجیبی داشت موران دستش را تکان داد تا به چو وانینگ بگوید نیازی نیست از او تشکر کند بعد پرسید: "قبلا هیچ وقت کسی برات صبحانه نیاورده!؟"⋆
🍓2💘2💔1🦄1
❀˖°همه روز با چو واننینگ را همراهی میکرد و از هم جدا نشدنی بودند. در این زمان اغلب با هم دیده میشدند روزها می آمدند و می رفتند، با چو وانینگ روی لبه نرده یک پل مینشست و یک پر را می گرفت و موسیقی سر میداد موران هم کنارش مینشست و یک دستش را زیر گونه قرار میداد.
یا گاهی اوقات چو واننینگ به ماهیها غذا میداد و موران کناری ایستاده و چتری در دست میگرفت و نگاه میکرد. وقتی باران به چشمه شکوفه هلو میبارید موران دست چو واننینگ را میگرفت و همراه هم از مسیر سراسر سنگی راه میرفتند و آندو یک چتر ساخته شده از کاغذ روغنی را بالای سرشان نگه میداشتند.
اگر باران زمین را خیس آب میکرد موران شیدی کوچکش را بلند کرده و روی دوش خود میگذاشت آن مرد کوچک در سکوت به شانه هایش می چسبید و قطرات باران اطرافشان را پر میکرد.
و اگر نزدیکترین ارتباط کمی گرما میانشان بوجود می آورد دانه های عرق روی پیشانیش ظاهر میشد و شیدی ساکت روی کمرش یک دستمال در می آورد و عرق روی پیشانی او را پاک میکرد دستمالش پاک و سفید بود و یک شکوفه هایتانگ گوشه آن دوخته بودند موران همیشه حس میکرد این دستمال آشناست انگار قبلا جایی این را دیده بود.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
یا گاهی اوقات چو واننینگ به ماهیها غذا میداد و موران کناری ایستاده و چتری در دست میگرفت و نگاه میکرد. وقتی باران به چشمه شکوفه هلو میبارید موران دست چو واننینگ را میگرفت و همراه هم از مسیر سراسر سنگی راه میرفتند و آندو یک چتر ساخته شده از کاغذ روغنی را بالای سرشان نگه میداشتند.
اگر باران زمین را خیس آب میکرد موران شیدی کوچکش را بلند کرده و روی دوش خود میگذاشت آن مرد کوچک در سکوت به شانه هایش می چسبید و قطرات باران اطرافشان را پر میکرد.
و اگر نزدیکترین ارتباط کمی گرما میانشان بوجود می آورد دانه های عرق روی پیشانیش ظاهر میشد و شیدی ساکت روی کمرش یک دستمال در می آورد و عرق روی پیشانی او را پاک میکرد دستمالش پاک و سفید بود و یک شکوفه هایتانگ گوشه آن دوخته بودند موران همیشه حس میکرد این دستمال آشناست انگار قبلا جایی این را دیده بود.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🍓2💘2💔1🦄1