سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
77 subscribers
3.81K photos
283 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
همانطور که موران از سلیقه چو وانینگ خوشش نمی آمد، چو وانینگ هم اصلا از سلیقه او تحت تاثیر قرار نمیگرفت چو وانینگ نگاهی به آن گیر سر رنگارنگ عجیب غریب انداخت که با ارکیده طلایی و پروانه تزئین شده و روی سرش بود و گفت: "...مطمئنی این واسه منه!؟"

موران گفت: "آره بچه کوچولوها باید رنگای شاد بپوشن مثل قرمز و طلایی."

چو وانینگ: "..........."

او اصلا آن را نمیخواست ولی وقتی دوباره فکر کرد دید این احتمالا اولین باریست که موران چیزی به او هدیه میداد پس دهانش را بست و چیزی نگفت. همانطور که موران با سرعت گیره را به موهایش میبست صورتش غم انگیز بود. ارکیده های طلایی و پروانه ها در روی آن موهای جوهری و بلند برق میزدند.

چو وانینگ مژه هایش را پایین آورد ناگهان احساس کرد چندان هم بد نیست. این نوع رنگ....موران این مدلی...و خودش...اگر شخصیت معمولش را داشت احتمالا هیچ کدام از این چیزها رخ نمیداد حالتشان چنان بود که انگار پروانه هایی از رویاها برخاسته اند. ابرهای رنگارنگ در آسمان جا به جا میشدند چنان که خورشید و ماه سراسر روز با هم رقابت میکردند.
𓏲 ๋࣭ ࣪ ˖
🍓2💘2💔1🦄1
—+"قبول کن که قصه بلد نیستی همینطوری برچسب داستان احمقانه بهش نچسبون و گرنه بزرگ که شدی شبیه به آدم خسته کننده مثل شیزون . و همه ازت دوری میکنن"

چو وانینگ با عصبانیت گفت "چرا باید اهمیت بدم که کی ازم دوری میکنه؟ من میخوام بخوابم."

با این حرف دراز کشید و چشمانش را بست موران از خنده در جایش غلت زد و به سمتی که چو وانینگ دراز کشیده بود چرخید و به شیدی کوچکش که چشمانش را بسته بود نگاه کرد مژه هایش بلند و مشکی بود و خیلی با نمک بود. بود. نتوانست جلوی خودش را بگیرد دستش را دراز کرد و گونه اش را نیشگون گرفت.

+"واقعا خوابیدی؟"

-"واقعا خوابیدم."

چو وانینگ که ذات آرامی داشت خیلی اذیت نمیشد اما برای مو ران خیلی سخت بود سر و ته غار را قدم میزد و این کار باعث شد که زمان برایش از قبل کندتر بگذرد.

+"خیلی حوصلم سر رفته خیلی خیلی چیکار کنم چیکار!!"

چو وانینگ چشمانش را بسته بود گفت : "بخواب."୨୧
💘2💔1🍓1💋1
موران انگشت اشاره اش را جلو برد و بین ابروهای چو وانینگ ضربه ای زد و خندید "شیدی کوچولوی جوون قضیه ی این بد اخلاقیات چیه؟ همش هم که میخوای از بزرگترات سرپیچی کنی بذار بهت بگم چرا نمیذاری بیای چون منو شیشیانگ صدا میکنی و هر دومون از به مکتب اومدیم و توی یه خطر هستیم من باید به هر قیمتی شده ازت محافظت کنم متوجه میشی؟"

هسته گفت: چو وانینگ چشمانش را بست و با با صدایی آهسته گفت: "میفهمم...."

+"خوبه. پس چرا...."

-"ولی من نگرانتم."
موران جا خورده بود انگشتی که روی پیشانی چو وانینگ بود برای لحظه ای لرزید در واقع برای مدتی نتوانست چیزی بگوید او دو بار زندگی کرده بود و تا به حال نشنیده بود که کسی بهش بگوید: "من نگرانتم..."
دو بار زندگی کرده بود و این اولین باری بود که در طول دو عمرش کسی با او چنین نرم و مهربان صحبت میکرد موران حالا چنان خودش را به شیدی اش نزدیک میدانست که احساس میکرد برادر خونی هم هستند. اگر از کسی متنفر بود تا مغر استخوانش نفرت میورزید اما با کسانی که دوستشان میداشت بسیار مهربان و خوش برخورد بود حتی اگر گاهی شی‌می با او به نرمی رفتار میکرد اما هرگز مستقیما به او چیزی نگفته بود.به چو وانینگ نگاه کرد نوک گوشهایش سرخ شده بودند. با خودش فکر خود. اگه به برادر کوچیک داشت شاید آنقدر احساس تنهایی نمیکرد.

از بدشانسی موران عکس العملی که نشان داده بود نادیده نماند چو وانینگ کمی مردد شد. بعد با صدایی به شدت نازک گفت: «شیجه...» شیجه حتی از شیشیانگ هم کلمه ای صمیمی تر برای صدا کردن بود

موران با دست محکم پیشانی خود را گرفت دیگر داشت از احساسات مختلف منفجر میشد چو وانینگ به مو ران نگاهی انداخت و سعی کرد نقطه ضعف او را هدف بگیرد. او الان در بدن بچه ای گرفتار شده بود و موران کوچکترین سرنخی نداشت که او چه کسی است پس چیزی برای خجالت زده شدن وجود نداشت دوباره دهانش را باز کرد و باز صدایی نرم و چسبناک بیرون آمد -"دادا"
-«داداشی.»
-"موران گه گه!!"

+"باشه باشههه می‌برمت می‌برمتت بسه دیگه اون کلمه رو نگو!" موران روی پاهایش پرید صورتش سرخ شده بود و سعی می‌کرد با مالیدن آزمایش مورمورشان بخوابد خیلی خب باشه باهام بیا تو بردی باشه؟ تو بردی!!"
+"لعنتی نزدیک بود به خاطر شیرین زبونیش بمیرم."
🍓2💘2💔1🦄1
⑅₊موران انگشت اشاره اش را جلو برد و بین ابروهای چو وانینگ ضربه ای زد و خندید "شیدی کوچولوی قضیه این بد اخلاقیات چیه؟ همش هم که میخوای از بزرگترات سرپیچی کنی چون منو شیشیانگ صدا میکنی و هر دومون از به مکتب اومدیم و توی یه خطر هستیم من باید به هر قیمتی شده ازت محافظت کنم متوجه میشی؟"

هسته گفت: چو وانینگ چشمانش را بست و با با صدایی آهسته گفت: "میفهمم...."

+"خوبه. پس چرا...."

-"ولی من نگرانتم."
موران جا خورده بود انگشتی که روی پیشانی چو وانینگ بود برای لحظه ای لرزید در واقع برای مدتی نتوانست چیزی بگوید او دو بار زندگی کرده بود و تا به حال نشنیده بود که کسی بهش بگوید: "من نگرانتم..."
دو بار زندگی کرده بود و این اولین باری بود که در طول دو عمرش کسی با او چنین نرم و مهربان صحبت میکرد اگر از کسی متنفر بود تا مغر استخوانش نفرت میورزید اما با کسانی که دوستشان میداشت بسیار مهربان و خوش برخورد بود حتی اگر گاهی شی‌می با او به نرمی رفتار میکرد اما هرگز مستقیما به او چیزی نگفته بود.به چو وانینگ نگاه کرد نوک گوشهایش سرخ شده بودند. با خودش فکر خود. اگه به برادر کوچیک داشت شاید آنقدر احساس تنهایی نمیکرد.⋆.
🍓2💘2💔1🦄1
از بدشانسی موران عکس العملی که نشان داده بود نادیده نماند چو وانینگ کمی مردد شد. بعد با صدایی به شدت نازک گفت: «شیجه...» شیجه حتی از شیشیانگ هم کلمه ای صمیمی تر برای صدا کردن بود.

موران با دست محکم پیشانی خود را گرفت دیگر داشت از احساسات مختلف منفجر میشد چو وانینگ به مو ران نگاهی انداخت و سعی کرد نقطه ضعف او را هدف بگیرد. او الان در بدن بچه ای گرفتار شده بود و موران کوچکترین سرنخی نداشت که او چه کسی است پس چیزی برای خجالت زده شدن وجود نداشت دوباره دهانش را باز کرد و باز صدایی نرم و چسبناک بیرون آمد -"دادا"
-«داداشی.»
-"موران گه گه!!"

+"باشه باشههه می‌برمت می‌برمتت بسه دیگه اون کلمه رو نگو!" موران روی پاهایش پرید صورتش سرخ شده بود و سعی می‌کرد با مالیدن آزمایش مورمورشان بخوابد خیلی خب باشه باهام بیا تو بردی باشه؟ تو بردی!!"
+"لعنتی نزدیک بود به خاطر شیرین زبونیش بمیرم."
🍓2💘2💔1🦄1
✿موران به سمت غار حرکت کرد اما هنوز خیلی نرفته بود که جناب شوانجی در حالی که بچه ای در آغوش داشت پدیدار شد. بچه یک ظرف سفالی در دست داشت. شوانجی چو وانینگ را روی زمین گذاشت چو وانینگ هنوز ظرف سفالی را در دست داشت با آرامش به موران نگاه کرد: "غذا خوردی؟" موران توقع نداشت که اولین چیزی که میشنود این باشد. با حالتی احمقانه جواب داد: "نه هنوز.." چو وانینگ جلو رفت و ظرف را به سمت او گرفت گفت: «بگیر. هنوز گرمه.»

موران بی حرکت همانجا ایستاده بود وقتی به خودش آمد متوجه شد که چو وانینگ را با همان ظرفی که در دست داشته در آغوش کشیده است. "باشه میخورم"

این بچه ی ساده نگران این بود که سوپش سرد نشود و ردای رویی اش را از تن در آورده و دور ظرف پیچیده بود تا غذا گرم بماند بدن کوچکش در آغوش موران سرد به نظر میرسید. موران پیشانی اش را به پیشانی او چسباند دماغش را آرام به بینی او مالی و برای اولین بار در در طول دو زندگی‌اش این کلمات را از ته دل به زبان آورد: "ببخشید تقصیر من بود."
🍓2💘2💔1🦄1
ﻬ꜆موران نادان بلاخره سرش را بالا آورد با حالتی گیج از چو وانینگ پرسید: "شیدی تو...همه ی این مدت منتظر من مونده بودی و چیزی نخوردی؟ ظرف سوپ پر از گوشته چون تو تمام این مدت منتظر من بودی و همه ی آب گوشت و سوپ بخار شده و فقط مرغ مونده و من فکر کردم...من فکر کردم که تو شام خوردی و بقیه غذا رو برای من نگه داشتی.."
چو وانینگ در بدن بزرگسالی اش سر چنین مسئله ی ناچیزی گریه نکرده بود؛

"منم مثل بقیه گشنم میشه و منم غمگین میشم.....منم آدمم......"

حتی با وجود ذهنیت بچه گانه ای که پیدا کرده بود بازهم چو وانینگ سعی داشت بغض و اشکش را بی هیچ صدایی عقب براند. اما موفق نبود.

شانه هایش بی اختیار شروع به لرزش کردند و اشک از چشمهای قرمز شده اش جاری شد.شانه هایش بی اختیار شروع به لرزش کردند و اشک از چشمهای قرمز شده اش جاری شد. در تمامی سالها جناب یوهنگ همیشه در سکوت تحمل کرده بود. هیچ کس دوستش نداشت هیچ کس با او رفت و آمد نمیکرد و همیشه خودش را خونسرد و بی تفاوت نشان میداد و در حالی که ضعفی از خود بروز نمیداد، در میان جمعیت به تنهایی قدم میزد. اینطور نبود که او به آدم‌های اطرافش اهمیت نمی‌دهد.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🍓2💘2💔1🦄1
—تو گفتی برای شام بر میگردی برای همین منتظر موندم. اگه قصد اومدن نداشتی و شام منو نمیخواستی میتونستی بهم خبر بدی تا منه به احمق منتظر نمونم باید برام پیغام میفرستادی که میخوای با شی‌مینگجینگ مونی یعنی اینقدر کار سختی بود؟ تو ظرف منو برداشتی و همینطوری هر چی خواستی گفتی اما از من نپرسیدی که شام خوردم یا نه یعنی اینم سخت بود برات؟
🍓2💘2💔1🦄1