سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
77 subscribers
3.81K photos
283 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
از بدشانسی موران عکس العملی که نشان داده بود نادیده نماند چو وانینگ کمی مردد شد. بعد با صدایی به شدت نازک گفت: «شیجه...» شیجه حتی از شیشیانگ هم کلمه ای صمیمی تر برای صدا کردن بود.

موران با دست محکم پیشانی خود را گرفت دیگر داشت از احساسات مختلف منفجر میشد چو وانینگ به مو ران نگاهی انداخت و سعی کرد نقطه ضعف او را هدف بگیرد. او الان در بدن بچه ای گرفتار شده بود و موران کوچکترین سرنخی نداشت که او چه کسی است پس چیزی برای خجالت زده شدن وجود نداشت دوباره دهانش را باز کرد و باز صدایی نرم و چسبناک بیرون آمد -"دادا"
-«داداشی.»
-"موران گه گه!!"

+"باشه باشههه می‌برمت می‌برمتت بسه دیگه اون کلمه رو نگو!" موران روی پاهایش پرید صورتش سرخ شده بود و سعی می‌کرد با مالیدن آزمایش مورمورشان بخوابد خیلی خب باشه باهام بیا تو بردی باشه؟ تو بردی!!"
+"لعنتی نزدیک بود به خاطر شیرین زبونیش بمیرم."
🍓2💘2💔1🦄1
✿موران به سمت غار حرکت کرد اما هنوز خیلی نرفته بود که جناب شوانجی در حالی که بچه ای در آغوش داشت پدیدار شد. بچه یک ظرف سفالی در دست داشت. شوانجی چو وانینگ را روی زمین گذاشت چو وانینگ هنوز ظرف سفالی را در دست داشت با آرامش به موران نگاه کرد: "غذا خوردی؟" موران توقع نداشت که اولین چیزی که میشنود این باشد. با حالتی احمقانه جواب داد: "نه هنوز.." چو وانینگ جلو رفت و ظرف را به سمت او گرفت گفت: «بگیر. هنوز گرمه.»

موران بی حرکت همانجا ایستاده بود وقتی به خودش آمد متوجه شد که چو وانینگ را با همان ظرفی که در دست داشته در آغوش کشیده است. "باشه میخورم"

این بچه ی ساده نگران این بود که سوپش سرد نشود و ردای رویی اش را از تن در آورده و دور ظرف پیچیده بود تا غذا گرم بماند بدن کوچکش در آغوش موران سرد به نظر میرسید. موران پیشانی اش را به پیشانی او چسباند دماغش را آرام به بینی او مالی و برای اولین بار در در طول دو زندگی‌اش این کلمات را از ته دل به زبان آورد: "ببخشید تقصیر من بود."
🍓2💘2💔1🦄1
ﻬ꜆موران نادان بلاخره سرش را بالا آورد با حالتی گیج از چو وانینگ پرسید: "شیدی تو...همه ی این مدت منتظر من مونده بودی و چیزی نخوردی؟ ظرف سوپ پر از گوشته چون تو تمام این مدت منتظر من بودی و همه ی آب گوشت و سوپ بخار شده و فقط مرغ مونده و من فکر کردم...من فکر کردم که تو شام خوردی و بقیه غذا رو برای من نگه داشتی.."
چو وانینگ در بدن بزرگسالی اش سر چنین مسئله ی ناچیزی گریه نکرده بود؛

"منم مثل بقیه گشنم میشه و منم غمگین میشم.....منم آدمم......"

حتی با وجود ذهنیت بچه گانه ای که پیدا کرده بود بازهم چو وانینگ سعی داشت بغض و اشکش را بی هیچ صدایی عقب براند. اما موفق نبود.

شانه هایش بی اختیار شروع به لرزش کردند و اشک از چشمهای قرمز شده اش جاری شد.شانه هایش بی اختیار شروع به لرزش کردند و اشک از چشمهای قرمز شده اش جاری شد. در تمامی سالها جناب یوهنگ همیشه در سکوت تحمل کرده بود. هیچ کس دوستش نداشت هیچ کس با او رفت و آمد نمیکرد و همیشه خودش را خونسرد و بی تفاوت نشان میداد و در حالی که ضعفی از خود بروز نمیداد، در میان جمعیت به تنهایی قدم میزد. اینطور نبود که او به آدم‌های اطرافش اهمیت نمی‌دهد.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🍓2💘2💔1🦄1
—تو گفتی برای شام بر میگردی برای همین منتظر موندم. اگه قصد اومدن نداشتی و شام منو نمیخواستی میتونستی بهم خبر بدی تا منه به احمق منتظر نمونم باید برام پیغام میفرستادی که میخوای با شی‌مینگجینگ مونی یعنی اینقدر کار سختی بود؟ تو ظرف منو برداشتی و همینطوری هر چی خواستی گفتی اما از من نپرسیدی که شام خوردم یا نه یعنی اینم سخت بود برات؟
🍓2💘2💔1🦄1
*:・"منم آدمم منم غم و درد رو احساس میکنم، موران، منم درد رو احساس میکنم"
موران زیر لب گفت: "من متاسفم...."
نمیدانست از چه کسی عذرخواهی میکند از شیدی کوچکش و یا از کسی که لباس عروسی سرخ پوشیده بود...
😭5💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چو وانینگ انگار بین دنیای کابوس و واقعیت گیر افتاده بود نمیتوانست تشخیص بدهد کجاست و چه زمانیست مردد شد اما دستش را بلند کرد و لحظه آن را میانه ی راه متوقف کرد دوباره دستش به حرکت در آمد و خیلی آهسته ابروی موران را نوازش کرد.
😭5💔1
من بودم که در حقت بدی کردم.
😭5💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک نفر انگار او را صدا میکرد "موران... موران..."

چشمهایش را باز کرد همه جا تیره و تار بود و تنها پیکر سایه مانندی را در اطراف خودش میدید همانطور که سعی میکرد چشمانش را روی شبح دور وبرش متمرکز کند خیال کرد که چو وانینگ باید باشد اما همزمان جرات نمیکرد که باور کند او برگشته است. دستان آن شخص را احساس میکرد که روی سینه اش قرار گرفته و با نیروی معنوی سعی دارد شکاف عمیقی که در سینه اش درست شده را ببند خیلی گرمای خوشایندی دارد. اما این شخص کیست؟

با گیجی پلکی زد. سعی داشت صورت کسی که کنارش بود را ببیند. "موران" به زور خونی که در گلویش جمع شده بود را پایین داد و با صدای خفه ای زمزمه کرد: «شی... شیزون ؟"
"فقط یکم دیگه..."صدای چو وانینگ انگار از دور دست ها شنیده میشد انگار که از اعماق اقیانوسها بیرون می آمد "باید بیدار بمونی...وگرنه..." موران میدید که خون از گوشه ی لبهای چو واننینگ به بیرون میلغزید نور طلایی پررنگ تر و پر رنگ تر شد تا اینکه چو وانینگ در هاله ای از نور پیچیده شد و به حالت یک کودک در آمد ادامه داد "وگرنه دیگه شاگرد من نخواهی بود..."

"شیا شیدی." چو واننینگ درست در برابر چشمان موران به شیاسینی تبدیل شد.
😭4💔1🍓1
موران صدای چنان نرم که به آهی میمانست او را صدا کرد. نمیدانست دارد توهم زندگی گذشته اش را میبیند یا اینکه واقعا کسی در گوشش زمزمه میکند...دقیقاً نمی‌تواند بگوید که هنوز در میدان نبرد پروانه افتاده و یا اینکه به جهنم رفته است به خوبی می‌داند که هزاران هزار جنایت شده و چنان گناهکار است که هیچ راهی برای رستگار شدنش نیست. او به جهنم لایتناهی تعلق داشت و قرار نبود هرگز تناسخ پیدا کند.
اما چو واننینگ... او انسان خوبی بود.... چرا باید اینجا باشد و با او باشد و در جهنم لایتناهی تا ابد زجر ببیند؟ موران حسابی گیج شده بود و با حالتی مبهم او را نگاه میکرد. او هرگز چنین حالتی را روی صورت چو وانینگ ندیده بود...شیزونش همیشه صورتی بی تفاوت داشت اما حالا چو واننینگ داشت گریه میکرد!
موران دستش را بلند کرد میخواست صورت او را لمس کند. میخواست ببیند که چیزی که میبیند واقعیت دارد یا تنها توهمات شخصی رو به مرگ است..اما..چند سانتی متر مانده که انگشتانش گونه های چو واننینگ را لمس کند، دستش متوقف شد. بعضی اوقات متنفر بودن از کسی تبدیل به عادت میشود. اگر روزی ناگهان نفرت از بین برود دیگر نمیدانی باید چه کاری انجام بدهی. موران جرات نداشت به او دست بزند میترسید که واقعی باشد و در عین حال از این وحشت داشت که توهمی باطل رو به رویش باشد.. پشت سر چو وانینگ کوهی از جنازه و اقیانوسی از خون دیده میشد.
😭4💔1🍓1