یک سوتفاهم اگر یک سال ادامه پیدا کند یک سوتفاهم باقی میماند.
یک سوتفاهم اگر ده سال ادامه پیدا کند تبدیل به بی عدالتی میشود.
یک سوتفاهم اگر یک عمر ادامه پیدا کند دیگر سرنوشت است....
سرنوشت این دو نفر هم مصیبت زده شده بود...
یک سوتفاهم اگر ده سال ادامه پیدا کند تبدیل به بی عدالتی میشود.
یک سوتفاهم اگر یک عمر ادامه پیدا کند دیگر سرنوشت است....
سرنوشت این دو نفر هم مصیبت زده شده بود...
😭3🍓2💔1
—صورت چو وانینگ و حالت چهره اش را از هر زمانی واضح تر به یاد داشت. صورتش هیچ حسی را نشان نمیداد نه شادی و نه اندوه تمام جزییات آن و لحظه را تک تک و ذره ذره به یاد داشت لرزش خفیف انگشتهایش ردی از آرد روی گونه اش...ونتنهای گرد و سفید را روی زمین به یاد میآورد. به یاد میاورد که چو وانینگ چطور با مژگان لرزان و آویخته روی زمین خم شده بود تا جمعشان کند ونتنهایی که دیگر قابل خوردن نبودند و خودش آنها را دور ریخته بود... خودش همه را دور ریخت.
😭3🍓2💔1
˖°فرار کرد دیوانه وار میدوید انگار که وحشت داشت توسط سوتفاهم ده ساله اش دستگیر شود. انگار که میخواست آن سالهای احمقانه را پس بگیرد انگار که سعی داشت به کسی برسد که آن شب در تالار منگ پو تنهایش گذاشته بود.
به او برسد و بگوید: "متاسفم..اشتباه کردم که ازت متنفر بودم" در آن تاریکی شب موران بی هدف میدوید...دوید و دوید...اما هر جا که میرفت تکه هایی از وجود چو وانینگ را میدید جایگاه گناه و پرهیزکاری جایی که به او خواندن و تمرینات شمشیرزنی یاد داده بود. پل نایهه جایی که با هم زیر یک چتر راه رفته بودند تالار آسمان پاک جایی که شلاق خورده بود و تنها رها شده بود.
هر چه میگذشت اندوهش بیشتر و بیشتر میشد و در درمانگی بیشتری غرق میشد ناگهان به فضایی باز رسید و سریع حسی عظیم و مبهم را در قلبش احساس کرد ماه روشن را در آسمان میتوانست ببیند. سنگین نفس میکشید دیگر قرار نکرد.
برج های بهشتی...جایی که در زندگی گذشته برای اولین بار مرده بود...جایی که برای اولین بار چو واننینگ را دیده بود.⋆⑅˚₊
به او برسد و بگوید: "متاسفم..اشتباه کردم که ازت متنفر بودم" در آن تاریکی شب موران بی هدف میدوید...دوید و دوید...اما هر جا که میرفت تکه هایی از وجود چو وانینگ را میدید جایگاه گناه و پرهیزکاری جایی که به او خواندن و تمرینات شمشیرزنی یاد داده بود. پل نایهه جایی که با هم زیر یک چتر راه رفته بودند تالار آسمان پاک جایی که شلاق خورده بود و تنها رها شده بود.
هر چه میگذشت اندوهش بیشتر و بیشتر میشد و در درمانگی بیشتری غرق میشد ناگهان به فضایی باز رسید و سریع حسی عظیم و مبهم را در قلبش احساس کرد ماه روشن را در آسمان میتوانست ببیند. سنگین نفس میکشید دیگر قرار نکرد.
برج های بهشتی...جایی که در زندگی گذشته برای اولین بار مرده بود...جایی که برای اولین بار چو واننینگ را دیده بود.⋆⑅˚₊
😭3🍓2💔1
—⋆⑅˚₊آشفتگی و آشوب در چشمانش شبیه آشوب میدان جنگ بود. قلبش مانند طبل های جنگی در سینه اش میکوبید نمیتوانست جلوی سیل خاطرات گذشته را بگیرد و جلوی این وحشت و هجوم احساسات مقاومت کند.تقریبا سه روز از مرگ چو واننینگ میگذشت موران نگاهش را به شاخه های پر گل درخت انداخت مثل همیشه لطیف بود. ان لحظه بود که سیلی بی حد و مرز از اندوه و ناراحتی درون سینه اش ریخت. پیشانی اش را روی تنه ی درخت تکیه داد و سرانجام اشکهایش جاری شدند... اشکهایی همانند بارش باران بی امان "شیزون...شیزون...." در میان هق هق هایش کلمه هایی را زیر لب میگفت جملاتی که برای اولین بار به چو وانینگ گفته بود را پشت سر هم تکرار میکرد "به من توجه نمیکنین...به من توجه کنین..."
با وجود اینکه همه چیز در اطرافش مثل قبل بود اما ادمها تغییر کرده بودند. در برابر برج بهشتی تنها موران ایستاده بود و هیچکس به او توجهی نمیکرد و هیچکس سراغش را نمیگرفت.موران دوباره متولد شده بدن یک جوان را داشت اما درون این جسم روحسی و دوساله ی تاشیان جون قرار داشت او مرگ و زندگی های بسیاری را دیده بود انواع اندوه و شادیهایی که جهان به او پیشکش کرده بود را تجربه کرده بود... به همین خاطر در این زندگی جدید خیلی از احساساتی که نشان میداد از ته قلب نبودند. همیشه انگار پشت نقابی مخفی شده بود.
با وجود اینکه همه چیز در اطرافش مثل قبل بود اما ادمها تغییر کرده بودند. در برابر برج بهشتی تنها موران ایستاده بود و هیچکس به او توجهی نمیکرد و هیچکس سراغش را نمیگرفت.موران دوباره متولد شده بدن یک جوان را داشت اما درون این جسم روحسی و دوساله ی تاشیان جون قرار داشت او مرگ و زندگی های بسیاری را دیده بود انواع اندوه و شادیهایی که جهان به او پیشکش کرده بود را تجربه کرده بود... به همین خاطر در این زندگی جدید خیلی از احساساتی که نشان میداد از ته قلب نبودند. همیشه انگار پشت نقابی مخفی شده بود.
😭3🍓2💔1
اما حالا گمگشتی و درد و رنج چهره اش واقعی بی ریا و ساده بود. حالا شکنندگی و پاک بودنش به وضوح دیده میشد... حالا تنها زمانی بود که شبیه یک جوان عادی و واقعی جلوه میکرد کسی که شیزونش را از دست داده است..... مثل کودکی که ترکش کرده اند مانند سگی بی سرپناه که خانه اش را گم کرده و هرگز راه برگشت را پیدا نخواهد کرد.
گفت: "به من توجه کن... به من توجه کن..... خواهش میکنم....."
اما تنها جوابی که دریافت کرد به هم خوردن برگها و رقص سایه ی گلها بود... چو واننینگ با آن چهره ی محکم و خوش تراش هرگز و هیچ وقت زیر این درخت قدم نخواهد زد و تا ابد حتی نیم نگاهی به او نخواهد انداخت....."شيانجون شيانجون.... به من توجه کن" خیلی محو و دور خاطرات اولین چیزی که به شیزون گفته بود را به یاد آورد شاید دقیقا آن کلمات را استفاده نکرده بود.... خیلی از اون روز گذشته بود.... دقیقا نمیتوانست به یاد بیاورد. اما کاملا میتوانست چهره ی چو وانینگ را ببیند. با مژگانی لرزان و صورتی مبهوت و سردرگم. و اینکه او چه قدر با وقار و مهربان به نظر میرسید.
😭3🍓2💔1
همانطور که زیر درخت دراز کشیده بود موران با خود فکر کرد اگر زمان به عقب میرفت و به روزی باز میگشت که استادش را انتخاب کرده بود، حتما و هر طور شده به چو وانینگ نمیچسبید و او را به عنوان ارشدش انتخاب نمیکرد و شاگردش نمیشد.... چرا که هزینه ای که آن چشمان زیبا و مژه های لرزان به خاطر این انتخاب پرداخت کرده بود خیلی زیاد بود.... هزینه ای به اندازه ی زندگی چو وانینگ...به اندازه ی دو زندگی چو وانینگ به دستان مو ران نابود شده بود. برای دوا زندگی... دو طول عمر......
😭3💘2💔1
آب دهانش را قورت داد چشمانش را بست تا جلوی موج جدیدی از بغض های طوفانی اش را بگیرد مدت خیلی خیلی طولانی ای پر از درد برای او سپری شد که برایش شبیه میلیونها سال بود و درد و رنجی که انگار حمله ی صدها مورچه به قلبش بود و گوشتش را میجویدند. بلاخره به بلاخره خندیدن را تمام کرد... چشمانش را بست و زیر لب گفت: «این بار تو بردی چو وانینگ من نتونستم جلوی مردنت رو بگیرم مکثی کرد چشمانش را باز کرد تاریک و عمیق بودند اما آتشی درون آن شکاف بی انتها در حال سوختن بود... ادامه داد: اما تو هم منو دست کم گرفتی اگه نمیخوای زندگی کنی من نمیتونم جلوتو بگیرم... اما جلوی منو هم نمیتونی بگیری اگه دلم نخواد که بمیری...
بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
😭3🍓2💔1
برایش خیلی سخت بود که این واقعیت را قبول کند که آخرین کسی که در این جهان نگران او بود را کشته است... هنوز اما میتوانست خیال کند برایش خیلی سخت بود که این واقعیت را قبول کند که آخرین کسی که در این جهان نگران او بود را کشته است... هنوز اما میتوانست خیال کند که چو وانینگ نمرده... اینگونه هنوز شخصی برایش وجود داشت که یه نفرت بورزد و کسی بود که عشق عجیب و دیوانه وارش را به او نشان دهد.
بلاخره تاشیان جون کاملا دیوانه شد. بعد از اینکه چو وانینگ او را ترک کرد. او هر روز به عمارت لوتوس قرمز میرفت تا به جنازه اش نگاه کند. اوایل با چشمانی پر از شرارت در برابر جنازه اش تف می انداخت و و بیراه میگفت
بلاخره تاشیان جون کاملا دیوانه شد. بعد از اینکه چو وانینگ او را ترک کرد. او هر روز به عمارت لوتوس قرمز میرفت تا به جنازه اش نگاه کند. اوایل با چشمانی پر از شرارت در برابر جنازه اش تف می انداخت و و بیراه میگفت
😭3🍓2💔1
"لیوگانگ این ارجمند قبلا چه جور آدمی بود؟ این ارجمند وقتی جوون بود موهاش رو اینطوری آرایش نمیکرد چه برسه به اینکه بخواد این تاج روی سرش بذاره درست میگم؟ کش سر آبی رنگ که شاگردهای قله ی سیشنگ به موهاشون میبستن چیزی از اونا توی قصر پیدا میشه؟ برو و کل لباس رو به همراه اون کش سر بیار"
در آن لحظه در حالی که پر از هیجان بود ردای رویی اش را برداشت و سعی کرد آن را به تن کند. اما لباسهای جوانی اش برایش زیادی کوچک بودند و هر چه هم تلاش میکرد اندازه اش نمیشدند.
خشمی او را در برگرفت "چرا اندازم نمیشه چرا نمیتونم به عقب برگردم" مانند هیولایی شده بود که خودش را به دیواره های قفس میکوبید. "اینا لباسهای این ارجمنده؟؟ اینا واقعا لباسهای این ارجمنده؟؟!! نکته لباسهای اشتباهی رو آوردی؟؟ اگه اینها لباسهای این ارجمنده پس چرا اندازم نیستن چرا اندازم نمیشنن."
او به دنبال لباس نمیگشت بلکه به دنبال خودش بود. خودی که برای گذشته بود و هرگز قرار نبود باز گردد.
در آن لحظه در حالی که پر از هیجان بود ردای رویی اش را برداشت و سعی کرد آن را به تن کند. اما لباسهای جوانی اش برایش زیادی کوچک بودند و هر چه هم تلاش میکرد اندازه اش نمیشدند.
خشمی او را در برگرفت "چرا اندازم نمیشه چرا نمیتونم به عقب برگردم" مانند هیولایی شده بود که خودش را به دیواره های قفس میکوبید. "اینا لباسهای این ارجمنده؟؟ اینا واقعا لباسهای این ارجمنده؟؟!! نکته لباسهای اشتباهی رو آوردی؟؟ اگه اینها لباسهای این ارجمنده پس چرا اندازم نیستن چرا اندازم نمیشنن."
او به دنبال لباس نمیگشت بلکه به دنبال خودش بود. خودی که برای گذشته بود و هرگز قرار نبود باز گردد.
😭3🍓2💔1
"اعلیحضرت..." پیرمرد آهی کشید "رهاش کنین شما دیگه آن مرد جوان گذشته هاتون نیستید"
زمانی طولانی سپری شد تا توانست بلاخره حرف بزند: "جوان نیستم....؟"
"نه نیستید."
"نمیتونم به عقب برگردم؟"
"نه نمیتونید."
برای اولین بار درماندگی ای کودکانه روی صورت این مرد سی و دو ساله نقش بست چشمانش را بست.
صورتش را در دستانش مخفی کرد. مدتی طولانی گذشت تا اینکه لب باز کرد و گفت: "پس فقط مو هامو بالا میبندم. زندگی این ارجمند به زودی به پایان میرسه نمیخوام وقتی زمانش میاد خیلی تنها باشم." همانطور که حرف میزد صورتش را در دستانش نگه داشته بود حالت چهره اش دیده نمیشد "فقط دلم میخواد لباسها مو عوض کنم و حس کنم دوستانی قدیمی دارم که هنوز منو همراهی میکنن..."
لیو گانگ آه کشید "اما این فقط وانمود کردنه.."موران گفت: « وانمود کردن خوبه..... وانمود کردن بهتر از هیچیه...»
موهای بلندش را بالای سرش گرفت با کش مو آنها را بست وقتی موران دوباره چشمانش را باز کرد خیسی در آنها دیده میشد شاید همین خیسی آتشفشان درون قلبش را خاموش کرده بود
موران دهانش را باز کرد و با صدای خستهای زیر لب گفت: "میفهمم متوجه شدم نمیتونم به عقب برگردم..نمیتونم.."
زمانی طولانی سپری شد تا توانست بلاخره حرف بزند: "جوان نیستم....؟"
"نه نیستید."
"نمیتونم به عقب برگردم؟"
"نه نمیتونید."
برای اولین بار درماندگی ای کودکانه روی صورت این مرد سی و دو ساله نقش بست چشمانش را بست.
صورتش را در دستانش مخفی کرد. مدتی طولانی گذشت تا اینکه لب باز کرد و گفت: "پس فقط مو هامو بالا میبندم. زندگی این ارجمند به زودی به پایان میرسه نمیخوام وقتی زمانش میاد خیلی تنها باشم." همانطور که حرف میزد صورتش را در دستانش نگه داشته بود حالت چهره اش دیده نمیشد "فقط دلم میخواد لباسها مو عوض کنم و حس کنم دوستانی قدیمی دارم که هنوز منو همراهی میکنن..."
لیو گانگ آه کشید "اما این فقط وانمود کردنه.."موران گفت: « وانمود کردن خوبه..... وانمود کردن بهتر از هیچیه...»
موهای بلندش را بالای سرش گرفت با کش مو آنها را بست وقتی موران دوباره چشمانش را باز کرد خیسی در آنها دیده میشد شاید همین خیسی آتشفشان درون قلبش را خاموش کرده بود
موران دهانش را باز کرد و با صدای خستهای زیر لب گفت: "میفهمم متوجه شدم نمیتونم به عقب برگردم..نمیتونم.."
😭3💘2💔1