موران..شیا شیدی تو شیزون من..مرده...گه..ما دیگه شیزون نداریم. اونو از دست دادیم...
😭4💔1🍓1
رو به روی بدن یخ زده ی او نشسته بود در واقع هیچ احساس خاصی نداشت. هیچ چیز را حس نمیکرد نه از مرگ دشمنش شادمان بود و نه و عزادار از بین رفتن شیزونش موران با مژگان آویخته برای مدتی بسیار طولانی به چو وانینگ خیره شد.
تقریبا با حالتی دودل و شک دار به او نگاه میکرد صورت چو وانینگ سرد تر از همیشه به نظر میرسید لایه ای از برف روی صورتش را پوشانده بود. ذرات ظریف یخ مژه هایش را مزین کرده بودند لبهایش رنگ پریده و کبود شده بود و پوستش شفاف به نظر میرسید و مویرگ های آبی رنگ همانند ترکهایی روی ظرف سرامیکی حالت عجیبی به او داده بودند.
چرا او کسی بود که باید میمرد؟
موران رو به کسی که در تابوت دراز کشیده بود کرد و در حالی که حالت ؟ چهره اش طوری بود که انگار که مطمئن است چو وانینگ بیدار میشود اما چو وانینگ همانطور بی حرکت سرجایش مانده بود. سرد و بدون هیچ حسی در صورتش انگار که کوچکترین اهمیتی برایش نداشت که موران از او متنفر است یا نه خودش با وجدانی پاک از این دنیا رفته بود و بقیه را حس عذاب وجدان تنها گذاشته بود. این آدم چه مرده و یا زنده بیشتر از اینکه دلسوز باشد دیوانه کننده بود. در هر حالتی خون موران را به جوش می آورد.𓂃
تقریبا با حالتی دودل و شک دار به او نگاه میکرد صورت چو وانینگ سرد تر از همیشه به نظر میرسید لایه ای از برف روی صورتش را پوشانده بود. ذرات ظریف یخ مژه هایش را مزین کرده بودند لبهایش رنگ پریده و کبود شده بود و پوستش شفاف به نظر میرسید و مویرگ های آبی رنگ همانند ترکهایی روی ظرف سرامیکی حالت عجیبی به او داده بودند.
چرا او کسی بود که باید میمرد؟
موران رو به کسی که در تابوت دراز کشیده بود کرد و در حالی که حالت ؟ چهره اش طوری بود که انگار که مطمئن است چو وانینگ بیدار میشود اما چو وانینگ همانطور بی حرکت سرجایش مانده بود. سرد و بدون هیچ حسی در صورتش انگار که کوچکترین اهمیتی برایش نداشت که موران از او متنفر است یا نه خودش با وجدانی پاک از این دنیا رفته بود و بقیه را حس عذاب وجدان تنها گذاشته بود. این آدم چه مرده و یا زنده بیشتر از اینکه دلسوز باشد دیوانه کننده بود. در هر حالتی خون موران را به جوش می آورد.𓂃
😭3🍓2💔1
موران آهسته چشمانش را باز کرد تابوت درست همانند تابوتی بود که. خاطرش داشت تابوتی یخی از برفهای سیاه قصر کونلون باشکوه و شفاف بخارهای باریک و سرد از سطح خیلی آهسته بلند میشد. تنها تفاوتش این بود که کسی که داخلش آرمیده بود چو وانینگ بود.....
موران اصلا فکرش را هم نمیکرد که کسی که در این زندگی در حادثه شکاف آسمانی جان خودش را از دست میدهد چو وانینگ خواهد بود. حسابی شوکه شده بود و نمیدانست چطور باید عکس العمل نشان بدهد.
😭3🍓2💔1
یک سوتفاهم کوچک مثل ذره ای گرد و خاک در زخمی سر باز است. اگر سر موقع متوجه کثیفی در زخم بشوند و آن را بشورند و تمیز کنند و دوباره رویش مرهم بگذارند همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت اما اگر این سو تفاهم ده سال طول بکشد بیست سال ادامه پیدا کند. آدم انگار درون تار عنکبوتی بی انتها گرفتار میشود احساسات مختلف و منفی و نفرت و خشم مانند کثافت درون زخمی باز فرو میروند تا اینکه کم کم و ذره ذره زیر پوست پخش میشوند و مانند انگل جزیی از خود شخص خواهند شد.
و بعد اگر ناگهانی به او بگویند که اینطوری که فکر میکردی نبوده اشتباه میکردی آن موقع باید چه کاری بکند؟ کثافت و گرد خاک سوتفاهم دیگر زیر پوست لانه کرده و عفونت کرده و در خون پخش شده... زخمی که خوب شده باید دوباره باز شود قسمت آلوده بیرون کشیده شود تا همراه با آن نفرت و کثافت هم از بدن خارج شود.
😭3🍓2💔1
یک سوتفاهم اگر یک سال ادامه پیدا کند یک سوتفاهم باقی میماند.
یک سوتفاهم اگر ده سال ادامه پیدا کند تبدیل به بی عدالتی میشود.
یک سوتفاهم اگر یک عمر ادامه پیدا کند دیگر سرنوشت است....
سرنوشت این دو نفر هم مصیبت زده شده بود...
یک سوتفاهم اگر ده سال ادامه پیدا کند تبدیل به بی عدالتی میشود.
یک سوتفاهم اگر یک عمر ادامه پیدا کند دیگر سرنوشت است....
سرنوشت این دو نفر هم مصیبت زده شده بود...
😭3🍓2💔1
—صورت چو وانینگ و حالت چهره اش را از هر زمانی واضح تر به یاد داشت. صورتش هیچ حسی را نشان نمیداد نه شادی و نه اندوه تمام جزییات آن و لحظه را تک تک و ذره ذره به یاد داشت لرزش خفیف انگشتهایش ردی از آرد روی گونه اش...ونتنهای گرد و سفید را روی زمین به یاد میآورد. به یاد میاورد که چو وانینگ چطور با مژگان لرزان و آویخته روی زمین خم شده بود تا جمعشان کند ونتنهایی که دیگر قابل خوردن نبودند و خودش آنها را دور ریخته بود... خودش همه را دور ریخت.
😭3🍓2💔1
˖°فرار کرد دیوانه وار میدوید انگار که وحشت داشت توسط سوتفاهم ده ساله اش دستگیر شود. انگار که میخواست آن سالهای احمقانه را پس بگیرد انگار که سعی داشت به کسی برسد که آن شب در تالار منگ پو تنهایش گذاشته بود.
به او برسد و بگوید: "متاسفم..اشتباه کردم که ازت متنفر بودم" در آن تاریکی شب موران بی هدف میدوید...دوید و دوید...اما هر جا که میرفت تکه هایی از وجود چو وانینگ را میدید جایگاه گناه و پرهیزکاری جایی که به او خواندن و تمرینات شمشیرزنی یاد داده بود. پل نایهه جایی که با هم زیر یک چتر راه رفته بودند تالار آسمان پاک جایی که شلاق خورده بود و تنها رها شده بود.
هر چه میگذشت اندوهش بیشتر و بیشتر میشد و در درمانگی بیشتری غرق میشد ناگهان به فضایی باز رسید و سریع حسی عظیم و مبهم را در قلبش احساس کرد ماه روشن را در آسمان میتوانست ببیند. سنگین نفس میکشید دیگر قرار نکرد.
برج های بهشتی...جایی که در زندگی گذشته برای اولین بار مرده بود...جایی که برای اولین بار چو واننینگ را دیده بود.⋆⑅˚₊
به او برسد و بگوید: "متاسفم..اشتباه کردم که ازت متنفر بودم" در آن تاریکی شب موران بی هدف میدوید...دوید و دوید...اما هر جا که میرفت تکه هایی از وجود چو وانینگ را میدید جایگاه گناه و پرهیزکاری جایی که به او خواندن و تمرینات شمشیرزنی یاد داده بود. پل نایهه جایی که با هم زیر یک چتر راه رفته بودند تالار آسمان پاک جایی که شلاق خورده بود و تنها رها شده بود.
هر چه میگذشت اندوهش بیشتر و بیشتر میشد و در درمانگی بیشتری غرق میشد ناگهان به فضایی باز رسید و سریع حسی عظیم و مبهم را در قلبش احساس کرد ماه روشن را در آسمان میتوانست ببیند. سنگین نفس میکشید دیگر قرار نکرد.
برج های بهشتی...جایی که در زندگی گذشته برای اولین بار مرده بود...جایی که برای اولین بار چو واننینگ را دیده بود.⋆⑅˚₊
😭3🍓2💔1
—⋆⑅˚₊آشفتگی و آشوب در چشمانش شبیه آشوب میدان جنگ بود. قلبش مانند طبل های جنگی در سینه اش میکوبید نمیتوانست جلوی سیل خاطرات گذشته را بگیرد و جلوی این وحشت و هجوم احساسات مقاومت کند.تقریبا سه روز از مرگ چو واننینگ میگذشت موران نگاهش را به شاخه های پر گل درخت انداخت مثل همیشه لطیف بود. ان لحظه بود که سیلی بی حد و مرز از اندوه و ناراحتی درون سینه اش ریخت. پیشانی اش را روی تنه ی درخت تکیه داد و سرانجام اشکهایش جاری شدند... اشکهایی همانند بارش باران بی امان "شیزون...شیزون...." در میان هق هق هایش کلمه هایی را زیر لب میگفت جملاتی که برای اولین بار به چو وانینگ گفته بود را پشت سر هم تکرار میکرد "به من توجه نمیکنین...به من توجه کنین..."
با وجود اینکه همه چیز در اطرافش مثل قبل بود اما ادمها تغییر کرده بودند. در برابر برج بهشتی تنها موران ایستاده بود و هیچکس به او توجهی نمیکرد و هیچکس سراغش را نمیگرفت.موران دوباره متولد شده بدن یک جوان را داشت اما درون این جسم روحسی و دوساله ی تاشیان جون قرار داشت او مرگ و زندگی های بسیاری را دیده بود انواع اندوه و شادیهایی که جهان به او پیشکش کرده بود را تجربه کرده بود... به همین خاطر در این زندگی جدید خیلی از احساساتی که نشان میداد از ته قلب نبودند. همیشه انگار پشت نقابی مخفی شده بود.
با وجود اینکه همه چیز در اطرافش مثل قبل بود اما ادمها تغییر کرده بودند. در برابر برج بهشتی تنها موران ایستاده بود و هیچکس به او توجهی نمیکرد و هیچکس سراغش را نمیگرفت.موران دوباره متولد شده بدن یک جوان را داشت اما درون این جسم روحسی و دوساله ی تاشیان جون قرار داشت او مرگ و زندگی های بسیاری را دیده بود انواع اندوه و شادیهایی که جهان به او پیشکش کرده بود را تجربه کرده بود... به همین خاطر در این زندگی جدید خیلی از احساساتی که نشان میداد از ته قلب نبودند. همیشه انگار پشت نقابی مخفی شده بود.
😭3🍓2💔1
اما حالا گمگشتی و درد و رنج چهره اش واقعی بی ریا و ساده بود. حالا شکنندگی و پاک بودنش به وضوح دیده میشد... حالا تنها زمانی بود که شبیه یک جوان عادی و واقعی جلوه میکرد کسی که شیزونش را از دست داده است..... مثل کودکی که ترکش کرده اند مانند سگی بی سرپناه که خانه اش را گم کرده و هرگز راه برگشت را پیدا نخواهد کرد.
گفت: "به من توجه کن... به من توجه کن..... خواهش میکنم....."
اما تنها جوابی که دریافت کرد به هم خوردن برگها و رقص سایه ی گلها بود... چو واننینگ با آن چهره ی محکم و خوش تراش هرگز و هیچ وقت زیر این درخت قدم نخواهد زد و تا ابد حتی نیم نگاهی به او نخواهد انداخت....."شيانجون شيانجون.... به من توجه کن" خیلی محو و دور خاطرات اولین چیزی که به شیزون گفته بود را به یاد آورد شاید دقیقا آن کلمات را استفاده نکرده بود.... خیلی از اون روز گذشته بود.... دقیقا نمیتوانست به یاد بیاورد. اما کاملا میتوانست چهره ی چو وانینگ را ببیند. با مژگانی لرزان و صورتی مبهوت و سردرگم. و اینکه او چه قدر با وقار و مهربان به نظر میرسید.
😭3🍓2💔1
همانطور که زیر درخت دراز کشیده بود موران با خود فکر کرد اگر زمان به عقب میرفت و به روزی باز میگشت که استادش را انتخاب کرده بود، حتما و هر طور شده به چو وانینگ نمیچسبید و او را به عنوان ارشدش انتخاب نمیکرد و شاگردش نمیشد.... چرا که هزینه ای که آن چشمان زیبا و مژه های لرزان به خاطر این انتخاب پرداخت کرده بود خیلی زیاد بود.... هزینه ای به اندازه ی زندگی چو وانینگ...به اندازه ی دو زندگی چو وانینگ به دستان مو ران نابود شده بود. برای دوا زندگی... دو طول عمر......
😭3💘2💔1
آب دهانش را قورت داد چشمانش را بست تا جلوی موج جدیدی از بغض های طوفانی اش را بگیرد مدت خیلی خیلی طولانی ای پر از درد برای او سپری شد که برایش شبیه میلیونها سال بود و درد و رنجی که انگار حمله ی صدها مورچه به قلبش بود و گوشتش را میجویدند. بلاخره به بلاخره خندیدن را تمام کرد... چشمانش را بست و زیر لب گفت: «این بار تو بردی چو وانینگ من نتونستم جلوی مردنت رو بگیرم مکثی کرد چشمانش را باز کرد تاریک و عمیق بودند اما آتشی درون آن شکاف بی انتها در حال سوختن بود... ادامه داد: اما تو هم منو دست کم گرفتی اگه نمیخوای زندگی کنی من نمیتونم جلوتو بگیرم... اما جلوی منو هم نمیتونی بگیری اگه دلم نخواد که بمیری...
بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
😭3🍓2💔1