آب دهانش را قورت داد چشمانش را بست تا جلوی موج جدیدی از بغض های طوفانی اش را بگیرد مدت خیلی خیلی طولانی ای پر از درد برای او سپری شد که برایش شبیه میلیونها سال بود و درد و رنجی که انگار حمله ی صدها مورچه به قلبش بود و گوشتش را میجویدند. بلاخره به بلاخره خندیدن را تمام کرد... چشمانش را بست و زیر لب گفت: «این بار تو بردی چو وانینگ من نتونستم جلوی مردنت رو بگیرم مکثی کرد چشمانش را باز کرد تاریک و عمیق بودند اما آتشی درون آن شکاف بی انتها در حال سوختن بود... ادامه داد: اما تو هم منو دست کم گرفتی اگه نمیخوای زندگی کنی من نمیتونم جلوتو بگیرم... اما جلوی منو هم نمیتونی بگیری اگه دلم نخواد که بمیری...
بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
😭3🍓2💔1
برایش خیلی سخت بود که این واقعیت را قبول کند که آخرین کسی که در این جهان نگران او بود را کشته است... هنوز اما میتوانست خیال کند برایش خیلی سخت بود که این واقعیت را قبول کند که آخرین کسی که در این جهان نگران او بود را کشته است... هنوز اما میتوانست خیال کند که چو وانینگ نمرده... اینگونه هنوز شخصی برایش وجود داشت که یه نفرت بورزد و کسی بود که عشق عجیب و دیوانه وارش را به او نشان دهد.
بلاخره تاشیان جون کاملا دیوانه شد. بعد از اینکه چو وانینگ او را ترک کرد. او هر روز به عمارت لوتوس قرمز میرفت تا به جنازه اش نگاه کند. اوایل با چشمانی پر از شرارت در برابر جنازه اش تف می انداخت و و بیراه میگفت
بلاخره تاشیان جون کاملا دیوانه شد. بعد از اینکه چو وانینگ او را ترک کرد. او هر روز به عمارت لوتوس قرمز میرفت تا به جنازه اش نگاه کند. اوایل با چشمانی پر از شرارت در برابر جنازه اش تف می انداخت و و بیراه میگفت
😭3🍓2💔1
"لیوگانگ این ارجمند قبلا چه جور آدمی بود؟ این ارجمند وقتی جوون بود موهاش رو اینطوری آرایش نمیکرد چه برسه به اینکه بخواد این تاج روی سرش بذاره درست میگم؟ کش سر آبی رنگ که شاگردهای قله ی سیشنگ به موهاشون میبستن چیزی از اونا توی قصر پیدا میشه؟ برو و کل لباس رو به همراه اون کش سر بیار"
در آن لحظه در حالی که پر از هیجان بود ردای رویی اش را برداشت و سعی کرد آن را به تن کند. اما لباسهای جوانی اش برایش زیادی کوچک بودند و هر چه هم تلاش میکرد اندازه اش نمیشدند.
خشمی او را در برگرفت "چرا اندازم نمیشه چرا نمیتونم به عقب برگردم" مانند هیولایی شده بود که خودش را به دیواره های قفس میکوبید. "اینا لباسهای این ارجمنده؟؟ اینا واقعا لباسهای این ارجمنده؟؟!! نکته لباسهای اشتباهی رو آوردی؟؟ اگه اینها لباسهای این ارجمنده پس چرا اندازم نیستن چرا اندازم نمیشنن."
او به دنبال لباس نمیگشت بلکه به دنبال خودش بود. خودی که برای گذشته بود و هرگز قرار نبود باز گردد.
در آن لحظه در حالی که پر از هیجان بود ردای رویی اش را برداشت و سعی کرد آن را به تن کند. اما لباسهای جوانی اش برایش زیادی کوچک بودند و هر چه هم تلاش میکرد اندازه اش نمیشدند.
خشمی او را در برگرفت "چرا اندازم نمیشه چرا نمیتونم به عقب برگردم" مانند هیولایی شده بود که خودش را به دیواره های قفس میکوبید. "اینا لباسهای این ارجمنده؟؟ اینا واقعا لباسهای این ارجمنده؟؟!! نکته لباسهای اشتباهی رو آوردی؟؟ اگه اینها لباسهای این ارجمنده پس چرا اندازم نیستن چرا اندازم نمیشنن."
او به دنبال لباس نمیگشت بلکه به دنبال خودش بود. خودی که برای گذشته بود و هرگز قرار نبود باز گردد.
😭3🍓2💔1
"اعلیحضرت..." پیرمرد آهی کشید "رهاش کنین شما دیگه آن مرد جوان گذشته هاتون نیستید"
زمانی طولانی سپری شد تا توانست بلاخره حرف بزند: "جوان نیستم....؟"
"نه نیستید."
"نمیتونم به عقب برگردم؟"
"نه نمیتونید."
برای اولین بار درماندگی ای کودکانه روی صورت این مرد سی و دو ساله نقش بست چشمانش را بست.
صورتش را در دستانش مخفی کرد. مدتی طولانی گذشت تا اینکه لب باز کرد و گفت: "پس فقط مو هامو بالا میبندم. زندگی این ارجمند به زودی به پایان میرسه نمیخوام وقتی زمانش میاد خیلی تنها باشم." همانطور که حرف میزد صورتش را در دستانش نگه داشته بود حالت چهره اش دیده نمیشد "فقط دلم میخواد لباسها مو عوض کنم و حس کنم دوستانی قدیمی دارم که هنوز منو همراهی میکنن..."
لیو گانگ آه کشید "اما این فقط وانمود کردنه.."موران گفت: « وانمود کردن خوبه..... وانمود کردن بهتر از هیچیه...»
موهای بلندش را بالای سرش گرفت با کش مو آنها را بست وقتی موران دوباره چشمانش را باز کرد خیسی در آنها دیده میشد شاید همین خیسی آتشفشان درون قلبش را خاموش کرده بود
موران دهانش را باز کرد و با صدای خستهای زیر لب گفت: "میفهمم متوجه شدم نمیتونم به عقب برگردم..نمیتونم.."
زمانی طولانی سپری شد تا توانست بلاخره حرف بزند: "جوان نیستم....؟"
"نه نیستید."
"نمیتونم به عقب برگردم؟"
"نه نمیتونید."
برای اولین بار درماندگی ای کودکانه روی صورت این مرد سی و دو ساله نقش بست چشمانش را بست.
صورتش را در دستانش مخفی کرد. مدتی طولانی گذشت تا اینکه لب باز کرد و گفت: "پس فقط مو هامو بالا میبندم. زندگی این ارجمند به زودی به پایان میرسه نمیخوام وقتی زمانش میاد خیلی تنها باشم." همانطور که حرف میزد صورتش را در دستانش نگه داشته بود حالت چهره اش دیده نمیشد "فقط دلم میخواد لباسها مو عوض کنم و حس کنم دوستانی قدیمی دارم که هنوز منو همراهی میکنن..."
لیو گانگ آه کشید "اما این فقط وانمود کردنه.."موران گفت: « وانمود کردن خوبه..... وانمود کردن بهتر از هیچیه...»
موهای بلندش را بالای سرش گرفت با کش مو آنها را بست وقتی موران دوباره چشمانش را باز کرد خیسی در آنها دیده میشد شاید همین خیسی آتشفشان درون قلبش را خاموش کرده بود
موران دهانش را باز کرد و با صدای خستهای زیر لب گفت: "میفهمم متوجه شدم نمیتونم به عقب برگردم..نمیتونم.."
😭3💘2💔1
آب دهانش را قورت داد چشمانش را بست تا جلوی موج جدیدی از بغض های طوفانی اش را بگیرد مدت خیلی خیلی طولانی ای پر از درد برای او سپری شد که برایش شبیه میلیونها سال بود و درد و رنجی که انگار حمله ی صدها مورچه به قلبش بود و گوشتش را میجویدند. بلاخره به بلاخره خندیدن را تمام کرد... چشمانش را بست و زیر لب گفت: «این بار تو بردی چو وانینگ من نتونستم جلوی مردنت رو بگیرم مکنی کرد چشمانش را باز کرد تاریک و عمیق بودند اما آتشی درون آن شکاف بی انتها در حال سوختن بود... ادامه داد: اما تو هم منو دست کم گرفتی اگه نمیخوای زندگی کنی من نمیتونم جلوتو بگیرم... اما جلوی منو هم نمیتونی بگیری اگه دلم نخواد که بمیری...
بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
😭3❤2💔1
موران ناگهان احساس کرد دلش درد دلی طولانی با چو وانینگ میخواهد. او که به هر حال مرده بود نه میتوانست مخالفت کند و نه به او خیانت کندو حرفهایش را جایی ببرد مهم نبود که چه چیزی به او میگوید، چو وانینگ انتخابی نداشت جز اینکه دراز بکشد و گوش کند.
اما وقتی سعی کرد لبهایش را تکان دهد حس کرد گلویش هر لحظه تنگ تر میشود. سرانجام تنها توانست یک جمله بگوید "شیزون به من توجه کن شیزون به من توجه کن."
این اولین چیزی بود که موران در اولین ملاقاتشان در برابر برج بهشتی به زبان آورده بود. آن موقع وقتی موران صدایش کرد، چو وانینگ چشمهایش را بسته بود و با شنیدن آن جمله سریع بازشان کرده بود. این جمله همچنین آخرین چیزی بود که موران وقتی برای همیشه در عمارت لوتوس قرمز از او جدا میشد گفته بود. آن موقع هم چشمان چو وانینگ بسته بود موران او صدا کرد اما هر چه صبر کرد آن چشمها باز نشد..
این جمله به اندازه ی یک عمر در باد شناور مانده بود، مسیرش را از برج بهشتی شروع کرده بود و تا برکه ی لوتوس قرمز ادامه داده بود. تا اینکه بلاخره در خاک آرام گرفت. تمامی آن سالهای پر از عشق و نفرت همانند ذرات خاکستری در هوا پراکنده شده بود.
اما وقتی سعی کرد لبهایش را تکان دهد حس کرد گلویش هر لحظه تنگ تر میشود. سرانجام تنها توانست یک جمله بگوید "شیزون به من توجه کن شیزون به من توجه کن."
این اولین چیزی بود که موران در اولین ملاقاتشان در برابر برج بهشتی به زبان آورده بود. آن موقع وقتی موران صدایش کرد، چو وانینگ چشمهایش را بسته بود و با شنیدن آن جمله سریع بازشان کرده بود. این جمله همچنین آخرین چیزی بود که موران وقتی برای همیشه در عمارت لوتوس قرمز از او جدا میشد گفته بود. آن موقع هم چشمان چو وانینگ بسته بود موران او صدا کرد اما هر چه صبر کرد آن چشمها باز نشد..
این جمله به اندازه ی یک عمر در باد شناور مانده بود، مسیرش را از برج بهشتی شروع کرده بود و تا برکه ی لوتوس قرمز ادامه داده بود. تا اینکه بلاخره در خاک آرام گرفت. تمامی آن سالهای پر از عشق و نفرت همانند ذرات خاکستری در هوا پراکنده شده بود.
😭3🍓2💔1
حالا که نزدیک تر شده بود میتوانست ببیند که چو وانینگ مشغول انجام کاریست چو وانینگ چه کار میکرد؟؟
موران چیزی را دید انگار صاعقه ای بود که به سرش برخورد کرد. همین که ذره ای از شوک و حیرتش کاسته شد سیلی از دردی وحشتناک درون اعضای بدنش پیچید. موران عقب رفت آهسته از ناباوری سرش را تکان میداد و زبانش بند آمده بود در آن لحظه حتی اگر سینه اش را میدریدند و قلبش را بیرون میکشیدند و رگ و گوشت و هر چه که بود را نابود میکردند، زیر لب گفت: «شیزون...»
روح چو واننینگ در آشپزخانه ی بزرگ و خالی تالار منگپو ایستاده بود. پیکرش کمی رنگ پریده به نظر میرسید مانند جوهری که بر اثر گذر زمان رنگش رفته باشد لبه های ردایش لکه های سرخ خون دیده میشد روشنی ای که روحش داشت جوری که انگار ممکن بود با وزش باد ناپدید شود "چی لازم داری؟ بذار کمکت کنم باشه؟"
-"تو اینجایی؟"
+"بله."
-"خوبه یکم منتظر بمون وقتی پختن ونتون ها تموم شد یه کاسه برای موران ببر."
موران خشکش زد اصلا متوجه نمیشد.
-"دیروز خیلی بد تنبیهش کردم. احتمالا الان از من منتفر شده شومنگ میگفت هیچی نمیخوره پس وقتی اینو براش بردی بهش نگو من درستشون کردم اگه بفهمه کار من بوده نمیخوره."𓂃
موران چیزی را دید انگار صاعقه ای بود که به سرش برخورد کرد. همین که ذره ای از شوک و حیرتش کاسته شد سیلی از دردی وحشتناک درون اعضای بدنش پیچید. موران عقب رفت آهسته از ناباوری سرش را تکان میداد و زبانش بند آمده بود در آن لحظه حتی اگر سینه اش را میدریدند و قلبش را بیرون میکشیدند و رگ و گوشت و هر چه که بود را نابود میکردند، زیر لب گفت: «شیزون...»
روح چو واننینگ در آشپزخانه ی بزرگ و خالی تالار منگپو ایستاده بود. پیکرش کمی رنگ پریده به نظر میرسید مانند جوهری که بر اثر گذر زمان رنگش رفته باشد لبه های ردایش لکه های سرخ خون دیده میشد روشنی ای که روحش داشت جوری که انگار ممکن بود با وزش باد ناپدید شود "چی لازم داری؟ بذار کمکت کنم باشه؟"
-"تو اینجایی؟"
+"بله."
-"خوبه یکم منتظر بمون وقتی پختن ونتون ها تموم شد یه کاسه برای موران ببر."
موران خشکش زد اصلا متوجه نمیشد.
-"دیروز خیلی بد تنبیهش کردم. احتمالا الان از من منتفر شده شومنگ میگفت هیچی نمیخوره پس وقتی اینو براش بردی بهش نگو من درستشون کردم اگه بفهمه کار من بوده نمیخوره."𓂃
😭3🍓2💔1
"شیزون..."
چو واننینگ لبخندی را به زور روی صورتش نشاند "میترسم زیادی بهش سخت گرفته باشم من واقعا باهاش خیلی نامهربون بودم..ولش کن لازم نیست تو براش ببری خودم میرم میبینمش و ازش عذرخواهی میکنم.."
موران با نگاهی مات و مبهوت به او خیره شد رنگ به رو نداشت. او همیشه خیال میکرد که شیزون بیش از اندازه سرد و بد اخلاق است. به سختی آهن آنقدر سرد که قلبش یخ زده هرگز فکرش را هم نمیکرد که شیزون در واقع به او مهربانی میکرده که افسوس و وابستگی اش در این دنیا خود او و عذر خواهی کردن از اوست.
"شیزون" موران اهسته دستانش را جلوآورد و صورتش را در آنها فروکرد. شانه هایش میلرزیدند.
قلبی به سختی آهن قلبی به سختی آهن؟
اشتباه میکرد.
موران حس میکرد که گلویش آنقدر تنگ شده که راه نفسش بسته است. همانطور که روی زمین می افتاد بغضی بلاخره توانست فرار کند. رو به روی روحی که نمیتوانست او را ببیند زانو زد موران گریه ای شکننده و دلخراش را سر داد."شیزون... شیزون...ببخشید. من اشتباه کردم..خواهش میکنم لطفا..با من برگرد..شیزون...لطفا با من برگرد... من اشتباه میکردم تقصیر من بود من تورو سرزنش نمیکنم مقصر نمیدونم ازت متنفر نیستم تقصیر من بود.."₊⊹
چو واننینگ لبخندی را به زور روی صورتش نشاند "میترسم زیادی بهش سخت گرفته باشم من واقعا باهاش خیلی نامهربون بودم..ولش کن لازم نیست تو براش ببری خودم میرم میبینمش و ازش عذرخواهی میکنم.."
موران با نگاهی مات و مبهوت به او خیره شد رنگ به رو نداشت. او همیشه خیال میکرد که شیزون بیش از اندازه سرد و بد اخلاق است. به سختی آهن آنقدر سرد که قلبش یخ زده هرگز فکرش را هم نمیکرد که شیزون در واقع به او مهربانی میکرده که افسوس و وابستگی اش در این دنیا خود او و عذر خواهی کردن از اوست.
"شیزون" موران اهسته دستانش را جلوآورد و صورتش را در آنها فروکرد. شانه هایش میلرزیدند.
قلبی به سختی آهن قلبی به سختی آهن؟
اشتباه میکرد.
موران حس میکرد که گلویش آنقدر تنگ شده که راه نفسش بسته است. همانطور که روی زمین می افتاد بغضی بلاخره توانست فرار کند. رو به روی روحی که نمیتوانست او را ببیند زانو زد موران گریه ای شکننده و دلخراش را سر داد."شیزون... شیزون...ببخشید. من اشتباه کردم..خواهش میکنم لطفا..با من برگرد..شیزون...لطفا با من برگرد... من اشتباه میکردم تقصیر من بود من تورو سرزنش نمیکنم مقصر نمیدونم ازت متنفر نیستم تقصیر من بود.."₊⊹
😭3🍓2💔1
—"همیشه تورو عصبانی میکنم اگه بعدا منو بزنی یا بهم بد و بیراه بگی من اصلا ناراحت نمیشم یا مقاومت نمیکنم..شیزون اگه برگردی به هرچی بگی گوش میکنم..بهت احترام میذارم..قدر تورو میدونم..باهات خوب رفتار میکنم شیزون بیا از اول شروع کنیم باشه؟ لطفا به من توجه کن باشه؟"
چو وانینگ دستش را بلند کرد انگشتان یخ زده اش جلو آمدند تا اینکه به صورت موران رسیدند و بعد گفت: "ببخشید..لطفا از شیزون متنفر نباش"𓂃
چو وانینگ دستش را بلند کرد انگشتان یخ زده اش جلو آمدند تا اینکه به صورت موران رسیدند و بعد گفت: "ببخشید..لطفا از شیزون متنفر نباش"𓂃
😭3🍓2💔1