سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
77 subscribers
3.81K photos
283 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
آب دهانش را قورت داد چشمانش را بست تا جلوی موج جدیدی از بغض های طوفانی اش را بگیرد مدت خیلی خیلی طولانی ای پر از درد برای او سپری شد که برایش شبیه میلیونها سال بود و درد و رنجی که انگار حمله ی صدها مورچه به قلبش بود و گوشتش را میجویدند. بلاخره به بلاخره خندیدن را تمام کرد... چشمانش را بست و زیر لب گفت: «این بار تو بردی چو وانینگ من نتونستم جلوی مردنت رو بگیرم مکنی کرد چشمانش را باز کرد تاریک و عمیق بودند اما آتشی درون آن شکاف بی انتها در حال سوختن بود... ادامه داد: اما تو هم منو دست کم گرفتی اگه نمیخوای زندگی کنی من نمیتونم جلوتو بگیرم... اما جلوی منو هم نمیتونی بگیری اگه دلم نخواد که بمیری...

بدون اینکه مرگ چو وانینگ را به کسی خبر بدهد، موران جنازه ی چو وانینگ را به قله ی سیشنگ برگرداند. او آن زمان به شدت قدرتمند بود و توانایی این را داشت که جلوی پوسیده شدن و فساد یک جسد را بگیرد. او بدن چو وانینگ را در عمارت لوتوس قرمز نگه میداشت و به این صورت او را مجبور کرده بود تا همیشه زنده بماند.
😭32💔1
موران ناگهان احساس کرد دلش درد دلی طولانی با چو وانینگ میخواهد. او که به هر حال مرده بود نه میتوانست مخالفت کند و نه به او خیانت کندو حرفهایش را جایی ببرد مهم نبود که چه چیزی به او میگوید، چو وانینگ انتخابی نداشت جز اینکه دراز بکشد و گوش کند.

اما وقتی سعی کرد لبهایش را تکان دهد حس کرد گلویش هر لحظه تنگ تر میشود. سرانجام تنها توانست یک جمله بگوید "شیزون به من توجه کن شیزون به من توجه کن."

این اولین چیزی بود که موران در اولین ملاقاتشان در برابر برج بهشتی به زبان آورده بود. آن موقع وقتی موران صدایش کرد، چو وانینگ چشمهایش را بسته بود و با شنیدن آن جمله سریع بازشان کرده بود. این جمله همچنین آخرین چیزی بود که موران وقتی برای همیشه در عمارت لوتوس قرمز از او جدا میشد گفته بود. آن موقع هم چشمان چو وانینگ بسته بود موران او صدا کرد اما هر چه صبر کرد آن چشمها باز نشد..

این جمله به اندازه ی یک عمر در باد شناور مانده بود، مسیرش را از برج بهشتی شروع کرده بود و تا برکه ی لوتوس قرمز ادامه داده بود. تا اینکه بلاخره در خاک آرام گرفت. تمامی آن سالهای پر از عشق و نفرت همانند ذرات خاکستری در هوا پراکنده شده بود.
😭3🍓2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا که نزدیک تر شده بود میتوانست ببیند که چو وانینگ مشغول انجام کاریست چو وانینگ چه کار میکرد؟؟

موران چیزی را دید انگار صاعقه ای بود که به سرش برخورد کرد. همین که ذره ای از شوک و حیرتش کاسته شد سیلی از دردی وحشتناک درون اعضای بدنش پیچید. موران عقب رفت آهسته از ناباوری سرش را تکان میداد و زبانش بند آمده بود در آن لحظه حتی اگر سینه اش را میدریدند و قلبش را بیرون میکشیدند و رگ و گوشت و هر چه که بود را نابود میکردند، زیر لب گفت: «شیزون...»

روح چو واننینگ در آشپزخانه ی بزرگ و خالی تالار منگپو ایستاده بود. پیکرش کمی رنگ پریده به نظر میرسید مانند جوهری که بر اثر گذر زمان رنگش رفته باشد لبه های ردایش لکه های سرخ خون دیده میشد روشنی ای که روحش داشت جوری که انگار ممکن بود با وزش باد ناپدید شود "چی لازم داری؟ بذار کمکت کنم باشه؟"
-"تو اینجایی؟"
+"بله."
-"خوبه یکم منتظر بمون وقتی پختن ونتون ها تموم شد یه کاسه برای موران ببر."
موران خشکش زد اصلا متوجه نمیشد.
-"دیروز خیلی بد تنبیهش کردم. احتمالا الان از من منتفر شده شومنگ میگفت هیچی نمیخوره پس وقتی اینو براش بردی بهش نگو من درستشون کردم اگه بفهمه کار من بوده نمیخوره."
𓂃
😭3🍓2💔1
"شیزون..."

چو واننینگ لبخندی را به زور روی صورتش نشاند "میترسم زیادی بهش سخت گرفته باشم من واقعا باهاش خیلی نامهربون بودم..ولش کن لازم نیست تو براش ببری خودم میرم میبینمش و ازش عذرخواهی میکنم.."

موران با نگاهی مات و مبهوت به او خیره شد رنگ به رو نداشت. او همیشه خیال میکرد که شیزون بیش از اندازه سرد و بد اخلاق است. به سختی آهن آنقدر سرد که قلبش یخ زده هرگز فکرش را هم نمیکرد که شیزون در واقع به او مهربانی میکرده که افسوس و وابستگی اش در این دنیا خود او و عذر خواهی کردن از اوست.
"شیزون" موران اهسته دستانش را جلوآورد و صورتش را در آنها فروکرد. شانه هایش میلرزیدند.

قلبی به سختی آهن قلبی به سختی آهن؟
اشتباه میکرد.

موران حس میکرد که گلویش آنقدر تنگ شده که راه نفسش بسته است. همانطور که روی زمین می افتاد بغضی بلاخره توانست فرار کند. رو به روی روحی که نمیتوانست او را ببیند زانو زد موران گریه ای شکننده و دلخراش را سر داد."شیزون... شیزون...ببخشید. من اشتباه کردم..خواهش میکنم لطفا..با من برگرد..شیزون...لطفا با من برگرد... من اشتباه میکردم تقصیر من بود من تورو سرزنش نمیکنم مقصر نمیدونم ازت متنفر نیستم تقصیر من بود.."
₊⊹
😭3🍓2💔1
—"همیشه تورو عصبانی میکنم اگه بعدا منو بزنی یا بهم بد و بیراه بگی من اصلا ناراحت نمیشم یا مقاومت نمیکنم..شیزون اگه برگردی به هرچی بگی گوش میکنم..بهت احترام میذارم..قدر تورو میدونم..باهات خوب رفتار میکنم شیزون بیا از اول شروع کنیم باشه؟ لطفا به من توجه کن باشه؟"
چو وانینگ دستش را بلند کرد انگشتان یخ زده اش جلو آمدند تا اینکه به صورت موران رسیدند و بعد گفت: "ببخشید..لطفا از شیزون متنفر نباش"𓂃
😭3🍓2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"واننینگ.." چو وانینگ را درون آغوش خود کشید کمی نگذشت که مرد بیدار شد. چو وانینگ وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در از کشیده در آغوش موران دید، نگاه نگرانی که روی صورت این مرد جوان بود نگاهی بود که از او ندیده بود اخمی کرد با خود فکر کرد که شاید دارد رویا میبیند و دوباره چشمانش بست تا بخواب برود.

موران با هیجان دست چو وانینگ را گرفت و روی صورت خود گذاشت همزمان هم میخندید و هم گریه میکرد تا وقتی که چهره ی زیبایش سرخ و ورم کرده و به هم ریخته شد. هق هق کنان سعی داشت بغضش را قورت بدهد. موران جلو رفت تا دوباره چو وانینگ را در آغوش بکشد. اما چو وانینگ او را به عقب هل داد و گفت: "گمشو بیرون"

چو وانینگ این را گفت و رویش را از موران گرفت هزاران لایه از دلشکستگی را زیر یک لایه بد اخلاقی و سردی مدفون کرده بود.
"شیزون.."
"بیرون تو دیگه شاگرد من نیستی من کسی رو که به این زودی جونش رو از دست بده رو نمیخوام" موران که احساس ناراحتی به او دست داده بود با شنیدن سرزنش شدن توسط چو وانینگ انگار خون گرم در وجودش به جریان افتاد.

مو ران مچ دست چو وانینگ را گرفت. بدون اینکه حرفی بند دست چو وانینگ را روی سینه اش قرار داد.❀˖°
😭3🍓2💔1
+"اگه شانس باهامون یار ،نباشه من همینجا پیش شیزون خواهم بود. تا آخر آخرش..."

چو وانینگ جا خورد چشمان ققنوسی اش گشاد شده بودند و طوری با حیرت موران را نگاه میکرد که انگار بار اول است او را میبیند.موران لبخند پرشوقی به او زد چالهای شیرین گونه اش بیرون زده بودند و چهره اش را گرم کرده بودند "من بیشتر از اینها به شما بدهکارم..این دفعه ولی قرار نیست شیزون رو تنها بذارم..."

چو وانینگ با لحنی نرم زیر لب گفت: "چرا این کارارو میکنی."
"شیزون شما چطور؟ شما برای چی اونهمه کار برای من انجام دادید؟"

مژه های چو وانینگ روی هم افتادند آهی کشید و دست از مقاومت برداشت. دست در دست یکدگیر مقابل دیوار محافظ بنفش رنگ ایستادند.
"بریم؟"

هیچکس نمیدانست که چه کسی اول دست دیگری را فشرد، آنقدر محکم که سرد و یخ زدگی با گرمای سوزان یکی شد. موران تصمیمش را گرفته بود که به شیزونش احترام بگذارد و عشق بورزد و اما در آن لحظه در میان مرگ و زندگی موران ناگهان رویش رو برگرداند میخواست تنها یک نگاه دیگر به صورت چو وانینگ بی اندازد.

و آن لحظه بود که با چشمان چو وانینگ که به او خیره شده بود رو به رو شد هر دویشان چشم به هم دوخته بودند..
😭3🍓2💔1
آن دو چشم ققنوسی که روزی خشمگین بی تفاوت پر درد و نفرت و خوددار بودند در این لحظه آرامشی تا ابدیت را در خود نگه داشته بودند و مو ران مطمئن نبود که درست میبیند و یا خیالاتی شده است. اما در کنار . آن آرامش جاودان عشق و علاقه ای عمیق و ژرف هم وجود داشت.

موران هرگز چنین نگاهی را در چشمان چو وانینگ ندیده بود. در سرش غوغایی به پا شده بود. در میان آن صاعقه و رعد بدون اینکه فکر کند جلو رفت و چو وانینگ سمت خودش کشید و او را تنگ در آغوش کشید.

قلبی که دیوانه وار میکوبید در برابر روحی که میلرزید.
سینه به سینه... قلب به قلب....

اگر میخواست صادق باشد قبل از اینکه به دنیای زیرزمین بیاید چیزی مانند مردن با چو وانینگ به ذهنش خطور نکرده بود همیشه باور داشت که کسی که عاشقش است کسی نیست جز شیمی و اگر قرار است با کسی بمیرد آن شخص شی می خواهد بود.

اما حالا که با مرگ رو به رو شده بود به صورت غریزی چو وانینگ را در آغوشش کشیده بود انگار که سعی داشت بدن او را با بدن خودش یکی کند و روح او را درون خود پنهان کند.

"شیزون بهترین بهترین شیزونه و این شاگرد بدترین بدترین شاگرده"
😭3🍓2💔1
—همانطور که پایین رفته بود شمرده بودشان این تعداد پله هایی بود که دروازه ی اصلی کشیده میشد تعداد پله هایی که آن روز چو وانینگ از آنها بالا رفته و موران را پشت خودش حمل کرده بود.... مطمئن بود که تا وقتی زنده است هرگز فراموش نخواهد کرد که دستان چو وانینگ به چه روزی افتاده بودند.... به سردی یخ... ساییده و زخمی و خونین...ﻬ꜆
😭3🍓2💔1