پشت سرش صدای خنده اومد و به دنبالش صدای خش خش طناب.
بازرس A به عقب نگاه نکرد.
همین که به در رسید، کسی پشت سرش اومد.
چین جیو پشت سرش ایستاد و میخواست چیزی بگه اما انگشت شستش رو بالا برد و به گردنش مالید.
+یقهت یکم مرطوبه، بیرون بارون میاد؟
اون لمس هم گرم بود و هم خشک.
بازرس A دستگیره در رو گرفت و تکون نخورد.
-نه، برف میاد.
بازرس A به عقب نگاه نکرد.
همین که به در رسید، کسی پشت سرش اومد.
چین جیو پشت سرش ایستاد و میخواست چیزی بگه اما انگشت شستش رو بالا برد و به گردنش مالید.
+یقهت یکم مرطوبه، بیرون بارون میاد؟
اون لمس هم گرم بود و هم خشک.
بازرس A دستگیره در رو گرفت و تکون نخورد.
-نه، برف میاد.
🍓4💘1🦄1
یکی بسته شده، یکی با لباس فرم و دو تا هم توی تختخواب...
اونی که با طناب بسته شده بود سکوت رو شکست:
«این چه بازیایه؟»
و مکثی کرد و به فردی با نشون A و بعد به یو هوا نگاه کرد. بعد از چند بار نگاه کردن بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
اونی که با طناب بسته شده بود سکوت رو شکست:
«این چه بازیایه؟»
و مکثی کرد و به فردی با نشون A و بعد به یو هوا نگاه کرد. بعد از چند بار نگاه کردن بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
🍓4💘1🦄1
روی میز نشست، به جلو خم شد و یکی از پاهاش رو روی صندلی گذاشت و دست هاش رو به سمت یو هوا که روی تخت نشسته بود آورد و گفت: «اول نباید منو باز کنی بازرس بزرگ؟»
🍓4💘1🦄1
+«حالا که غریبهها اینجا نیستن، بزار ازت یه چیزی بپرسم.»
-«...بگو.»
+«کی فهمیدی؟»
-«خیلی وقت نیست، آخر امتحان قبلی فهمیدم وقتی توی اتاق بودم.»
+«منم همینطور، منم...اونجا فهمیدم.»
چینجیو متوجه شد این سوال براش خنده داره، خندهاش رو بیرون داد و یوهوا سرش رو برگردوند و لبهاش به سمت بالا خم شد. خیلی عجیب بود، اون حس معذب بودن قبل تر توی یک لحظه از بین رفت و انگار دیگه اهمیت نداشت.
-«...بگو.»
+«کی فهمیدی؟»
-«خیلی وقت نیست، آخر امتحان قبلی فهمیدم وقتی توی اتاق بودم.»
+«منم همینطور، منم...اونجا فهمیدم.»
چینجیو متوجه شد این سوال براش خنده داره، خندهاش رو بیرون داد و یوهوا سرش رو برگردوند و لبهاش به سمت بالا خم شد. خیلی عجیب بود، اون حس معذب بودن قبل تر توی یک لحظه از بین رفت و انگار دیگه اهمیت نداشت.
🍓4💘1🦄1