یکی بسته شده، یکی با لباس فرم و دو تا هم توی تختخواب...
اونی که با طناب بسته شده بود سکوت رو شکست:
«این چه بازیایه؟»
و مکثی کرد و به فردی با نشون A و بعد به یو هوا نگاه کرد. بعد از چند بار نگاه کردن بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
اونی که با طناب بسته شده بود سکوت رو شکست:
«این چه بازیایه؟»
و مکثی کرد و به فردی با نشون A و بعد به یو هوا نگاه کرد. بعد از چند بار نگاه کردن بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
🍓4💘1🦄1
روی میز نشست، به جلو خم شد و یکی از پاهاش رو روی صندلی گذاشت و دست هاش رو به سمت یو هوا که روی تخت نشسته بود آورد و گفت: «اول نباید منو باز کنی بازرس بزرگ؟»
🍓4💘1🦄1
+«حالا که غریبهها اینجا نیستن، بزار ازت یه چیزی بپرسم.»
-«...بگو.»
+«کی فهمیدی؟»
-«خیلی وقت نیست، آخر امتحان قبلی فهمیدم وقتی توی اتاق بودم.»
+«منم همینطور، منم...اونجا فهمیدم.»
چینجیو متوجه شد این سوال براش خنده داره، خندهاش رو بیرون داد و یوهوا سرش رو برگردوند و لبهاش به سمت بالا خم شد. خیلی عجیب بود، اون حس معذب بودن قبل تر توی یک لحظه از بین رفت و انگار دیگه اهمیت نداشت.
-«...بگو.»
+«کی فهمیدی؟»
-«خیلی وقت نیست، آخر امتحان قبلی فهمیدم وقتی توی اتاق بودم.»
+«منم همینطور، منم...اونجا فهمیدم.»
چینجیو متوجه شد این سوال براش خنده داره، خندهاش رو بیرون داد و یوهوا سرش رو برگردوند و لبهاش به سمت بالا خم شد. خیلی عجیب بود، اون حس معذب بودن قبل تر توی یک لحظه از بین رفت و انگار دیگه اهمیت نداشت.
🍓4💘1🦄1
موج دیگهای از زامبی ها به سمت بازرس A هجوم آوردن و
شخصی که کمی ازش دورتر بود برگشت، در حالی که با یک دست
سنگ قبر رو تکیه گاهش میکرد درست کنار بازرس A فرود اومد و
مچ دست بازرس A رو به سمت خودش کشید.
+«بازرس بزرگ، بگذار چاقوت رو قرض بگیرم.»
-«نمیتونی یک چاقو برای خودت پیدا کنی؟»
+«وقت نیست.»
شخصی که کمی ازش دورتر بود برگشت، در حالی که با یک دست
سنگ قبر رو تکیه گاهش میکرد درست کنار بازرس A فرود اومد و
مچ دست بازرس A رو به سمت خودش کشید.
+«بازرس بزرگ، بگذار چاقوت رو قرض بگیرم.»
-«نمیتونی یک چاقو برای خودت پیدا کنی؟»
+«وقت نیست.»
🍓4💘1🦄1
+«تو ناراحتی.»
-«کی؟»
+«تو. بذار فکر کنم...به خاطر اینه که من به
اون شخص دیگه داخل اتاق گفتم بازرس بزرگ؟
حسودی میکنی بازرس بزرگ؟»
-«کی؟»
+«تو. بذار فکر کنم...به خاطر اینه که من به
اون شخص دیگه داخل اتاق گفتم بازرس بزرگ؟
حسودی میکنی بازرس بزرگ؟»
🍓4💘1🦄1
چین جیو سرش رو به دیوار تکیه داد و به یو هوا چشمک زد.
«دقیقاً چه خوابی دیدی؟»
این چشمک ملایم، یو هوا رو شگفت زده کرد و نگاهش رو برگردوند.
«اتاقی که میز و صندلی و ت-....»
تخت.
کلمه سادهای بود اما یو هوا مکث کرد.
+«چی؟»
-«یک کمون.»
+«؟»
«من تیر و کمون تو دستم داشتم احتمالا میخواستم با اون بزنمت.»
+«؟؟؟»
یو هوا صدای خنده آرومی رو از شخص کنارش شنید.
«دقیقاً چه خوابی دیدی؟»
این چشمک ملایم، یو هوا رو شگفت زده کرد و نگاهش رو برگردوند.
«اتاقی که میز و صندلی و ت-....»
تخت.
کلمه سادهای بود اما یو هوا مکث کرد.
+«چی؟»
-«یک کمون.»
+«؟»
«من تیر و کمون تو دستم داشتم احتمالا میخواستم با اون بزنمت.»
+«؟؟؟»
یو هوا صدای خنده آرومی رو از شخص کنارش شنید.
🍓4💘1🦄1