زندگی، با تمام قساوتاش باز دمید.
چه مدت مُرده بودم؟
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم،
چرا که برای هر انسانی، درمان تمام رنج ها، تنها مرگ بود.
موهبتی که تو از من دریغاش کردی.
حسادت در وجودم زبانه کشید و تصمیم گرفتم از تو
بخواهم یک لطفی در حقام کنی، خالق من.
از تو یک همدم میخواهم، یکی مثل خودم،
میخواهم برایم یک همدم بسازی،
میتوانیم کنار همدیگه هیولا باشیم.
نمیتوانم بمیرم، تنهایی هم، نمیتوانم زندگی کنم.
چه مدت مُرده بودم؟
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم،
چرا که برای هر انسانی، درمان تمام رنج ها، تنها مرگ بود.
موهبتی که تو از من دریغاش کردی.
حسادت در وجودم زبانه کشید و تصمیم گرفتم از تو
بخواهم یک لطفی در حقام کنی، خالق من.
از تو یک همدم میخواهم، یکی مثل خودم،
میخواهم برایم یک همدم بسازی،
میتوانیم کنار همدیگه هیولا باشیم.
نمیتوانم بمیرم، تنهایی هم، نمیتوانم زندگی کنم.
من هرگز توی این دنیا جایی نداشتم، دنبال چیزی بودم که حتی
نمیدونستم چیه. ولی اون چیز رو در وجود تو پیدا کردم. گم شدن
و پیدا شدن، عمر عشق همینقدره، درسته کوتاهه و غم انگیز؛ اما
توی همین زمان کم جاودانه میشه. بهتره همینطوری تموم بشه...
آروم آروم چشمهام رو ببندم در حالی که داری نگاهم میکنی.
نمیدونستم چیه. ولی اون چیز رو در وجود تو پیدا کردم. گم شدن
و پیدا شدن، عمر عشق همینقدره، درسته کوتاهه و غم انگیز؛ اما
توی همین زمان کم جاودانه میشه. بهتره همینطوری تموم بشه...
آروم آروم چشمهام رو ببندم در حالی که داری نگاهم میکنی.