من هرگز توی این دنیا جایی نداشتم، دنبال چیزی بودم که حتی
نمیدونستم چیه. ولی اون چیز رو در وجود تو پیدا کردم. گم شدن
و پیدا شدن، عمر عشق همینقدره، درسته کوتاهه و غم انگیز؛ اما
توی همین زمان کم جاودانه میشه. بهتره همینطوری تموم بشه...
آروم آروم چشمهام رو ببندم در حالی که داری نگاهم میکنی.
نمیدونستم چیه. ولی اون چیز رو در وجود تو پیدا کردم. گم شدن
و پیدا شدن، عمر عشق همینقدره، درسته کوتاهه و غم انگیز؛ اما
توی همین زمان کم جاودانه میشه. بهتره همینطوری تموم بشه...
آروم آروم چشمهام رو ببندم در حالی که داری نگاهم میکنی.
میتونستم رشد دوباره پوست سوختهام رو حس کنم،
صدای جا افتادن دوباره استخوانهام رو میشنیدم،
صدای زمزمه خونام که توی قلب بیقرارم در جریانه،
باز هم رحمتی شامل حالم نشد.
صدای جا افتادن دوباره استخوانهام رو میشنیدم،
صدای زمزمه خونام که توی قلب بیقرارم در جریانه،
باز هم رحمتی شامل حالم نشد.
-من خونریزی میکنم، درد میکشم، زجر میکشم، تمومی هم نداره.
+متاسفم، حالا میفهمم واقعا چطور آدمی بودم.
-حالا دیگه از پیشمون میری، خالق، همه چیز توی یک چشم به هم زدن
اتفاق افتاد. تولدم، اندوهم، از دست دادن تو. من نه مجازات میشم، نه
آمرزیده. امیدی که داشتم، خشمم، همهاش هیچ و پوچه. موجی که من
رو به دنیا آورد، حالا میاد تا تو رو با خودش ببره. حالا، تنها و بیپناه میشم .
+من رو ببخش پسرم.
+متاسفم، حالا میفهمم واقعا چطور آدمی بودم.
-حالا دیگه از پیشمون میری، خالق، همه چیز توی یک چشم به هم زدن
اتفاق افتاد. تولدم، اندوهم، از دست دادن تو. من نه مجازات میشم، نه
آمرزیده. امیدی که داشتم، خشمم، همهاش هیچ و پوچه. موجی که من
رو به دنیا آورد، حالا میاد تا تو رو با خودش ببره. حالا، تنها و بیپناه میشم .
+من رو ببخش پسرم.
+اگه ته دلت ذرهای مهربونی مونده، خودت رو ببخش و زندگی کن. پسرم، حالا که مرگ توی سرنوشتت نیست، پس به این فکر کن که تا وقتی زندهای، چه چارهای به جز زندگی کردن داری؟ زندگی کن. با اسمی که پدرم بدون هیچ معنایی روم گذاشت صدام کن، ازت میخوام دوباره با اون اسم صدام کنی...برای آخرین بار، همون جوری که دفعه اول صدام کردی.