سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
"بیا بریم....دو وی."
حتی زمانی که پهلوها و ران‌های او شکافته‌شد نامگونگ‌هوانگ انگار که نمیتواند درد را احساس کند به سادگی کسانی که به او حمله کرده بودند را شکست داد. انقدر خون ریخته شد که به نظر میرسید رودخانه دیگری شکل گرفته است.
"پد- بابا...."
"تو...رهبر بعدی... نامگونگ هستی."
اشک و خون از چشمان نامگونگ‌دو وی سرازیر شد و مانند کودکی که به پشت پدرش چسبیده است، پشتش را چنگ زد.
لبخند کمرنگی روی صورت نامگونگ‌هوانگ ظاهر شد.
تا زمانی که دو وی روی پشتش قرار دارد حملات به پسرش نمیرسد.
😭4👍1
چشمان نامگونگ‌هوانگ به طرز وحشتناکی از میان موهایی که به صورت غرق خونش چسبیده بود می درخشید. نامگونگ‌هوانگ بازوی نامگونگ دو وی که روی پشتش بود را محکم گرفت و با تمام قدرت باقی مانده‌ی خود، نامگونگ دو وی را به سمت خشکی پرتاب کرد.
"پدر!!!!"
😭4
نامگونگ‌دو وی ناامیدانه فریاد زد.
در دنیای وارونه، دو وی چهره‌ی نامگونگ‌هوانگ را دید.
او لبخند می زد.
😭4
نامگونگ‌هوانگ به آرامی به سمت پایین رودخانه فرو رفت و در حالی که در دنیایی تاریک سقوط میکرد فکر کرد.
"این کافیه؟"
او نمی‌توانست بگوید تمام کار‌هایی که کرد درست بود، اما حداقل تا آخر تمام تلاشش را کرد. اکنون، تنها کاری که می‌توانست بکند اعتماد به پسرش بود،پسری که از الان به بعد نام نامگونگ را تنهایی به دوش می‌کشید.
"...دو وی..."
لبخند روی لب‌های نامگونگ‌هوانگ ظاهر شد
"....پدر خوبی باش"
و بعد از ان لبخند، چشمان نامگونگ‌‌هوانگ بسته شد
😭5
در آن لحظه حرفی که از دهان دو وی بیرون آمد، انتقاد نبود، توبیخ نبود،تمسخر نبود، حرفی کاملا غیر منتظره بود که هیچ کس در آنجا حدسش را هم نمیزد.
"...فرقه‌ی هوا"
"....فرقه‌ی هوا کجاست؟"
😭4
جانگ ایلسو بطری الکلی را که روی میز گذاشته بود را برداشت.
نگاهی به بطری مشروب سفید کرد.
دستش را دراز کرد و خیلی آرام بطری را کج کرد.
"قلوپ،قلوپ،قلوپ"
مشروبی که بیرون میریخت در رودخانه حل شد.
مردی که خیس بود از پشت یکی از شاگردان فرقه‌ی گدایان پایین آمد. به نظر می رسید او قدرتی برای راه رفتن ندارد برای همین از شمشیری که در دست داشت به عنوان عصا استفاده کرد.
هرکس او را دید نفسش را حبس کرد.
به معنای کلمه "وحشتناک" بود.
لباسش کاملا خیس و به خاطر خون قرمز شده بود بدنی که بین لباس های پاره شده دیده میشد پر از زخم‌های وحشتناک بود. موهایش ژولیده بود و لب هایش خشک و کبود بود. در ابتدا کسی او را نشناخت، این به این دلیل بود که همیشه او را آراسته دیده بودند.
با این حال کسی زمزمه کرد...
"نامگونگ..."
"نامگونگ... دو...وی." هرکسی که هویتش را فهمید شوکه شده.
"قدم،قدم"
نامگونگ‌دو وی راه رفت و به چونگ‌میونگ رسید، نامگونگ دو وی زانو زد، شاگردان فرقه‌ی هوا فکر کردن دو وی بیهوش شده است و برای کمک به جلو رفتن ولی متوقف شدند، نامگونگ‌دو وی که زانو زده بود و به چونگ میونگ نگاه کرد و به آرامی سرش را خم کرد و با صدایی شکسته صحبت کرد.
"کمک...."
"...لطفا به ما کمک کنین."
"لطفا"
😭5
چونگ‌میونگ که تنها کسی بود که بدون هیچ حرفی به پشت خمیده نامگونگ دو وی نگاه میکرد و در نهایت سرش را برگرداند.
نامگونگ دو وی به سختی سرش را بلند کرد و به هیون‌جونگ نگاه کرد. هیون جونگ با دیدن چشم های خون آلودش ناخودآگاه لبش را گاز گرفت.
"هنوز... صد نفر از اعضای خانواده نامگونگ در خطرن"
"زخمی‌ها میمیرن و اونهایی که سالمن فقط منتظر نوبتن....فقط منتظرن"
"لطفا...لطفا به ما کمک کنین رهبر فرقه....لطفا کمکشون کنین."
"لطفا"
😭5
نامگونگ دو وی سرش را بلند کرد و به همه نگاه کرد، اشک از چشمانش سرازیر شد و با خون خشک شده مخلوط شد.
"اونها.... لطفا اونها رو نجات بدین. التماس میکنم نجاتشون بدین"
"لطفا......"
😭5
چونگ‌میونگ گفت "چرا باید بهتون کمک کنیم؟"
"اونجا مثل تله‌ی مرگه اگه کمکتون کنیم، جون خودمونم به خطر میندازیم، چرا باید جونمونو به خطر بندازیم؟"
"جواب بده"
چشم های نامگونگ‌دو وی به شدت میلرزید.
"من...نمی‌تونم ببینم.."
"نمی‌تونم ببینم برادرانم و خانواده‌ام رو که در حال مردنن...من..نمی‌تونم اونا رو اینجوری ببینم"
"لطفا....لطفا.."
😭5
نامگونگ‌دو وی گریه میکرد و میلرزید.
چونگ‌میونگ به او خیره شد، اون از غم نمیلرزید..او از ترس میلرزید.
"لطفا‌‌‌...لطفا"
نامگونگ‌دو وی میترسد.
میترسد که چونگ‌میونگ درخواستش را رد کند. او می ترسد که نتواند از کسانی که باید محافظت کند، محافظت کند.
تماشای مردن همه، ترس از اینکه تنها زنده بماند، او در مقابل آن ترس بزرگ میلرزد.
😭5