"دو وی"
لبخند کمرنگی روی لبهای نامگونگهوانگ ظاهر شد.
نامگونگهوانگ احساس کرد دستهای نامگونگدو وی روی شانهاش قرار میگیرد، دستهای کوچیک دو وی الان انقدر بزرگ شدن.
فقط یک کار بود که باید انجام می داد.
باید دو وی را فراری میداد.
لبخند کمرنگی روی لبهای نامگونگهوانگ ظاهر شد.
نامگونگهوانگ احساس کرد دستهای نامگونگدو وی روی شانهاش قرار میگیرد، دستهای کوچیک دو وی الان انقدر بزرگ شدن.
فقط یک کار بود که باید انجام می داد.
باید دو وی را فراری میداد.
😭4
"بیا بریم....دو وی."
حتی زمانی که پهلوها و رانهای او شکافتهشد نامگونگهوانگ انگار که نمیتواند درد را احساس کند به سادگی کسانی که به او حمله کرده بودند را شکست داد. انقدر خون ریخته شد که به نظر میرسید رودخانه دیگری شکل گرفته است.
"پد- بابا...."
"تو...رهبر بعدی... نامگونگ هستی."
اشک و خون از چشمان نامگونگدو وی سرازیر شد و مانند کودکی که به پشت پدرش چسبیده است، پشتش را چنگ زد.
لبخند کمرنگی روی صورت نامگونگهوانگ ظاهر شد.
تا زمانی که دو وی روی پشتش قرار دارد حملات به پسرش نمیرسد.
حتی زمانی که پهلوها و رانهای او شکافتهشد نامگونگهوانگ انگار که نمیتواند درد را احساس کند به سادگی کسانی که به او حمله کرده بودند را شکست داد. انقدر خون ریخته شد که به نظر میرسید رودخانه دیگری شکل گرفته است.
"پد- بابا...."
"تو...رهبر بعدی... نامگونگ هستی."
اشک و خون از چشمان نامگونگدو وی سرازیر شد و مانند کودکی که به پشت پدرش چسبیده است، پشتش را چنگ زد.
لبخند کمرنگی روی صورت نامگونگهوانگ ظاهر شد.
تا زمانی که دو وی روی پشتش قرار دارد حملات به پسرش نمیرسد.
😭4👍1
چشمان نامگونگهوانگ به طرز وحشتناکی از میان موهایی که به صورت غرق خونش چسبیده بود می درخشید. نامگونگهوانگ بازوی نامگونگ دو وی که روی پشتش بود را محکم گرفت و با تمام قدرت باقی ماندهی خود، نامگونگ دو وی را به سمت خشکی پرتاب کرد.
"پدر!!!!"
"پدر!!!!"
😭4
نامگونگدو وی ناامیدانه فریاد زد.
در دنیای وارونه، دو وی چهرهی نامگونگهوانگ را دید.
او لبخند می زد.
در دنیای وارونه، دو وی چهرهی نامگونگهوانگ را دید.
او لبخند می زد.
😭4
نامگونگهوانگ به آرامی به سمت پایین رودخانه فرو رفت و در حالی که در دنیایی تاریک سقوط میکرد فکر کرد.
"این کافیه؟"
او نمیتوانست بگوید تمام کارهایی که کرد درست بود، اما حداقل تا آخر تمام تلاشش را کرد. اکنون، تنها کاری که میتوانست بکند اعتماد به پسرش بود،پسری که از الان به بعد نام نامگونگ را تنهایی به دوش میکشید.
"...دو وی..."
لبخند روی لبهای نامگونگهوانگ ظاهر شد
"....پدر خوبی باش"
و بعد از ان لبخند، چشمان نامگونگهوانگ بسته شد
"این کافیه؟"
او نمیتوانست بگوید تمام کارهایی که کرد درست بود، اما حداقل تا آخر تمام تلاشش را کرد. اکنون، تنها کاری که میتوانست بکند اعتماد به پسرش بود،پسری که از الان به بعد نام نامگونگ را تنهایی به دوش میکشید.
"...دو وی..."
لبخند روی لبهای نامگونگهوانگ ظاهر شد
"....پدر خوبی باش"
و بعد از ان لبخند، چشمان نامگونگهوانگ بسته شد
😭5
در آن لحظه حرفی که از دهان دو وی بیرون آمد، انتقاد نبود، توبیخ نبود،تمسخر نبود، حرفی کاملا غیر منتظره بود که هیچ کس در آنجا حدسش را هم نمیزد.
"...فرقهی هوا"
"....فرقهی هوا کجاست؟"
"...فرقهی هوا"
"....فرقهی هوا کجاست؟"
😭4
جانگ ایلسو بطری الکلی را که روی میز گذاشته بود را برداشت.
نگاهی به بطری مشروب سفید کرد.
دستش را دراز کرد و خیلی آرام بطری را کج کرد.
"قلوپ،قلوپ،قلوپ"
مشروبی که بیرون میریخت در رودخانه حل شد.
نگاهی به بطری مشروب سفید کرد.
دستش را دراز کرد و خیلی آرام بطری را کج کرد.
"قلوپ،قلوپ،قلوپ"
مشروبی که بیرون میریخت در رودخانه حل شد.