چونگمیونگ که تنها کسی بود که بدون هیچ حرفی به پشت خمیده نامگونگ دو وی نگاه میکرد و در نهایت سرش را برگرداند.
نامگونگ دو وی به سختی سرش را بلند کرد و به هیونجونگ نگاه کرد. هیون جونگ با دیدن چشم های خون آلودش ناخودآگاه لبش را گاز گرفت.
"هنوز... صد نفر از اعضای خانواده نامگونگ در خطرن"
"زخمیها میمیرن و اونهایی که سالمن فقط منتظر نوبتن....فقط منتظرن"
"لطفا...لطفا به ما کمک کنین رهبر فرقه....لطفا کمکشون کنین."
"لطفا"
نامگونگ دو وی به سختی سرش را بلند کرد و به هیونجونگ نگاه کرد. هیون جونگ با دیدن چشم های خون آلودش ناخودآگاه لبش را گاز گرفت.
"هنوز... صد نفر از اعضای خانواده نامگونگ در خطرن"
"زخمیها میمیرن و اونهایی که سالمن فقط منتظر نوبتن....فقط منتظرن"
"لطفا...لطفا به ما کمک کنین رهبر فرقه....لطفا کمکشون کنین."
"لطفا"
😭5
نامگونگ دو وی سرش را بلند کرد و به همه نگاه کرد، اشک از چشمانش سرازیر شد و با خون خشک شده مخلوط شد.
"اونها.... لطفا اونها رو نجات بدین. التماس میکنم نجاتشون بدین"
"لطفا......"
"اونها.... لطفا اونها رو نجات بدین. التماس میکنم نجاتشون بدین"
"لطفا......"
😭5
چونگمیونگ گفت "چرا باید بهتون کمک کنیم؟"
"اونجا مثل تلهی مرگه اگه کمکتون کنیم، جون خودمونم به خطر میندازیم، چرا باید جونمونو به خطر بندازیم؟"
"جواب بده"
چشم های نامگونگدو وی به شدت میلرزید.
"من...نمیتونم ببینم.."
"نمیتونم ببینم برادرانم و خانوادهام رو که در حال مردنن...من..نمیتونم اونا رو اینجوری ببینم"
"لطفا....لطفا.."
"اونجا مثل تلهی مرگه اگه کمکتون کنیم، جون خودمونم به خطر میندازیم، چرا باید جونمونو به خطر بندازیم؟"
"جواب بده"
چشم های نامگونگدو وی به شدت میلرزید.
"من...نمیتونم ببینم.."
"نمیتونم ببینم برادرانم و خانوادهام رو که در حال مردنن...من..نمیتونم اونا رو اینجوری ببینم"
"لطفا....لطفا.."
😭5
نامگونگدو وی گریه میکرد و میلرزید.
چونگمیونگ به او خیره شد، اون از غم نمیلرزید..او از ترس میلرزید.
"لطفا...لطفا"
نامگونگدو وی میترسد.
میترسد که چونگمیونگ درخواستش را رد کند. او می ترسد که نتواند از کسانی که باید محافظت کند، محافظت کند.
تماشای مردن همه، ترس از اینکه تنها زنده بماند، او در مقابل آن ترس بزرگ میلرزد.
چونگمیونگ به او خیره شد، اون از غم نمیلرزید..او از ترس میلرزید.
"لطفا...لطفا"
نامگونگدو وی میترسد.
میترسد که چونگمیونگ درخواستش را رد کند. او می ترسد که نتواند از کسانی که باید محافظت کند، محافظت کند.
تماشای مردن همه، ترس از اینکه تنها زنده بماند، او در مقابل آن ترس بزرگ میلرزد.
😭5
هیونجونگ گفت "شاگردان فرقهی هوا گوش بدین"
"نامگونگ توی خطره و به کمک نیاز داره، برین و به اونها کمک کنین!"
دو وی که در حال تماشای صحنه بود با صدای بلند گریه کرد. بدنش از تنش رها شده بود و میخواست فروبریزد اما قبل از اینکه بدنش حتی به زمین برخورد کند شخصی او را گرفت و به زور او را بالا برد.
"وایستا"
"ما با هم می جنگیم."
"هیچ کس اینجا کاری برای نجات انجام نمیده تو رهبری و اونها رو نجات میدی"
نامگونگ دو وی که با چشمای لرزان به چونگمیونگ نگاه میکرد، کم کم لرزش متوقف شد و عزمی شدید جای لرزش را پر کرد.
"همینکارو انجام میدم!"
"نامگونگ توی خطره و به کمک نیاز داره، برین و به اونها کمک کنین!"
دو وی که در حال تماشای صحنه بود با صدای بلند گریه کرد. بدنش از تنش رها شده بود و میخواست فروبریزد اما قبل از اینکه بدنش حتی به زمین برخورد کند شخصی او را گرفت و به زور او را بالا برد.
"وایستا"
"ما با هم می جنگیم."
"هیچ کس اینجا کاری برای نجات انجام نمیده تو رهبری و اونها رو نجات میدی"
نامگونگ دو وی که با چشمای لرزان به چونگمیونگ نگاه میکرد، کم کم لرزش متوقف شد و عزمی شدید جای لرزش را پر کرد.
"همینکارو انجام میدم!"
😭6
雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند
مرتیکه جرینگجرینگی
Forwarded from 雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند (هـدیـ✿ـه)
یه جا دست راستش(ددی گامیونگ) میگه باشه کسایی که همکاری نکردن باهامون رو دستور میدم بکشن
ایلسو(همین قرمزی) : گامیونگ وای گامیونگ من ادمیم که دستور قتل بدم؟
اویزونشون کنید پوستشون و بِکَنید و بهشون نمک بزنید
گامیونگ: —
ایلسو(همین قرمزی) : گامیونگ وای گامیونگ من ادمیم که دستور قتل بدم؟
اویزونشون کنید پوستشون و بِکَنید و بهشون نمک بزنید
گامیونگ: —
雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند
چقدر بد بود اینجا.... همه از دوجین عصبانی شدن ولی کارش درست بود تو اون لحظه(به نظرم)
جدی کارش درست بود اش و لاش بودن همگی
به لطف تصمیمش ما گلوآپ پنج شمشیرم دیدیم🙏🏻
به لطف تصمیمش ما گلوآپ پنج شمشیرم دیدیم🙏🏻
雪見❄️ساختمان 36 خیابان زوتلند
سوسو که اومده جز پنج شمشیر✨️💥خیلی اسلی کردن همشون بعد انزوا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز زود پاشدم خوشگل کردم که حداقل میرم امتحانو قهوه ای کنم با زیبایی قهوه ای بشه
😭9
Forwarded from Brainrot (i'm [any fictional weirdo] btw.)
★﹐Forward this and we'll give you a "The Evil Ring" chracter based on your vibe.﹗﹑
Forwarded from چالش های زن ویکتور
چالش جدید دارم🍲🪞🪟🪑
این پیام رو فور کنید تو چنل هاتون و من بر اساس محتوای چنلتون یا شناختی که ازتون دارم، بهتون میگم که اگر یک کتاب بودید:
چه چیزی بود.
ظرفیت:تا ساعت 20:00
این پیام رو فور کنید تو چنل هاتون و من بر اساس محتوای چنلتون یا شناختی که ازتون دارم، بهتون میگم که اگر یک کتاب بودید:
•ژانر اون کتاب
•جمله ی آغاز کتاب
•جمله ی پایان کتاب
چه چیزی بود.