با دست و دل شکسته ساقی، ساقی
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👌2
شکوه زردی برگ درخت میگوید
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2👌1
هوای زمستانی
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#رباعی
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
👏2
به احترام روز ظهور امام عصر(عج)
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤4
Audio
🔸شعرخوانی جناب آقای شعبان کرمدخت در شصت و ششمین نشست خردسرای فردوسی مازندران (دانشکده هنر و معماری دانشگاه مازندران، ۲۵ آذر ۱۴۰۴)
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
👏2🔥1
روزگار خوابیدهست
نه فقط کار و بار خوابیدهست
ساعت روزگار خوابیدهست
رنگ و روی زمانه ریخت به هم
کو گلی؟ که بهار خوابیدهست
شادی عاشقانه رفت از یاد
شور سیم سهتار خوابیدهست
با غم بی شمار دور و برم
همچنان غمگسار خوابیدهست
قصّهی ما شبیه غصّهی ماست
دل امّیدوار خوابیدهست
رفتنی نیستی، ادامه مده
پای من! رهگذار خوابیدهست
نیست مجنون ما بیابانگرد
در سکوت غبار خوابیدهست
گاه در دشتهای سرگردان
گاه در کنج غار خوابیدهست
از حساب و کتاب عمر مپرس
یک، دو، صد تا هزار خوابیدهست
به کجا میرود؟ نمیدانم
روی زیناش سوار خوابیدهست
مست در کوچهها روان شدهاست
همچنان هوشیار خوابیدهست
دیگر آن شور و حالها گم شد
یار رفت و دیار خوابیدهست
چقدر روزگار بد شدهاست
گل در آغوش خار خوابیدهست
بر لباش لذّت ترنّم نیست
چشمهی بیقرار خوابیدهست
گرچه از کوهها فرود آمد
باز هم آبشار خوابیدهست
چشم از روشنی جدا مانده
گوش با گوشوار خوابیدهست
از نهانخانهها چه میدانم؟
هرچه هست آشکار خوابیدهست
آن مترسک که گفت بیدار است؟
در دل کشتزار خوابیدهست
از دل کوه، از میانهی دشت
ریل رفت و قطار خوابیدهست
کس نمیآید از فراسوها
مرکب راهوار خوابیدهست
شکل صیّاد ریخته در دشت
به گمانم شکار خوابیدهست
آنکه در لحظههای شیدایی
بود آیینهدار خوابیدهست
آنکه در دست خود چراغی داشت
کنج شبهای تار خوابیدهست
اعتباری به کار عالم نیست
صاحب اعتبار خوابیدهست
آنکه میگفت: سمت من آرام
آسمان را بیار، خوابیدهست
آنکه میگفت: کم نمیآرم
در دل کارزار خوابیدهست
آی رستم! برای جنگ میا
چون که اسفندیار خوابیدهست
آنکه با اقتدار گفت از جنگ
با همان اقتدار خوابیدهست
جان چها میکند؟ نمیدانم
عقل بی اختیار خوابیدهست
آفتابی که پیش از اینها بود
روی سنگ مزار خوابیدهست
هرکه را رو به روی خود دیدم
ای هوار، ای هوار خوابیدهست
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
نه فقط کار و بار خوابیدهست
ساعت روزگار خوابیدهست
رنگ و روی زمانه ریخت به هم
کو گلی؟ که بهار خوابیدهست
شادی عاشقانه رفت از یاد
شور سیم سهتار خوابیدهست
با غم بی شمار دور و برم
همچنان غمگسار خوابیدهست
قصّهی ما شبیه غصّهی ماست
دل امّیدوار خوابیدهست
رفتنی نیستی، ادامه مده
پای من! رهگذار خوابیدهست
نیست مجنون ما بیابانگرد
در سکوت غبار خوابیدهست
گاه در دشتهای سرگردان
گاه در کنج غار خوابیدهست
از حساب و کتاب عمر مپرس
یک، دو، صد تا هزار خوابیدهست
به کجا میرود؟ نمیدانم
روی زیناش سوار خوابیدهست
مست در کوچهها روان شدهاست
همچنان هوشیار خوابیدهست
دیگر آن شور و حالها گم شد
یار رفت و دیار خوابیدهست
چقدر روزگار بد شدهاست
گل در آغوش خار خوابیدهست
بر لباش لذّت ترنّم نیست
چشمهی بیقرار خوابیدهست
گرچه از کوهها فرود آمد
باز هم آبشار خوابیدهست
چشم از روشنی جدا مانده
گوش با گوشوار خوابیدهست
از نهانخانهها چه میدانم؟
هرچه هست آشکار خوابیدهست
آن مترسک که گفت بیدار است؟
در دل کشتزار خوابیدهست
از دل کوه، از میانهی دشت
ریل رفت و قطار خوابیدهست
کس نمیآید از فراسوها
مرکب راهوار خوابیدهست
شکل صیّاد ریخته در دشت
به گمانم شکار خوابیدهست
آنکه در لحظههای شیدایی
بود آیینهدار خوابیدهست
آنکه در دست خود چراغی داشت
کنج شبهای تار خوابیدهست
اعتباری به کار عالم نیست
صاحب اعتبار خوابیدهست
آنکه میگفت: سمت من آرام
آسمان را بیار، خوابیدهست
آنکه میگفت: کم نمیآرم
در دل کارزار خوابیدهست
آی رستم! برای جنگ میا
چون که اسفندیار خوابیدهست
آنکه با اقتدار گفت از جنگ
با همان اقتدار خوابیدهست
جان چها میکند؟ نمیدانم
عقل بی اختیار خوابیدهست
آفتابی که پیش از اینها بود
روی سنگ مزار خوابیدهست
هرکه را رو به روی خود دیدم
ای هوار، ای هوار خوابیدهست
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏3❤1
سرگردانی
اینکه میبینی پُر از آوار سرگردانیام
میرود تا آسمان دیوار سرگردانیام
از خودم آنقدر دور افتادهام این روزها
جراتی کو تا کنم انکار سرگردانیام
اینکه دارم همچنان افتان و خیزان میروم
شانههایم مانده زیر بار سرگردانیام
گاه چون عینالقضاتم در مدار سوختن
گاه منصورم فراز دار سرگردانیام
گاه مجنونم، پُر از شور بیابانگردیام
کس نمیداند کجای کار سرگردانیام
مثل چشم خود پُرم از دیدن ناخوبها
مثل لبهایم پُر از اقرار سرگردانیام
رفتن و رفتن به سوی ناکجا آبادها
همچنان در یاد خود تکرار سرگردانیام
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
اینکه میبینی پُر از آوار سرگردانیام
میرود تا آسمان دیوار سرگردانیام
از خودم آنقدر دور افتادهام این روزها
جراتی کو تا کنم انکار سرگردانیام
اینکه دارم همچنان افتان و خیزان میروم
شانههایم مانده زیر بار سرگردانیام
گاه چون عینالقضاتم در مدار سوختن
گاه منصورم فراز دار سرگردانیام
گاه مجنونم، پُر از شور بیابانگردیام
کس نمیداند کجای کار سرگردانیام
مثل چشم خود پُرم از دیدن ناخوبها
مثل لبهایم پُر از اقرار سرگردانیام
رفتن و رفتن به سوی ناکجا آبادها
همچنان در یاد خود تکرار سرگردانیام
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👏2👌1
چند رباعی
میخواهی، بی خویشتنم کن نمنم
با حال خوشت همسخنم کن نمنم
از دور به زیباییها مینگرم
آیینه بیار، روشنم کن نمنم
چون گوش پُر از شنیدنم کن نمنم
چون چشم به رنگ دیدنم کن نمنم
زیباییهای روزگارانم را
بردار، چو جامه بر تنم کن نمنم
چون بغض پُر از شکستنم کن نمنم
از هرچه بد است ایمنم کن نمنم
آوار پریشانی بسیار مرا
چون اشک روان به دامنم کن نمنم
دور از تب و تاب شیونم کن نمنم
حال خوش را پیرهنم کن نمنم
از این همه دیوار دلم میگیرد
با آینهها همسخنم کن نمنم
تاریک شدم، تو روشنم کن نمنم
من خالیام و پُر از منم کن نمنم
وقتی که به حرفهای خود شک دارم
حتّی با خویش دشمنم کن نمنم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
میخواهی، بی خویشتنم کن نمنم
با حال خوشت همسخنم کن نمنم
از دور به زیباییها مینگرم
آیینه بیار، روشنم کن نمنم
چون گوش پُر از شنیدنم کن نمنم
چون چشم به رنگ دیدنم کن نمنم
زیباییهای روزگارانم را
بردار، چو جامه بر تنم کن نمنم
چون بغض پُر از شکستنم کن نمنم
از هرچه بد است ایمنم کن نمنم
آوار پریشانی بسیار مرا
چون اشک روان به دامنم کن نمنم
دور از تب و تاب شیونم کن نمنم
حال خوش را پیرهنم کن نمنم
از این همه دیوار دلم میگیرد
با آینهها همسخنم کن نمنم
تاریک شدم، تو روشنم کن نمنم
من خالیام و پُر از منم کن نمنم
وقتی که به حرفهای خود شک دارم
حتّی با خویش دشمنم کن نمنم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2
تا چشمانش به ماه افتاد دلم
سنگین، سنگین به راه افتاد دلم
میخواست ترا، به دیدن ماه آمد
انگار به اشتباه افتاد دلم
شعبان کرمدخت
آبان ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سنگین، سنگین به راه افتاد دلم
میخواست ترا، به دیدن ماه آمد
انگار به اشتباه افتاد دلم
شعبان کرمدخت
آبان ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2
دوش خسته
از خیال عاشقان این روزها ویرانترم
چرخ دارم میخورم مثل جنون دور سرم
با چراغی کشته در دستش، شب از ایوان گریخت
پس چرا بیرون نیامد آفتاب خاورم
کو نشانیهای آن بالا بلند نازدار
او که با من گفت در عشق تو اوّل، آخرم
نیستی و در هوای خاطرات سوخته
درد و داغی تازه را در جان خود میپرورم
بیقراریهای من انگار از یاد تو رفت
ساقی، امشب حصّهی من کو میان ساغرم
در بیابانهای دوری که نمیدانم کجاست
روی دوش خسته دارم نعش خود را میبرم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
از خیال عاشقان این روزها ویرانترم
چرخ دارم میخورم مثل جنون دور سرم
با چراغی کشته در دستش، شب از ایوان گریخت
پس چرا بیرون نیامد آفتاب خاورم
کو نشانیهای آن بالا بلند نازدار
او که با من گفت در عشق تو اوّل، آخرم
نیستی و در هوای خاطرات سوخته
درد و داغی تازه را در جان خود میپرورم
بیقراریهای من انگار از یاد تو رفت
ساقی، امشب حصّهی من کو میان ساغرم
در بیابانهای دوری که نمیدانم کجاست
روی دوش خسته دارم نعش خود را میبرم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2❤1👏1
مردی.....
دو رباعی
مردی نگرانِ رو به روهای خودش
از راه دراز گفت و رویای خودش
با زمزمهای شکسته و بغض آلود
میرفت شبانه سوی فردای خودش
در آینهای شکسته جانش را کشت
مردی دل و دست مهربانش را کشت
دلتنگ، کنار سفرهی خالی خویش
زُل زد به خودش، تمام نانش را کشت
شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
دو رباعی
مردی نگرانِ رو به روهای خودش
از راه دراز گفت و رویای خودش
با زمزمهای شکسته و بغض آلود
میرفت شبانه سوی فردای خودش
در آینهای شکسته جانش را کشت
مردی دل و دست مهربانش را کشت
دلتنگ، کنار سفرهی خالی خویش
زُل زد به خودش، تمام نانش را کشت
شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍3