Forwarded from شعبان کرم دخت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رباعی
سوزی دارم، در تب و تابم امشب
یعنی: منم و حال خرابم امشب
چون ماه در آیینهی سرگردانی
آخر به چه امّید بتابم امشب
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سوزی دارم، در تب و تابم امشب
یعنی: منم و حال خرابم امشب
چون ماه در آیینهی سرگردانی
آخر به چه امّید بتابم امشب
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2
به دوست بزرگوار جناب مهندس حسین حسینی(شیدا) که همچنان سوگوار الههاش می باشد.
ای مهربانترین من ای جان راستین
رفتی، هزار بار دلم ریخت بر زمین
رفتی، هزار مرتبه در خود شکستهام
پیشانی من است که هی، میخورد به چین
بر شانههای من غم بسیار ریخته
آه از دلم که میخورد از زندگی کمین
آه ای "الهه" بغض مرا همچنان بخوان
آه ای "الهه" داغ مرا همچنان ببین
"شیداییام" به کار نیامد، نگاه کن
تصویر اشکهای مرا روی آستین
"صدّیقهی" زمانهی ما بودی و هنوز
دارم به یاد روی تو جان و دلی حزین
حالا من و حکایت دنبالهدار من
حالا من و روایت این بغض آتشین
سوگند میخورم که در آیینهای که نیست
تصویر چشمهای تو بودهست بهترین
حالا تو نیستی، به دلم میکنم نگاه
دارم به بیقراری خود همچنان یقین
از پنجره به کوچهی خود خیره میشوم
دنیای بی تو مثل خرابهست، نازنین
تقدیر من شدهست همین زرد روییام
تقویم را ببین که بهار من است، این
بر من که ذرّه، ذرّه به یاد تو سوختم
بیداد روزگار چه کرده؟ بیا، ببین
از دست روزگار در آن روز ناگزیر
آیینهی تو بود که افتاد بر زمین
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
ای مهربانترین من ای جان راستین
رفتی، هزار بار دلم ریخت بر زمین
رفتی، هزار مرتبه در خود شکستهام
پیشانی من است که هی، میخورد به چین
بر شانههای من غم بسیار ریخته
آه از دلم که میخورد از زندگی کمین
آه ای "الهه" بغض مرا همچنان بخوان
آه ای "الهه" داغ مرا همچنان ببین
"شیداییام" به کار نیامد، نگاه کن
تصویر اشکهای مرا روی آستین
"صدّیقهی" زمانهی ما بودی و هنوز
دارم به یاد روی تو جان و دلی حزین
حالا من و حکایت دنبالهدار من
حالا من و روایت این بغض آتشین
سوگند میخورم که در آیینهای که نیست
تصویر چشمهای تو بودهست بهترین
حالا تو نیستی، به دلم میکنم نگاه
دارم به بیقراری خود همچنان یقین
از پنجره به کوچهی خود خیره میشوم
دنیای بی تو مثل خرابهست، نازنین
تقدیر من شدهست همین زرد روییام
تقویم را ببین که بهار من است، این
بر من که ذرّه، ذرّه به یاد تو سوختم
بیداد روزگار چه کرده؟ بیا، ببین
از دست روزگار در آن روز ناگزیر
آیینهی تو بود که افتاد بر زمین
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👍1
جانهای بیقرار
جانهای بیقرار کجای جهان گماند
در لابلای زمزمههای روان گماند
با اینکه در زمین خدا راه میروند
چون آفتاب در سفر آسمان گماند
در بینشانیاند، نشانی نخواستند
در بیزمانیاند، مگو در زمان گماند
چون اشک روی چهرهی خود راه میروند
چون آه در زلالی آیینهشان گماند
از چشمشان بخوان که چراغی نداشتند
مثل صدای سوختهی عاشقان گماند
در رنگِ رویشان چقدر شعر ریخته
در زردی همیشهی برگ خزان گماند
با اینکه روزگار چنین و چنان شدهست
کنج سکوت کهنهیشان همچنان گماند
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
جانهای بیقرار کجای جهان گماند
در لابلای زمزمههای روان گماند
با اینکه در زمین خدا راه میروند
چون آفتاب در سفر آسمان گماند
در بینشانیاند، نشانی نخواستند
در بیزمانیاند، مگو در زمان گماند
چون اشک روی چهرهی خود راه میروند
چون آه در زلالی آیینهشان گماند
از چشمشان بخوان که چراغی نداشتند
مثل صدای سوختهی عاشقان گماند
در رنگِ رویشان چقدر شعر ریخته
در زردی همیشهی برگ خزان گماند
با اینکه روزگار چنین و چنان شدهست
کنج سکوت کهنهیشان همچنان گماند
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍1
Forwarded from تماشا
گاهی فراز بود و زمانی فرود بود
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👍1
پابه پای ستارگان
چه شبی بود! همچنان رفتیم
با قدمهای مهربان رفتیم
ماه آن دور دست پیدا بود
شعر خواندیم و همچنان رفتیم
رو به زیبایی بیابانها
پا به پای ستارگان رفتیم
چشم در چشم هم غزل خواندیم
دست در دست هم روان رفتیم
از تماشای آسمان گفتیم
به تماشای آسمان رفتیم
گل فراسو چراغ روشن کرد
سمت لبخند ارغوان رفتیم
همدلی اتّفاق خوبی بود
با همان شیوه همزبان رفتیم
شب به زیبایی تبسّم بود
تا افقهای بیکران رفتیم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
چه شبی بود! همچنان رفتیم
با قدمهای مهربان رفتیم
ماه آن دور دست پیدا بود
شعر خواندیم و همچنان رفتیم
رو به زیبایی بیابانها
پا به پای ستارگان رفتیم
چشم در چشم هم غزل خواندیم
دست در دست هم روان رفتیم
از تماشای آسمان گفتیم
به تماشای آسمان رفتیم
گل فراسو چراغ روشن کرد
سمت لبخند ارغوان رفتیم
همدلی اتّفاق خوبی بود
با همان شیوه همزبان رفتیم
شب به زیبایی تبسّم بود
تا افقهای بیکران رفتیم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍3
با دست و دل شکسته ساقی، ساقی
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👌2
شکوه زردی برگ درخت میگوید
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2👌1
هوای زمستانی
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#رباعی
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
👏2
به احترام روز ظهور امام عصر(عج)
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤4
Audio
🔸شعرخوانی جناب آقای شعبان کرمدخت در شصت و ششمین نشست خردسرای فردوسی مازندران (دانشکده هنر و معماری دانشگاه مازندران، ۲۵ آذر ۱۴۰۴)
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
👏2🔥1
روزگار خوابیدهست
نه فقط کار و بار خوابیدهست
ساعت روزگار خوابیدهست
رنگ و روی زمانه ریخت به هم
کو گلی؟ که بهار خوابیدهست
شادی عاشقانه رفت از یاد
شور سیم سهتار خوابیدهست
با غم بی شمار دور و برم
همچنان غمگسار خوابیدهست
قصّهی ما شبیه غصّهی ماست
دل امّیدوار خوابیدهست
رفتنی نیستی، ادامه مده
پای من! رهگذار خوابیدهست
نیست مجنون ما بیابانگرد
در سکوت غبار خوابیدهست
گاه در دشتهای سرگردان
گاه در کنج غار خوابیدهست
از حساب و کتاب عمر مپرس
یک، دو، صد تا هزار خوابیدهست
به کجا میرود؟ نمیدانم
روی زیناش سوار خوابیدهست
مست در کوچهها روان شدهاست
همچنان هوشیار خوابیدهست
دیگر آن شور و حالها گم شد
یار رفت و دیار خوابیدهست
چقدر روزگار بد شدهاست
گل در آغوش خار خوابیدهست
بر لباش لذّت ترنّم نیست
چشمهی بیقرار خوابیدهست
گرچه از کوهها فرود آمد
باز هم آبشار خوابیدهست
چشم از روشنی جدا مانده
گوش با گوشوار خوابیدهست
از نهانخانهها چه میدانم؟
هرچه هست آشکار خوابیدهست
آن مترسک که گفت بیدار است؟
در دل کشتزار خوابیدهست
از دل کوه، از میانهی دشت
ریل رفت و قطار خوابیدهست
کس نمیآید از فراسوها
مرکب راهوار خوابیدهست
شکل صیّاد ریخته در دشت
به گمانم شکار خوابیدهست
آنکه در لحظههای شیدایی
بود آیینهدار خوابیدهست
آنکه در دست خود چراغی داشت
کنج شبهای تار خوابیدهست
اعتباری به کار عالم نیست
صاحب اعتبار خوابیدهست
آنکه میگفت: سمت من آرام
آسمان را بیار، خوابیدهست
آنکه میگفت: کم نمیآرم
در دل کارزار خوابیدهست
آی رستم! برای جنگ میا
چون که اسفندیار خوابیدهست
آنکه با اقتدار گفت از جنگ
با همان اقتدار خوابیدهست
جان چها میکند؟ نمیدانم
عقل بی اختیار خوابیدهست
آفتابی که پیش از اینها بود
روی سنگ مزار خوابیدهست
هرکه را رو به روی خود دیدم
ای هوار، ای هوار خوابیدهست
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
نه فقط کار و بار خوابیدهست
ساعت روزگار خوابیدهست
رنگ و روی زمانه ریخت به هم
کو گلی؟ که بهار خوابیدهست
شادی عاشقانه رفت از یاد
شور سیم سهتار خوابیدهست
با غم بی شمار دور و برم
همچنان غمگسار خوابیدهست
قصّهی ما شبیه غصّهی ماست
دل امّیدوار خوابیدهست
رفتنی نیستی، ادامه مده
پای من! رهگذار خوابیدهست
نیست مجنون ما بیابانگرد
در سکوت غبار خوابیدهست
گاه در دشتهای سرگردان
گاه در کنج غار خوابیدهست
از حساب و کتاب عمر مپرس
یک، دو، صد تا هزار خوابیدهست
به کجا میرود؟ نمیدانم
روی زیناش سوار خوابیدهست
مست در کوچهها روان شدهاست
همچنان هوشیار خوابیدهست
دیگر آن شور و حالها گم شد
یار رفت و دیار خوابیدهست
چقدر روزگار بد شدهاست
گل در آغوش خار خوابیدهست
بر لباش لذّت ترنّم نیست
چشمهی بیقرار خوابیدهست
گرچه از کوهها فرود آمد
باز هم آبشار خوابیدهست
چشم از روشنی جدا مانده
گوش با گوشوار خوابیدهست
از نهانخانهها چه میدانم؟
هرچه هست آشکار خوابیدهست
آن مترسک که گفت بیدار است؟
در دل کشتزار خوابیدهست
از دل کوه، از میانهی دشت
ریل رفت و قطار خوابیدهست
کس نمیآید از فراسوها
مرکب راهوار خوابیدهست
شکل صیّاد ریخته در دشت
به گمانم شکار خوابیدهست
آنکه در لحظههای شیدایی
بود آیینهدار خوابیدهست
آنکه در دست خود چراغی داشت
کنج شبهای تار خوابیدهست
اعتباری به کار عالم نیست
صاحب اعتبار خوابیدهست
آنکه میگفت: سمت من آرام
آسمان را بیار، خوابیدهست
آنکه میگفت: کم نمیآرم
در دل کارزار خوابیدهست
آی رستم! برای جنگ میا
چون که اسفندیار خوابیدهست
آنکه با اقتدار گفت از جنگ
با همان اقتدار خوابیدهست
جان چها میکند؟ نمیدانم
عقل بی اختیار خوابیدهست
آفتابی که پیش از اینها بود
روی سنگ مزار خوابیدهست
هرکه را رو به روی خود دیدم
ای هوار، ای هوار خوابیدهست
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏3❤1
سرگردانی
اینکه میبینی پُر از آوار سرگردانیام
میرود تا آسمان دیوار سرگردانیام
از خودم آنقدر دور افتادهام این روزها
جراتی کو تا کنم انکار سرگردانیام
اینکه دارم همچنان افتان و خیزان میروم
شانههایم مانده زیر بار سرگردانیام
گاه چون عینالقضاتم در مدار سوختن
گاه منصورم فراز دار سرگردانیام
گاه مجنونم، پُر از شور بیابانگردیام
کس نمیداند کجای کار سرگردانیام
مثل چشم خود پُرم از دیدن ناخوبها
مثل لبهایم پُر از اقرار سرگردانیام
رفتن و رفتن به سوی ناکجا آبادها
همچنان در یاد خود تکرار سرگردانیام
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
اینکه میبینی پُر از آوار سرگردانیام
میرود تا آسمان دیوار سرگردانیام
از خودم آنقدر دور افتادهام این روزها
جراتی کو تا کنم انکار سرگردانیام
اینکه دارم همچنان افتان و خیزان میروم
شانههایم مانده زیر بار سرگردانیام
گاه چون عینالقضاتم در مدار سوختن
گاه منصورم فراز دار سرگردانیام
گاه مجنونم، پُر از شور بیابانگردیام
کس نمیداند کجای کار سرگردانیام
مثل چشم خود پُرم از دیدن ناخوبها
مثل لبهایم پُر از اقرار سرگردانیام
رفتن و رفتن به سوی ناکجا آبادها
همچنان در یاد خود تکرار سرگردانیام
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👏2👌1
چند رباعی
میخواهی، بی خویشتنم کن نمنم
با حال خوشت همسخنم کن نمنم
از دور به زیباییها مینگرم
آیینه بیار، روشنم کن نمنم
چون گوش پُر از شنیدنم کن نمنم
چون چشم به رنگ دیدنم کن نمنم
زیباییهای روزگارانم را
بردار، چو جامه بر تنم کن نمنم
چون بغض پُر از شکستنم کن نمنم
از هرچه بد است ایمنم کن نمنم
آوار پریشانی بسیار مرا
چون اشک روان به دامنم کن نمنم
دور از تب و تاب شیونم کن نمنم
حال خوش را پیرهنم کن نمنم
از این همه دیوار دلم میگیرد
با آینهها همسخنم کن نمنم
تاریک شدم، تو روشنم کن نمنم
من خالیام و پُر از منم کن نمنم
وقتی که به حرفهای خود شک دارم
حتّی با خویش دشمنم کن نمنم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
میخواهی، بی خویشتنم کن نمنم
با حال خوشت همسخنم کن نمنم
از دور به زیباییها مینگرم
آیینه بیار، روشنم کن نمنم
چون گوش پُر از شنیدنم کن نمنم
چون چشم به رنگ دیدنم کن نمنم
زیباییهای روزگارانم را
بردار، چو جامه بر تنم کن نمنم
چون بغض پُر از شکستنم کن نمنم
از هرچه بد است ایمنم کن نمنم
آوار پریشانی بسیار مرا
چون اشک روان به دامنم کن نمنم
دور از تب و تاب شیونم کن نمنم
حال خوش را پیرهنم کن نمنم
از این همه دیوار دلم میگیرد
با آینهها همسخنم کن نمنم
تاریک شدم، تو روشنم کن نمنم
من خالیام و پُر از منم کن نمنم
وقتی که به حرفهای خود شک دارم
حتّی با خویش دشمنم کن نمنم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2
تا چشمانش به ماه افتاد دلم
سنگین، سنگین به راه افتاد دلم
میخواست ترا، به دیدن ماه آمد
انگار به اشتباه افتاد دلم
شعبان کرمدخت
آبان ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سنگین، سنگین به راه افتاد دلم
میخواست ترا، به دیدن ماه آمد
انگار به اشتباه افتاد دلم
شعبان کرمدخت
آبان ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2
دوش خسته
از خیال عاشقان این روزها ویرانترم
چرخ دارم میخورم مثل جنون دور سرم
با چراغی کشته در دستش، شب از ایوان گریخت
پس چرا بیرون نیامد آفتاب خاورم
کو نشانیهای آن بالا بلند نازدار
او که با من گفت در عشق تو اوّل، آخرم
نیستی و در هوای خاطرات سوخته
درد و داغی تازه را در جان خود میپرورم
بیقراریهای من انگار از یاد تو رفت
ساقی، امشب حصّهی من کو میان ساغرم
در بیابانهای دوری که نمیدانم کجاست
روی دوش خسته دارم نعش خود را میبرم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
از خیال عاشقان این روزها ویرانترم
چرخ دارم میخورم مثل جنون دور سرم
با چراغی کشته در دستش، شب از ایوان گریخت
پس چرا بیرون نیامد آفتاب خاورم
کو نشانیهای آن بالا بلند نازدار
او که با من گفت در عشق تو اوّل، آخرم
نیستی و در هوای خاطرات سوخته
درد و داغی تازه را در جان خود میپرورم
بیقراریهای من انگار از یاد تو رفت
ساقی، امشب حصّهی من کو میان ساغرم
در بیابانهای دوری که نمیدانم کجاست
روی دوش خسته دارم نعش خود را میبرم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2❤1👏1