ساعت ۶.۵ بعد از ظهر با حاج شیخ احمد رئیسی هماهنگ کردیم رفتیم حرم. کاروان آنها هماهنگی و انسجام خود را به خوبی حفظ کرده است. جایی را در مسجد قرار گذاشتهاند و همه آنجا جمع می شوند. نکته جالب که من تا حالا ندیده بودم بعد از نماز معرب با فاصله حدود یک ربع نماز عشا را به صورت جماعت می خوانند. روحانی اولشان حاج آقای احمدی که از تفت یزد است و بسیاری از بچه های فرخی در چادرملو را هم میشناخت و متولد ۱۳۵۴ است و موها و محاسنش از من هم سفیدتر است بسیار فعال و اکتیو است.
بعد از نماز و خداحافظی با حرم به اتفاق حاج آقا رئیسی به همان مغازههای پارچهفروشی پاکستانی ها رفتیم و پولهای ریال خود را به دلار تبدیل کردم. انصافشان خوب است. هر ۱۰۰ دلار، ۳۷۵ ریال و ۱۰۰ یورو را ۴۲۰ ریال حساب کردند. یکی از چادرها کناره دو طرفش خراب بود با یک چادر دیگر عوض کرد و اولی را هم نگرفت.
از ظهر چمدانها را آماده کرده و داخل راهرو گذاشتیم. مدیر کاروان اعلام کرده است که از ساعت ۸ همه هتلها باشند ساعت ۱۲ هم حرکت به سمت فرودگاه. ساعت ۱:۴۵ بود که مجتبی اتاقها را زد و گفت پایین برویم. وسط شب بعضی افراد اتوبوسها را جابجا سوار شدند با اینکه از شاهرود شماره اتوبوس هر کسی معلوم بود. بنده خدایی سوار اتوبوس ما که شماره ۳ بود شده و منتظر خانمش بود، بعد از یک ربع ده دقیقهای مشخص شد که اتوبوس را اشتباه سوار شده است. اتوبوس ساعت ۲.۵ برای رفتن به فرودگاه حرکت کرد.
در مسیر حاج عبدالله خاطره اولین بار حج آمدن خود در سال ۱۳۹۰ را که ۱۵ کیلومتر پیاده از فرودگاه تا هتل رفته است تعریف کرد.
ساعت ۳:۱۵ به فرودگاه رسیدیم. نماز را همان سالن اول خواندیم. ساعت ۵ سوار هواپیما شدیم. با حاج یوسف سجادی کنار هم نشستیم.
ساعت ۱۰.۵ فرودگاه مشهد نشستیم. یعنی تقریبا ۴ ساعت در هوا بودیم.
حدود ساعت ۱ بعد از ظهر اتوبوس وی آی پی از فرودگاه به سمت شاهرود حرکت کرد.
@karimaane
بعد از نماز و خداحافظی با حرم به اتفاق حاج آقا رئیسی به همان مغازههای پارچهفروشی پاکستانی ها رفتیم و پولهای ریال خود را به دلار تبدیل کردم. انصافشان خوب است. هر ۱۰۰ دلار، ۳۷۵ ریال و ۱۰۰ یورو را ۴۲۰ ریال حساب کردند. یکی از چادرها کناره دو طرفش خراب بود با یک چادر دیگر عوض کرد و اولی را هم نگرفت.
از ظهر چمدانها را آماده کرده و داخل راهرو گذاشتیم. مدیر کاروان اعلام کرده است که از ساعت ۸ همه هتلها باشند ساعت ۱۲ هم حرکت به سمت فرودگاه. ساعت ۱:۴۵ بود که مجتبی اتاقها را زد و گفت پایین برویم. وسط شب بعضی افراد اتوبوسها را جابجا سوار شدند با اینکه از شاهرود شماره اتوبوس هر کسی معلوم بود. بنده خدایی سوار اتوبوس ما که شماره ۳ بود شده و منتظر خانمش بود، بعد از یک ربع ده دقیقهای مشخص شد که اتوبوس را اشتباه سوار شده است. اتوبوس ساعت ۲.۵ برای رفتن به فرودگاه حرکت کرد.
در مسیر حاج عبدالله خاطره اولین بار حج آمدن خود در سال ۱۳۹۰ را که ۱۵ کیلومتر پیاده از فرودگاه تا هتل رفته است تعریف کرد.
ساعت ۳:۱۵ به فرودگاه رسیدیم. نماز را همان سالن اول خواندیم. ساعت ۵ سوار هواپیما شدیم. با حاج یوسف سجادی کنار هم نشستیم.
ساعت ۱۰.۵ فرودگاه مشهد نشستیم. یعنی تقریبا ۴ ساعت در هوا بودیم.
حدود ساعت ۱ بعد از ظهر اتوبوس وی آی پی از فرودگاه به سمت شاهرود حرکت کرد.
@karimaane
Forwarded from کشکولیات
🌹از باب مزاح:
✅ امام موسی صدر می گفت: در هیچ شهری به اندازه نجف، درباره طهارت کتاب نوشته نشده و بحث علمی انجام نشده، با این حال نجف از کثیف ترین شهرهای دنیا است.....
بعد هم به روحانیون نجفی می گفت یک زحمتی بکشند در کنار این همه بحث فقهی درباره طهارت، هر کدام جلوی خانه خودشان را هم تمیز کنند
✅ یکی از مشکلات من در سفر فردی به عراق، غذا است! وقتی ظرفها و دست ها و نحوه پخت و پز غذا را می دیدم، نمیتوانستم به غذا لب بزنم!!!
در یک سفری به عراق، اکثرا غذایم چیپس و نوشابه بود تا اینکه یک جای تمیز پیدا کردم و توانستم غذا بخورم!!
در این سفر اخیر، شاخ غول را شکستم و تصمیم گرفتم از همین فلافل فروشی های کثیف نجف، فلافل بخورم علیرغم همه کثیفی هایی که میدیدم! و نهایتا توانستم این کار را بکنم و از همین فلافل ها بخورم!
این دستاورد اینقدر بزرگ بود که لازم بود بدینوسیله به خودم تبریک عرض کنم😊
✅ واقعا وقتی با خودم فکر میکنم، پاپ، رهبر مسیحیان جهان چند وقت قبل برای دیدار آیت الله سیستانی، به مرکز شیعیان جهان یعنی نجف آمده و این حجم از آلودگی شهر و آشغال های رها شده در کوچه و خیابان را دیده با خودش درباره شیعیان چه فکر کرده؟!
ای کاش طلبه های نجف یک همتی بکنند و به جای تبلیغ روش های موفقیت در آزمون شب اول قبر، یک کار فرهنگی جدی در موضوع نظافت انجام دهند و چهره این شهر را عوض کنند.......
همیشه به این معتقد بودم که هر چیزی که به دین منتسب است:
از یک انسان متدین، تا یک کتاب دینی، تا یک مکان دینی، تا یک جلسه دینی
اولین چیزی که درباره آن باید رعایت شود، آراستگی و زیبایی ظاهری است......
مثلا مسلمانها هرچه هنر داشتند پای قرآن ریختند تا به زیباترین شکل آن را عرضه کنند.....
رسول خدا یک سخنی دارد:
آنقدر به آراستگی و زیبایی خود برسید، که در جمع مثل یک خال متمایز باشید
این از آن موضوعات مغفول جوامع دینی و مذهبی است
✅ امام موسی صدر می گفت: در هیچ شهری به اندازه نجف، درباره طهارت کتاب نوشته نشده و بحث علمی انجام نشده، با این حال نجف از کثیف ترین شهرهای دنیا است.....
بعد هم به روحانیون نجفی می گفت یک زحمتی بکشند در کنار این همه بحث فقهی درباره طهارت، هر کدام جلوی خانه خودشان را هم تمیز کنند
✅ یکی از مشکلات من در سفر فردی به عراق، غذا است! وقتی ظرفها و دست ها و نحوه پخت و پز غذا را می دیدم، نمیتوانستم به غذا لب بزنم!!!
در یک سفری به عراق، اکثرا غذایم چیپس و نوشابه بود تا اینکه یک جای تمیز پیدا کردم و توانستم غذا بخورم!!
در این سفر اخیر، شاخ غول را شکستم و تصمیم گرفتم از همین فلافل فروشی های کثیف نجف، فلافل بخورم علیرغم همه کثیفی هایی که میدیدم! و نهایتا توانستم این کار را بکنم و از همین فلافل ها بخورم!
این دستاورد اینقدر بزرگ بود که لازم بود بدینوسیله به خودم تبریک عرض کنم😊
✅ واقعا وقتی با خودم فکر میکنم، پاپ، رهبر مسیحیان جهان چند وقت قبل برای دیدار آیت الله سیستانی، به مرکز شیعیان جهان یعنی نجف آمده و این حجم از آلودگی شهر و آشغال های رها شده در کوچه و خیابان را دیده با خودش درباره شیعیان چه فکر کرده؟!
ای کاش طلبه های نجف یک همتی بکنند و به جای تبلیغ روش های موفقیت در آزمون شب اول قبر، یک کار فرهنگی جدی در موضوع نظافت انجام دهند و چهره این شهر را عوض کنند.......
همیشه به این معتقد بودم که هر چیزی که به دین منتسب است:
از یک انسان متدین، تا یک کتاب دینی، تا یک مکان دینی، تا یک جلسه دینی
اولین چیزی که درباره آن باید رعایت شود، آراستگی و زیبایی ظاهری است......
مثلا مسلمانها هرچه هنر داشتند پای قرآن ریختند تا به زیباترین شکل آن را عرضه کنند.....
رسول خدا یک سخنی دارد:
آنقدر به آراستگی و زیبایی خود برسید، که در جمع مثل یک خال متمایز باشید
این از آن موضوعات مغفول جوامع دینی و مذهبی است
Forwarded from رسول جعفریان
حکایتی در تواضع رسول خدا (ص) از زبان امام صادق (ع)
روایتی از امام صادق (علیه السلام) از پدرش امام باقر و او از امام علی بن الحسین ـ علیهما السلام ـ در [کتاب الزهد عبدالله بن مبارک «م 181»، ص 349] آمده است که از چند جهت شایسته توجه است.
این روایت که مسند است، در چندین منبع دیگر هم آمده چنین است:
أَخْبَرَكُمْ أَبُو عُمَرَ بْنُ حَيَوَيْهِ قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ الثَّقَفِيُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ حُسَيْنٍ قَالَ: قِيلَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: لَوِ اتَّخَذْنَا لَكَ شَيْئًا تَرْتَفِعُ عَلَيْهِ، تُكَلِّمُ مِنْهُ النَّاسَ، فَقَالَ : «لَا أَزَالُ بَيْنَكُمْ تَطَئُونَ عَقِبِي حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ يَرْفَعُنِي»، ثُمَّ قَالَ: «لَا تَرْفَعُونِي فَوْقَ حَقِّي، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى اتَّخَذَنِي عَبْدًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَنِي رَسُولًا»
ابو عمر بن حیویه به ما خبر داد، از یحیی، از حسین، از عبدالوهاب ثقفی که به ما خبر داد و گفت:
جعفر بن محمد از پدرش از علی بن حسین روایت کرد که فرمود:
به رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ گفته شد: ای کاش چیزی برای شما قرار دهیم تا روی آن بایستید و از آنجا با مردم سخن بگویید.
پیامبر فرمود: «من همواره در میان شما هستم و شما بر جای پای من قدم میگذارید تا آنگاه که خداوند خودش مرا بالا ببرد».
سپس فرمود: «مرا بیش از حقم بالا مبرید، زیرا خداوند متعال مرا بندهای برگزید، پیش از آنکه مرا رسول خود گردانید».
آنچه در این روایت جالب است این که نخست بحث از آن است که چیزی زیر پای حضرت بگذارند تا روی آن بایستد و سخن بگوید در حالی که بالاتر از مردم قرار گرفته است.
حضرت این را مدخل یک نکته مهم تری قرار می دهد و می فرماید تا من هستم، همان جایی هستم که شما در کنار من، بر جای من قدم می گذارد و این ادامه دارد تا وقتی که خداوند من را بالا ببرد ـ به نظر می رسد اشاره اش به زمان قبض روح باشد. یعنی تا هستم، همین رویه را خواهم داشت.
آنگاه قاعده ای را در سخن اخیر می گوید و آن این که مرا بیش از حقم بالا مبرید، خداوند مرا بنده خود قرار داد پیش از آن رسولش قرار دهد. بدین ترتیب حضرت بر عبودیت و بندگی و همطرازی خود با همه بندگان خداوند تأکید می کند.
نکته بلاغی این روایت آن است که رفعت مادی سوژه ای برای رفعت غیرمادی می شود و تازه آن هم از دو جهت، یکی رفتن نزد خداوند ـ در وقت مرگ ـ و دیگری برتری و رفعت از چهارچوب بندگی بکار می رود.
معنایش این اس تکه تا وقتی زنده هستم، و نزد خداوند نرفته ام، در همین سطح بندگی خداوند خواهم بود.
اهمیت این نقل در این نیز هست که رسول (ص) اجازه نمی دهد در باره او غلوّ شود و از پیروانش می خواهد او را در حد همان بنده خداوند که البته رسول او هم هست، بپذیرند.
در یک تتمه ای که از سفیان الثوری برای این روایت نقل شده، تأکید شده است که حضرت می فرمود، شما رفتار نصارا را با من نداشته باشید که با عیسی چنان کردند.
روایتی از امام صادق (علیه السلام) از پدرش امام باقر و او از امام علی بن الحسین ـ علیهما السلام ـ در [کتاب الزهد عبدالله بن مبارک «م 181»، ص 349] آمده است که از چند جهت شایسته توجه است.
این روایت که مسند است، در چندین منبع دیگر هم آمده چنین است:
أَخْبَرَكُمْ أَبُو عُمَرَ بْنُ حَيَوَيْهِ قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ الثَّقَفِيُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ حُسَيْنٍ قَالَ: قِيلَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: لَوِ اتَّخَذْنَا لَكَ شَيْئًا تَرْتَفِعُ عَلَيْهِ، تُكَلِّمُ مِنْهُ النَّاسَ، فَقَالَ : «لَا أَزَالُ بَيْنَكُمْ تَطَئُونَ عَقِبِي حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ يَرْفَعُنِي»، ثُمَّ قَالَ: «لَا تَرْفَعُونِي فَوْقَ حَقِّي، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى اتَّخَذَنِي عَبْدًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَنِي رَسُولًا»
ابو عمر بن حیویه به ما خبر داد، از یحیی، از حسین، از عبدالوهاب ثقفی که به ما خبر داد و گفت:
جعفر بن محمد از پدرش از علی بن حسین روایت کرد که فرمود:
به رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ گفته شد: ای کاش چیزی برای شما قرار دهیم تا روی آن بایستید و از آنجا با مردم سخن بگویید.
پیامبر فرمود: «من همواره در میان شما هستم و شما بر جای پای من قدم میگذارید تا آنگاه که خداوند خودش مرا بالا ببرد».
سپس فرمود: «مرا بیش از حقم بالا مبرید، زیرا خداوند متعال مرا بندهای برگزید، پیش از آنکه مرا رسول خود گردانید».
آنچه در این روایت جالب است این که نخست بحث از آن است که چیزی زیر پای حضرت بگذارند تا روی آن بایستد و سخن بگوید در حالی که بالاتر از مردم قرار گرفته است.
حضرت این را مدخل یک نکته مهم تری قرار می دهد و می فرماید تا من هستم، همان جایی هستم که شما در کنار من، بر جای من قدم می گذارد و این ادامه دارد تا وقتی که خداوند من را بالا ببرد ـ به نظر می رسد اشاره اش به زمان قبض روح باشد. یعنی تا هستم، همین رویه را خواهم داشت.
آنگاه قاعده ای را در سخن اخیر می گوید و آن این که مرا بیش از حقم بالا مبرید، خداوند مرا بنده خود قرار داد پیش از آن رسولش قرار دهد. بدین ترتیب حضرت بر عبودیت و بندگی و همطرازی خود با همه بندگان خداوند تأکید می کند.
نکته بلاغی این روایت آن است که رفعت مادی سوژه ای برای رفعت غیرمادی می شود و تازه آن هم از دو جهت، یکی رفتن نزد خداوند ـ در وقت مرگ ـ و دیگری برتری و رفعت از چهارچوب بندگی بکار می رود.
معنایش این اس تکه تا وقتی زنده هستم، و نزد خداوند نرفته ام، در همین سطح بندگی خداوند خواهم بود.
اهمیت این نقل در این نیز هست که رسول (ص) اجازه نمی دهد در باره او غلوّ شود و از پیروانش می خواهد او را در حد همان بنده خداوند که البته رسول او هم هست، بپذیرند.
در یک تتمه ای که از سفیان الثوری برای این روایت نقل شده، تأکید شده است که حضرت می فرمود، شما رفتار نصارا را با من نداشته باشید که با عیسی چنان کردند.
Forwarded from naddaf
⚡️ضرب المثل⚡️
شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر!
مردی بود که همراه خانوادهاش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در میزند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانهی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید .
همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم
مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً مزاحم نمیشوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور .
همکارش گفت : میخواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شدهام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمیخورم، فقط دو لقمه دهن گیره میخورم و ته بندی میکنم و شام را به خانهی دخترم میروم . سپس مشغول خوردن غذا شد .
مرد و افراد خانوادهاش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازهی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهرهی بچههای صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزهای پخته بودید . کاش خانهی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا میخوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بود گفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیرهات را خانهی دخترت ....»
از آن به بعد دربارهی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند میگویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر)
یا علی مدد!
شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر!
مردی بود که همراه خانوادهاش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در میزند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانهی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید .
همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم
مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً مزاحم نمیشوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور .
همکارش گفت : میخواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شدهام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمیخورم، فقط دو لقمه دهن گیره میخورم و ته بندی میکنم و شام را به خانهی دخترم میروم . سپس مشغول خوردن غذا شد .
مرد و افراد خانوادهاش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازهی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهرهی بچههای صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزهای پخته بودید . کاش خانهی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا میخوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بود گفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیرهات را خانهی دخترت ....»
از آن به بعد دربارهی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند میگویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیرهات را جای دیگر)
یا علی مدد!
Forwarded from 💎کریمانه💎
نرم افزار مفاتیح نوین
روز سوم: در این روز به مناسبت شهادت حضرت زهرا (علیها السلام) زیارت آن حضرت مطلوب و مناسب است.
مرحوم سیّد در «اقبال»، این زیارت را براى آن حضرت ذکر کرده است:
اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ یٰا سَیِّدَةَ نِسٰآءِ الْعٰالَمینَ، اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ یٰا وٰالِدَةَ الْحُجَجِ عَلَى النّٰاسِ اَجْمَعینَ،
سلام بر تو اى سرور بانوان جهانیان، سلام بر تو اى مادر حجّت هاى بر تمامى مردم،
اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَمْنُوعَةُ حَقُّهٰا،
سلام بر تو اى مظلومه اى که از حقّش منع شد،
اَللّـٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ اَمَتِکَ وَابْنَةِ نَبِیِّکَ، وَزَوْجَةِ وَصِىِّ نَبِیِّکَ،
خدایا بر کنیزت و دختر پیامبرت و همسر جانشین پیامبرت درود فرست،
صَلاٰةً تُزْلِفُهٰا فَوْقَ زُلْفىٰ عِبٰادِکَ الْمُکَرَّمینَ، مِنْ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ وَاَهْلِ الْأَرَضینَ.
درودى که منزلتى برتر از منزلت بندگان گرامیت از اهل آسمان و زمین به او بدهد.
سپس مرحوم سیّد اضافه مى کند: «روایت شده است، هر کس با این عبارات، آن حضرت را زیارت کند و از خدا طلب آمرزش نماید، خداوند گناهانش را مى بخشد و او را داخل بهشت مى کند».
روز سوم: در این روز به مناسبت شهادت حضرت زهرا (علیها السلام) زیارت آن حضرت مطلوب و مناسب است.
مرحوم سیّد در «اقبال»، این زیارت را براى آن حضرت ذکر کرده است:
اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ یٰا سَیِّدَةَ نِسٰآءِ الْعٰالَمینَ، اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ یٰا وٰالِدَةَ الْحُجَجِ عَلَى النّٰاسِ اَجْمَعینَ،
سلام بر تو اى سرور بانوان جهانیان، سلام بر تو اى مادر حجّت هاى بر تمامى مردم،
اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَمْنُوعَةُ حَقُّهٰا،
سلام بر تو اى مظلومه اى که از حقّش منع شد،
اَللّـٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ اَمَتِکَ وَابْنَةِ نَبِیِّکَ، وَزَوْجَةِ وَصِىِّ نَبِیِّکَ،
خدایا بر کنیزت و دختر پیامبرت و همسر جانشین پیامبرت درود فرست،
صَلاٰةً تُزْلِفُهٰا فَوْقَ زُلْفىٰ عِبٰادِکَ الْمُکَرَّمینَ، مِنْ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ وَاَهْلِ الْأَرَضینَ.
درودى که منزلتى برتر از منزلت بندگان گرامیت از اهل آسمان و زمین به او بدهد.
سپس مرحوم سیّد اضافه مى کند: «روایت شده است، هر کس با این عبارات، آن حضرت را زیارت کند و از خدا طلب آمرزش نماید، خداوند گناهانش را مى بخشد و او را داخل بهشت مى کند».
Forwarded from Montakhab
🔴این تصویر یک شاهکار ساده و عمیق در درک تفاوت دیدگاههاست
زرافه از زاویهی خودش به زن نگاه میکند و فقط دایرهی کلاهش را میبیند.
زن هم احتمالاً اگر نقاشی را ببیند، تعجب میکند که چرا زرافه فقط یک دایره کشیده، در حالیکه خودش را با لباس و چهره و حالت ایستادنش میبیند.
ما اغلب فکر میکنیم دیگری اشتباه میکند، چون تصویر ما از واقعیت با تصویر او یکی نیست.
اما حقیقت این است که هر کس از جایگاه، تجربه، و ارتفاع فکری خودش به دنیا نگاه میکند.
همانطور که زرافه بلند است و دیدش متفاوت از انسانی است که روبهرویش ایستاده، هر انسان هم بر اساس زاویهی دیدش تفسیر متفاوتی از واقعیت دارد. هیچکدام الزاماً *درست* یا *غلط* نیستند، بلکه فقط *از زاویهی دیگری* میبینند.
این تصویر یادآور مفهوم *نسبیت در ادراک* است. هیچ دیدگاهی مالک حقیقت مطلق نیست.
حقیقت مثل مجسمهای است که از هر زاویه شکلی تازه دارد.
ما فقط بخشی از آن را میبینیم و بر اساس همان قضاوت میکنیم.
پیش از آنکه کسی را نقد کنیم، باید بپرسیم: *از کجا نگاه میکند؟*
اگر جای او بودیم، شاید دقیقاً همان را میدیدیم.
این تصویر ما را به همدلی دعوت می کند
☘🌸 @montakhabsal
زرافه از زاویهی خودش به زن نگاه میکند و فقط دایرهی کلاهش را میبیند.
زن هم احتمالاً اگر نقاشی را ببیند، تعجب میکند که چرا زرافه فقط یک دایره کشیده، در حالیکه خودش را با لباس و چهره و حالت ایستادنش میبیند.
ما اغلب فکر میکنیم دیگری اشتباه میکند، چون تصویر ما از واقعیت با تصویر او یکی نیست.
اما حقیقت این است که هر کس از جایگاه، تجربه، و ارتفاع فکری خودش به دنیا نگاه میکند.
همانطور که زرافه بلند است و دیدش متفاوت از انسانی است که روبهرویش ایستاده، هر انسان هم بر اساس زاویهی دیدش تفسیر متفاوتی از واقعیت دارد. هیچکدام الزاماً *درست* یا *غلط* نیستند، بلکه فقط *از زاویهی دیگری* میبینند.
این تصویر یادآور مفهوم *نسبیت در ادراک* است. هیچ دیدگاهی مالک حقیقت مطلق نیست.
حقیقت مثل مجسمهای است که از هر زاویه شکلی تازه دارد.
ما فقط بخشی از آن را میبینیم و بر اساس همان قضاوت میکنیم.
پیش از آنکه کسی را نقد کنیم، باید بپرسیم: *از کجا نگاه میکند؟*
اگر جای او بودیم، شاید دقیقاً همان را میدیدیم.
این تصویر ما را به همدلی دعوت می کند
☘🌸 @montakhabsal
🔴 آمیتاب باچان (بازیگر بالیوود) می گوید:
در اوج حرفه ام یک بار با طیاره سفر می کردم مسافر پهلویم آقای سالخورده ای بود که دریشی ساده پوشیده بود. به نظر می رسید طبقه متوسط و تحصیلکرده است.
مسافران دیگر به طرفم نگاه میکردند میدانستند کی هستم، اما این آقا به نظر می رسید که از حضور من بی اعتنا است. مشغول روزنامه خواندن بود. گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کرد، چای که خدمه طیاره آورده بود، بی سر و صدا جرعه جرعه مینوشید.
در تلاش برای گفتگو با او، لبخند زدم. آن مرد مودبانه لبخند زد و گفت سلام
حرف زدیم و موضوع سینما و فیلم را مطرح کردم و پرسیدم: آیا شما فیلم می بینید؟
پاسخ داد: «خیلی کم. من یکی را خیلی سال پیش دیدم.
برایش گفتم در صنعت فیلم کار می کنم.
مرد پاسخ داد:
"اوه، بسیار خوب. چیکار می کنی؟
جواب دادم:
"من یک بازیگرم"
مرد سر تکان داد: اوه عالی!
وقتی طیاره نشست، دست دراز کردم گفتم: سفر با تو خوب بود. راستی، اسم من آمیتاب باچان است! '
مرد دست من را تکان داد و لبخند زد: ممنون... از آشنایی با شما خوشحالم... من *جی هستم. آر. دی. تاتا! "*
(آقای تاتا یک صنعتگر میلیاردر است که صاحب گروه شرکت های تاتا است).
آن روز یاد گرفتم که هر چقدر هم که فکر کنی بزرگ باشی همیشه یکی بزرگتر از خودت هست، متواضع باشید هزینه ندارد.
اخلاق بزرگتر از دانش است. چون در زندگی موقعیت های زیادی وجود دارد که دانش در آن شکست می خورد، اما رفتار خوب تقریبا می تواند از پسش برآید!
✍قلمـبیداری
❤️سلام روزتان بخیر و شکوفایی
🌸☘
@karimaane
در اوج حرفه ام یک بار با طیاره سفر می کردم مسافر پهلویم آقای سالخورده ای بود که دریشی ساده پوشیده بود. به نظر می رسید طبقه متوسط و تحصیلکرده است.
مسافران دیگر به طرفم نگاه میکردند میدانستند کی هستم، اما این آقا به نظر می رسید که از حضور من بی اعتنا است. مشغول روزنامه خواندن بود. گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کرد، چای که خدمه طیاره آورده بود، بی سر و صدا جرعه جرعه مینوشید.
در تلاش برای گفتگو با او، لبخند زدم. آن مرد مودبانه لبخند زد و گفت سلام
حرف زدیم و موضوع سینما و فیلم را مطرح کردم و پرسیدم: آیا شما فیلم می بینید؟
پاسخ داد: «خیلی کم. من یکی را خیلی سال پیش دیدم.
برایش گفتم در صنعت فیلم کار می کنم.
مرد پاسخ داد:
"اوه، بسیار خوب. چیکار می کنی؟
جواب دادم:
"من یک بازیگرم"
مرد سر تکان داد: اوه عالی!
وقتی طیاره نشست، دست دراز کردم گفتم: سفر با تو خوب بود. راستی، اسم من آمیتاب باچان است! '
مرد دست من را تکان داد و لبخند زد: ممنون... از آشنایی با شما خوشحالم... من *جی هستم. آر. دی. تاتا! "*
(آقای تاتا یک صنعتگر میلیاردر است که صاحب گروه شرکت های تاتا است).
آن روز یاد گرفتم که هر چقدر هم که فکر کنی بزرگ باشی همیشه یکی بزرگتر از خودت هست، متواضع باشید هزینه ندارد.
اخلاق بزرگتر از دانش است. چون در زندگی موقعیت های زیادی وجود دارد که دانش در آن شکست می خورد، اما رفتار خوب تقریبا می تواند از پسش برآید!
✍قلمـبیداری
❤️سلام روزتان بخیر و شکوفایی
🌸☘
@karimaane
Forwarded from Montakhab
🔴❤️پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راهرفتن، اکثراً به دیوار تکیه میداد.
بهتدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان میشد..!
آثاری که نشانهای از ضعف و ناتوانیاش بود.
همسرم از این نشانهها ناراحت میشد.
او زیاد شکایت میکرد که دیوارها کثیف شدهاند.
روزی پدرم سردرد شدید داشت.
روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکههای روغن روی دیوار بیفتد.
همسرم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت :
"لطفاً به دیوار دست نزنید!"
پدرم خاموش شد.
در چشمانش اندوه عمیقی دیده میشد.
شب قبل از آن بین من و همسرم مشاجرهای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.
یعنی، از رفتار بی ادبانهی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.
از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.
تا اینکه یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد.
استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.
احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود.
نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمیکند.
نه میتوانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.
مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.
وقتی نقاش ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانههای انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.!!!
نقاشها آدمهای فهمیدهای بودند. دور آن نشانهها دایرههای زیبایی کشیدند، طوریکه گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.
بهتدریج، آن نشانهها به نشانهی خانه ی ما تبدیل شدند.
هر که میآمد، حتماً از آن دیوار تعریف میکرد،
اما هیچکس نمی دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.
زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شدهام.
روزی هنگام راه رفتن به دیوار تکیه دادم.
همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.
پسرم که همه چیز را میدید، فوراً پیش آمد و گفت :
"پاپا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!"
سپس دواندوان آمد و گفت:
"داد و، میتوانید از شانهی من بگیرید!"
سرور فرهیخته
بخدا با شنیدن این حرف ها چشمانم پر از اشک شد.
کاش… کاش من هم با پدرم همینگونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما میماند.
پسرم مرا به آرامی رساند
بعد کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشیهایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.
در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:
"چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!"
رفتم به اتاقم، و در حالیکه در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه میکردم، از خداوند طلب بخشش نمودم.
سرورم
ما همه روزی پیر خواهیم شد.
بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زندهی زحمتها، قربانیها، و مهربانیهای گذشتهاند.
قدمهای لرزانشان تمسخر نمیخواهند، بلکه تکیهگاه میخواهند.
صدای لرزانشان خاموشی نمیخواهد، بلکه جواب محبتآمیز میطلبد.
❤️ سلام صبحتان بخیر و شکوفایی
🌸☘https://news.1rj.ru/str/joinchat/TJl6M8fp9ZJiuaww
بهتدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان میشد..!
آثاری که نشانهای از ضعف و ناتوانیاش بود.
همسرم از این نشانهها ناراحت میشد.
او زیاد شکایت میکرد که دیوارها کثیف شدهاند.
روزی پدرم سردرد شدید داشت.
روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکههای روغن روی دیوار بیفتد.
همسرم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت :
"لطفاً به دیوار دست نزنید!"
پدرم خاموش شد.
در چشمانش اندوه عمیقی دیده میشد.
شب قبل از آن بین من و همسرم مشاجرهای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.
یعنی، از رفتار بی ادبانهی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.
از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.
تا اینکه یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد.
استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.
احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود.
نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمیکند.
نه میتوانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.
مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.
وقتی نقاش ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانههای انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.!!!
نقاشها آدمهای فهمیدهای بودند. دور آن نشانهها دایرههای زیبایی کشیدند، طوریکه گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.
بهتدریج، آن نشانهها به نشانهی خانه ی ما تبدیل شدند.
هر که میآمد، حتماً از آن دیوار تعریف میکرد،
اما هیچکس نمی دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.
زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شدهام.
روزی هنگام راه رفتن به دیوار تکیه دادم.
همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.
پسرم که همه چیز را میدید، فوراً پیش آمد و گفت :
"پاپا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!"
سپس دواندوان آمد و گفت:
"داد و، میتوانید از شانهی من بگیرید!"
سرور فرهیخته
بخدا با شنیدن این حرف ها چشمانم پر از اشک شد.
کاش… کاش من هم با پدرم همینگونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما میماند.
پسرم مرا به آرامی رساند
بعد کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشیهایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.
در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:
"چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!"
رفتم به اتاقم، و در حالیکه در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه میکردم، از خداوند طلب بخشش نمودم.
سرورم
ما همه روزی پیر خواهیم شد.
بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زندهی زحمتها، قربانیها، و مهربانیهای گذشتهاند.
قدمهای لرزانشان تمسخر نمیخواهند، بلکه تکیهگاه میخواهند.
صدای لرزانشان خاموشی نمیخواهد، بلکه جواب محبتآمیز میطلبد.
❤️ سلام صبحتان بخیر و شکوفایی
🌸☘https://news.1rj.ru/str/joinchat/TJl6M8fp9ZJiuaww
Telegram
Montakhab
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل، اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
#قیصر_امین_پور
🌺
منتخبی از بهترین مطالب اجتماعی،سیاسی،فرهنگی،هنری تقدیم شما خوبان
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل، اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
#قیصر_امین_پور
🌺
منتخبی از بهترین مطالب اجتماعی،سیاسی،فرهنگی،هنری تقدیم شما خوبان