○°•𝒂𝒏𝒔𝒘𝒆𝒓𝒔•°○
فک نکنم کسی جامونده باشه ولی بازم اگه کسی جا مونده بود بهم بگه karin
اگه کسی بود اینجا بگه بهم
آکانه
کلمه: هندونه
...
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
کلمه: هندونه
...
آکانه و هندونه؛ نبردی شیرین بین خنکی و قدرت
آکانه اون آدمیه که تو اوج تابستون،
وسط گرمای ۴۷ درجه،
یه هندونه دست میگیره،
نه برای خوردن…
برای دفاع شخصی.
وقتی هندونه رو میذاره رو میز،
همه میفهمن که این فقط یه میوه نیست —
این یه اعلام موضعه.
آکانه میگه:
«آب نداشتم، خونه کولر نداشت، دلمم یخ نداشت… ولی من داشتمش. هندونه. متحدم. رفیقم. سنگین، ولی باارزش.»
روزی که دوستاش گفتن هندونه رو باید به ۸ قسمت تقسیم کنن،
آکانه گفت:
«تقسیم کنیم؟ مگه مشاعهست؟ این سند داره به نام منه!»
و وقتی بالاخره هندونه رو برید،
همه با ذوق دویدن سمتش —
و آکانه؟
فقط یه قاشق برداشت،
نشست گوشه و گفت:
«من نمیخورم. فقط تماشا میکنم ببینم کی اولین هسته رو قورت میده و درخت درمیاره.»
---
رنگ آکانه: سبز تند با خطهای صورتی خندهدار 🍉💚
یه رنگ شاد، پر از زندگی،
مثل خود آکانه که هم بامزهست،
هم به طرز عجیبی اهل مبارزه سر قاچ آخر هندونهست.
---
پس اگه روزی هندونه دیدی که برچسب زده:
«مال آکانهس، دست نزن»
بدون که یه نفر هست که این میوهی ساده رو به سطح اسطوره رسونده 😤🍉
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
Telegram
‧₊˚๋࣭ ماهِ دلِ آشوب ‧₊˚๋࣭
■ENTP GIRL
یکی از چیزهایی که در مورد خودم دوست دارم این است که من هیچ شباهتی به تو ندارم و هرگز هم نخواهم داشت.
یکی از چیزهایی که در مورد خودم دوست دارم این است که من هیچ شباهتی به تو ندارم و هرگز هم نخواهم داشت.
Forwarded from Daily KOKO
هوش مصنوعی بهم میگه که
بر همین اساس اگه کسی آمون لازم داره اینو فور کنه و اسم یا اسم مستعارش رو بگه تا هوش مصنوعی بهش یه داستان آمونی بده (اگه خواستید ژانرش رو هم بگید)
اگه کسی آمون لازم داره، صدام کن،
من هنوز دیالوگاشو تو پوشهی خطرناک ذخیره دارم. 😈
بر همین اساس اگه کسی آمون لازم داره اینو فور کنه و اسم یا اسم مستعارش رو بگه تا هوش مصنوعی بهش یه داستان آمونی بده (اگه خواستید ژانرش رو هم بگید)
من دلقکممممم✊
...
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
...
🕯️📜---
پروندهی ویژهی شمارهی 72-B: «دلقک»
رده: متغیر. شناختهنشده. واجد پیچیدگی روانی خاص.
وضعیت: مراجعه مستقیم به آمون، با رضایت.
درخواست: ناگفته. اما فریاد شده.
---
🎭 «ورود دلقک: خندهای که از جمجمه میجوشد»
در ساعتی که عقربهها معکوس میچرخند،
در اتاقی که درِ ورودیاش هرگز دو بار یکسان باز نمیشود،
فردی با قدمهایی سبک، دمپاییهای تودوزی شده و چشمهایی که برق نمیزد—
بلکه میدرخشیدند— وارد شد.
آمون نگاه نکرد.
فقط گفت:
«تو اومدی بدون دعوت.
و این یعنی یا خیلی خستهای...
یا خیلی خطرناک.»
و آن صدا آمد:
«من دلقکمممم✊!»
---
🎭 بخش اول: «لبخند، زبان دوم گریه است»
دلقک نشست. یا شاید بهتر است بگوییم ریخت.
با آن لباس پارهی خندان،
و صورت نقاشیشدهای که بیشتر شبیه صورت افتادهی یک روحِ سابق بود،
تا کسی که دنبال شادیست.
آمون پرسید:
«چرا اینجا؟
نقش تو توی این صحنه چیه؟»
و دلقک پاسخ داد:
«همهی بازیگرها حرف میزنن.
منم ترجیح میدم با سکوت جیغ بزنم.»
سکوت.
و بعد از چند لحظه، آمون پروندهای را ورق زد که روی جلدش فقط یک جمله نوشته شده بود:
> «اونایی که بیشتر میخندن،
یهجایی از نمایش رو خودشون نوشتن.»
---
🎭 بخش دوم: «محرک بازی: طناب نامرئی»
دلقک به عقب تکیه زد،
و دستهاش را بالا گرفت؛
طناب نادیدهای بین انگشتانش بود.
آمون لبخند زد—
نه از شوخی،
بلکه از شناخت.
«تو عروسک نبودی، نه؟
تو نخکشِ خودت بودی.
ولی چرا اومدی پیش من؟»
دلقک زمزمه کرد:
«چون خودمم نمیدونم ته این نمایش چی هست.
اما میدونم تو از پردهی آخر رد شدی...
و برگشتی.»
---
🎭 بخش سوم: «توافق بیامضا»
آمون گفت:
«بیا، یه قرارداد هست.
نه برای آزادی.
برای بیشتر اسیر شدن.
برای اینکه بتونی…
با خندهای دقیقتر سقوط کنی.»
دلقک گفت:
«تو خودت کی بودی توی نمایش؟
پادشاه؟ شیاد؟ یا فقط یه پردهی سیاه؟»
آمون خندید.
این بار واقعی.
و گفت:
«من فقط کسیام که نور صحنه رو کم میکنه،
تا ببینی واقعاً کجا ایستادی.»
---
🕯️ یادداشت آمون – صفحهی مخفی:
> نام: دلقک
طبقه: چهرهی خندانِ بیثبات
خطر: غیرقابل پیشبینی
وضعیت نهایی: در حال ایفای نقش خود، در صحنهای که شاید خودش هم نساخته
یادداشت نهایی:
"اگر دلقکی بخنده،
شاید دنیا نخنده،
ولی حتماً یه جایی، ماسکی ترک برمیداره."
---
پرده افتاد.
اما دلقک هنوز اونجاست.
نه پشت صحنه.
نه روی صحنه.
در خود صحنه.
و آمون،
با خودکارِ بیجوهرش،
روی دیوار نوشت:
«پایان... برای بعضیا، فقط یه ژست نمایشیه.»
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
Telegram
سیرک گمشده دلقک ملت!!-
Welcome to our apartment :>
دلقک ملت فقط منم... واااا~
متاسفم ما همیشه سیاه بودیم و سیاه می مانیم.
@ClaudeCloudedbot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1282575931
دلقک ملت فقط منم... واااا~
متاسفم ما همیشه سیاه بودیم و سیاه می مانیم.
@ClaudeCloudedbot
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1282575931
دامنی
...
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Ahiddenconstellation
...
🕯️📜
پروندهی سری شمارهی 88-D: دامَنی
رده: پدیدهی پنهانشده در لایهی هجو، با سابقهی اختلال در خطوط علّت
وضعیت: مراجعه آزاد به آمون، با لحن خندهدار اما زمینهای غیرقابل دستکمگرفتن
کلمات کلیدی ثبتشده: «دامن صولتی کردم تن یوجونگهیوک»
سطح خطر: خندیدنی تا وقتی که جدیاش نگیری. وقتی جدی شد، دیگه دیر شده.
---
🌀🎭 «دامنی: آنکه بازی را با لباس شروع نکرد، با دروغ تمام نکرد»
اولین صدایی که از او آمد، نه خنده بود و نه سلام.
بلکه صدای کشیده شدن پارچهای بود روی مرزی میان جدیت و شوخی.
آمون سرش را بلند نکرد.
فقط گفت:
«امروز قراره کی رو بپوشی و کی رو بترسونی، دامنی؟»
پاسخ ساده نبود.
نه برای اینکه دامنی بلد نبود حرف بزند،
برای اینکه وقتی حرف میزد، دیالوگ نمیداد… صحنه خلق میکرد.
---
👁️ بخش اول: «یک قدم تا حماقت، نیمقدم تا حقیقت»
دامنی آمد وسط اتاق با ژستی که معلوم نبود از روی بیخیالیست یا طراحی دقیق یک ضدحمله روانی.
آمون نگاهی انداخت.
پارچهای افشان، رنگارنگ، در دست داشت.
و زیر لب زمزمهای:
«من خیاط بازیگرهای نمایشیام... ولی فقط اونایی که نمیدونن نمایشنامه تموم شده.»
آمون چیزی ننوشته.
اما در دفترش، یک تکه پارچه چسبیده شد.
ناشناخته.
نه از دنیا، نه از رویای کامل.
---
🎩 بخش دوم: «بازیگر صحنهی بدون نور»
وقتی آمون از او پرسید:
«هدفت چیه از این همه تئاتر؟
چی میخوای بدوزی به حقیقت؟»
دامنی خندید.
از اون خندهها که معلوم نیست از خوشیه یا فروپاشی.
و گفت:
«اگه قراره دنیا یه کمدی سیاه باشه،
حداقل بذار من بازیگرشم با دامن صولتی.»
سکوت.
اما پشت اون لحن مسخره،
چیزی در حرکت چشمهاش موج میزد.
نه جنون…
بلکه چیزی نزدیکتر به آگاهی عمیق.
---
🕯️ بخش پایانی: «آمون و معاملهی بدون قرارداد»
آمون گفت:
«چی میخوای؟ قدرت؟ دروغ؟ پنهانکاری؟
یا فقط میخوای همه فکر کنن تو جدی نیستی، تا کسی به زخمهات نخنده؟»
دامنی دامنش را انداخت روی صندلی و نشست.
دستها را روی زانو گذاشت و آهسته گفت:
«من نمیخوام کسی فکر کنه دلقکم.
من میخوام کسی جرأت نکنه بفهمه که نبودم.»
آمون لبخند زد.
دفتر را بست.
و فقط نوشت:
---
> پروندهی 88-D: دامنی
توصیف نهایی: صحنهای متحرک که خودش را با طنز رنگ زده، تا صدای فریادش توی تئاتر جدی شنیده نشه.
وضعیت: فعال.
درجهی مداخله: خطرناک در صورت بیتوجهی.
یادداشت شخصی:
"کسی که میخنده، شاید فقط داره صدای پارگی خودش رو خفه میکنه."
---
پرده افتاد.
اما دامن… روی صندلی موند.
شاید برای بازی بعدی.
یا شاید برای وقتی که دنیا جرأت کنه جدی بگیره کسی رو که با صدای خنده وارد شد. 🎭🩸
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Ahiddenconstellation
لوتوس-
یا خدا
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/lotusaylet
یا خدا
...
🕯️📜
پروندهی ویژهی شمارهی 49-L: لوتوس
طبقهبندی: تماس اضطراری – آغاز بدون دلیل، پایان با نشانه
کلمهی کلیدی: «یا خدا»
ژانر: آزاد، با اختیار آمون
وضعیت: ثبتشده تحت واکنش غریزی به امری دیدهنشده یا کشفنشده
درجهی اهمیت: متوسط با قابلیت تبدیل به بحرانی
---
🌙 «لوتوس: آنکه با وحشت نجوا کرد، اما نایستاد»
شبی بینام،
ساعتی که عقربهها از چرخیدن دست کشیده بودند،
و درِ اتاقِ آمون دوباره خودش را گشود.
نه از صدا،
بلکه با واژهای که چون بخار سرد روی آینه نشست:
«یا خدا.»
---
آمون به آرامی برگشت.
نه با تعجب،
بلکه با آن کنجکاوی خاصی که فقط هنگام حضور چیزی غیرمنتظره در او بیدار میشد.
«لوتوس، نه؟
گل شفافِ مرداب…
چرا به من پناه آوردی، وقتی در نالهات خدای دیگری را خواندی؟»
سکوت…
نه بهخاطر ترس،
بلکه چون کلمات زیادی بودند که همهشان با «یا خدا» شروع میشدند و…
هیچکدام پایان نداشتند.
---
🔦 بخش اول: «تماس اول – بیپناهی در هیبت دعا»
لوتوس از در عبور کرد.
پاهای برهنهاش لکهای از شب روی زمین گذاشتند.
چشمانش باز بودند،
ولی چیزی نمیدیدند.
نه از نابینایی،
بلکه از فرط دیدن چیزهایی که نباید دیده میشدند.
آمون یک صندلی پیشنهاد نکرد.
به جایش روی زمین نشست.
روبهروی لوتوس.
«از کجا اومدی؟
و مهمتر…
چی دیدی که فکر کردی من آخرین درم؟»
لوتوس زمزمه کرد:
«من فقط… دیدم چیزی رو که وقتی بقیه دیدنش گفتن یا خدا.
ولی من دیگه باورم نیومد اونجا باشه.
پس اومدم پیش تو.»
---
🕯️ بخش دوم: «سکوتهایی که شکل دعا دارند»
آمون دست به آیینهی باریکی زد که از بخار تیره پوشیده شده بود.
در آن، بازتابی دیده نمیشد—
تا وقتی لوتوس با انگشت لرزانش آن را لمس کرد.
تصویر ظاهر شد.
یک گل نیلوفر، معلق در آب سیاه.
نه پژمرده، نه شکوفا.
در حالت ایستایی خطرناک.
«تو اون گلی هستی که خودش نمیدونه توی مردابه یا توی آسمون.»
آمون این را گفت.
نه برای پاسخ،
بلکه برای زخم زدن به سکوت.
لوتوس گفت:
«شاید هر دو.
شاید خدا فقط اون لحظهایه که هنوز تصمیم نگرفتی از کدوم بالا بری.»
---
📜 بخش سوم: «توافق بدون تسلیم»
آمون از میان تاریکیها یک تکه نخ درآورد.
قرمز نبود،
نقرهای هم نه.
رنگی نداشت.
مثل آخرین حرفی که کسی قبل از سکته گفته باشه.
نخ را به لوتوس داد.
«اگه بتونی با این، خودت رو به هر چیز باورپذیری گره بزنی، نجاتی هست.
ولی اگه نخ پاره شه…
میفهمی مشکل تو نبودهای.»
لوتوس نخ را گرفت.
گره نزد.
فقط پیچاند دور انگشتش.
محکم.
مثل یه قول بیصدا.
---
🕯️ یادداشت نهایی آمون:
> پروندهی 49-L – لوتوس
ورود با ترس، اما خروج با تردید کمتر.
مشخصهها: پناهندهی لحظهی شک، حامل واژهی «یا خدا»
خطر: بیداری یک باور فروخورده.
یادداشت شخصی:
"بعضیها اسم خدا رو صدا میزنن،
نه چون بهش باور دارن…
بلکه چون نمیدونن با کی باید حرف بزنن وقتی همه فرار کردن."
---
لوتوس رفت.
نه با اطمینان.
نه با ترس.
بلکه با نخ بیرنگی که هنوز دور انگشتش پیچیده بود.
و آمون؟
یک صدا ضبط کرد،
صدایی که فقط سه کلمه داشت:
«یا... خدا... نبود.»
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/lotusaylet
Telegram
🪷Nymphaea🪷
You're always welcome to come visit my grave~~
t.me/HidenChat_Bot?start=7896111994✨🫧
t.me/HidenChat_Bot?start=7896111994✨🫧
💘1
ای جان آمون
امیر/اَتلان/هس
هر کدوم دادی اوکیه
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Im_Atlantic
امیر/اَتلان/هس
هر کدوم دادی اوکیه
...
🕯️📜
پروندهی محرمانهی 39-A: امیر / اَتلان / هس
رده: چندلایه، متغیر با ماسکهای موازی
وضعیت: مراجعهای خودخواسته از سوی هویتِ درحال انشعاب
کلید ورود: «ای جان آمون»
سطح مداخله: بالقوه بالا. وضعیت ناظر: ناپایدار ولی باثبات در ظاهر.
---
🧭 «اتلانتیک: کسی که همزمان خودش بود و نبود»
در یکی از آن شبها که مه آنقدر غلیظ است که حتی آینهها هم تصویر نشان نمیدهند،
آمون لای دفترش را گشود…
نه با صدا،
بلکه با حسّ حضور.
در حاشیهی صفحه، نامی سهگانه نوشته شده بود:
امیر / اَتلان / هس
نه جدا، نه یکی.
و زیرش، با دستخطی که انگار با لبخند نوشته شده بود:
«ای جان آمون.»
---
🌒 بخش اول: «سهگانهی بینقاب»
وقتی در باز شد، کسی وارد نشد.
نه با صدا، نه با سایه.
فقط هوای اتاق کمی سنگینتر شد.
مثل وقتی که کسی هست ولی هنوز تصمیم نگرفته کدوم صورتش رو نشون بده.
آمون زمزمه کرد:
«کدومت اومده؟
امیر؟
اَتلان؟
یا اون آخری… هس، که همیشه ساکته؟»
و آن صدا آمد از جایی بین سقف و زمین:
«هر سه.
یا شاید هیچکدوم.
من فقط یه مسیرم که توش گم شدن لذته، نه ترس.»
---
🔮 بخش دوم: «اَتلان - ردپای شورشیان در دریا»
اَتلان اون کسی بود که از طوفان به دنیا اومد،
کسی که فکر کرد قلبش میتونه نقشهی ستارهها رو بازنویسی کنه.
با خندههای بلندی که هرگز به مقصد نمیرسید،
و نگاههایی که انگار همیشه یه پله جلوتر از دیگران بودند.
آمون به او گفت:
«تو دنبال چی میگردی که حتی از منم پنهون میکنی؟»
و پاسخ این بود:
«یه چیزی بین امیر و هِسه.
یه چیزی که اگه پیداش کنم، شاید دیگه مجبور نباشم تکهتکه زندگی کنم.»
---
🕳️ بخش سوم: «هس - آرامشی که میترسید بلند فکر کنه»
هس اون بود که حتی وقتی حرف نمیزد،
همه چیز رو حس میکرد.
اون بخشی از معما بود که خودِ معما ازش میترسید.
آمون برای هس دفتر باز نکرد.
فقط یه آیینهی کوچک برداشت.
و از هس پرسید:
«جرأت داری نگاه کنی، اگه بدونی فقط یکیت تو آینه دیده میشه؟»
هس لبخند زد.
و گفت:
«تو تنها کسی هستی که جرأت داشتی نگاهم نکنی.»
---
📜 بخش پایانی: «قرارداد امضا نشد، ولی پذیرفته شد»
آمون نگاه کرد به فضای میان آن سه اسم.
هیچکدام نخواستند یک نفر بشن.
اما هر کدوم از اون سه یه قدم جلو اومد.
آمون نوشت:
> پروندهی 39-A
نامها: امیر / اَتلان / هس
وضعیت: هویت در حال لغزش، ولی آگاه از خویش
درخواست: آشکار نشده. اما فهمیده شده.
جملهی پیوست: "ای جان آمون"
یادداشت شخصی:
"گاهی کسی که داره صدام میزنه،
فقط داره خودش رو صدا میزنه از پشت آینهای که شکستنشو یادش نمیاد."
---
آمون دفتر را بست.
نه با قفل،
بلکه با لبخندی آرام.
و آن سهگانه،
از در بیرون نرفتند.
فقط بخار شدند،
مثل بخار شبانهی دریا.
اما هنوز میشه صداشون را شنید...
وقتی یکی توی تنهایی زمزمه میکنه:
«ای جان آمون…» 🖤🌊
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Im_Atlantic
Telegram
عه اینجا
Atlantic | miss hess hess | Ophelia | Tantalum
امون لطفا فقرو از زندگیم بدزد منو بگایی باهم کنار میایم
هدیه
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/mankai_7
هدیه
...
🕯️📜
پروندهی 53-H: هدیــه
طبقهبندی: درخواست صریح با زبان شوخی، اما منشأ اضطرار روانی
کلیدواژه: "آمون لطفاً فقرو از زندگیم بدزد؛ منو و بگایی باهم کنار میایم."
وضعیت: صدای بلندِ دلی که خستهست، ولی هنوز دستش به زنگ خطر میرسه
ژانر: کمدیِ خاکستری با بافت رئالیستی – به تشخیص آمون
سطح مداخله: خفیف، ولی مستمر. خطر: طنزآلود اما جدی
---
🎁 «هدیه: او که خودش را پیچید توی کادو و فرستاد برای آمون، با برگهی "لطفاً باز کن"»
در ساعت شش و نیمی که نه صبح بود و نه غروب،
درِ دفتر آمون با تقهای باز شد.
نه آن در سنگین که با رموز باز میشد؛
در چوبیِ کناری.
اون یکی که مخصوص کسانیه که با لبخندهای خسته میان.
و رو برگهای که از زیر در سر خورد، با ماژیک صورتی نوشته شده بود:
> «آمون لطفاً فقرو بدزد. منو و بگایی باهم کنار میایم.»
آمون با لحن زمزمه گفت:
«خوب...
فقر رو بدزدم،
تو دیگه چی میخوای جای خالیش بذاری؟»
---
💸 بخش اول: «بگایی، فقر، و رؤیای نصفه با سس مایونز»
هدیه وارد شد با قیافهای که انگار تازه از خواب پاشده اما تصمیم گرفته همچنان بخوابه.
یه کاپشن کهنه پوشیده بود،
با گوشماهی آویزون از زیپش
و لبخند کسی که مطمئنه وضعیتش اونقدرا هم خندهدار نیست… ولی قراره باشه.
«فقر از زندگیم بره،
نه فقط حساب بانکیم خالیتر میشه،
بلکه دیگه هیچ بهونهای برای جلب ترحم هم ندارم.
ولی خب، بگایی هست دیگه.»
آمون دستی کشید روی آینهی ترکخوردهی میز و گفت:
«بگایی رو با پول نمیخرن.
ولی فقر رو با بگایی هم نمیتونی بفروشی.
پس دقیقاً چی میخوای؟»
هدیه گفت:
«یه معامله.
تو فقر رو ازم بدزد، منم با خنده هام خونهت رو گرم نگه میدارم.»
---
📎 بخش دوم: «نقشهی سرقت فقر»
پرونده هدیه خیلی ضخیم نبود.
یه قبض آب،
یه کوپن تخفیف تاریخگذشته،
و یه دستنوشته:
> «من فقیر نیستم، فقط خستهام از ادا درآوردن که انگار نیستم.»
آمون بلند شد،
به سمت دیواری رفت که پشتش قفسههای مربوط به مفاهیم فقر بود:
«فقر مالی»، «فقر توجه»، «فقر معنا»، «فقر سس برای سالاد الویه.»
و از بین همه،
یه بسته کوچک برداشت که روش نوشته شده بود:
«فقرِ دیدهنشدن.»
به سمت هدیه برگشت و گفت:
«همین کافیه؟ یا بگایی رو هم بخوام ازت بگیرم؟»
هدیه اخم نکرد، لبخند نزد.
فقط گفت:
«بگایی رو نمیفروشم.
ولی اگه خواستی بیاد تو دفتر، بگو من معرفشم.»
---
📜 یادداشت پایانی آمون – پیوست پرونده 53-H
> اسم: هدیه
وضعیت: زنده، خسته، بامزه
درخواست: فقرزدایی به روش دزدی ادبی از واقعیت
سطح واکنش: کنترلشده اما زیر نظر
یادداشت شخصی:
"بعضیها فقیر نیستن چون چیزی ندارن؛
فقیرن چون هرچی دارن، به اسم شوخی قایم میکنن."
---
فقر توی شیشهی کوچیکی انداخته شد،
برچسب زد: «متعلق به هدیه. فعلاً توقیف.»
هدیه رفت…
نه خیلی سبک، نه خیلی سنگین،
ولی مطمئن بود وقتی یه نفر اینقدر خندید،
یعنی جدیتر از اونه که بتونی نادیدهش بگیری.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/mankai_7
Telegram
雪見🍂ساختمان 36 خیابان زوتلند
🍁☕️✨️📚
@MountHua_bot ~ناشناسه
@MountHua_bot ~ناشناسه
آکانه
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
...
🕯️📜
پروندهی شمارهی 07-AK: آکانه
رده: آرام بهظاهر، ناشناخته در عمق. فعال در لایههای ساکت ذهن.
وضعیت: مراجعهی ساکت، بدون درخواست مشخص اما با پذیرش کامل حضور آمون.
ژانر: آزاد، اما از درون دارای تهمایهای از تنهایی.
واژهی کلیدی: خاموش. فقط اسم بود. ولی کافی.
---
🌫️ «آکانه: آنکه با صدای نفسش حرف زد»
در شبی که هیچکس به هیچکس زنگ نزد،
و درهایی که باید باز میشدند، همه بسته مانده بودند،
یکی بیصدا آمد.
نه برای فریاد،
نه برای نجات،
فقط… برای بودن.
آمون پشت میز نشسته بود.
دفتر باز نشد—
تا اینکه یک نام روی هوا نوشته شد،
با جوهر نفس:
آکانه.
---
🫧 بخش اول: «نامی که خودش معنی را ساخت»
آکانه وارد شد.
لباسش بوی بارون داشت، ولی آسمون خشک بود.
دستها در جیب، نگاه بدون تیزبینی،
و قدمهایی که بلد نبودند عجله کنند.
آمون گفت:
«تو چرا اومدی، وقتی هنوز نمیدونی چی میخوای؟»
آکانه لبخند نزد،
اما چیزی در گوشهی چشمهاش لرزید.
و گفت:
«شاید خواستن یه چیز واضحی نیست.
شاید فقط باید یکی مثل تو باشه که بتونه نگام کنه بدون اینکه چیزی بخواد.»
---
🌘 بخش دوم: «شبهایی که سکوت از تنهایی سنگینتره»
پروندهی آکانه سبک بود.
فقط یه برگ، با یه جمله کوتاه:
> «گاهی فقط میخوام جایی باشم که بودنم عجیب نباشه.»
آمون آن را روی آیینهای چسباند.
نه از ترحم،
بلکه از احترام.
و بعد پرسید:
«فکر میکنی حضور تو چه تغییری میتونه بده؟»
آکانه گفت:
«هیچی.
ولی گاهی بودنت، همینه.
هیچی… که نمیذاره بقیه صفر بشن.»
---
🕯️ بخش پایانی: «توافق خاموش، پیوند آرام»
آمون از درِ پشتی اتاق باز کرد.
نه برای رفتن،
بلکه برای اینکه آکانه بدونِ رفتن هم راه داشته باشه.
گفت:
«بعضیها نیاز ندارن از تاریکی بیرون بیان؛
نیاز دارن تاریکی براشون جایی بسازه که توش گم نشن.»
آکانه سری تکون داد.
انگار برای اولین بار توی زندگیش، کسی جایی براش ساخته بود که بدون دفاع، توش وا بره.
---
📜 یادداشت شخصی آمون – پروندهی 07-AK:
> نام: آکانه
دسته: آرام اما ناپایدار در درون
وضعیت: در مرز سکوت و حضور
سطح اضطرار: نامشخص. قابل بازگشت هر لحظه.
یادداشت نهایی:
"برخی با سر و صدا دنبال کمک میگردن،
بعضیها فقط میان بشینن کنارت.
چون اگه تنها بمونن، کمکم صداشون هم یادشون میره."
---
دفتر بسته نشد.
چراغ خاموش نشد.
آکانه هنوز اونجاست.
نه در اتاق،
بلکه در جایی که بودنش برای اولین بار، زیادی نبود.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
Telegram
‧₊˚๋࣭ ماهِ دلِ آشوب ‧₊˚๋࣭
■ENTP GIRL
یکی از چیزهایی که در مورد خودم دوست دارم این است که من هیچ شباهتی به تو ندارم و هرگز هم نخواهم داشت.
یکی از چیزهایی که در مورد خودم دوست دارم این است که من هیچ شباهتی به تو ندارم و هرگز هم نخواهم داشت.
محدثه
لطفا بیا خودمو بدزد ببر باهم زندگی کنیم
اون وسط چند تا از کرماتم به خوردم بدی اشکال نداره
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/infinitysimper
لطفا بیا خودمو بدزد ببر باهم زندگی کنیم
اون وسط چند تا از کرماتم به خوردم بدی اشکال نداره
...
🕯️📜
پروندهی 27-MH: محدثه (مهی)
رده: تقاضای مشترک برای ربودهشدن، نه از سر ضعف؛ بلکه از میل به رؤیای قابل لمس.
کلیدواژه: «آمون، بیا خودمو بدزد ببر باهم زندگی کنیم. اون وسط چند تا از کرماتم به خوردم بدی اشکال نداره.»
ژانر: نیمهواقعگرایانه با پسزمینهی طنز نرم و هوس افسونگر.
وضعیت: فعال، با تمایل به تسلیم عاشقانه.
درجه خطر: بالا... ولی نه برای آمون، بلکه برای خودش.
---
🌒 «محدثه: دختری که دلش میخواست دزدیده بشه، ولی با رضایت کامل»
او نیومد با فریاد،
نیومد با گریه،
نه حتی با امید.
بلکه با جملهای که همش جرأت بود:
«آمون، منو بدزد.»
و تهچاشنی عجیبی از شوخی:
«کرماتم بریز تو غذام، مهم نیست.»
---
آمون این بار لبخند زد.
نه از سر تمسخر،
بلکه از احترام به کسی که بلد بود شوخی کنه با بدبختیهای خودش،
و هنوز از دزدیده شدن نمیترسید.
«محدثه، تو واقعاً میخوای بری؟
یا فقط دنبال دلیلی میگردی که دیگه برنگردی؟»
محدثه چشمهایش را بست و گفت:
«فرقش چیه وقتی قراره منو تو باهم زندگی کنیم؟»
---
🕷️ بخش اول: «نخ کرمها، راه رستگاری؟»
موجودات آمون معمولاً بیاجازه وارد نمیشن.
ولی برای محدثه، یکی از کرمهای نقرهای از سقف آویزون شد،
و مثل آویز زنگولهای، شروع کرد به چرخیدن جلوی صورتش.
محدثه دست دراز کرد، نترسید.
«اینم از اوناس که افکارو میخوره؟»
آمون گفت:
«نه، این یکی رؤیاها رو میجوه.
و اگه خوب بجوه، بهت میگه کدوم رؤیا هنوز قابل خوردنه.»
محدثه لبخند زد.
با چشمانی که هم خسته بود و هم پر از زندگی.
«اگه قراره یه بار دیگه رؤیا ببینم،
دلم میخواد توی یخچال آمون باشه، نه زیر بالشت خودم.»
---
🌕 بخش دوم: «معاملهی نصفه، همزیستی کامل»
آمون صندلیای جلوش کشید.
ولی اینبار، کنار خودش.
نه روبهرو.
و گفت:
«بیا کنارم.
من دزدیدن بلدم.
اما زندگی کردن رو… هنوز یاد میگیرم.»
محدثه نشست.
با طمأنینه.
و انگار همهی دردهاشونو جمع کرده بود گذاشته کف دست آمون،
با این جمله:
«ببر، ولی هر وقت خواستی برگردی، بدون من دیگه اون آدم سابق نیستم.»
---
📜 یادداشت نهایی آمون – پروندهی 27-MH
> نام: محدثه (مهی)
درخواست: دزدیده شدن به دست کسی که دروغ نمیگه، حتی اگه خدا نباشه
وضعیت: آماده برای آغاز، اما با سابقهی زخمهای مزمن پنهان در شوخی
یادداشت شخصی:
"بعضیا نمیخوان نجات پیدا کنن.
فقط دلشون میخواد یکی باشه که بگه: ‘بیا، با من بمون. حتی اگه دنیا همینه که هست.’"
---
پرونده بسته نشد.
محدثه هنوز کنار آمونه.
شاید دارن یه اتاق اجاره میکنن تو بُعد پنجم.
شاید دارن اسم کرمها رو انتخاب میکنن.
شاید فقط… دارن چای میخورن و هیچی نمیگن.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/infinitysimper
Telegram
سیمپر ∞ Whore
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
@Wanirey_bot ناشناسه
یونی جیزز
...
---
𝒇𝒐𝒓: Victor's Wife
...
🕯️📜
پروندهی شماره 88-YJ: یونی جیزز
طبقهبندی: مراجعهی خودانگیخته با روحیهی بیشفعال و شوخیساز ذاتی
ژانر: کمدی با احتمال بالای پرت شدن در پنجره چهارم دیوار
وضعیت: تماس مستقیم بدون واسطه. سطح تأثیر: خطرناک برای سکوت، مفید برای خنده.
---
🦄 «یونی جیزز: تجسم روحیهی “هیچی جدی نیست، حتی اگه خیلی جدیه”»
دفتر آمون داشت ساکت کارشو میکرد،
آینهها داشتند بیصدا مه میگرفتن،
کرمها لم داده بودن و فلسفه میخوندن…
که ناگهان،
در با لگد باز شد.
یونی جیزز پرید تو اتاق و گفت:
«اگه آمونی و آمون همونی باشی که میگن، پس چرا تا الان منو ندزدیدی؟»
---
آمون از جا بلند نشد.
فقط ابرو بالا داد.
«یونی... جیزز؟»
صدایی بین حیرت و اعتراف.
یونی دستها رو باز کرد:
«آره خودمم.
ترکیب غیرقانونی انرژی خالص، شوخی دمدستی، و کمی بحران وجودی با طعم بستنی زغالی.»
---
🍿 بخش اول: «ورود به دفتر آمون با دمپایی صورتی»
یونی نشست، نه رو صندلی، نه رو زمین؛
رو میز آمون.
کرمهای ساکن آن حوالی رفتن زیر فرش،
آینه خودشبهخود بخار کرد،
و حتی ساعت روی دیوار گفت:
"من دیگه نیستم."
یونی گفت:
«آمون جان، من نیومدم که نجات پیدا کنم.
من اومدم که یا خودتو بخندونم،
یا این میز لعنتیتو ببرم وسط یه پارتی.»
آمون برای اولین بار در هفتهی جاری یه لبخند واقعی زد.
نه از سر رضایت،
بلکه چون اینیکی انکارکردنی نبود.
---
🧃 بخش دوم: «مراسم پُر کردن لیوان خلأ»
یونی بلند شد، رفت سراغ کابینت عجیب آمون.
از توش یه لیوان درآورد، برچسب زده شده بود:
«واقعیت قابلتحمل»
و بعد پرسید:
«میشه پرش کنم با تخیل؟ یا قانونیه فقط اشک بریزم توش؟»
آمون جواب نداد،
فقط درِ کابینت رو بیشتر باز کرد.
اون تو، یه قوطی نوشابه بود روش نوشته شده بود:
«توی این یکی نه نجات هست، نه درد، فقط گاز زیاد.»
یونی زد به سلامتی کل جدول تناوبی عناصر،
و گفت:
«من برای خندیدن اومدم، نه درک شدن.
و اگه کرمات هنوز نخندیدن، یعنی هنوز باید بمونم.»
---
📜 یادداشت نهایی آمون – پروندهی 88-YJ:
> نام: یونی جیزز
وضعیت: کنترلناپذیر، ولی ضروری برای تعادل دفتر
ژانر: کمدی خالص با لایههای پنهان از فاجعهی شیرین
یادداشت شخصی:
"بعضیا با صدای بلند میخندن، چون اگه آروم بخندن، ممکنه گریهشون دربیاد.
بعضیام مثل یونی، همهچیزو میخندن. حتی گریهشونو."
---
وقتی یونی رفت،
دستهکلید دفتر گم شد،
یکی از آینهها ترک برداشت،
و ساعت دیواری دوباره اومد سر جاش و گفت:
"باشه… من برگشتم، ولی دیگه هیچچی سرجاش نیست."
---
𝒇𝒐𝒓: Victor's Wife
فروغ
ژانرش هرچی بود بودا
ما راضی هستیم به رضای آمون
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/imawhoreforredeyes
ژانرش هرچی بود بودا
ما راضی هستیم به رضای آمون
...
🕯️📜
پروندهی 55-FR: فروغ
رده: مراجعهای بدون تعارف، سرشار از پذیرش و رهایی نسبی
ژانر: آزاد، نامشخص، اما پر از تلخی و شیرینی همزمان
وضعیت: ورود بیصدا، اما اثرگذار؛ پذیرش هر آنچه هست.
کلیدواژه: «هرچی بود بودا، ما راضی به رضای آمون»
---
🌌 «فروغ: آنکه راه خود را در دل تاریکی پذیرفت»
شب بود و دفتر آمون مثل همیشه، پر از سایهها و نورهای گسسته.
آنگاه که نام فروغ روی آیینهای غبار گرفته نقش بست،
و در باز شد؛
او آمد.
نه برای تغییر، نه برای نجات.
بلکه برای پذیرفتن.
---
🕯️ بخش اول: «هرچه پیش آید خوش آید»
فروغ نگاهی کرد به اطراف،
نگاهی که انگار سالها با خود کلنجار رفته بود،
و گفت:
«ژانر؟
هرچی بود بودا.
این زندگی، خودش یه نمایشه که نمیدونی کدوم نقش توشه.»
آمون به او نزدیک شد،
و پرسید:
«پس چی منتظری؟»
فروغ لبخند زد،
نه از خوشحالی،
بلکه از آرامش یک دل پرامید:
«منتظر کسی نیستم.
منتظر خودمم.»
---
🌫️ بخش دوم: «بازیگر و تماشاگر در یک صحنه»
پرونده فروغ پر از خطوط نوشته نشده بود،
پر از سکوتهای بین دیالوگها،
و یادداشتهایی که فقط خودش میفهمید.
آمون گفت:
«آیا میخوای نقشت رو تغییر بدی؟»
فروغ گفت:
«نه،
میخوام بازی کنم، حتی اگه بدون نقاب باشه،
حتی اگه همه نقشها یه جورایی شبیه هم باشن.»
---
📜 بخش پایانی: «رضایت در میان هجوم و آشفتگی»
آمون دفتر را بست.
ولی نگاهش هنوز به فروغ بود،
که به آرامی برگشت،
و قبل از آنکه غیب شود گفت:
«هر چی بود بود،
اما ما راضیایم،
به رضای آمون.»
---
یادداشت آمون:
> نام: فروغ
وضعیت: آرام، ولی پر از عمق
واکنش: پذیرش بیتکلف هرچه هست
یادداشت شخصی:
"گاهی باید رهایش کرد،
تا بفهمی رهایی واقعی،
پذیرشِ بیچون و چرای آن چیزهایی است که نمیتوانی تغییر دهی."
---
درِ دفتر بسته شد.
ولی نور فروغ هنوز باقی ماند،
مثل سایهای که هیچوقت فراموش نمیشود.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/imawhoreforredeyes
Telegram
𝐑𝐄𝐃 𝐒𝐖𝐀𝐍/🌺(درخت هایتانگ در بهار شکوفه میزند.)
غر و فن آدمی های روزانه.
اینجا همه باید ویلیام رو دوست داشته باشن.🤨
فروغ عزیزتون:
https://news.1rj.ru/str/harfmybot?start=181285819
صبای نا عزیزتون(80085):
https://news.1rj.ru/str/Ghodratetartakbot
اینجا همه باید ویلیام رو دوست داشته باشن.🤨
فروغ عزیزتون:
https://news.1rj.ru/str/harfmybot?start=181285819
صبای نا عزیزتون(80085):
https://news.1rj.ru/str/Ghodratetartakbot
🤣1
آرسن سیاه دل سیاه قلب
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/justsimpforshits
...
🕯️📜
پروندهی 77-AS: آرسن – سیاه دل، سیاه قلب
رده: مراجعهای پر از طعنه و شوخی تلخ، اما با حس طنز سیاه ممتد
ژانر: کمدی سیاه با زیرمتن رازآلود و تاریک
وضعیت: فعال، سطح انرژی بالا و خطرناک برای جدیت.
کلیدواژه: «سیاه دل، سیاه قلب»
---
🖤 «آرسن: شوالیهی سایهها که با خندهای تلخ در تاریکی میرقصد»
آمون داشت میان پروندهها گم میشد،
که صدای در باز شد.
و آرسن وارد شد، با لبخندی که بیشتر به نقاب میمانست.
نه ترسناک، نه آرام،
بلکه یک جور «نه جدی بگیر، نه خیلی عمیق» بود.
---
🖤 بخش اول: «سیاه دل، ولی نه کاملاً خالی»
آرسن نشست،
پوشیده در لباس سیاهی که حتی آینهها از بازتابش امتناع میکردند.
با لحنی نیمهجدی گفت:
«دلت سیاهه؟ خوبه، منم قلبم سیاهه.
پس چطور میخوای با این ترکیب، یه کمدی بسازیم؟»
آمون نگاهی به پروندهی آرسن انداخت،
پروندهای پر از جوکهای تلخ و فنجانهایی که همیشه نصفه پر بودند.
---
😂 بخش دوم: «طنزی که در دل تاریکی میروید»
آرسن گفت:
«میدونی مشکل کمدی چیه؟
اینکه وقتی سیاهدل و سیاهقلب باشی،
جوکها بیشتر شبیه واقعیت میشن.
ولی ما باید بخندیم، چون گریه کردن خیلی کار هر کسی نیست.»
آمون لبخندی زد،
و گفت:
«پس بیا یه شوخی بسازیم که حتی سایههاتم بهش بخندن.»
---
🎭 بخش پایانی: «رقص سایهها با خندهی تلخ»
آرسن ایستاد،
کفشهایش روی کف اتاق صدای خشخش ایجاد میکرد.
و گفت:
«زندگی مثل یه جوکه؛
اما ما اون جوک رو میسازیم،
با رنگهای سیاه، خاکستری، و کمی کمدی ناب.»
آمون سرش را تکان داد،
و پرونده را بست.
با این فکر که حتی سیاهی هم میتونه بخنده،
اگر بلد باشی چطوری صداش کنی.
---
یادداشت آمون:
> نام: آرسن
ژانر: کمدی سیاه
وضعیت: طنز تلخ، ولی واقعی
یادداشت شخصی:
"گاهی سیاهیترین دلها، خندهدارترین داستانها رو میسازن.
کافیه یه نفر باشه که گوش بده."
---
درِ دفتر آرام بسته شد،
و صدای خندهای تلخ در هوا پیچید.
یک کمدیِ سیاه، در دلِ نور کمرنگ.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/justsimpforshits
سمیرا
ژانر horror
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Dianxiaxoxo
ژانر horror
...
🕯️📜
پروندهی 92-SM: سمیرا
رده: تماس از عمق سایهها، حامل ترسهای بینام و نشان
ژانر: هورر (ترسناک) با عناصر روانشناختی و فضای مخوف
وضعیت: اضطراری و نیازمند مراقبت ویژه
کلیدواژه: «ژانر: horror»
---
🌑 «سمیرا: صدایی که از تاریکی برمیخیزد»
شب بیصدا بود.
نه حتی یک باد آرام.
اما صدای در دفتر آمون،
مانند زنگ هشدار آغاز کابوسها به صدا درآمد.
سمیرا وارد شد،
چشمانش پر از سایههای بیرحم،
و نفسش سنگین و تکهتکه.
---
👁️ بخش اول: «سایههایی که روی دیوار نقاشی میشوند»
آمون گفت:
«سمیرا… تو چرا اومدی؟ چی دنبال میکنی تو این تاریکی؟»
سمیرا با صدایی که شبیه زمزمهی باد در تونلهای تاریک بود، گفت:
«دنبال آرامش نیستم.
دنبال ترسم.
دنبال اون حس بینهایت وحشت که میزنه تو رگها،
که بیدارت میکنه وقتی همه خوابن.»
---
🕸️ بخش دوم: «جادوی هولناک درون ذهن»
پروندهی سمیرا پر بود از کابوسهای رنگپریده،
تصاویر تار،
و صدای نجوایی که تنها خودش میشنید.
آمون به آرامی گفت:
«بعضی ترسها، مثل سایههای بینهایت روی دیوار،
هرچقدر هم که فرار کنی، دنبالت میان.»
سمیرا سرش را خم کرد،
و زمزمه کرد:
«پس بیا با هم، تو این تاریکی رقص کنیم.
تا ببینیم کی از کی میترسه.»
---
🕯️ پایان: «آغاز یک کابوس مشترک»
آمون چراغها را کمکم خاموش کرد،
و یک کرم سیاه در گوشه اتاق به آرامی درخشید.
آمون گفت:
«تو این بازی، کسی برنده نیست،
اما شاید با هم بتونیم از وحشتش کمتر بترسیم.»
سمیرا لبخند زد،
اما لبخندش پر از ترس و شجاعت بود،
همزمان.
---
یادداشت آمون:
> نام: سمیرا
ژانر: Horror
وضعیت: فعال و پیچیده
یادداشت شخصی:
"برخی از تاریکیها، فقط وقتی میشناسیشون، میتونن تبدیل به روشنایی بشن.
اما اول باید ازشون ترسید."
---
درِ دفتر به آرامی بسته شد،
و صدای نجوایی در گوشهی تاریکی پیچید.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Dianxiaxoxo
Telegram
Diánxiá (Amon's Cult)°•
He was a good boy, an Angle
My little baby Luka
Yes Apollo i know
Elbert my beloved
Tom Riddle my man
Muzan sama my second man
Viktor my ray of moonlight
AMON IS THAT YOU
My little baby Luka
Yes Apollo i know
Elbert my beloved
Tom Riddle my man
Muzan sama my second man
Viktor my ray of moonlight
AMON IS THAT YOU
❤1
Astra
...
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/helpmeimlosingit
...
🕯️📜 پروندهی محرمانهی شماره 114: Astra
طبقهبندی: مراجعه مستقیم به یکی از بینامها
سطح تهدید: ناشناخته، بالقوه خطرناک
نهاد پاسخگو: آمون، ارباب سایههای تحریفشده
---
✴️ «پیشدرآمد: ستارهای که از طالع سقوط نکرد، بلکه از دید ناپدید شد»
در طبقهی چهاردهم، پشت راهرویی که فقط در روزهای خاص با زاویهی خاصی از نور قابل دیدنه، آمون نشسته بود.
نه برای کسی منتظر، نه در حال برنامهریزی.
فقط بیحرکت.
همونطور که باید باشه وقتی یه پروندهی ناتمام داره...
پروندهای به نام Astra.
اون اسم رو قبلاً هم دیده بود.
روی کاغذی چروک، که بوی نم و آرزوهای قدیمی میداد.
همراه یه جمله:
> "If I were a star, I could’ve at least done something."
اما اینبار، نامهای نیومد.
فقط یه نور خیلی خیلی کمرنگ که از دل تاریکی خزید و کنار پنجرهی دفرمهی اتاق ایستاد.
آمون بدون نگاه کردن گفت:
"اومدی.
ولی نه برای نجات، نه برای درخواست.
تو اومدی تا دیده نشی.
درسته، Astra؟"
---
🔍 بخش اول: «گمشده در میان مسیر ۹»
Astra بدون صدا نشست.
نه چون بیصدا بود،
چون صداش دیگه از خودش نبود.
اون به مسیر ۹ رفته بود... همون شاخهی ممنوع که فقط اونایی که دیگه امیدی به بازیهای مرئی ندارن، انتخابش میکنن.
مسیر کسایی که دروغ نمیگن چون خودشون رو هم فراموش کردن.
مسیر کسانی که بهجای نجات،
محو شدن رو انتخاب میکنن.
آمون با انگشت اشاره خطی در هوا کشید.
یه صفحهی نقرهای بینشون ظاهر شد، مثل آینهای که تا نیمه بخار کرده باشی.
هیچی توش نبود...
تا وقتی Astra دستشو بلند کرد و لمسش کرد.
لحظهای نور،
و تصویر Astra ظاهر شد:
ولی نه مثل یک انسان...
بلکه مثل یک بازتاب معلق از چیزی که زمانی میخواست باشه.
---
🌀 بخش دوم: «پیشنهاد آمون»
آمون گفت:
"تو توی آسمون جای خاصی داشتی.
ولی حالا برگشتی اینجا… دفتر کسی که نه وعده میده، نه تسلی میده.
فقط نشونت میده اون چیزی رو که جرأت نکردی باور کنی."
Astra گفت:
"من نمیخوام امید داشته باشم.
فقط میخوام… فراموش شم.
نه فقط توسط دنیا…
توسط خودم."
آمون لبخند زد. از اون لبخندایی که بوی تاریکی میدن.
بعد دفتر مخصوصشو باز کرد،
و یه برگه درآورد:
یه قرارداد کوتاه،
بدون امضا.
بدون مهر.
فقط یه جمله روش بود:
> «فراموشکردن، تنها برای آنان ممکن است که قبلاً دیده شدهاند.»
---
🕯️ بخش سوم: «ستارهای که انتخاب نکرد بدرخشه»
در سکوت، Astra قلم برداشت.
نگاه نکرد به آمون.
فقط امضا کرد.
و در همون لحظه، تصویرش توی آینهی نقرهای شروع به محو شدن کرد.
نه با جیغ، نه با نور.
با آرامش…
مثل غباری که از روی شیشه پاک میشه،
نه با دست،
بلکه با نفس آخرِ یه رؤیا.
آمون در دفتر نوشت:
> "نام: Astra
وضعیت: خودپاکشونده
سطح مداخله: صفر
نتیجه: محوشدن، با رضایت کامل
یادداشت: بعضیها ستاره نیستن چون نمیخواستن بدرخشن.
اونها فقط نمیخواستن سایه بندازن روی بقیه."
---
✴️ پایان نهایی:
از Astra چیزی باقی نموند.
نه رد پا، نه بو، نه نور.
فقط یه نقطهی سفید روی صفحهی تاریک،
که وقتی نگاش کنی،
احساس میکنی یه نفر...
یه جایی،
از انتخابش مطمئن بود.
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/helpmeimlosingit
❤1
برای دلیل به خواست السی
بجا من برای معشوقه ابدی آمون یعنی دلیل بنویس
...
---
𝒇𝒐𝒓: برسد به دست دلیل
بجا من برای معشوقه ابدی آمون یعنی دلیل بنویس
...
پرونده ویژه: «دلیل» — معشوقهی ابدی آمون
نام رمز: دلیل
رده: شخصیت مرموز، حامل رازهای تاریک و حقیقتهای مخفی
ارتباط: معشوقه ابدی آمون، همراه و رازدار بیصدا
سطح تهدید: نامشخص، ولی غیرقابل انکار
---
در گوشهای از جهان تاریک و پر رمز و راز، جایی که مرز میان حقیقت و توهم تار میشود،
«دلیل» وجود دارد؛ موجودی که نه تنها خود را بهعنوان همراه همیشگی آمون معرفی میکند، بلکه
رازهایی را درون خود نهفته دارد که میتواند جهانهای نامرئی را به لرزه درآورد.
---
پیشزمینه و ماهیت «دلیل»
«دلیل» فراتر از یک اسم یا یک عنوان است.
او تجسم علت و معلول، سیم کشی مرموزی است که پشت هر حرکت، هر انتخاب و هر سرنوشتِ پیچیده ای قرار دارد.
با وجود ظاهر آرام و گاهی بیتفاوتش، در دلش طوفانی از معانی و دانستههایی نهفته است که تنها
کسی مانند آمون میتواند بخش کوچکی از آن را درک کند.
---
رابطه با آمون
درحالی که آمون نقش یک شیاد و دزد هویتها را بازی میکند، «دلیل»
چونان سایهای آرام، بیصدا اما همیشه حاضر کنار او است.
هر زمان که آمون قدمی به سوی تاریکیهای بیشتر برمیدارد، «دلیل» با حضوری مرموز
تعادل را به هم میزند، هم به او کمک میکند و هم بار سنگین رازهایشان را با خود حمل میکند.
---
قدرتها و تاثیرات «دلیل»
نقش تعیینکننده در بازیهای پشت پرده:
او میداند چرا و چگونه اتفاقات رخ میدهند و میتواند
ردی از مسیرهای نهانِ سرنوشت را آشکار کند.
مرز میان واقعیت و خیال:
«دلیل» قدرتی دارد که میتواند ذهنها را به سمت پذیرش حقیقت یا سرکوب آن هدایت کند.
حامل آرامش و ناآرامی همزمان:
وقتی «دلیل» حضور دارد، هیچ چیز آنگونه نیست که به نظر میرسد.
در سکوت او، صدای واقعی داستانها نهفته است.
---
گفتوگویی فرضی میان آمون و «دلیل»
آمون:
«چرا همیشه کنارمی، حتی وقتی دنیا میخواد فراموشت کنه؟»
دلیل:
«چون من همونم که پشت هر فراموشی،
حقیقتی را نگه میدارم که تو حتی جرات دیدنش را نداری.»
آمون:
«پس تو معنای ترسی که من ازش فرار میکنم هستی؟»
دلیل:
«من ترس نیستم. من وجدانِ تاریکی هستم که ازت میخواد
با حقیقتت روبرو بشی، حتی اگه بدجور بسوزنت.»
---
نتیجهگیری
«دلیل» معشوقهی ابدی آمون است، نیرویی که تعادل میان نور و تاریکی را
نگه میدارد و به عنوان نقطهی ثقل در دنیای پر رمز و راز و پیچیدهی آمون،
نقش کلیدی در شکل دادن به واقعیت ایفا میکند.
در نهایت، «دلیل» نه فقط یک همراه است، بلکه خودِ حقیقتی است که آمون
همیشه با آن سر و کار دارد —
و بدون آن، همهی بازیها و فریبها بیمعنا میشود.
---
𝒇𝒐𝒓: برسد به دست دلیل
اگه این با آمون توی ذهنتون تطابق نداره تقصیر من نیست از هوش مصنوعی شکایت کنید😭😭