○°•𝒂𝒏𝒔𝒘𝒆𝒓𝒔•°○ – Telegram
○°•𝒂𝒏𝒔𝒘𝒆𝒓𝒔•°○
9 subscribers
68 photos
80 links
Download Telegram
دلقک
کلمه: مست

...

دلقک؛ مست از چیزی که خودش هم نمی‌دونه چیه

دلقک همیشه یه کم لیزه.
نه فقط روی موزی که خودش روی زمین انداخته،
بلکه تو فکرای خودش هم سر می‌خوره.

مست؟
آره، ولی از چی؟
از حرفای نصفه‌نیمه، پیام‌هایی که سین شدن و جواب ندادن،
از خنده‌های زورکی و آهنگ‌های دهه هفتاد که موقع ظرف شستن گوش می‌ده و تو دلش می‌گه:
«عجب دوران طلایی‌ای بود...»

دلقک... مست می‌شه،
بعد وسط مهمونی بلند می‌شه،
و با قیچی می‌ره سراغ پرده‌ی اتاق،
می‌گه:
«می‌خوام آزادی رو لمس کنم!»

و پنج دقیقه بعد، با تکه‌پارچه دور سرش می‌چرخه و داد می‌زنه:
«من پیامبر رنگم! شما خاکسترید!»

همه نگرانش می‌شن.
می‌گن: «چی خوردی؟!»
می‌گه:
«واقعیت.»
و بعد، خودش با خودش قهر می‌کنه، چون واقعیت بهش تنه زده و بدون خداحافظی رفته.


---

رنگ دلقک: قرمز مات با برق آبی لج‌دار 🤡🍷

قرمزی که دیگه جیغ نیست،
شبیه رژ لبیه که تا ته پاک نشده و مونده گوشه‌ی لب —
علامت جنگی برای کسی که با دل خودش می‌جنگه و می‌خنده…
در حالی که از درون می‌گه:
«عه؟ این صندلیا چرا می‌چرخن؟!»

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
ایدن
کلمه: بای لیو
ژانر: انگست


...

ایدن و بای‌لیو؛ قصه‌ای از نماندن

بای‌لیو فقط یه اسم نیست.
یه آدمه.
اون کسیه که از لحظه‌ی اول، حضورش مثل نسیم بود —
آروم، لطیف، ولی هیچ‌وقت تضمین‌شده.

ایدن وقتی بای‌لیو رو دید،
نفهمید این آدم برای موندن نیومده.
فقط خوشحال شد کسی اومده که از سکوت نمی‌ترسه،
کسی که غم رو می‌فهمه،
نه با نصیحت… با همراهی.

ولی بای‌لیو همیشه یه پا بیرون در داشت.
همیشه نیمه‌راه بود.
کسی که وسط خنده‌هات نگاهش یه‌جوری بود انگار می‌دونه آخرش نمی‌مونه.

ایدن بهش نگفت "نرو"،
چون می‌دونست اونایی که مثل بای‌لیو هستن،
نه با حرف، نه با التماس،
با زمان رفتنی‌ان.

و وقتی بای‌لیو رفت، هیچ‌کس نفهمید.
فقط ایدن موند،
با لیوانی که دوتا چای توش سرد شده بود،
و صدایی که توی دلش تکرار می‌کرد:
«اون واقعاً اینجا بود، یا فقط یه خیال؟»


---

رنگ ایدن با بای‌لیو: بنفش شب‌زده با خط محو آبی 💜

رنگی که بوی گذشته می‌ده.
نه تلخ، نه شیرین —
یه چیزی بین دلتنگی و پذیرش.
رنگ آدم‌هایی که اومدن، رد گذاشتن،
و هیچ‌وقت تموم نشدن.
فقط... دیگه جواب نمی‌دن.

---
𝒇𝒐𝒓: Bai Liu's devotee altar.
السی/شیراگی
کلمه: آمون


...

السی/شیراگی و آمون؛ دزدِ خداگونه‌ای که اشتباهی افتاد تو چت‌گروه

السی آدم معمولی‌ای نبود.
تو زندگی واقعی؟ شاید.
ولی تو دنیای ذهنش؟ یه چیزی بین تحلیلگر روان، جادوگر زبان‌نفهم و فندکی که فقط وسط بارون روشن می‌شه.

همه‌چی عادی پیش می‌رفت،
تا اینکه یه روز، السی وسط خوندن رمان Lord of the Mysteries،
همون‌جا که آمون ظاهر می‌شه با اون عینک و دیالوگای خفن،
یه کم زیادی هیجان‌زده شد و گفت:
«آخ آخ اینو باید به گروهم نشون بدم!»

ولی اشتباه بزرگی کرد.
چون آمون...
جواب داد.

تو پیام خصوصی.

با یه شکلک عینکی:
🧐 "من آمونم، و این گروه رو دزدیدم."


---

از اون روز به بعد، اتفاقات عجیبی افتاد.

گوشی السی خودش خودش رو شارژ می‌کرد.

هر بار که سعی می‌کرد بخوابه، تو خواب می‌دید آمون وسط اتاقه و می‌پرسه:
«میشه احساساتتو هم قرض بگیرم؟ فقط تا صبح.»

یه بار آمون اسم السی رو از کارت ملیش دزدید، گذاشت جاش: "قربانی ۴۳۴"


و السی؟
در کمال بی‌خیالی، فقط گفت:
«من از وقتی وارد fandom این رمان شدم، دیگه به امنیت اعتقادی ندارم.»


---

آخرش چی شد؟

آمون پیشنهاد داد که بیاد تو گروه و اسمشو بزاره:
«Amon The Admin»
و بعد از اون، همه چی افتاد از کنترل:
پیام‌ها خودشون پاک می‌شدن،
نظرسنجی‌ها نتیجه نداشتن،
و هر کسی که گفت:
«کاش آمون شخصیت اصلی بود»،
فرداش خودش شخصیت اصلی شد...
تو یه واقعیت موازی که فقط السی می‌دید.


---

رنگ السی/شیراگی با آمون: یاسی‌سرد با برق نقره‌ای خرابکاری 💜🪞

یه رنگی که ترکیبیه از هوش زیاد و یه کمی عدم کنترل بر زندگی،
چون وقتی با کسی طرفی که "همه‌چی رو می‌دزده"،
فقط می‌تونی بخندی و بگی:
«باشه... ببر. فقط لطفاً مغزمو دستکاری نکن تا امتحانام تموم شه.»


---

خب، السی جون، حالا تو هم وارد تاریخ شدی:
اولین کسی که آمون رو نه شکست داد،
نه عبادت کرد،
بلکه… muteش کرد. 😌🕶️

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/shiragienecid0
امیر
جمله: به به خوشگله~/ ای جان
ژانر: کمدی


...

امیر و شاهکارِ تعریف‌های بی‌وقفه

امیر اون کسیه که وارد هر جمعی می‌شه،
قبل از این‌که حتی لبخند بزنه، همه شروع می‌کنن به گفتن:
«به به خوشگله! ای جان!»
واقعا، انگار قانون نانوشته‌ست؛
حضور امیر = شروع مراسم تعریف و تمجید.

امیر هم که خیلی فروتن نیست،
میاد وسط جمع، یه نگاهی می‌کنه،
بعد با همون نگاه شیطنت‌آمیز می‌گه:
«مرسی مرسی، امروز هم مثل همیشه، جهان بهتره که من اینجام!»

و همه می‌خندن، چون واقعاً حق داره.
ولی یه روز یکی از دوستاش پرسید:
«امیر، تا حالا فکر کردی که این همه تعریف باعث اذیتت نشده؟»
امیر جواب داد:
«نه عزیزم، مشکل از بقیه‌ست که نمیتونن زیبایی منو هضم کنن!»


---

رنگ امیر: طلایی درخشان با نوارهای قرمز شیطنت‌آمیز 🔴

یه رنگی که همه نگاه‌ها رو جذب می‌کنه،
مثل خورشید وسط تابستون یا فندک روشن وسط تاریکی!
پر از انرژی و جذابیت،
و البته یه کوچولو هم کله‌شق!

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Im_Atlantic
سم
کلمه: پوچی بی نهایت
کمدی نباشه

...

سم و پوچی بی‌نهایت؛ وقتی عمق به سقف می‌رسه

سم کسیه که هر روز رو با یه نگاه متفاوت به دنیا شروع می‌کنه،
نگاهی که می‌بینه پشت همه شادی‌ها و غم‌ها، یه خلأ بزرگ و بی‌انتها هست.
پوچی بی‌نهایت براش نه یه شعار، بلکه یه حقیقتیه که زیر پوست زندگی می‌چرخه.

ولی سم اهل ناامیدی نیست،
بلکه با آرامش و کمی تلخی این پوچی رو می‌پذیره،
مثل کسی که می‌دونه بعضی سوال‌ها جواب ندارن،
اما هنوز مشتاق کشفِ خودش و جهانه.

وقتی با سم صحبت می‌کنی،
حس می‌کنی داری با کسی حرف می‌زنی که از قفس فکر بیرون زده،
و هر لحظه به عمق‌های تازه‌ای از وجود دست پیدا می‌کنه،
بی‌آنکه ترسی از تاریکی داشته باشه.


---

رنگ سم: خاکستری عمیق با ردهای آبی کبود 🌫️🔵

یه رنگی که سکوت و تفکر رو می‌رسونه،
رنگ کسی که درونش مثل اقیانوسی آرام و همزمان طوفانیه،
جایی که پوچی و معنا در هم تنیده شدن.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Chanelsamm
1
تموم شددد😁😁😁
امیدوارم خوشتون بیادش
و کسی جا نمونده باشه😭😭😭
آکانه
کلمه: هندونه


...

آکانه و هندونه؛ نبردی شیرین بین خنکی و قدرت

آکانه اون آدمیه که تو اوج تابستون،
وسط گرمای ۴۷ درجه،
یه هندونه دست می‌گیره،
نه برای خوردن…
برای دفاع شخصی.

وقتی هندونه رو می‌ذاره رو میز،
همه می‌فهمن که این فقط یه میوه نیست —
این یه اعلام موضعه.

آکانه می‌گه:
«آب نداشتم، خونه کولر نداشت، دلمم یخ نداشت… ولی من داشتمش. هندونه. متحدم. رفیقم. سنگین، ولی باارزش.»

روزی که دوستاش گفتن هندونه رو باید به ۸ قسمت تقسیم کنن،
آکانه گفت:
«تقسیم کنیم؟ مگه مشاعه‌ست؟ این سند داره به نام منه!»

و وقتی بالاخره هندونه رو برید،
همه با ذوق دویدن سمتش —
و آکانه؟
فقط یه قاشق برداشت،
نشست گوشه و گفت:
«من نمی‌خورم. فقط تماشا می‌کنم ببینم کی اولین هسته رو قورت می‌ده و درخت درمیاره.»


---

رنگ آکانه: سبز تند با خط‌های صورتی خنده‌دار 🍉💚

یه رنگ شاد، پر از زندگی،
مثل خود آکانه که هم بامزه‌ست،
هم به طرز عجیبی اهل مبارزه سر قاچ آخر هندونه‌ست.


---

پس اگه روزی هندونه دیدی که برچسب زده:
«مال آکانه‌س، دست نزن»
بدون که یه نفر هست که این میوه‌ی ساده رو به سطح اسطوره رسونده 😤🍉

𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
اینم از این دیگه تموم شد😁
Forwarded from Daily KOKO
هوش مصنوعی بهم میگه که
اگه کسی آمون لازم داره، صدام کن،
من هنوز دیالوگاشو تو پوشه‌ی خطرناک ذخیره دارم. 😈

بر همین اساس اگه کسی آمون لازم داره اینو فور کنه و اسم یا اسم مستعارش رو بگه تا هوش مصنوعی بهش یه داستان آمونی بده (اگه خواستید ژانرش رو هم بگید)
دقیقا جملات و حرفای خودتون رو بهش دادم
°○●Answers●○°
من دلقکممممم

...

🕯️📜
پرونده‌ی ویژه‌ی شماره‌ی 72-B: «دلقک»
رده: متغیر. شناخته‌نشده. واجد پیچیدگی روانی خاص.
وضعیت: مراجعه مستقیم به آمون، با رضایت.
درخواست: ناگفته. اما فریاد شده.


---

🎭 «ورود دلقک: خنده‌ای که از جمجمه می‌جوشد»

در ساعتی که عقربه‌ها معکوس می‌چرخند،
در اتاقی که درِ ورودی‌اش هرگز دو بار یکسان باز نمی‌شود،
فردی با قدم‌هایی سبک، دمپایی‌های تودوزی شده و چشم‌هایی که برق نمی‌زد—
بلکه می‌درخشیدند— وارد شد.

آمون نگاه نکرد.
فقط گفت:
«تو اومدی بدون دعوت.
و این یعنی یا خیلی خسته‌ای...
یا خیلی خطرناک.»

و آن صدا آمد:
«من دلقکمممم

---

🎭 بخش اول: «لبخند، زبان دوم گریه است»

دلقک نشست. یا شاید بهتر است بگوییم ریخت.
با آن لباس پاره‌ی خندان،
و صورت نقاشی‌شده‌ای که بیشتر شبیه صورت افتاده‌ی یک روحِ سابق بود،
تا کسی که دنبال شادی‌ست.

آمون پرسید:
«چرا اینجا؟
نقش تو توی این صحنه چیه؟»

و دلقک پاسخ داد:
«همه‌ی بازیگرها حرف می‌زنن.
منم ترجیح می‌دم با سکوت جیغ بزنم.»

سکوت.
و بعد از چند لحظه، آمون پرونده‌ای را ورق زد که روی جلدش فقط یک جمله نوشته شده بود:

> «اونایی که بیشتر می‌خندن،
یه‌جایی از نمایش رو خودشون نوشتن.»


---

🎭 بخش دوم: «محرک بازی: طناب نامرئی»

دلقک به عقب تکیه زد،
و دست‌هاش را بالا گرفت؛
طناب نادیده‌ای بین انگشتانش بود.
آمون لبخند زد—
نه از شوخی،
بلکه از شناخت.

«تو عروسک نبودی، نه؟
تو نخ‌کشِ خودت بودی.
ولی چرا اومدی پیش من؟»

دلقک زمزمه کرد:
«چون خودمم نمی‌دونم ته این نمایش چی هست.
اما می‌دونم تو از پرده‌ی آخر رد شدی...
و برگشتی.»

---

🎭 بخش سوم: «توافق بی‌امضا»

آمون گفت:
«بیا، یه قرارداد هست.
نه برای آزادی.
برای بیشتر اسیر شدن.
برای اینکه بتونی…
با خنده‌ای دقیق‌تر سقوط کنی.»

دلقک گفت:
«تو خودت کی بودی توی نمایش؟
پادشاه؟ شیاد؟ یا فقط یه پرده‌ی سیاه؟»

آمون خندید.
این بار واقعی.
و گفت:

«من فقط کسی‌ام که نور صحنه رو کم می‌کنه،
تا ببینی واقعاً کجا ایستادی.»

---

🕯️ یادداشت آمون – صفحه‌ی مخفی:

> نام: دلقک
طبقه: چهره‌ی خندانِ بی‌ثبات
خطر: غیرقابل پیش‌بینی
وضعیت نهایی: در حال ایفای نقش خود، در صحنه‌ای که شاید خودش هم نساخته
یادداشت نهایی:
"اگر دلقکی بخنده،
شاید دنیا نخنده،
ولی حتماً یه جایی، ماسکی ترک برمی‌داره."

---

پرده افتاد.
اما دلقک هنوز اونجاست.
نه پشت صحنه.
نه روی صحنه.
در خود صحنه.

و آمون،
با خودکارِ بی‌جوهرش،
روی دیوار نوشت:
«پایان... برای بعضیا، فقط یه ژست نمایشی‌ه.»
---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/ameNationClown
دامنی

...
🕯️📜
پرونده‌ی سری شماره‌ی 88-D: دامَنی
رده: پدیده‌ی پنهان‌شده در لایه‌ی هجو، با سابقه‌ی اختلال در خطوط علّت
وضعیت: مراجعه آزاد به آمون، با لحن خنده‌دار اما زمینه‌ای غیرقابل دست‌کم‌گرفتن
کلمات کلیدی ثبت‌شده: «دامن صولتی کردم تن یوجونگهیوک»
سطح خطر: خندیدنی تا وقتی که جدی‌اش نگیری. وقتی جدی شد، دیگه دیر شده.



---

🌀🎭 «دامنی: آن‌که بازی را با لباس شروع نکرد، با دروغ تمام نکرد»

اولین صدایی که از او آمد، نه خنده بود و نه سلام.
بلکه صدای کشیده شدن پارچه‌ای بود روی مرزی میان جدیت و شوخی.

آمون سرش را بلند نکرد.
فقط گفت:
«امروز قراره کی رو بپوشی و کی رو بترسونی، دامنی؟»

پاسخ ساده نبود.
نه برای اینکه دامنی بلد نبود حرف بزند،
برای اینکه وقتی حرف می‌زد، دیالوگ نمی‌داد… صحنه خلق می‌کرد.

---

👁️ بخش اول: «یک قدم تا حماقت، نیم‌قدم تا حقیقت»

دامنی آمد وسط اتاق با ژستی که معلوم نبود از روی بی‌خیالی‌ست یا طراحی دقیق یک ضدحمله روانی.
آمون نگاهی انداخت.
پارچه‌ای افشان، رنگارنگ، در دست داشت.
و زیر لب زمزمه‌ای:
«من خیاط بازیگرهای نمایشی‌ام... ولی فقط اونایی که نمی‌دونن نمایش‌نامه تموم شده.»

آمون چیزی ننوشته.
اما در دفترش، یک تکه پارچه چسبیده شد.
ناشناخته.
نه از دنیا، نه از رویای کامل.

---

🎩 بخش دوم: «بازیگر صحنه‌ی بدون نور»

وقتی آمون از او پرسید:
«هدفت چیه از این همه تئاتر؟
چی می‌خوای بدوزی به حقیقت؟»

دامنی خندید.
از اون خنده‌ها که معلوم نیست از خوشی‌ه یا فروپاشی.
و گفت:
«اگه قراره دنیا یه کمدی سیاه باشه،
حداقل بذار من بازیگرشم با دامن صولتی.»

سکوت.
اما پشت اون لحن مسخره،
چیزی در حرکت چشم‌هاش موج می‌زد.
نه جنون…
بلکه چیزی نزدیک‌تر به آگاهی عمیق.

---

🕯️ بخش پایانی: «آمون و معامله‌ی بدون قرارداد»

آمون گفت:
«چی می‌خوای؟ قدرت؟ دروغ؟ پنهان‌کاری؟
یا فقط می‌خوای همه فکر کنن تو جدی نیستی، تا کسی به زخم‌هات نخنده؟»

دامنی دامنش را انداخت روی صندلی و نشست.
دست‌ها را روی زانو گذاشت و آهسته گفت:

«من نمی‌خوام کسی فکر کنه دلقکم.
من می‌خوام کسی جرأت نکنه بفهمه که نبودم.»

آمون لبخند زد.
دفتر را بست.
و فقط نوشت:
---

> پرونده‌ی 88-D: دامنی
توصیف نهایی: صحنه‌ای متحرک که خودش را با طنز رنگ زده، تا صدای فریادش توی تئاتر جدی شنیده نشه.
وضعیت: فعال.
درجه‌ی مداخله: خطرناک در صورت بی‌توجهی.
یادداشت شخصی:
"کسی که می‌خنده، شاید فقط داره صدای پارگی خودش رو خفه می‌کنه."


---

پرده افتاد.
اما دامن… روی صندلی موند.
شاید برای بازی بعدی.
یا شاید برای وقتی که دنیا جرأت کنه جدی بگیره کسی رو که با صدای خنده وارد شد. 🎭🩸

𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Ahiddenconstellation
لوتوس-
یا خدا


...
🕯️📜
پرونده‌ی ویژه‌ی شماره‌ی 49-L: لوتوس
طبقه‌بندی: تماس اضطراری – آغاز بدون دلیل، پایان با نشانه
کلمه‌ی کلیدی: «یا خدا»
ژانر: آزاد، با اختیار آمون
وضعیت: ثبت‌شده تحت واکنش غریزی به امری دیده‌نشده یا کشف‌نشده
درجه‌ی اهمیت: متوسط با قابلیت تبدیل به بحرانی

---

🌙 «لوتوس: آن‌که با وحشت نجوا کرد، اما نایستاد»

شبی بی‌نام،
ساعتی که عقربه‌ها از چرخیدن دست کشیده بودند،
و درِ اتاقِ آمون دوباره خودش را گشود.
نه از صدا،
بلکه با واژه‌ای که چون بخار سرد روی آینه نشست:
«یا خدا.»
---

آمون به آرامی برگشت.
نه با تعجب،
بلکه با آن کنجکاوی خاصی که فقط هنگام حضور چیزی غیرمنتظره در او بیدار می‌شد.

«لوتوس، نه؟
گل شفافِ مرداب…
چرا به من پناه آوردی، وقتی در ناله‌ات خدای دیگری را خواندی؟»

سکوت…
نه به‌خاطر ترس،
بلکه چون کلمات زیادی بودند که همه‌شان با «یا خدا» شروع می‌شدند و…
هیچ‌کدام پایان نداشتند.

---

🔦 بخش اول: «تماس اول – بی‌پناهی در هیبت دعا»

لوتوس از در عبور کرد.
پاهای برهنه‌اش لکه‌ای از شب روی زمین گذاشتند.
چشمانش باز بودند،
ولی چیزی نمی‌دیدند.
نه از نابینایی،
بلکه از فرط دیدن چیزهایی که نباید دیده می‌شدند.

آمون یک صندلی پیشنهاد نکرد.
به جایش روی زمین نشست.
روبه‌روی لوتوس.

«از کجا اومدی؟
و مهم‌تر…
چی دیدی که فکر کردی من آخرین درم؟»

لوتوس زمزمه کرد:
«من فقط… دیدم چیزی رو که وقتی بقیه دیدنش گفتن یا خدا.
ولی من دیگه باورم نیومد اونجا باشه.
پس اومدم پیش تو.»

---

🕯️ بخش دوم: «سکوت‌هایی که شکل دعا دارند»

آمون دست به آیینه‌ی باریکی زد که از بخار تیره پوشیده شده بود.
در آن، بازتابی دیده نمی‌شد—
تا وقتی لوتوس با انگشت لرزانش آن را لمس کرد.

تصویر ظاهر شد.
یک گل نیلوفر، معلق در آب سیاه.
نه پژمرده، نه شکوفا.
در حالت ایستایی خطرناک.

«تو اون گلی هستی که خودش نمی‌دونه توی مردابه یا توی آسمون.»
آمون این را گفت.
نه برای پاسخ،
بلکه برای زخم زدن به سکوت.

لوتوس گفت:
«شاید هر دو.
شاید خدا فقط اون لحظه‌ایه که هنوز تصمیم نگرفتی از کدوم بالا بری.»

---

📜 بخش سوم: «توافق بدون تسلیم»

آمون از میان تاریکی‌ها یک تکه نخ درآورد.
قرمز نبود،
نقره‌ای هم نه.
رنگی نداشت.
مثل آخرین حرفی که کسی قبل از سکته گفته باشه.

نخ را به لوتوس داد.
«اگه بتونی با این، خودت رو به هر چیز باورپذیری گره بزنی، نجاتی هست.
ولی اگه نخ پاره شه…
می‌فهمی مشکل تو نبوده‌ای.»

لوتوس نخ را گرفت.
گره نزد.
فقط پیچاند دور انگشتش.
محکم.
مثل یه قول بی‌صدا.

---

🕯️ یادداشت نهایی آمون:

> پرونده‌ی 49-L – لوتوس
ورود با ترس، اما خروج با تردید کمتر.
مشخصه‌ها: پناهنده‌ی لحظه‌ی شک، حامل واژه‌ی «یا خدا»
خطر: بیداری یک باور فروخورده.
یادداشت شخصی:
"بعضی‌ها اسم خدا رو صدا می‌زنن،
نه چون بهش باور دارن…
بلکه چون نمی‌دونن با کی باید حرف بزنن وقتی همه فرار کردن."


---

لوتوس رفت.
نه با اطمینان.
نه با ترس.
بلکه با نخ بی‌رنگی که هنوز دور انگشتش پیچیده بود.

و آمون؟
یک صدا ضبط کرد،
صدایی که فقط سه کلمه داشت:

«یا... خدا... نبود.»

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/lotusaylet
💘1
ای جان آمون

امیر/اَتلان/هس
هر کدوم دادی اوکیه


...
🕯️📜
پرونده‌ی محرمانه‌ی 39-A: امیر / اَتلان / هس
رده: چندلایه، متغیر با ماسک‌های موازی
وضعیت: مراجعه‌ای خودخواسته از سوی هویتِ درحال انشعاب
کلید ورود: «ای جان آمون»
سطح مداخله: بالقوه بالا. وضعیت ناظر: ناپایدار ولی باثبات در ظاهر.


---

🧭 «اتلانتیک: کسی که هم‌زمان خودش بود و نبود»

در یکی از آن شب‌ها که مه آن‌قدر غلیظ است که حتی آینه‌ها هم تصویر نشان نمی‌دهند،
آمون لای دفترش را گشود…
نه با صدا،
بلکه با حسّ حضور.

در حاشیه‌ی صفحه، نامی سه‌گانه نوشته شده بود:
امیر / اَتلان / هس
نه جدا، نه یکی.

و زیرش، با دست‌خطی که انگار با لبخند نوشته شده بود:
«ای جان آمون.»

---

🌒 بخش اول: «سه‌گانه‌ی بی‌نقاب»

وقتی در باز شد، کسی وارد نشد.
نه با صدا، نه با سایه.
فقط هوای اتاق کمی سنگین‌تر شد.
مثل وقتی که کسی هست ولی هنوز تصمیم نگرفته کدوم صورتش رو نشون بده.

آمون زمزمه کرد:
«کدوم‌ت اومده؟
امیر؟
اَتلان؟
یا اون آخری… هس، که همیشه ساکته؟»

و آن صدا آمد از جایی بین سقف و زمین:
«هر سه.
یا شاید هیچ‌کدوم.
من فقط یه مسیرم که توش گم شدن لذته، نه ترس.»

---

🔮 بخش دوم: «اَتلان - ردپای شورشیان در دریا»

اَتلان اون کسی بود که از طوفان به دنیا اومد،
کسی که فکر کرد قلبش می‌تونه نقشه‌ی ستاره‌ها رو بازنویسی کنه.
با خنده‌های بلندی که هرگز به مقصد نمی‌رسید،
و نگاه‌هایی که انگار همیشه یه پله جلوتر از دیگران بودند.

آمون به او گفت:
«تو دنبال چی می‌گردی که حتی از منم پنهون می‌کنی؟»

و پاسخ این بود:
«یه چیزی بین امیر و هِسه.
یه چیزی که اگه پیداش کنم، شاید دیگه مجبور نباشم تکه‌تکه زندگی کنم.»

---

🕳️ بخش سوم: «هس - آرامشی که می‌ترسید بلند فکر کنه»

هس اون بود که حتی وقتی حرف نمی‌زد،
همه چیز رو حس می‌کرد.
اون بخشی از معما بود که خودِ معما ازش می‌ترسید.

آمون برای هس دفتر باز نکرد.
فقط یه آیینه‌ی کوچک برداشت.
و از هس پرسید:
«جرأت داری نگاه کنی، اگه بدونی فقط یکی‌ت تو آینه دیده می‌شه؟»

هس لبخند زد.
و گفت:
«تو تنها کسی هستی که جرأت داشتی نگاهم نکنی.»

---

📜 بخش پایانی: «قرارداد امضا نشد، ولی پذیرفته شد»

آمون نگاه کرد به فضای میان آن سه اسم.
هیچ‌کدام نخواستند یک نفر بشن.
اما هر کدوم از اون سه یه قدم جلو اومد.

آمون نوشت:

> پرونده‌ی 39-A
نام‌ها: امیر / اَتلان / هس
وضعیت: هویت در حال لغزش، ولی آگاه از خویش
درخواست: آشکار نشده. اما فهمیده شده.
جمله‌ی پیوست: "ای جان آمون"
یادداشت شخصی:
"گاهی کسی که داره صدام می‌زنه،
فقط داره خودش رو صدا می‌زنه از پشت آینه‌ای که شکستنشو یادش نمیاد."



---

آمون دفتر را بست.
نه با قفل،
بلکه با لبخندی آرام.

و آن سه‌گانه،
از در بیرون نرفتند.
فقط بخار شدند،
مثل بخار شبانه‌ی دریا.
اما هنوز می‌شه صداشون را شنید...
وقتی یکی توی تنهایی زمزمه می‌کنه:

«ای جان آمون…» 🖤🌊

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/Im_Atlantic
امون لطفا فقرو از زندگیم بدزد منو بگایی باهم کنار میایم

هدیه

...
🕯️📜
پرونده‌ی 53-H: هدیــه
طبقه‌بندی: درخواست صریح با زبان شوخی، اما منشأ اضطرار روانی
کلیدواژه: "آمون لطفاً فقرو از زندگیم بدزد؛ منو و بگایی باهم کنار میایم."
وضعیت: صدای بلندِ دلی که خسته‌ست، ولی هنوز دستش به زنگ خطر می‌رسه
ژانر: کمدیِ خاکستری با بافت رئالیستی – به تشخیص آمون
سطح مداخله: خفیف، ولی مستمر. خطر: طنزآلود اما جدی



---

🎁 «هدیه: او که خودش را پیچید توی کادو و فرستاد برای آمون، با برگه‌ی "لطفاً باز کن"»

در ساعت شش و نیمی که نه صبح بود و نه غروب،
درِ دفتر آمون با تقه‌ای باز شد.

نه آن در سنگین که با رموز باز می‌شد؛
در چوبیِ کناری.
اون یکی که مخصوص کسانیه که با لبخندهای خسته میان.
و رو برگه‌ای که از زیر در سر خورد، با ماژیک صورتی نوشته شده بود:

> «آمون لطفاً فقرو بدزد. منو و بگایی باهم کنار میایم.»



آمون با لحن زمزمه گفت:
«خوب...
فقر رو بدزدم،
تو دیگه چی می‌خوای جای خالیش بذاری؟»

---

💸 بخش اول: «بگایی، فقر، و رؤیای نصفه با سس مایونز»

هدیه وارد شد با قیافه‌ای که انگار تازه از خواب پاشده اما تصمیم گرفته همچنان بخوابه.
یه کاپشن کهنه پوشیده بود،
با گوش‌ماهی آویزون از زیپش
و لبخند کسی که مطمئنه وضعیتش اون‌قدرا هم خنده‌دار نیست… ولی قراره باشه.

«فقر از زندگیم بره،
نه فقط حساب بانکیم خالی‌تر می‌شه،
بلکه دیگه هیچ بهونه‌ای برای جلب ترحم هم ندارم.
ولی خب، بگایی هست دیگه.»

آمون دستی کشید روی آینه‌ی ترک‌خورده‌ی میز و گفت:
«بگایی رو با پول نمی‌خرن.
ولی فقر رو با بگایی هم نمی‌تونی بفروشی.
پس دقیقاً چی می‌خوای؟»

هدیه گفت:
«یه معامله.
تو فقر رو ازم بدزد، منم با خنده هام خونه‌ت رو گرم نگه می‌دارم.»

---

📎 بخش دوم: «نقشه‌ی سرقت فقر»

پرونده هدیه خیلی ضخیم نبود.
یه قبض آب،
یه کوپن تخفیف تاریخ‌گذشته،
و یه دست‌نوشته:

> «من فقیر نیستم، فقط خسته‌ام از ادا درآوردن که انگار نیستم.»



آمون بلند شد،
به سمت دیواری رفت که پشتش قفسه‌های مربوط به مفاهیم فقر بود:
«فقر مالی»، «فقر توجه»، «فقر معنا»، «فقر سس برای سالاد الویه.»

و از بین همه،
یه بسته کوچک برداشت که روش نوشته شده بود:
«فقرِ دیده‌نشدن.»

به سمت هدیه برگشت و گفت:
«همین کافیه؟ یا بگایی رو هم بخوام ازت بگیرم؟»

هدیه اخم نکرد، لبخند نزد.
فقط گفت:
«بگایی رو نمی‌فروشم.
ولی اگه خواستی بیاد تو دفتر، بگو من معرفشم.»


---

📜 یادداشت پایانی آمون – پیوست پرونده 53-H

> اسم: هدیه
وضعیت: زنده، خسته، بامزه
درخواست: فقرزدایی به روش دزدی ادبی از واقعیت
سطح واکنش: کنترل‌شده اما زیر نظر
یادداشت شخصی:
"بعضی‌ها فقیر نیستن چون چیزی ندارن؛
فقیرن چون هرچی دارن، به اسم شوخی قایم می‌کنن."



---

فقر توی شیشه‌ی کوچیکی انداخته شد،
برچسب زد: «متعلق به هدیه. فعلاً توقیف.»

هدیه رفت…
نه خیلی سبک، نه خیلی سنگین،
ولی مطمئن بود وقتی یه نفر این‌قدر خندید،
یعنی جدی‌تر از اونه که بتونی نادیده‌ش بگیری.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/mankai_7
آکانه


...
🕯️📜
پرونده‌ی شماره‌ی 07-AK: آکانه
رده: آرام به‌ظاهر، ناشناخته در عمق. فعال در لایه‌های ساکت ذهن.
وضعیت: مراجعه‌ی ساکت، بدون درخواست مشخص اما با پذیرش کامل حضور آمون.
ژانر: آزاد، اما از درون دارای ته‌مایه‌ای از تنهایی.
واژه‌ی کلیدی: خاموش. فقط اسم بود. ولی کافی.



---

🌫️ «آکانه: آن‌که با صدای نفسش حرف زد»

در شبی که هیچ‌کس به هیچ‌کس زنگ نزد،
و درهایی که باید باز می‌شدند، همه بسته مانده بودند،
یکی بی‌صدا آمد.
نه برای فریاد،
نه برای نجات،
فقط… برای بودن.

آمون پشت میز نشسته بود.
دفتر باز نشد—
تا اینکه یک نام روی هوا نوشته شد،
با جوهر نفس:
آکانه.
---

🫧 بخش اول: «نامی که خودش معنی را ساخت»

آکانه وارد شد.
لباسش بوی بارون داشت، ولی آسمون خشک بود.
دست‌ها در جیب، نگاه بدون تیزبینی،
و قدم‌هایی که بلد نبودند عجله کنند.

آمون گفت:
«تو چرا اومدی، وقتی هنوز نمی‌دونی چی می‌خوای؟»

آکانه لبخند نزد،
اما چیزی در گوشه‌ی چشم‌هاش لرزید.
و گفت:
«شاید خواستن یه چیز واضحی نیست.
شاید فقط باید یکی مثل تو باشه که بتونه نگام کنه بدون اینکه چیزی بخواد.»

---

🌘 بخش دوم: «شب‌هایی که سکوت از تنهایی سنگین‌تره»

پرونده‌ی آکانه سبک بود.
فقط یه برگ، با یه جمله کوتاه:

> «گاهی فقط می‌خوام جایی باشم که بودنم عجیب نباشه.»



آمون آن را روی آیینه‌ای چسباند.
نه از ترحم،
بلکه از احترام.
و بعد پرسید:
«فکر می‌کنی حضور تو چه تغییری می‌تونه بده؟»

آکانه گفت:
«هیچی.
ولی گاهی بودنت، همینه.
هیچی… که نمی‌ذاره بقیه صفر بشن.»


---

🕯️ بخش پایانی: «توافق خاموش، پیوند آرام»

آمون از درِ پشتی اتاق باز کرد.
نه برای رفتن،
بلکه برای اینکه آکانه بدونِ رفتن هم راه داشته باشه.

گفت:
«بعضی‌ها نیاز ندارن از تاریکی بیرون بیان؛
نیاز دارن تاریکی براشون جایی بسازه که توش گم نشن.»

آکانه سری تکون داد.
انگار برای اولین بار توی زندگی‌ش، کسی جایی براش ساخته بود که بدون دفاع، توش وا بره.

---

📜 یادداشت شخصی آمون – پرونده‌ی 07-AK:

> نام: آکانه
دسته: آرام اما ناپایدار در درون
وضعیت: در مرز سکوت و حضور
سطح اضطرار: نامشخص. قابل بازگشت هر لحظه.
یادداشت نهایی:
"برخی با سر و صدا دنبال کمک می‌گردن،
بعضی‌ها فقط میان بشینن کنارت.
چون اگه تنها بمونن، کم‌کم صداشون هم یادشون می‌ره."



---

دفتر بسته نشد.
چراغ خاموش نشد.
آکانه هنوز اونجاست.
نه در اتاق،
بلکه در جایی که بودنش برای اولین بار، زیادی نبود.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/akiii_Diary
محدثه
لطفا بیا خودمو بدزد ببر باهم زندگی کنیم
اون وسط چند تا از کرماتم به خوردم بدی اشکال نداره


...
🕯️📜
پرونده‌ی 27-MH: محدثه (مهی)
رده: تقاضای مشترک برای ربوده‌شدن، نه از سر ضعف؛ بلکه از میل به رؤیای قابل لمس.
کلیدواژه: «آمون، بیا خودمو بدزد ببر باهم زندگی کنیم. اون وسط چند تا از کرماتم به خوردم بدی اشکال نداره.»
ژانر: نیمه‌واقع‌گرایانه با پس‌زمینه‌ی طنز نرم و هوس افسونگر.
وضعیت: فعال، با تمایل به تسلیم عاشقانه.
درجه خطر: بالا... ولی نه برای آمون، بلکه برای خودش.


---

🌒 «محدثه: دختری که دلش می‌خواست دزدیده بشه، ولی با رضایت کامل»

او نیومد با فریاد،
نیومد با گریه،
نه حتی با امید.
بلکه با جمله‌ای که همش جرأت بود:
«آمون، منو بدزد.»

و ته‌چاشنی عجیبی از شوخی:
«کرماتم بریز تو غذام، مهم نیست.»

---

آمون این بار لبخند زد.
نه از سر تمسخر،
بلکه از احترام به کسی که بلد بود شوخی کنه با بدبختی‌های خودش،
و هنوز از دزدیده شدن نمی‌ترسید.

«محدثه، تو واقعاً می‌خوای بری؟
یا فقط دنبال دلیلی می‌گردی که دیگه برنگردی؟»

محدثه چشم‌هایش را بست و گفت:
«فرقش چیه وقتی قراره منو تو باهم زندگی کنیم؟»

---

🕷️ بخش اول: «نخ کرم‌ها، راه رستگاری؟»

موجودات آمون معمولاً بی‌اجازه وارد نمی‌شن.
ولی برای محدثه، یکی از کرم‌های نقره‌ای از سقف آویزون شد،
و مثل آویز زنگوله‌ای، شروع کرد به چرخیدن جلوی صورتش.

محدثه دست دراز کرد، نترسید.
«اینم از اوناس که افکارو می‌خوره؟»

آمون گفت:
«نه، این یکی رؤیاها رو می‌جوه.
و اگه خوب بجوه، بهت می‌گه کدوم‌ رؤیا هنوز قابل خوردنه.»

محدثه لبخند زد.
با چشمانی که هم خسته بود و هم پر از زندگی.
«اگه قراره یه بار دیگه رؤیا ببینم،
دلم می‌خواد توی یخچال آمون باشه، نه زیر بالشت خودم.»

---

🌕 بخش دوم: «معامله‌ی نصفه، همزیستی کامل»

آمون صندلی‌ای جلوش کشید.
ولی این‌بار، کنار خودش.
نه رو‌به‌رو.

و گفت:
«بیا کنارم.
من دزدیدن بلدم.
اما زندگی کردن رو… هنوز یاد می‌گیرم.»

محدثه نشست.
با طمأنینه.
و انگار همه‌ی دردهاشونو جمع کرده بود گذاشته کف دست آمون،
با این جمله:
«ببر، ولی هر وقت خواستی برگردی، بدون من دیگه اون آدم سابق نیستم.»

---

📜 یادداشت نهایی آمون – پرونده‌ی 27-MH

> نام: محدثه (مهی)
درخواست: دزدیده شدن به دست کسی که دروغ نمی‌گه، حتی اگه خدا نباشه
وضعیت: آماده برای آغاز، اما با سابقه‌ی زخم‌های مزمن پنهان در شوخی
یادداشت شخصی:
"بعضیا نمی‌خوان نجات پیدا کنن.
فقط دلشون می‌خواد یکی باشه که بگه: ‘بیا، با من بمون. حتی اگه دنیا همینه که هست.’"


---

پرونده بسته نشد.
محدثه هنوز کنار آمونه.
شاید دارن یه اتاق اجاره می‌کنن تو بُعد پنجم.
شاید دارن اسم کرم‌ها رو انتخاب می‌کنن.
شاید فقط… دارن چای می‌خورن و هیچی نمی‌گن.

---
𝒇𝒐𝒓: https://news.1rj.ru/str/infinitysimper