Forwarded from 120219
FᎾᏞᏞᎾᏔ YᎾᏌᎡ ᎠᎡᎬᎪᎷᏚ
ᎢᎻᎬY KNᎾᏔ ᎢᎻᎬ ᏔᎪY .
رویاهاتو دنبال کن
اونا مسیر رو میدونن..
@Womanto
#آینه_را_خیره_کن
ᎢᎻᎬY KNᎾᏔ ᎢᎻᎬ ᏔᎪY .
رویاهاتو دنبال کن
اونا مسیر رو میدونن..
@Womanto
#آینه_را_خیره_کن
برای موفق شدن باید در مسیر درست قرار بگیری
وقتت را بیهوده هدر نده!
مسیرت را پیدا کن...
@Managementhints
وقتت را بیهوده هدر نده!
مسیرت را پیدا کن...
@Managementhints
به راحتی میتوان کودکی را که از تاریکی میترسد، بخشید؛ تراژدی واقعی زندگی زمانیست که مردم از روشنایی میترسند.
🙍♂افلاطون
@Managementhints
🙍♂افلاطون
@Managementhints
نکات و دروس مدیریت
به راحتی میتوان کودکی را که از تاریکی میترسد، بخشید؛ تراژدی واقعی زندگی زمانیست که مردم از روشنایی میترسند. 🙍♂افلاطون @Managementhints
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به مجلسیانی که چهار کودک زنده زنده در آتش سوختند؛هیچ جلسه ای تشکیل ندادند؛برای پیدا کردن ناشر فیلم هتاکی همکارشان ۲ جلسه غیرعلنی تشکیل دادند؟!
@Managementhints
@Managementhints
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حتی لاک پشت ها
هـــنگامی که بدانند به کــــجا می روند،
زودتر از خرگوش ها به مقصد میرسند.
تا زندگی و هدفمان را درک نکرده باشیم
پیشرفتی حاصل نمی شود.
@Managementhints
هـــنگامی که بدانند به کــــجا می روند،
زودتر از خرگوش ها به مقصد میرسند.
تا زندگی و هدفمان را درک نکرده باشیم
پیشرفتی حاصل نمی شود.
@Managementhints
صبح اولين روزی که کشور سوئد جهت رانندگی را از سمت چپ به سمت راست تغيير داد"1967"
تغییر کردن هیچوقت راحت نیست،حتی تغییر کوچکترین عادت ها
@Managementhints
تغییر کردن هیچوقت راحت نیست،حتی تغییر کوچکترین عادت ها
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فرض کن دختر خودت...
توی آتش...
بابا....
بابا...
بابا کند...
اسم تو را توی دود و آتش هی صدا کند...
فرض کن
صورت نازش دیشب پیش رویت
حال یک جسمه سوخته ، نیمه نیمه روی دوشت...
فرض کن تو آن بابا،
حال آتش ببینی...
آب ببینی...
کودکی را دست در دست بابا ببینی...
.
.
.
من به حال فرض این نوشته دلم سوخت
وای به حال دل پدری که دخترش توی آتش سوخت....
#والدو
#مصطفی_یوسفی
#سیستان #دختر #مدرسه #آتش #پدر #یاس #تسلیت_ایران
توی آتش...
بابا....
بابا...
بابا کند...
اسم تو را توی دود و آتش هی صدا کند...
فرض کن
صورت نازش دیشب پیش رویت
حال یک جسمه سوخته ، نیمه نیمه روی دوشت...
فرض کن تو آن بابا،
حال آتش ببینی...
آب ببینی...
کودکی را دست در دست بابا ببینی...
.
.
.
من به حال فرض این نوشته دلم سوخت
وای به حال دل پدری که دخترش توی آتش سوخت....
#والدو
#مصطفی_یوسفی
#سیستان #دختر #مدرسه #آتش #پدر #یاس #تسلیت_ایران
@Managementhints
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزارو چهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره.
یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند.
نمی تونی تقلب کنی و یا اضافه ی پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.
هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا...
همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم. زمان.
این حساب با ثانیه ها پر می شه.
هر روز که از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته.
دیروز ناپدید شده.
هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده.
ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم.
بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.
📚کاش حقیقت داشت
👤مارک لوی
@Managementhints
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزارو چهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره.
یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند.
نمی تونی تقلب کنی و یا اضافه ی پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.
هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا...
همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم. زمان.
این حساب با ثانیه ها پر می شه.
هر روز که از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته.
دیروز ناپدید شده.
هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.
یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده.
ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم.
بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.
📚کاش حقیقت داشت
👤مارک لوی
@Managementhints
♦️میگویند ماهاتما گاندی بزی داشت که سمبل عدم وابستگی بود. از مویش لباس تهیه میکرد و شیر و فراورده های شیری بز قوت روزانه اش بود.
زمانی قرار شد که گاندی به برای مذاکراتی به بریتانیای کبیر سفر کند ولی حاضر نبود بدون بزش سوار هواپیما شود.
اما در قوانین انگلیس چنین اجازه ای داده نشده بود. این موضوع مشکلی برای مذاکرات میان هند و انگلستان شده بود. به ناچار قانونی از تصویب پارلمان انگلستان گذشت که در آن بیان شد: ورود حیوانات به پارلمان انگلیس ممنوع است بجز بز گاندی..
@Managementhints
اصالت داشته باش
خودت باش
و بر باورهایت استوار باش
به ناچار همه خودشان را برای پذیرشت تغییر میدهند
@Managementhints
زمانی قرار شد که گاندی به برای مذاکراتی به بریتانیای کبیر سفر کند ولی حاضر نبود بدون بزش سوار هواپیما شود.
اما در قوانین انگلیس چنین اجازه ای داده نشده بود. این موضوع مشکلی برای مذاکرات میان هند و انگلستان شده بود. به ناچار قانونی از تصویب پارلمان انگلستان گذشت که در آن بیان شد: ورود حیوانات به پارلمان انگلیس ممنوع است بجز بز گاندی..
@Managementhints
اصالت داشته باش
خودت باش
و بر باورهایت استوار باش
به ناچار همه خودشان را برای پذیرشت تغییر میدهند
@Managementhints
اين همان ونى است كه فيليپ نايت (موسس شركت NIKE) 44 سال پيش، كفش هاى توليدى كارگاهش را درون آن ميگذاشت و به اطراف ورزشگاه ها و مدارس ميرفت تا بتواند كفشهايش را بفروشد...!
رویایت را دنبال کن...
@Managementhints
رویایت را دنبال کن...
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود
"عيسي" دمي، خدا بفرستاد و برگرفت
#حضرت_حافظ
#ميلاد_حضرت_مسيح_مبارك
@Vaallddoo
"عيسي" دمي، خدا بفرستاد و برگرفت
#حضرت_حافظ
#ميلاد_حضرت_مسيح_مبارك
@Vaallddoo
بسیاری از مردم فقط به اندازه ای کار میکنند که اخراج نشوند
و فقط مقداری حقوق میگیرند که استعفا ندهند.
جورج کارلین
@Managementhints
و فقط مقداری حقوق میگیرند که استعفا ندهند.
جورج کارلین
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
😶😶😶😶😶😶😶😶😶😶
مجلس ما دچار غیرت شد
باز در صحن آن قیامت شد
گفتم "آیا چه اتفاق افتاد؟
بمب ترکید یا جنایت شد؟
داعش آیا دوباره خونی ریخت؟
یا که از ملک، هتک حرمت شد؟
در نهادی مگر زبانم لال
جیب ملت دوباره غارت شد؟
باز هم کودکی در آتش سوخت؟
یا زنی طعمه ی شرارت شد؟
یا به اندک حقوق کارگران
باز در گوشه ای خیانت شد؟
در خیابان مگر به دست فروش
باز هم حمله و جسارت شد؟"
گفت "این حرف ها که چیزی نیست!
ظلم شد، جور بی نهایت شد
فسقی این بار اتفاق افتاد
که از آن خون به قلب امت شد!
مگر ای بی خبر نمی دانی
چه زیانی نصیب ملت شد؟!"
گفتمش "زودتر بگو چه شده ست؟
که ز کف، صبر رفت و طاقت شد!"
ناله ای کرد و گفت "در گمرک
به نماینده ای اهانت شد!"
#افشین_علا
😞😞😞😞😞😞😞😞😞😞
✍ #کانال_شعر_ادبیات
😶😶😶😶😶😶😶😶😶😶
مجلس ما دچار غیرت شد
باز در صحن آن قیامت شد
گفتم "آیا چه اتفاق افتاد؟
بمب ترکید یا جنایت شد؟
داعش آیا دوباره خونی ریخت؟
یا که از ملک، هتک حرمت شد؟
در نهادی مگر زبانم لال
جیب ملت دوباره غارت شد؟
باز هم کودکی در آتش سوخت؟
یا زنی طعمه ی شرارت شد؟
یا به اندک حقوق کارگران
باز در گوشه ای خیانت شد؟
در خیابان مگر به دست فروش
باز هم حمله و جسارت شد؟"
گفت "این حرف ها که چیزی نیست!
ظلم شد، جور بی نهایت شد
فسقی این بار اتفاق افتاد
که از آن خون به قلب امت شد!
مگر ای بی خبر نمی دانی
چه زیانی نصیب ملت شد؟!"
گفتمش "زودتر بگو چه شده ست؟
که ز کف، صبر رفت و طاقت شد!"
ناله ای کرد و گفت "در گمرک
به نماینده ای اهانت شد!"
#افشین_علا
😞😞😞😞😞😞😞😞😞😞
✍ #کانال_شعر_ادبیات
درد,نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم.
#قیصر_امین_پور
ما به خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفند، فروردین و اردیبهشت پر حادثه عادت داریم.
تسلیت #ایران
@Managementhints
من چگونه خویش را صدا کنم.
#قیصر_امین_پور
ما به خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفند، فروردین و اردیبهشت پر حادثه عادت داریم.
تسلیت #ایران
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
😞😞😞😞😞😞😞😞😞
در دبستان آتش نگاه چپ به ما میکند!
در دبیرستان معلم پرورشی چپمان میکند!!
در دانشگاه اتوبوس چپ میکند!!!
در اردو راهیان نور چپ و راستمان یکی میشود!!!!
هواپیما که سفر بشویم، حماقت حق دارد چپ چپ نگاهمان کند!!!!!
برای ایمنی مان فقط یک پیشنهاد شبه مدیریتی اکثر مسئولین محترم را دارم:
وصیت نامه یتان را در جای امن قرار دهید!!!!!!
#والدو
#دانشجو #دانش_آموز #مدرسه #دبیرستان #تسلیت #ایران #علوم_تحقیقات #راهیان_نور #وصیت_نامه #مرگ #مصیبت #مسئول #مسئولین #آتش #تجاوز #هواپیما #سقوط #معلم
😞😞😞😞😞😞😞😞😞
✍ #کانال_شعر_ادبیات
😞😞😞😞😞😞😞😞😞
در دبستان آتش نگاه چپ به ما میکند!
در دبیرستان معلم پرورشی چپمان میکند!!
در دانشگاه اتوبوس چپ میکند!!!
در اردو راهیان نور چپ و راستمان یکی میشود!!!!
هواپیما که سفر بشویم، حماقت حق دارد چپ چپ نگاهمان کند!!!!!
برای ایمنی مان فقط یک پیشنهاد شبه مدیریتی اکثر مسئولین محترم را دارم:
وصیت نامه یتان را در جای امن قرار دهید!!!!!!
#والدو
#دانشجو #دانش_آموز #مدرسه #دبیرستان #تسلیت #ایران #علوم_تحقیقات #راهیان_نور #وصیت_نامه #مرگ #مصیبت #مسئول #مسئولین #آتش #تجاوز #هواپیما #سقوط #معلم
😞😞😞😞😞😞😞😞😞
✍ #کانال_شعر_ادبیات
#فرانسوا_ولتر
بارزترین تفاوت انسان با حیوان تفکر است و چه بسیارند کسانی که هنوز حیوان هم نشدند چه برسد به انسان !!
@Managementhints
بارزترین تفاوت انسان با حیوان تفکر است و چه بسیارند کسانی که هنوز حیوان هم نشدند چه برسد به انسان !!
@Managementhints
مثل بقیه فکر کردن ...
بهت یه زندگی معمولی مثل همه میده
پس متفاوت باش و از زندگیت لذت ببر
@Managementhints
بهت یه زندگی معمولی مثل همه میده
پس متفاوت باش و از زندگیت لذت ببر
@Managementhints
"الفبای حق کُشی"
- خانم "الف" به بانک میرود. نوبت میگیرد.
شمارهاش ۱۳۵ است.
همانجا دوستش را میبیند که سه ساعت زود تر از او آمده و دو شماره در دستش دارد. یکی ۲۴ و یکی ۲۵.
شماره ۲۵ را از او میگیرد و کارش را زود تر از ۱۱۰ نفر دیگر انجام میدهد و خوشحال بانک را ترک میکند.
- آقای "ب" راننده تاکسی است.
هر روز دقایقی را فریاد میزند تا مسافرانش تکمیل شده و حرکت کند.
امروز باران شدیدی میآمد.
آقای "ب" کسی را سوار نمیکرد و میگفت که فقط دربست میرود.
- خانم "پ" پنجره را باز میکند و زیرسفرهای را داخل کوچه میتکاند.
- آقای "ت" در اتوبان میبیند که همهی ماشینها در ترافیک سنگینی هستند. وارد شانهی خاکی میشود و از چند صد نفر جلو میزند و بعد به داخل صف ماشینها میآید.
- خانم "ث" فروشنده است.
کیفی میفروشد با قیمت ۲۰ هزار تومان.
توریستی از همه جا بیخبر میآید که کیف را بخرد. قیمت را می پرسد. در جواب میشنود: ۶۰ هزار تومان.
- آقای "ج" کارمند است. در ساعتی که اوج کار است و مراجعین صف کشیدهاند، در اتاقش را بسته، چایی میریزد و مینشیند کنار همکارش برای گپ زدن.
این مثال ها را تا آخرین حرف الفبا هم میشود ادامه داد.
یک لحظه با خودتان رو راست باشید و بپذیرید که همهی ما به اندازه "توانمان" متجاوزیم و دیکتاتور و ضایع کنندهی حق دیگران.
حالا شما بیا و این مردمی که تجاوز به حق دیگری را هر روز و هر روز تمرین میکنند بگذار به عنوان مسئول یک کشور. اختلاس، دزدی و سواستفاده، طبیعی ترین نتیجهی ممکن خواهد بود.
@Managementhints
- خانم "الف" به بانک میرود. نوبت میگیرد.
شمارهاش ۱۳۵ است.
همانجا دوستش را میبیند که سه ساعت زود تر از او آمده و دو شماره در دستش دارد. یکی ۲۴ و یکی ۲۵.
شماره ۲۵ را از او میگیرد و کارش را زود تر از ۱۱۰ نفر دیگر انجام میدهد و خوشحال بانک را ترک میکند.
- آقای "ب" راننده تاکسی است.
هر روز دقایقی را فریاد میزند تا مسافرانش تکمیل شده و حرکت کند.
امروز باران شدیدی میآمد.
آقای "ب" کسی را سوار نمیکرد و میگفت که فقط دربست میرود.
- خانم "پ" پنجره را باز میکند و زیرسفرهای را داخل کوچه میتکاند.
- آقای "ت" در اتوبان میبیند که همهی ماشینها در ترافیک سنگینی هستند. وارد شانهی خاکی میشود و از چند صد نفر جلو میزند و بعد به داخل صف ماشینها میآید.
- خانم "ث" فروشنده است.
کیفی میفروشد با قیمت ۲۰ هزار تومان.
توریستی از همه جا بیخبر میآید که کیف را بخرد. قیمت را می پرسد. در جواب میشنود: ۶۰ هزار تومان.
- آقای "ج" کارمند است. در ساعتی که اوج کار است و مراجعین صف کشیدهاند، در اتاقش را بسته، چایی میریزد و مینشیند کنار همکارش برای گپ زدن.
این مثال ها را تا آخرین حرف الفبا هم میشود ادامه داد.
یک لحظه با خودتان رو راست باشید و بپذیرید که همهی ما به اندازه "توانمان" متجاوزیم و دیکتاتور و ضایع کنندهی حق دیگران.
حالا شما بیا و این مردمی که تجاوز به حق دیگری را هر روز و هر روز تمرین میکنند بگذار به عنوان مسئول یک کشور. اختلاس، دزدی و سواستفاده، طبیعی ترین نتیجهی ممکن خواهد بود.
@Managementhints
روزی عارفی، مردم را به دور خود جمع کرده بود و از خدا برایشان سخن میگفت برایشان از شریعت و طریقت و معرفت و حقیقت سخن میگفت.
@Managementhints
او مردم را آماده میکرد برای پاسخ به سوالهایی که حضرت حق از آنها در مورد حیاتشان، در مورد دوستیهایشان، در مورد عبادت هایشان، نماز و روزههایشان و... خواهد پرسید
درویشی که از آنجا میگذشت رو به جماعت کرد و گفت:
حضرت حق حوصله پرسیدن این همه سوال را ندارد.
فقط یک سوال میپرسد و این است:
من با تو بودم تو با که بودی؟
@Managementhints
@Managementhints
او مردم را آماده میکرد برای پاسخ به سوالهایی که حضرت حق از آنها در مورد حیاتشان، در مورد دوستیهایشان، در مورد عبادت هایشان، نماز و روزههایشان و... خواهد پرسید
درویشی که از آنجا میگذشت رو به جماعت کرد و گفت:
حضرت حق حوصله پرسیدن این همه سوال را ندارد.
فقط یک سوال میپرسد و این است:
من با تو بودم تو با که بودی؟
@Managementhints