Forwarded from شعر و ادبیات
عقده مادر در مرد (The Mother Complex)
#عقده_مادر_در_مرد
بی شک "عقده مادر " سخت ترین مصافی است که هر مردی با آن روبرو می شود
🔴 توجه: نزدیک شدن به عقده مادر ، فهم این نکته ضروری است که بر سر مادر واقعی هیچکس بحثی نیست .🔴
عقده مادر قابلیتی است واپس گرایانه در مرد که می تواند سریع تر از هر عنصر دیگری در روان ، زندگانی او را به تباهی بکشد.
برای مرد تسلیم شدن به عقده مادر یعنی شکست خوردن در نبرد زندگی .
عقده مادر در مرد یعنی آرزوی او برای بازگشت دوباره به دوران کودکی مراقبت قرار گرفتن ، یعنی به رختخواب خزیدن و پتو را روی سر کشیدن ؛ بمنظور طفره رفتن از برخی مسئولیت هایی که با آن روبرو است.
این تعریف از عقده مادر به جنسیت خاصی محدود نمی شود ؛ در مورد زن و مرد بطور یکسان صادق است.
شاید بسیاری از ما در مواقعی که در برابر مشکلات زندگی احساس ضعف می کنیم به همین روش متوسل شده باشیم.
انگار که شخص از ترس رویارویی با مخاطرات به رحم مادر پناه می برد ؛ در رحم مادر جنین هیچ گونه مسئولیتی ندارد .
روبرو شدن با دنیای بیرون و جنگ با اژدها ها ، مسئولیت شخص دیگری است ، وظیفه مادر است.
کار جنین صرفا مورد مراقبت و مورد تغذیه قرار گرفتن است و بس....
به دفعات مشاهده شده است که شخص با جمع کردن زانو ها به داخل شکم در رخت خواب نیز همان حالت جنینی را به خود می گیرد.
👈 عقده مادر می تواند خودرا بصورت یک حس و حال (mood) ، دلسردی و یاس ، فلج یا بصورت بیزاری از همه چیز نشان دهد.
,
👈" مامان " یک موجود انسانی مجزا و در بیرون است ، درحالیکه عقده مادر هموراه یک مورد درونی است.
👈 گرایش شخص به تسلیم شدن یا ول کردن و رها کردن و یا پناه گرفتن پشت هزاران بهانه ای که میتواند بتراشد این جنگ را تسریع می کند که این خطر بزرگ عقده مادر است.
@Managementhints
#عقده_مادر_در_مرد
#عقده_مادر_در_مرد
بی شک "عقده مادر " سخت ترین مصافی است که هر مردی با آن روبرو می شود
🔴 توجه: نزدیک شدن به عقده مادر ، فهم این نکته ضروری است که بر سر مادر واقعی هیچکس بحثی نیست .🔴
عقده مادر قابلیتی است واپس گرایانه در مرد که می تواند سریع تر از هر عنصر دیگری در روان ، زندگانی او را به تباهی بکشد.
برای مرد تسلیم شدن به عقده مادر یعنی شکست خوردن در نبرد زندگی .
عقده مادر در مرد یعنی آرزوی او برای بازگشت دوباره به دوران کودکی مراقبت قرار گرفتن ، یعنی به رختخواب خزیدن و پتو را روی سر کشیدن ؛ بمنظور طفره رفتن از برخی مسئولیت هایی که با آن روبرو است.
این تعریف از عقده مادر به جنسیت خاصی محدود نمی شود ؛ در مورد زن و مرد بطور یکسان صادق است.
شاید بسیاری از ما در مواقعی که در برابر مشکلات زندگی احساس ضعف می کنیم به همین روش متوسل شده باشیم.
انگار که شخص از ترس رویارویی با مخاطرات به رحم مادر پناه می برد ؛ در رحم مادر جنین هیچ گونه مسئولیتی ندارد .
روبرو شدن با دنیای بیرون و جنگ با اژدها ها ، مسئولیت شخص دیگری است ، وظیفه مادر است.
کار جنین صرفا مورد مراقبت و مورد تغذیه قرار گرفتن است و بس....
به دفعات مشاهده شده است که شخص با جمع کردن زانو ها به داخل شکم در رخت خواب نیز همان حالت جنینی را به خود می گیرد.
👈 عقده مادر می تواند خودرا بصورت یک حس و حال (mood) ، دلسردی و یاس ، فلج یا بصورت بیزاری از همه چیز نشان دهد.
,
👈" مامان " یک موجود انسانی مجزا و در بیرون است ، درحالیکه عقده مادر هموراه یک مورد درونی است.
👈 گرایش شخص به تسلیم شدن یا ول کردن و رها کردن و یا پناه گرفتن پشت هزاران بهانه ای که میتواند بتراشد این جنگ را تسریع می کند که این خطر بزرگ عقده مادر است.
@Managementhints
#عقده_مادر_در_مرد
برخی اوقات، به راستی چنان تفاوتی بین نبوغ و خصایص انسانیِ یک فرد وجود دارد که آن فرد باید از خود بپرسد که آیا اگر این استعداد، کمی کمتر بود، بهتر نبود؟
- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
دانشمندان علوم رفتاری می گویند انسان ۲۱ روز زمان نیاز دارد تا یک عادت جدید بسازد یا آن را ترک کند.
اگر شما هم بتوانید ۲۱ روز را بدون چیزی سپری کنید دیگر به آن نیاز نخواهید داشت.
@Managementhints
اگر شما هم بتوانید ۲۱ روز را بدون چیزی سپری کنید دیگر به آن نیاز نخواهید داشت.
@Managementhints
رویا یک رویداد طبیعی است و ... طبیعت هیچ گرایشی ندارد که میوه هایش را به صورت رایگان و یا بنابر توقعات بشر، در اختیار او قرار میدهد.
- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
اگر روی صندلی قربانی نشسته اید و علت بدبختی های تان را همسر نادان، رئیس بداخلاق، عوامل بد ژنتیکی، سياسي و اجتماعي می دانید، و مسئولیتهای خود را به گردن دیگران می اندازید، شما در وضعیتی هستید که از آن رهایی نخواهید داشت و به بن بست رسیده اید. مگر اینکه صندلی خود را عوض کرده روی صندلی مسئول بنشینید.
#دکتر_اروين_دی_يالوم
روانپزشک هستی گرا
@Managementhints
#دکتر_اروين_دی_يالوم
روانپزشک هستی گرا
@Managementhints
✅ از نظر الیس اضطراب نتیجه تفکرات غیر منطقی انسان است که عمده ترین آنها را در اینجا عنوان می کنیم:
⬅️1-اعتقاد فرد به اینکه لازم و ضروری است که همه افراد با او رفتار محترمانه و دوستانه داشته باشند. اینچنین فردی کمتر خود رهبر و بیشتر مضطرب و ناراحت است و ناقض نفس خویش.اینکه دیگران به فرد احترام بگذارند و او را دوست داشته باشتد مطلوب است اما انسان سالم و منطقی اهداف و تفکرات خود را فدای خواست دیگران نمی کند
⬅️2-اعتقاد به اینکه لازمه احساس ارزشمندی وجود حداکثر لیاقت، کمال و فعالیت شدید است این تصور نیز امکان پذیر نیست و تلاش وسواسی در راه کسب آن فرد را به اضطراب و بیماری روانی مبتلا می کند.و در زندگی احساس حقارت و ناتوانی به فرد دست می دهد.به این ترتیب زندگی فرد با شکست مواجه خواهد بود.انسان سالم و منطقی از خود انتظار کمال ندارد بلکه همواره به دنبال رسیدن به آن است. فرد سالم سعی دارد که بهترینم کارها را به خاطر خودش انجام دهد نه دیگران و از این کارها لذت ببرد نه از نتیجه آنها.
⬅️3-به اینکه گروهی از مردم بد ، شرور و بد ذات هستند و باید به شدت تنبیه شوند.این عقیده غیر عقلانی است چون معیار دقیقی برای درست و نادرست بودن رفتار در دست نسیت. اعمال نادرست یا غیر اخلاقی انسان نتیجه حماقت، جهالت و یا اختلال عاطفی است.تمام انسانها دچار خطا و اشتباه می شوند.سرزنش و تنبیه معمولا به بهبود رفتار نمی انجامد. انسان سالم کسی را سرزنش نمی کند و اگر کسی او را سرزنش کرد در جهت بهبود رفتارش می کوشد.و اگر دیگران اشتباه کردند سعی در یافتن و درک کردن دلیل این اشتباه میکند.و در صورت اشتباه کردن اقرار می کند و عواقب آنرا می پذیرد ولی آن را مسبب بی ارزشی خود نمی داند
⬅️4-اعتقاد به اینکه اگر وقایع آنگونه که او می خواهد پیش نرود فاجعه پیش آمده است. این تفکر غیر منطقی است زیرا ناکام شدن امری است طبیعی ولی حزن اندوه طولانی غیر منطقی است.چون اولا دلیلی وجود ندارد که وقایع باید به گونه ای دیگر و متفاوت با آنچه هستند باشند.ثانیا اندوه شدید نه تنها باعث تغیر موقعیت نمی شود بلکه اغلب آنرا بدتر می کند.ثالثا اگر راهی وجود ندارد راه منطقی پذیرفت موقعیت است.فرد سالم از بزرگ کردن موقعیت نامطلوب امتناع می ورزد و سعی در بهبود اوضاع می کند
⬅️5-اعتقاد به اینکه خوشی و احساسات خوب و نا خشنودی و احساسات بد به وسیله عوامل بیرونی بوجود آمده است. فرد با تلقینات خود باعث احساسات بد در خود می شود.مانند وحشتناک بودن طرد شدن
⬅️6-اعتقاد به اینکه چیز های خطرناک و ترس آور باعث نهایت نگرانی می شوند و فرد همواره باید در صدد جلوگیری از آنها باشد.این تصور عقلانی نیست چون اولا ناراحتی واضطراب زیاد مانع از ارزشیابی عینی حوادث خطرناک می شود.ثانیا مانع از مقابله منطقی با آن می گردد.ثالثا به ظهور آن کمک می کند و ضمنا در اغلب موارد نمی توان از وقوع اینگونه حوادث جلوگیری کرد.
فرد سالم سعی می کند با تفکرات درست راهی برای به حداقل رساندن وقوع اینگونه حوادث پیدا کند
⬅️7-اعتقاد به اینکه برای فرد دوری از مسائل و مشکلات و مسئولیت های زندگی آسانتر از روبرو شدن با آنهاست.مانند کسی که برای فرار از مسولیت خانواده ازدواج نمیکند .این کار نارضایتیهای بعدی به همراه دارد و موجب کاهش اعتماد به نفس می گردد.فرد سالم می داند که زندگی همراه با مبارزه و مسئولیت و حل مشکلات لذت بخش تر از زندگی بدون مسئولیت است
⬅️8-اعتقاد به اینکه فرد باید متکی به شخصی قوی غیر از خود باشد.در عین حال با زندگی اجتماعی همه ما تا حدودی به دیگران وابسته هستیم اما ضرورتی برای بیشتر کردن این وابستگی وجود ندارد.زیرا این کار به کاهش استقلال و فردیت می گردد به قصور در یادگیری و نا امنی خاطر منجر می گردد
⬅️9-اعتقاد به اینکه گذشته فرد و تاریخچه زندگی او تعیین کننده مطلق رفتار کنونی او هستند.فرد سالم گذشته را تا آنجا مهم می داند که به امروز و آینده او آسیب نرساند
⬅️10-اعتقاد به اینکه فرد باید در مقابل مسائل و مشکلات دیگرا ن کاملا برآشفته و محزون گردد. ما باید در حد توان به دیگران کمک کنیم اما مشکلات آنان به ما ربطی ندارد. و مشکل ما نیست.رنج زیاد ما را از فکر کردن درست دور می کند و توانایی کمک کردن را از دست می دهیم
⬅️11-اعتقاد به اینکه برای هر مشکلی فقط یک راه حل وجود دارد و اگر انسان به آن دست نیابد بسیار فاجعه آمیز خواهد بود
✳️ الیس عقیده داشت انسان با این تفکرات است که شخصیت خود را دچار آسیب می کند.وقتی فردی به چنین عقایدی متوسل می شود در نگرش های خود شدیدا بر الزام، اجبار، و وظیفه تاکید دارد و خود را بینهایت به وقوع امری خاص مقید و پای بند می کند.بنابراین اگر فرد خود را از قید و بند این تفکرات برهاند به احتمال زیاد به سوی سلامت روان و رشد شخصیت حرکت می کند.
✍️درمان از منظر الیس
@Managementhints
⬅️1-اعتقاد فرد به اینکه لازم و ضروری است که همه افراد با او رفتار محترمانه و دوستانه داشته باشند. اینچنین فردی کمتر خود رهبر و بیشتر مضطرب و ناراحت است و ناقض نفس خویش.اینکه دیگران به فرد احترام بگذارند و او را دوست داشته باشتد مطلوب است اما انسان سالم و منطقی اهداف و تفکرات خود را فدای خواست دیگران نمی کند
⬅️2-اعتقاد به اینکه لازمه احساس ارزشمندی وجود حداکثر لیاقت، کمال و فعالیت شدید است این تصور نیز امکان پذیر نیست و تلاش وسواسی در راه کسب آن فرد را به اضطراب و بیماری روانی مبتلا می کند.و در زندگی احساس حقارت و ناتوانی به فرد دست می دهد.به این ترتیب زندگی فرد با شکست مواجه خواهد بود.انسان سالم و منطقی از خود انتظار کمال ندارد بلکه همواره به دنبال رسیدن به آن است. فرد سالم سعی دارد که بهترینم کارها را به خاطر خودش انجام دهد نه دیگران و از این کارها لذت ببرد نه از نتیجه آنها.
⬅️3-به اینکه گروهی از مردم بد ، شرور و بد ذات هستند و باید به شدت تنبیه شوند.این عقیده غیر عقلانی است چون معیار دقیقی برای درست و نادرست بودن رفتار در دست نسیت. اعمال نادرست یا غیر اخلاقی انسان نتیجه حماقت، جهالت و یا اختلال عاطفی است.تمام انسانها دچار خطا و اشتباه می شوند.سرزنش و تنبیه معمولا به بهبود رفتار نمی انجامد. انسان سالم کسی را سرزنش نمی کند و اگر کسی او را سرزنش کرد در جهت بهبود رفتارش می کوشد.و اگر دیگران اشتباه کردند سعی در یافتن و درک کردن دلیل این اشتباه میکند.و در صورت اشتباه کردن اقرار می کند و عواقب آنرا می پذیرد ولی آن را مسبب بی ارزشی خود نمی داند
⬅️4-اعتقاد به اینکه اگر وقایع آنگونه که او می خواهد پیش نرود فاجعه پیش آمده است. این تفکر غیر منطقی است زیرا ناکام شدن امری است طبیعی ولی حزن اندوه طولانی غیر منطقی است.چون اولا دلیلی وجود ندارد که وقایع باید به گونه ای دیگر و متفاوت با آنچه هستند باشند.ثانیا اندوه شدید نه تنها باعث تغیر موقعیت نمی شود بلکه اغلب آنرا بدتر می کند.ثالثا اگر راهی وجود ندارد راه منطقی پذیرفت موقعیت است.فرد سالم از بزرگ کردن موقعیت نامطلوب امتناع می ورزد و سعی در بهبود اوضاع می کند
⬅️5-اعتقاد به اینکه خوشی و احساسات خوب و نا خشنودی و احساسات بد به وسیله عوامل بیرونی بوجود آمده است. فرد با تلقینات خود باعث احساسات بد در خود می شود.مانند وحشتناک بودن طرد شدن
⬅️6-اعتقاد به اینکه چیز های خطرناک و ترس آور باعث نهایت نگرانی می شوند و فرد همواره باید در صدد جلوگیری از آنها باشد.این تصور عقلانی نیست چون اولا ناراحتی واضطراب زیاد مانع از ارزشیابی عینی حوادث خطرناک می شود.ثانیا مانع از مقابله منطقی با آن می گردد.ثالثا به ظهور آن کمک می کند و ضمنا در اغلب موارد نمی توان از وقوع اینگونه حوادث جلوگیری کرد.
فرد سالم سعی می کند با تفکرات درست راهی برای به حداقل رساندن وقوع اینگونه حوادث پیدا کند
⬅️7-اعتقاد به اینکه برای فرد دوری از مسائل و مشکلات و مسئولیت های زندگی آسانتر از روبرو شدن با آنهاست.مانند کسی که برای فرار از مسولیت خانواده ازدواج نمیکند .این کار نارضایتیهای بعدی به همراه دارد و موجب کاهش اعتماد به نفس می گردد.فرد سالم می داند که زندگی همراه با مبارزه و مسئولیت و حل مشکلات لذت بخش تر از زندگی بدون مسئولیت است
⬅️8-اعتقاد به اینکه فرد باید متکی به شخصی قوی غیر از خود باشد.در عین حال با زندگی اجتماعی همه ما تا حدودی به دیگران وابسته هستیم اما ضرورتی برای بیشتر کردن این وابستگی وجود ندارد.زیرا این کار به کاهش استقلال و فردیت می گردد به قصور در یادگیری و نا امنی خاطر منجر می گردد
⬅️9-اعتقاد به اینکه گذشته فرد و تاریخچه زندگی او تعیین کننده مطلق رفتار کنونی او هستند.فرد سالم گذشته را تا آنجا مهم می داند که به امروز و آینده او آسیب نرساند
⬅️10-اعتقاد به اینکه فرد باید در مقابل مسائل و مشکلات دیگرا ن کاملا برآشفته و محزون گردد. ما باید در حد توان به دیگران کمک کنیم اما مشکلات آنان به ما ربطی ندارد. و مشکل ما نیست.رنج زیاد ما را از فکر کردن درست دور می کند و توانایی کمک کردن را از دست می دهیم
⬅️11-اعتقاد به اینکه برای هر مشکلی فقط یک راه حل وجود دارد و اگر انسان به آن دست نیابد بسیار فاجعه آمیز خواهد بود
✳️ الیس عقیده داشت انسان با این تفکرات است که شخصیت خود را دچار آسیب می کند.وقتی فردی به چنین عقایدی متوسل می شود در نگرش های خود شدیدا بر الزام، اجبار، و وظیفه تاکید دارد و خود را بینهایت به وقوع امری خاص مقید و پای بند می کند.بنابراین اگر فرد خود را از قید و بند این تفکرات برهاند به احتمال زیاد به سوی سلامت روان و رشد شخصیت حرکت می کند.
✍️درمان از منظر الیس
@Managementhints
فقرهمان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند...
کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند...
پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود...
فقر ، همه جا سر میکشد،
فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
روز را "بی اندیشه" سر کردن است.
@Managementhints
کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند...
پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود...
فقر ، همه جا سر میکشد،
فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
روز را "بی اندیشه" سر کردن است.
@Managementhints
جوان چاقی بود که 15 کیلو اضافه وزن داشت. او 120 کیلو وزن داشت و در یک آپارتمان 40 متری زندگی می کرد که حتی نمی توانست زندگی خود را اداره کند. یک روز او تصمیم گرفت که دیگر تسلیم سرنوشت نباشد. تصمیمی گرفت که او و زندگی اش را زیر و رو کرد. نه تنها زندگی خود بلکه زندگی بسیاری از مردم جهان را زیر و رو کرد. او آنتونی رابینز، سخنران بزرگ و معروف آمریکایی است. همه ما می توانیم به زندگی عادی و تکراری بسنده نکنیم و آنگونه که دلخواهمان است زندگی کنیم.
@Managementhints
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺?🌺🌺🌺
یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را
ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا
تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا
ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ
#مبعث_حضرت_رسول_بر_شما_مبارک
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
✍ #کانال_شعر_ادبیات
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺?🌺🌺🌺
یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را
ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا
تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا
ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ
#مبعث_حضرت_رسول_بر_شما_مبارک
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
✍ #کانال_شعر_ادبیات
هر سال تابستان، یک کارتون جدید هالیوودی بروی پرده میآید. کارتونی جذاب و پرمعنا، که قهرمان داستانش یک دختر جوان یا نوجوان است. این موضوع را من سه سال پیش متوجه شدم. وقتی که با دخترم کارتون frozen را دیدیم، کارتونی که با ازدواج پایان نمییافت!!!
و سال قبل کارتون brave...
و سال قبل کارتون هیولا در پاریس...
اول با خودم فکر کردم شاید این یک نقشهی استعمارگرایانه است!!!
باور کنید به این موضوع خیلی فکر کردم...
... اما بعد متوجه شدم که بزرگترین نمایش و فروش این کارتونها در خود امریکاست، پس ربطی به استعمار فرهنگی جهان سوم ندارد!!!
بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید آنها به این نتیجه رسیدهاند که زنهای قوی، نرمال و با اعتماد بنفس، تضمین یک جامعهی سالم، نرمال و پیشرو است، و اگر زنها تحقیر شوند، کار آن جامعه ساخته است.
چند ماه بعد نوشتهای از خانم «تهمینه میلانی» دیدم که اعتراض کرده بود به جوکهایی که راجع به شعور خانمها ، رانندگی آنها و قدرت تجزیه و تحلیلشان ساخته میشود و همین موضوعی را که من به آن فکر میکردم با تاکید عنوان کرده بود.
در کارتونهای هالیوودی، یک دختر جوان، نوجوان یا کودک، یک رسم بزرگ را تغییر میدهد:
یک سنت بزرگ را میشکند (brave )
مانع یک جنگ میشود (پوکاهانتس)
کشورش را در یک جنگ به پیروزی میرساند (مولان )
و الی آخر...
کارتونی را امسال دیدم به نام outside home، دختری سیاهپوست و مهاجر، با نمرهی هندسهی بیست، که کرهی زمین را نجات میدهد.
جامعهای که زنها در آن محترم و گرامی نگه داشته شوند، نجات پیدا می کند؛ نه فقط به خاطر نسلی که این دختران در آینده تربیت میکنند، بلکه بخاطر اثر غیر قابل انکاری که این زنان بر روی مردانشان میگذارند.
و جامعهای که زن مجرد، ترشیده است یا مطلقه، و زن متأهل ضعیفه است و ... در بهترین حالت، رانندگیاش، هوش ریاضی یا کامپیوترش کم و خنده دار است، تکلیف آیندهاش چه خواهد شد؟ به مردها به غلط تلقین شده که هر چه زنها بیشتر تحقیر شوند، مردها خوشبخت تر و مقتدرترند، اما این بازی اندوهبار، بازیایست که هم زنان در آن بازندهاند و هم مردان و از همه مهمتر، جامعه و آیندهی آن... و برنده؟ عقب ماندگی جامعه...
برای ایران، فردایی را آرزو میکنم که در آن همه محترم و بزرگ شمرده شوند...
... چه زن...
... چه مرد
.
#نویسندهناشناس
@Managementhints
و سال قبل کارتون brave...
و سال قبل کارتون هیولا در پاریس...
اول با خودم فکر کردم شاید این یک نقشهی استعمارگرایانه است!!!
باور کنید به این موضوع خیلی فکر کردم...
... اما بعد متوجه شدم که بزرگترین نمایش و فروش این کارتونها در خود امریکاست، پس ربطی به استعمار فرهنگی جهان سوم ندارد!!!
بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید آنها به این نتیجه رسیدهاند که زنهای قوی، نرمال و با اعتماد بنفس، تضمین یک جامعهی سالم، نرمال و پیشرو است، و اگر زنها تحقیر شوند، کار آن جامعه ساخته است.
چند ماه بعد نوشتهای از خانم «تهمینه میلانی» دیدم که اعتراض کرده بود به جوکهایی که راجع به شعور خانمها ، رانندگی آنها و قدرت تجزیه و تحلیلشان ساخته میشود و همین موضوعی را که من به آن فکر میکردم با تاکید عنوان کرده بود.
در کارتونهای هالیوودی، یک دختر جوان، نوجوان یا کودک، یک رسم بزرگ را تغییر میدهد:
یک سنت بزرگ را میشکند (brave )
مانع یک جنگ میشود (پوکاهانتس)
کشورش را در یک جنگ به پیروزی میرساند (مولان )
و الی آخر...
کارتونی را امسال دیدم به نام outside home، دختری سیاهپوست و مهاجر، با نمرهی هندسهی بیست، که کرهی زمین را نجات میدهد.
جامعهای که زنها در آن محترم و گرامی نگه داشته شوند، نجات پیدا می کند؛ نه فقط به خاطر نسلی که این دختران در آینده تربیت میکنند، بلکه بخاطر اثر غیر قابل انکاری که این زنان بر روی مردانشان میگذارند.
و جامعهای که زن مجرد، ترشیده است یا مطلقه، و زن متأهل ضعیفه است و ... در بهترین حالت، رانندگیاش، هوش ریاضی یا کامپیوترش کم و خنده دار است، تکلیف آیندهاش چه خواهد شد؟ به مردها به غلط تلقین شده که هر چه زنها بیشتر تحقیر شوند، مردها خوشبخت تر و مقتدرترند، اما این بازی اندوهبار، بازیایست که هم زنان در آن بازندهاند و هم مردان و از همه مهمتر، جامعه و آیندهی آن... و برنده؟ عقب ماندگی جامعه...
برای ایران، فردایی را آرزو میکنم که در آن همه محترم و بزرگ شمرده شوند...
... چه زن...
... چه مرد
.
#نویسندهناشناس
@Managementhints
آدمهای موفق همیشه دو تا چیز رو لب هاشون دارند :
لبخند و سكوت
لبخند حلال بسيارى از مشكلات است و سكوت روشى است براى اجتناب از مشكلات...
@Managementgints
لبخند و سكوت
لبخند حلال بسيارى از مشكلات است و سكوت روشى است براى اجتناب از مشكلات...
@Managementgints
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﺣﻀﻮﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ
ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ !
ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ،ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻧﯿﺰ،ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
@Managementhints
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﺣﻀﻮﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ
ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ !
ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ،ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻧﯿﺰ،ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
@Managementhints
اگر می خواهید خوشبخت باشید، زندگی را به یک هدف گره بزنید، نه به آدمها و اشیا.
آلبرت انیشتین
@Managementhints
آلبرت انیشتین
@Managementhints
شرم کن
وقتی سفرۀ دلمان را در فضای مجازی باز میکنیم به ما حس رهایی میدهد. اما آیا این حس واقعاً رهاییبخش است؟
اینروزها اینترنت بسیار شبیه به سراسربین معروف جرمی بنتام cشده است. تقریباً همه میدانند که تکتک کلیکهایشان در اینترنت ثبت و نظارت میشود، اما باز مشتاقانه دربارۀ زندگیشان اطلاعات میدهند. مردم در شبکههای اجتماعی دربارۀ چیزهایی حرف میزنند که آدمها پیش از این عصر، از گفتن آنها به خودشان هم شرم داشتند. پس چه اتفاقی افتاده است؟ آزادی بیان ما به نهایت رسیده، یا دنبال چیز دیگری هستیم؟
ایان — نحوۀ رفتارِ آنلاینِ ما حاویِ تناقضی شناختهشده است: میدانیم که همواره زیر نظریم، و در عین حال از نظارتِ شرارتبار گوگل و دولت تمجید و تحسین میکنیم. باوجوداین، دایرۀ چیزهایی که برای انتشار در یک برنامک یا بهاشتراکگذاری در حلقۀ «دنبالکنندگانِ» رسانۀ اجتماعی بیش از اندازه شخصی، پردهدرانه یا یا مبتذلاند، هر روز در حال کوچکشدن است. بسیاری از ما وقتی با این همه اسباببازیهای دیجیتال روبرو میشویم که سطوحی جادویی از ارتباط و سهولت را در اختیارمان میگذارند، مقهور این «تفکر سبکسرانه میشویم که حریم خصوصی احمقانه است»، جملهای که گَری اشتینگارت در سال ۲۰۱۳ در نیویورکر نوشت.
این به آن معنی نیست که رسانههای اجتماعی خودآگاهیِ ما را محدود کردهاند، یا اینکه خودِ اینترنتیِ ما به شدت مصنوعی و ساختگی نیست. همین طور به این معنی نیست که افرادی که در رژیمهای سرکوبگر زندگی میکنند یا اقلیتها در جوامعی که میدانند زیر نظرند، برای آنچه به صورت آنلاین میگویند نگران نیستند. با وجود همۀ اینها نکتۀ اصلی این است که رسانههای دیجیتال برداشتِ ما از صمیمیت و شرم را به کلی تغییر دادهاند و این کار را هم به شکلی غیرقابل پیشبینی و تناقضآمیز انجام دادهاند.
برای مثال من از فقدانِ حریم خصوصی مینالم و با این حال با آغوش باز و بنا به عادت همین حریم خصوصی را فدای سهولت میکنم. در این شرایط دیگر مجبور نیستم رستورانها را شانسی انتخاب کنم و حدس بزنم کدام بهتر است؛ برنامۀ «یِلپ» خیلی ساده به من میگوید کدام بهتر است و بعد من را تا دم در ورودیِ رستوران اسکورت میکند. دیگر با ریسک تاخیرهای پیشبینینشده در حمل ونقل عمومی روبرو نمیشوم؛ «نقشۀ گوگل» بهترین مسیر برای رسیدن به مقصد را نشانم میدهد و اگر هم مجبور شوم، یکی از ماشینهای اوبِر میتواند با استفاده از کُلی مسیرهای فرعی و میانبُر مرا به مقصد برساند. دیگر لازم نیست روز تولدِ دوستانم را به خاطر بسپارم؛ فیسبوک خبرم میکند و همیشه هم به نحوی گولم میزند تا پُست جدیدی در صفحهام قرار دهم، نکند که دیگران یادشان برود وجود دارم. برای بهرهبردن از این اپلیکیشنها تنها کاری که باید بکنم این است که هر وقت شرکتهای صاحبشان خواستند، مکان، عادات و باورهایم را در اختیارشان قرار بدهم.
بالاخره چه خبر است؟ همانطور که میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، در کتابمراقبت و تنبیه: تولد زندان۱ (۱۹۷۵۵) مینویسد، «در معرضِ دید بودنْ دام است.» منظور او این است که وقتی کسی اجازه میدهد زیر نظر باشد و یاد میگیرد دیگران را زیر نظر بگیرد، ماجرا هم جذاب است و هم خطرناک. او از طرحهای جرمی بنتام در قرن هجدهم برای ایجاد یک «سراسربین» الهام گرفته بود. منظور از سراسربین زندانی است که زندانیانش از برجی مرکزی تحت نظر بوده و متصدیِ نامرئیِ آن برج با چشمان هشیارش آنها را میبیند ولی کسی او را نمیبیند. ایدۀ بنتام این بود که زندانیان در این شرایط در درون خود وجودِ آن نگهبان خیالی را حس خواهند کرد و مراقب رفتارشان خواهند بود، حال چه در آن برج واقعاً کسی باشد یا نباشد. بنتام با هیجان در این رابطه میگوید: «اخلاقیات بهبود مییابد، بهداشت رعایت میشود، صنعت جان تازه مییابد، دستورالعملها به سرعت همهگیر میشوند و از فشار افکار عمومی نیز کاسته میشود.»
به نظر فوکو، نحوۀ فعالیت سراسربین به شکل عجیبی یادآور خودمراقبتی افراد در کل جامعه است. به گفتۀ او با وجود شاهدانِ همیشهمراقب، دیگر نیازی به اجبارِ فیزیکی نیست. افراد بر خودشان نظارت میکنند. آنها نمیدانند که ناظران در هر لحظه درحال ثبت چه چیز هستند، دقیقاً به دنبال چه میگردند و یا مجازات نافرمانی چیست. با این حال تخیلشان باعث میشود به راحتی قابل کنترل باشند. به اعتقاد فوکو در چنین شرایطی معماریِ نظارت به نحو مخرّبی هوشمندانه و یکدست خواهد بود، آنقدر «ملایم» که به زحمت برای کسی محسوس باشد.
افراد نهتنها این نوع مراقبت را میپذیرند، بلکه چیزی نمیگذرد که برایشان عادی و نامرئی شده و با کمال میل آن را تداوم میبخشند. اگر آدمها را در شرایطی قرار دهید که خودشان مسئول سانسور خود باشند، همچنان خود را آزاد و خودمختار مجسم میکنند. آنطور که فوکو مینویسد مراقبتْ قدرت را «چند برا
وقتی سفرۀ دلمان را در فضای مجازی باز میکنیم به ما حس رهایی میدهد. اما آیا این حس واقعاً رهاییبخش است؟
اینروزها اینترنت بسیار شبیه به سراسربین معروف جرمی بنتام cشده است. تقریباً همه میدانند که تکتک کلیکهایشان در اینترنت ثبت و نظارت میشود، اما باز مشتاقانه دربارۀ زندگیشان اطلاعات میدهند. مردم در شبکههای اجتماعی دربارۀ چیزهایی حرف میزنند که آدمها پیش از این عصر، از گفتن آنها به خودشان هم شرم داشتند. پس چه اتفاقی افتاده است؟ آزادی بیان ما به نهایت رسیده، یا دنبال چیز دیگری هستیم؟
ایان — نحوۀ رفتارِ آنلاینِ ما حاویِ تناقضی شناختهشده است: میدانیم که همواره زیر نظریم، و در عین حال از نظارتِ شرارتبار گوگل و دولت تمجید و تحسین میکنیم. باوجوداین، دایرۀ چیزهایی که برای انتشار در یک برنامک یا بهاشتراکگذاری در حلقۀ «دنبالکنندگانِ» رسانۀ اجتماعی بیش از اندازه شخصی، پردهدرانه یا یا مبتذلاند، هر روز در حال کوچکشدن است. بسیاری از ما وقتی با این همه اسباببازیهای دیجیتال روبرو میشویم که سطوحی جادویی از ارتباط و سهولت را در اختیارمان میگذارند، مقهور این «تفکر سبکسرانه میشویم که حریم خصوصی احمقانه است»، جملهای که گَری اشتینگارت در سال ۲۰۱۳ در نیویورکر نوشت.
این به آن معنی نیست که رسانههای اجتماعی خودآگاهیِ ما را محدود کردهاند، یا اینکه خودِ اینترنتیِ ما به شدت مصنوعی و ساختگی نیست. همین طور به این معنی نیست که افرادی که در رژیمهای سرکوبگر زندگی میکنند یا اقلیتها در جوامعی که میدانند زیر نظرند، برای آنچه به صورت آنلاین میگویند نگران نیستند. با وجود همۀ اینها نکتۀ اصلی این است که رسانههای دیجیتال برداشتِ ما از صمیمیت و شرم را به کلی تغییر دادهاند و این کار را هم به شکلی غیرقابل پیشبینی و تناقضآمیز انجام دادهاند.
برای مثال من از فقدانِ حریم خصوصی مینالم و با این حال با آغوش باز و بنا به عادت همین حریم خصوصی را فدای سهولت میکنم. در این شرایط دیگر مجبور نیستم رستورانها را شانسی انتخاب کنم و حدس بزنم کدام بهتر است؛ برنامۀ «یِلپ» خیلی ساده به من میگوید کدام بهتر است و بعد من را تا دم در ورودیِ رستوران اسکورت میکند. دیگر با ریسک تاخیرهای پیشبینینشده در حمل ونقل عمومی روبرو نمیشوم؛ «نقشۀ گوگل» بهترین مسیر برای رسیدن به مقصد را نشانم میدهد و اگر هم مجبور شوم، یکی از ماشینهای اوبِر میتواند با استفاده از کُلی مسیرهای فرعی و میانبُر مرا به مقصد برساند. دیگر لازم نیست روز تولدِ دوستانم را به خاطر بسپارم؛ فیسبوک خبرم میکند و همیشه هم به نحوی گولم میزند تا پُست جدیدی در صفحهام قرار دهم، نکند که دیگران یادشان برود وجود دارم. برای بهرهبردن از این اپلیکیشنها تنها کاری که باید بکنم این است که هر وقت شرکتهای صاحبشان خواستند، مکان، عادات و باورهایم را در اختیارشان قرار بدهم.
بالاخره چه خبر است؟ همانطور که میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، در کتابمراقبت و تنبیه: تولد زندان۱ (۱۹۷۵۵) مینویسد، «در معرضِ دید بودنْ دام است.» منظور او این است که وقتی کسی اجازه میدهد زیر نظر باشد و یاد میگیرد دیگران را زیر نظر بگیرد، ماجرا هم جذاب است و هم خطرناک. او از طرحهای جرمی بنتام در قرن هجدهم برای ایجاد یک «سراسربین» الهام گرفته بود. منظور از سراسربین زندانی است که زندانیانش از برجی مرکزی تحت نظر بوده و متصدیِ نامرئیِ آن برج با چشمان هشیارش آنها را میبیند ولی کسی او را نمیبیند. ایدۀ بنتام این بود که زندانیان در این شرایط در درون خود وجودِ آن نگهبان خیالی را حس خواهند کرد و مراقب رفتارشان خواهند بود، حال چه در آن برج واقعاً کسی باشد یا نباشد. بنتام با هیجان در این رابطه میگوید: «اخلاقیات بهبود مییابد، بهداشت رعایت میشود، صنعت جان تازه مییابد، دستورالعملها به سرعت همهگیر میشوند و از فشار افکار عمومی نیز کاسته میشود.»
به نظر فوکو، نحوۀ فعالیت سراسربین به شکل عجیبی یادآور خودمراقبتی افراد در کل جامعه است. به گفتۀ او با وجود شاهدانِ همیشهمراقب، دیگر نیازی به اجبارِ فیزیکی نیست. افراد بر خودشان نظارت میکنند. آنها نمیدانند که ناظران در هر لحظه درحال ثبت چه چیز هستند، دقیقاً به دنبال چه میگردند و یا مجازات نافرمانی چیست. با این حال تخیلشان باعث میشود به راحتی قابل کنترل باشند. به اعتقاد فوکو در چنین شرایطی معماریِ نظارت به نحو مخرّبی هوشمندانه و یکدست خواهد بود، آنقدر «ملایم» که به زحمت برای کسی محسوس باشد.
افراد نهتنها این نوع مراقبت را میپذیرند، بلکه چیزی نمیگذرد که برایشان عادی و نامرئی شده و با کمال میل آن را تداوم میبخشند. اگر آدمها را در شرایطی قرار دهید که خودشان مسئول سانسور خود باشند، همچنان خود را آزاد و خودمختار مجسم میکنند. آنطور که فوکو مینویسد مراقبتْ قدرت را «چند برا
بر، خودکار، و ناشناس» میکند. این قدرت دیگر کمتر به شکل تهدید به خشونتِ از بالا به پایین نمود پیدا میکند و بیشتر به صورت «شبکهای از روابط» مطرح میشود که افراد را به رضایت و عدم مخالفت ترغیب میکند. برداشتِ فوکو از قدرتْ مشابهِ توصیفِ زیگموند فروید از نقش «فراخود۲» در روانِ انسان است، توصیفی که در کتابِ تمدن و ملالتهای آن (۱۹۳۰۰) آورده شده است: عاملی بازدارنده و موثر بر اخلاق که توسط تمدن روی هر فرد سوار میشود، چیزی «شبیه به پادگانی در شهری تصرف شده».
اگر فوکو زنده بود دربارۀ چشمانداز فعلی رسانههای دیجیتال چه میگفت؟ دولتهای مداربستۀ مدرن، که به لطف فناوریهای جدید به وجود آمده و گسترش یافته است، از جهات بسیاری نمونههایی درخشان از برجهای سراسربین هستند. برنارد هارکورت، نظریهپرداز آمریکایی، در کتاب در معرض دید: اشتیاق و نافرمانی در عصر دیجیتال۳ (۲۰۱۵۵) میگوید «دولت مداربسته» دیگر نمیتواند عبارت دقیق و درستی باشد. او ترجیح میدهد از نوعی «اُلیگارشیِ اختاپوسی» سخن بگوید تا شرکتهایی را مدنظر قرار دهد که از نقاط متعدد بر ما مسلط میشوند و در حال جاسوسی از ما هستند. به اینها باید مخاطبان دنبالکننده را هم اضافه کرد، از همکاران و آشنایان گرفته تا عموم مردم.
جان کلامِ فوکو این است که چنین نظارتی مایۀ نگرانی است، نه فقط به خاطرِ کارهایی که شرکتها و دولتها ممکن است با اطلاعات ما انجام دهند، بلکه به این خاطر که عمل نظارت فینفسه نوعی اِعمال قدرت ویرانگر است. این نظارت ظرفیت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثیر قرار دهد و بدون آنکه کاملاً متوجه شویم ما را به همرنگی و همدستی وادار کند.
اما یک جای کار میلنگد. اینترنت هیچ مرکز مشخصی ندارد؛ نیاز به شواهدی متقن از توطئهچینی میانِ شرکتها و دولتها نداریم تا متوجه شویم که به صورت آنلاین تحت نظریم. به نظر میرسد که از همهجا و هیچجا تحت نظریم و با این حال همچنان خود را نمایش میدهیم. آیا واقعاً آنقدر به این مقررات تن دادهایم که نگهبانان دیگر نیازی به وجود برجهای نگهبانی نمیبینند، یا قضیه چیز دیگری است؟
خیلی از آن زمان نگذشته که به نظر میرسید ممکن است اینترنت بتواند فضای عمومی جدیدی برای قرن بیستویکم ایجاد کند، یک شهرِ مستحکم مجازی که جای فضاهای ویران فیزیکی و محیطهای از هم گسستۀ شهری را بگیرد. بله، شاید رسانههای اجتماعی پایانِ حرمتِ بورژواها را رقم زدند؛ اما آیا این روند باعث تشویق افراد به بیپرده و صریح سخن گفتن نشد؟ آیا باعث نشد خودداری را کنار بگذارند و بدون شرم هرچه در دل دارند بگویند؟ فوکو اعتقاد داشت که نظارت شدید باعث خرد شدن آزادیِ بیان و عقیده و همچنین باعث همکاریِ آنهایی که تحت نظارت هستند میشود. اما شاید رسانههای اجتماعی افراد را در برابر چنین فشاری واکسینه کردهاند. شاید ما آن شهروندان دموکراتیکی هستیم که فلاسفه از زمان سقراط آرزویش را داشتند: افرادی که حاضر باشند به خاطر مباحثه و مناظره زندگیشان را در طبق اخلاص بگذارند، آنهایی که هیچ چیز برایشان پوشیده یا ممنوعه نیست.
البته در شرایط فعلی، میتوان به سادگی گفت که انتخاب ترامپ با حمایت ماشینهای منفور جوکسازی که حامی راستگرایی افراطی بودند، نشان دهندۀ محدودیتهای چنین رویای شیرینی است. رسانههای اجتماعی فضایی اجتماعی فراهم میکنند که بیشتر مثل یک محیط خصوصی عمل میکند که در آن افرادِ زیادی خود را ابراز کرده و میدانند که آنهایی که آنها را میبینند با آن موافقند. یا مزاحمان اینترنتی، باور دارند که پیامدهای آنچه به صورت آنلاین میگویند به آنها آسیبی نخواهد رساند، انگار که به واسطۀ فناوری محافظت میشوند. داشتنِ یک گوشیِ هوشمند و دسترسی به اینترنت به صورت خودکار ابزار لازم برای همکاری، مباحثه و گفتوگویِ موثر و محترمانه را، آن طور که دموکراسی میطلبد، در اختیار ما قرار نمیدهد.
اگر امروز افلاطون زنده بود از نبودِ شرم در فضای آنلاین وحشتزده میشد. به گمانِ او شرمْ احساسی حیاتی است که برای فلسفهورزی و رفتار اخلاقی ضروری است. در گفتوگوهای مشهورِ افلاطون، سقراط را کسانی به ستوه میآورند که از این مینالند که خِرَد سقراط و فهم استدلالهایش آنها را شرمنده میکند. در جایی از رسالهای که مهمانی۴ نام دارد، آلکیبیادسِ سرمست، از محبتِ همراه با نارضایتی خود به سقراط میگوید: «میدانم که نمیتوانم جوابش را بدهم یا بگویم که نباید آن طور که او میگوید عمل کنم، اما وقتی از حضورش مرخص میشوم، علاقهام به محبوبیت باز هم مرا شکست میدهد.»
شرم این مفهوم را به صورت پیشفرض در خود دارد که بایستی بیش از این میدانستیم، اما با بیاعتنایی قوانین را زیرپا گذاشتیم. دقیقاً همین موضوع نکتهای است که افلاطون دربارۀ دانش اخلاقی در نظر دارد: ما از پیش آن را داریم، از پیش میدانیم که روش صحیحِ زندگیِ شایسته و ر
اگر فوکو زنده بود دربارۀ چشمانداز فعلی رسانههای دیجیتال چه میگفت؟ دولتهای مداربستۀ مدرن، که به لطف فناوریهای جدید به وجود آمده و گسترش یافته است، از جهات بسیاری نمونههایی درخشان از برجهای سراسربین هستند. برنارد هارکورت، نظریهپرداز آمریکایی، در کتاب در معرض دید: اشتیاق و نافرمانی در عصر دیجیتال۳ (۲۰۱۵۵) میگوید «دولت مداربسته» دیگر نمیتواند عبارت دقیق و درستی باشد. او ترجیح میدهد از نوعی «اُلیگارشیِ اختاپوسی» سخن بگوید تا شرکتهایی را مدنظر قرار دهد که از نقاط متعدد بر ما مسلط میشوند و در حال جاسوسی از ما هستند. به اینها باید مخاطبان دنبالکننده را هم اضافه کرد، از همکاران و آشنایان گرفته تا عموم مردم.
جان کلامِ فوکو این است که چنین نظارتی مایۀ نگرانی است، نه فقط به خاطرِ کارهایی که شرکتها و دولتها ممکن است با اطلاعات ما انجام دهند، بلکه به این خاطر که عمل نظارت فینفسه نوعی اِعمال قدرت ویرانگر است. این نظارت ظرفیت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثیر قرار دهد و بدون آنکه کاملاً متوجه شویم ما را به همرنگی و همدستی وادار کند.
اما یک جای کار میلنگد. اینترنت هیچ مرکز مشخصی ندارد؛ نیاز به شواهدی متقن از توطئهچینی میانِ شرکتها و دولتها نداریم تا متوجه شویم که به صورت آنلاین تحت نظریم. به نظر میرسد که از همهجا و هیچجا تحت نظریم و با این حال همچنان خود را نمایش میدهیم. آیا واقعاً آنقدر به این مقررات تن دادهایم که نگهبانان دیگر نیازی به وجود برجهای نگهبانی نمیبینند، یا قضیه چیز دیگری است؟
خیلی از آن زمان نگذشته که به نظر میرسید ممکن است اینترنت بتواند فضای عمومی جدیدی برای قرن بیستویکم ایجاد کند، یک شهرِ مستحکم مجازی که جای فضاهای ویران فیزیکی و محیطهای از هم گسستۀ شهری را بگیرد. بله، شاید رسانههای اجتماعی پایانِ حرمتِ بورژواها را رقم زدند؛ اما آیا این روند باعث تشویق افراد به بیپرده و صریح سخن گفتن نشد؟ آیا باعث نشد خودداری را کنار بگذارند و بدون شرم هرچه در دل دارند بگویند؟ فوکو اعتقاد داشت که نظارت شدید باعث خرد شدن آزادیِ بیان و عقیده و همچنین باعث همکاریِ آنهایی که تحت نظارت هستند میشود. اما شاید رسانههای اجتماعی افراد را در برابر چنین فشاری واکسینه کردهاند. شاید ما آن شهروندان دموکراتیکی هستیم که فلاسفه از زمان سقراط آرزویش را داشتند: افرادی که حاضر باشند به خاطر مباحثه و مناظره زندگیشان را در طبق اخلاص بگذارند، آنهایی که هیچ چیز برایشان پوشیده یا ممنوعه نیست.
البته در شرایط فعلی، میتوان به سادگی گفت که انتخاب ترامپ با حمایت ماشینهای منفور جوکسازی که حامی راستگرایی افراطی بودند، نشان دهندۀ محدودیتهای چنین رویای شیرینی است. رسانههای اجتماعی فضایی اجتماعی فراهم میکنند که بیشتر مثل یک محیط خصوصی عمل میکند که در آن افرادِ زیادی خود را ابراز کرده و میدانند که آنهایی که آنها را میبینند با آن موافقند. یا مزاحمان اینترنتی، باور دارند که پیامدهای آنچه به صورت آنلاین میگویند به آنها آسیبی نخواهد رساند، انگار که به واسطۀ فناوری محافظت میشوند. داشتنِ یک گوشیِ هوشمند و دسترسی به اینترنت به صورت خودکار ابزار لازم برای همکاری، مباحثه و گفتوگویِ موثر و محترمانه را، آن طور که دموکراسی میطلبد، در اختیار ما قرار نمیدهد.
اگر امروز افلاطون زنده بود از نبودِ شرم در فضای آنلاین وحشتزده میشد. به گمانِ او شرمْ احساسی حیاتی است که برای فلسفهورزی و رفتار اخلاقی ضروری است. در گفتوگوهای مشهورِ افلاطون، سقراط را کسانی به ستوه میآورند که از این مینالند که خِرَد سقراط و فهم استدلالهایش آنها را شرمنده میکند. در جایی از رسالهای که مهمانی۴ نام دارد، آلکیبیادسِ سرمست، از محبتِ همراه با نارضایتی خود به سقراط میگوید: «میدانم که نمیتوانم جوابش را بدهم یا بگویم که نباید آن طور که او میگوید عمل کنم، اما وقتی از حضورش مرخص میشوم، علاقهام به محبوبیت باز هم مرا شکست میدهد.»
شرم این مفهوم را به صورت پیشفرض در خود دارد که بایستی بیش از این میدانستیم، اما با بیاعتنایی قوانین را زیرپا گذاشتیم. دقیقاً همین موضوع نکتهای است که افلاطون دربارۀ دانش اخلاقی در نظر دارد: ما از پیش آن را داریم، از پیش میدانیم که روش صحیحِ زندگیِ شایسته و ر
ضایتبخش چیست، اما مدام از آن هدف عالی فاصله میگیریم. به این ترتیب از نظر افلاطون، شرم نیرویی است که به ما کمک میکند در مقابل اشتیاق به همرنگ شدن با چیزی که میدانیم اشتباه است، مقاومت کنیم. شرم به ما کمک میکند که با خودمان صادق باشیم، طعنههای سقراط را تاب بیاوریم و به دانشِ اخلاقیِ باطنیمان توجه کنیم. به گفتۀ افلاطون، انسان بیشرم بردۀ میل است، حال این میل میتواند کالاهای مادی، قدرت، شهرت یا احترام باشد. چنین میلی مستبدانه است، زیرا با توجه به طبیعتش ارضاپذیر نیست.
با این حال، فوکو در کتاب تاریخ جنسیت۵ (۱۹۷۶) نقش رهاییبخشِ کمتری برای شرم قائل است. او میگوید که در تمدن غربی، ابزار کنترل رابطۀ جنسی، به طور خاص، اعتراف بود، اعترافی که در آن جایی برای تاییدطلبی و شرم نمیماند. به گفتۀ فوکو: «انسان به حیوانی معترف بدل شد.» در شعائر کاتولیک، از پیروان خواسته میشود که روحشان را از آلایش تهی کنند و اجازه دهند حقیقت با همۀ زشتیاش فوران کند. این تنها راه پاکیزهشدن بهدستِ کشیش اعترافپذیر بود تا بخشش فرد از سوی خداوند اتفاق بیافتد. به اینترتیب، کشیش فرد را از احساس گناهش رها میکرد و تایید یا اجازۀ آن رفتار را به او میداد.
به گفتۀ فوکو این نهاد اعتراف بعدها از دین به آداب و رسوم سکولار انتقال یافت، چیزهایی مثل ادبیات، آزمایشات پزشکی و روانکاویِ اعترافی. اما همۀ آنها بر اساس یک اصل عمل میکردند که آن گشتزنی در مرز میانِ چیزهای متعارف وپسندیده از یک سو، و چیزهای شرمآور و غیرمتعارف از سوی دیگر است. فوکو مینویسد: «الزام به اعتراف چنان به نقاط مختلف بازپخش شده و در ما ریشه دوانده که دیگر آن را به چشم پیامدِ قدرتی که ما را محدود میکند نمیبینیم. در مقابل اینطور به نظرمان میرسد که حقیقتی که در پنهانترین بخشِ سرشتِ ما جای دارد، حتماً باید به بیرون بروز یابد.»
اعتراف میتواند به ما حس رهایی دهد، انگار که بارِ شرم را از روی دوشمان برمیدارد. این اعتراف، آنطور که سَن آگوستین در کتاب اعترافات۶ میگوید، میتواند محمل نمایشِ مجموعهای از فضیلتهای دموکراسی باشد، فضیلتهایی مانند صداقت، شجاعت و تواضع. اما اگر کسی فوکو را باور داشته باشد، میداند که این اعتراف همیشه شامل نوعی نیرنگ است. ما همیشه برای یک نفر اعتراف میکنیم، در پیشگاه کسی که صاحب اختیار باشد، حال چه واقعی چه خیالی. وقتی که افراد مطلبی را به صورت آنلاین پُست میکنند، مخاطبی فرضی در ذهن دارند؛ این کار هیچوقت به طور کامل بدون دلیل و غرض نیست.
آنچه خود را به شکلِ بیشرمیِ واضح نشان میدهد، شاید در حقیقت عکسش باشد. تصدیق جمعیت دیجیتالی جای تأیید کشیش اعترافپذیر را گرفته است، یا به بیان دیگر، به عنوان جایگزینی برای ندای درونیِ وجدانِ اخلاقیِ سقراط عمل میکند. افراد درونیاتشان را با دیگران در میان میگذارند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود، ایدههایشان تایید شود، و ویژگیهای عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. نتیجه، همرنگی فزاینده در داخل هر دسته، در کنار کاهش فضای مشترک برای فهم یکدیگر و گفتوگو مابِین دستههای مختلف است.
آنهایی که قدرت را دست دارند همواره به دنبال سازوکاری بودهاند که با آن بتوانند به خودِ درونیِ شهروندانشان دست یابند، یا آنطور که فوکو میگوید «گوشۀ تاریکی که هر کدام در درونمان داریم» را هویدا کنند. درون هر کس بخشهایی خطرناک و سرکش وجود دارد، یا به نظر میرسد وجود داشته باشد. اگر قرار است کنترل شویم، این بخشها باید شناخته شده و رام شوند. برای آرام و مطیعساختنِ یک گروه و فریفتنِ آنها به خودگردانی، هیچ راهی بهتر از افشای ناهنجاریِ آنها و وعدۀ بخشایش این ناهنجاریها نیست.
پینوشتها:
* این مطلب در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۱۶ با عنوان Shame on you در وبسایتایان منتشر شده است و وبسایت ترجمان در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان شرم کن ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] Discipline and Punish: The Birth of the Prison
[۲] super-ego
[۳] Exposed: Desire and Disobedience in the Digital Age
[۴] Symposium
[۵] History of Sexuality
[۶] Confessions
@Managementhints
با این حال، فوکو در کتاب تاریخ جنسیت۵ (۱۹۷۶) نقش رهاییبخشِ کمتری برای شرم قائل است. او میگوید که در تمدن غربی، ابزار کنترل رابطۀ جنسی، به طور خاص، اعتراف بود، اعترافی که در آن جایی برای تاییدطلبی و شرم نمیماند. به گفتۀ فوکو: «انسان به حیوانی معترف بدل شد.» در شعائر کاتولیک، از پیروان خواسته میشود که روحشان را از آلایش تهی کنند و اجازه دهند حقیقت با همۀ زشتیاش فوران کند. این تنها راه پاکیزهشدن بهدستِ کشیش اعترافپذیر بود تا بخشش فرد از سوی خداوند اتفاق بیافتد. به اینترتیب، کشیش فرد را از احساس گناهش رها میکرد و تایید یا اجازۀ آن رفتار را به او میداد.
به گفتۀ فوکو این نهاد اعتراف بعدها از دین به آداب و رسوم سکولار انتقال یافت، چیزهایی مثل ادبیات، آزمایشات پزشکی و روانکاویِ اعترافی. اما همۀ آنها بر اساس یک اصل عمل میکردند که آن گشتزنی در مرز میانِ چیزهای متعارف وپسندیده از یک سو، و چیزهای شرمآور و غیرمتعارف از سوی دیگر است. فوکو مینویسد: «الزام به اعتراف چنان به نقاط مختلف بازپخش شده و در ما ریشه دوانده که دیگر آن را به چشم پیامدِ قدرتی که ما را محدود میکند نمیبینیم. در مقابل اینطور به نظرمان میرسد که حقیقتی که در پنهانترین بخشِ سرشتِ ما جای دارد، حتماً باید به بیرون بروز یابد.»
اعتراف میتواند به ما حس رهایی دهد، انگار که بارِ شرم را از روی دوشمان برمیدارد. این اعتراف، آنطور که سَن آگوستین در کتاب اعترافات۶ میگوید، میتواند محمل نمایشِ مجموعهای از فضیلتهای دموکراسی باشد، فضیلتهایی مانند صداقت، شجاعت و تواضع. اما اگر کسی فوکو را باور داشته باشد، میداند که این اعتراف همیشه شامل نوعی نیرنگ است. ما همیشه برای یک نفر اعتراف میکنیم، در پیشگاه کسی که صاحب اختیار باشد، حال چه واقعی چه خیالی. وقتی که افراد مطلبی را به صورت آنلاین پُست میکنند، مخاطبی فرضی در ذهن دارند؛ این کار هیچوقت به طور کامل بدون دلیل و غرض نیست.
آنچه خود را به شکلِ بیشرمیِ واضح نشان میدهد، شاید در حقیقت عکسش باشد. تصدیق جمعیت دیجیتالی جای تأیید کشیش اعترافپذیر را گرفته است، یا به بیان دیگر، به عنوان جایگزینی برای ندای درونیِ وجدانِ اخلاقیِ سقراط عمل میکند. افراد درونیاتشان را با دیگران در میان میگذارند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود، ایدههایشان تایید شود، و ویژگیهای عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. نتیجه، همرنگی فزاینده در داخل هر دسته، در کنار کاهش فضای مشترک برای فهم یکدیگر و گفتوگو مابِین دستههای مختلف است.
آنهایی که قدرت را دست دارند همواره به دنبال سازوکاری بودهاند که با آن بتوانند به خودِ درونیِ شهروندانشان دست یابند، یا آنطور که فوکو میگوید «گوشۀ تاریکی که هر کدام در درونمان داریم» را هویدا کنند. درون هر کس بخشهایی خطرناک و سرکش وجود دارد، یا به نظر میرسد وجود داشته باشد. اگر قرار است کنترل شویم، این بخشها باید شناخته شده و رام شوند. برای آرام و مطیعساختنِ یک گروه و فریفتنِ آنها به خودگردانی، هیچ راهی بهتر از افشای ناهنجاریِ آنها و وعدۀ بخشایش این ناهنجاریها نیست.
پینوشتها:
* این مطلب در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۱۶ با عنوان Shame on you در وبسایتایان منتشر شده است و وبسایت ترجمان در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان شرم کن ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] Discipline and Punish: The Birth of the Prison
[۲] super-ego
[۳] Exposed: Desire and Disobedience in the Digital Age
[۴] Symposium
[۵] History of Sexuality
[۶] Confessions
@Managementhints