نکات و دروس مدیریت – Telegram
نکات و دروس مدیریت
331 subscribers
1.31K photos
252 videos
36 files
144 links
ارتباط با ادمین، ارسال نظرات ، پیشنهادات و
انتقادات
@Valdddo
Download Telegram
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺?🌺🌺🌺

یا رحمت للعالمین جبریل می خواند تو را
ای منجی کل بشر بیرون بیا از این سرا

تو شهریار عالمی تا چند در غار حرا
ای یوسف مصر وجود از چاه تنهایی درآ

#مبعث_حضرت_رسول_بر_شما_مبارک
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات
 
هر سال تابستان، یک کارتون جدید هالیوودی بروی پرده می‌آید. کارتونی جذاب و پرمعنا، که قهرمان داستانش یک دختر جوان یا نوجوان است. این موضوع را من سه سال پیش متوجه شدم. وقتی که با دخترم کارتون frozen را دیدیم، کارتونی که با ازدواج پایان نمی‌یافت!!!
و سال قبل کارتون brave...
و سال قبل کارتون هیولا در پاریس...
اول با خودم فکر کردم شاید این یک نقشه‌ی استعمارگرایانه است!!!
باور کنید به این موضوع خیلی فکر کردم...
... اما بعد متوجه شدم که بزرگترین نمایش و فروش این کارتونها در خود امریکاست، پس ربطی به استعمار فرهنگی جهان سوم ندارد!!!
بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید آنها به این نتیجه رسیده‌اند که زنهای قوی، نرمال و با اعتماد بنفس، تضمین یک جامعه‌ی سالم، نرمال و پیشرو است، و اگر زنها تحقیر شوند، کار آن جامعه ساخته است.

چند ماه بعد نوشته‌ای از خانم «تهمینه میلانی» دیدم که اعتراض کرده بود به جوکهایی که راجع به شعور خانمها ، رانندگی آنها و قدرت تجزیه و تحلیلشان ساخته می‌شود و همین موضوعی را که من به آن فکر می‌کردم با تاکید عنوان کرده بود.

در کارتونهای هالیوودی، یک دختر جوان، نوجوان یا کودک، یک رسم بزرگ را تغییر می‌دهد:
یک سنت بزرگ را می‌شکند (brave )
مانع یک جنگ می‌شود (پوکاهانتس)
کشورش را در یک جنگ به پیروزی می‌رساند (مولان )
و الی آخر...
کارتونی را امسال دیدم به نام outside home، دختری سیاهپوست و مهاجر، با نمره‌ی هندسه‌ی بیست، که کره‌ی زمین را نجات می‌دهد.

جامعه‌ای که زنها در آن محترم و گرامی نگه داشته شوند، نجات پیدا می کند؛ نه فقط به خاطر نسلی که این دختران در آینده تربیت می‌کنند، بلکه بخاطر اثر غیر قابل انکاری که این زنان بر روی مردانشان می‌گذارند.
و جامعه‌ای که زن مجرد، ترشیده است یا مطلقه، و زن متأهل ضعیفه است و ... در بهترین حالت، رانندگی‌اش، هوش ریاضی یا کامپیوترش کم و خنده دار است، تکلیف آینده‌اش چه خواهد شد؟ به مردها به غلط تلقین شده که هر چه زنها بیشتر تحقیر شوند، مردها خوشبخت تر و مقتدرترند، اما این بازی اندوهبار، بازی‌ایست که هم زنان در آن بازنده‌اند و هم مردان و از همه مهمتر، جامعه و آینده‌ی آن... و برنده؟ عقب ماندگی جامعه...

برای ایران، فردایی را آرزو می‌کنم که در آن همه محترم و بزرگ شمرده شوند...
... چه زن...
... چه مرد
.
#نویسنده‌ناشناس

@Managementhints
آدمهای موفق همیشه دو تا چیز رو لب هاشون دارند :
لبخند و سكوت
لبخند حلال بسيارى از مشكلات است و سكوت روشى است براى اجتناب از مشكلات...

@Managementgints
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ
ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟
ﺣﻀﻮﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ
ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ
ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ
ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ
ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ !
ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ،ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻧﯿﺰ،ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
@Managementhints
اگر می خواهید خوشبخت باشید، زندگی را به یک هدف گره بزنید، نه به آدمها و اشیا.

آلبرت انیشتین
@Managementhints
شرم کن

وقتی سفرۀ دل‌مان را در فضای مجازی باز می‌کنیم به ما حس رهایی می‌دهد. اما آیا این حس واقعاً رهایی‌بخش است؟
 

این‌روزها اینترنت بسیار شبیه به سراسربین معروف جرمی بنتام cشده است. تقریباً همه می‌دانند که تک‌تک کلیک‌هایشان در اینترنت ثبت و نظارت می‌شود، اما باز مشتاقانه دربارۀ زندگی‌شان اطلاعات می‌دهند. مردم در شبکه‌های اجتماعی دربارۀ چیزهایی حرف می‌زنند که آدم‌ها پیش از این عصر، از گفتن آن‌ها به خودشان هم شرم داشتند. پس چه اتفاقی افتاده است؟ آزادی بیان ما به نهایت رسیده، یا دنبال چیز دیگری هستیم؟

ایان — نحوۀ رفتارِ آنلاینِ ما حاویِ تناقضی شناخته‌شده است: می‌دانیم که همواره زیر نظریم، و در عین حال از نظارتِ شرارت‌بار گوگل و دولت تمجید و تحسین می‌کنیم. باوجود‌این، دایرۀ چیزهایی که برای انتشار در یک برنامک یا به‌اشتراک‌گذاری در حلقۀ «دنبال‌کنندگانِ» رسانۀ اجتماعی بیش از اندازه شخصی، پرده‌درانه یا یا مبتذل‌اند، هر روز در حال کوچک‌شدن است. بسیاری از ما وقتی با این همه اسباب‌بازی‌های دیجیتال روبرو می‌شویم که سطوحی جادویی از ارتباط و سهولت را در اختیارمان می‌گذارند، مقهور این «تفکر سبک‌سرانه می‌شویم که حریم خصوصی احمقانه است»، جمله‌ای که گَری اشتینگارت در سال ۲۰۱۳ در نیویورکر نوشت.

این به آن معنی نیست که رسانه‌های اجتماعی خودآگاهیِ ما را محدود کرده‌اند، یا اینکه خودِ اینترنتیِ ما به شدت مصنوعی و ساختگی نیست. همین طور به این معنی نیست که افرادی که در رژیم‌های سرکوبگر زندگی می‌کنند یا اقلیت‌ها در جوامعی که می‌دانند زیر نظرند، برای آنچه به صورت آنلاین می‌گویند نگران نیستند. با وجود همۀ این‌ها نکتۀ اصلی این است که رسانه‌های دیجیتال برداشتِ ما از صمیمیت و شرم را به کلی تغییر داده‌اند و این کار را هم به شکلی غیرقابل پیش‌بینی و تناقض‌آمیز انجام داده‌اند.

برای مثال من از فقدانِ حریم خصوصی می‌نالم و با این حال با آغوش باز و بنا به عادت همین حریم خصوصی را فدای سهولت می‌کنم. در این شرایط دیگر مجبور نیستم رستوران‌ها را شانسی انتخاب کنم و حدس بزنم کدام بهتر است؛ برنامۀ «یِلپ» خیلی ساده به من می‌گوید کدام بهتر است و بعد من را تا دم در ورودیِ رستوران اسکورت می‌کند. دیگر با ریسک تاخیرهای پیش‌بینی‌نشده در حمل ونقل عمومی روبرو نمی‌شوم؛ «نقشۀ گوگل» بهترین مسیر برای رسیدن به مقصد را نشانم می‌دهد و اگر هم مجبور شوم، یکی از ماشین‌های اوبِر می‌تواند با استفاده از کُلی مسیرهای فرعی و میان‌بُر مرا به مقصد برساند. دیگر لازم نیست روز تولدِ دوستانم را به خاطر بسپارم؛ فیسبوک خبرم می‌کند و همیشه هم به نحوی گولم می‌زند تا پُست جدیدی در صفحه‌ام قرار دهم، نکند که دیگران یادشان برود وجود دارم. برای بهره‌بردن از این اپلیکیشن‌ها تنها کاری که باید بکنم این است که هر وقت شرکت‌های صاحبشان خواستند، مکان، عادات و باورهایم را در اختیارشان قرار بدهم. 

بالاخره چه خبر است؟ همان‌طور که میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، در کتابمراقبت و تنبیه: تولد زندان۱ (۱۹۷۵۵) می‌نویسد، «در معرضِ دید بودنْ دام  است.» منظور او این است که وقتی کسی اجازه می‌دهد زیر نظر باشد و یاد می‌گیرد دیگران را زیر نظر بگیرد، ماجرا هم جذاب است و هم خطرناک. او از طرح‌های جرمی بنتام در قرن هجدهم برای ایجاد یک «سراسربین» الهام گرفته بود. منظور از سراسربین زندانی است که زندانیانش از برجی مرکزی تحت نظر بوده و متصدیِ نامرئیِ آن برج با چشمان هشیارش آن‌ها را می‌بیند ولی کسی او را نمی‌بیند. ایدۀ بنتام این بود که زندانیان در این شرایط در درون خود وجودِ آن نگهبان خیالی را حس خواهند کرد و مراقب رفتارشان خواهند بود، حال چه در آن برج واقعاً کسی باشد یا نباشد. بنتام با هیجان در این رابطه می‌گوید: «اخلاقیات بهبود می‌یابد، بهداشت رعایت می‌شود، صنعت جان تازه می‌یابد، دستورالعمل‌ها به سرعت همه‌گیر می‌شوند و از فشار افکار عمومی نیز کاسته می‌شود.»

به نظر فوکو، نحوۀ فعالیت سراسربین به شکل عجیبی یادآور خودمراقبتی افراد در کل جامعه است. به گفتۀ او با وجود شاهدانِ همیشه‌مراقب، دیگر نیازی به اجبارِ فیزیکی نیست. افراد بر خودشان نظارت می‌کنند. آن‌ها نمی‌دانند که ناظران در هر لحظه درحال ثبت چه چیز هستند، دقیقاً به دنبال چه می‌گردند و یا مجازات نافرمانی چیست. با این حال تخیلشان باعث می‌شود به راحتی قابل کنترل باشند. به اعتقاد فوکو در چنین شرایطی معماریِ نظارت به نحو مخرّبی هوشمندانه و یک‌دست خواهد بود، آن‌قدر «ملایم» که به زحمت برای کسی محسوس باشد.

افراد نه‌تنها این نوع مراقبت را می‌پذیرند، بلکه چیزی نمی‌گذرد که برایشان عادی و نامرئی شده و با کمال میل آن را تداوم می‌بخشند. اگر آدم‌ها را در شرایطی قرار دهید که خودشان مسئول سانسور خود باشند، همچنان خود را آزاد و خودمختار مجسم می‌کنند. آن‌طور که فوکو می‌نویسد مراقبتْ قدرت را «چند برا
بر، خودکار، و ناشناس» می‌کند. این قدرت دیگر کمتر به شکل تهدید به خشونتِ از بالا به پایین نمود پیدا می‌کند و بیشتر به صورت «شبکه‌ای از روابط» مطرح می‌شود که افراد را به رضایت و عدم مخالفت ترغیب می‌کند. برداشتِ فوکو از قدرتْ مشابهِ توصیفِ زیگموند فروید از نقش «فراخود۲» در روانِ انسان است، توصیفی که در کتابِ تمدن و ملالت‌های آن (۱۹۳۰۰) آورده  شده است: عاملی بازدارنده و موثر بر اخلاق که توسط تمدن روی هر فرد سوار می‌شود، چیزی «شبیه به پادگانی در شهری تصرف شده».

اگر فوکو زنده بود دربارۀ چشم‌انداز فعلی رسانه‌های دیجیتال چه می‌گفت؟ دولت‌‌های مداربستۀ مدرن، که به لطف فناوری‌های جدید به وجود آمده و گسترش یافته است، از جهات بسیاری نمونه‌هایی درخشان از برج‌های سراسربین هستند. برنارد هارکورت، نظریه‌پرداز آمریکایی، در کتاب در معرض دید: اشتیاق و نافرمانی در عصر دیجیتال۳ (۲۰۱۵۵) می‌گوید «دولت  مداربسته» دیگر نمی‌تواند عبارت دقیق و درستی باشد. او ترجیح می‌دهد از نوعی «اُلیگارشیِ اختاپوسی» سخن بگوید تا شرکت‌هایی را مدنظر قرار دهد که از نقاط متعدد بر ما مسلط می‌شوند و در حال جاسوسی از ما هستند. به این‌ها باید مخاطبان دنبال‌کننده را هم اضافه کرد، از همکاران و آشنایان گرفته تا عموم مردم.

جان کلامِ فوکو این است که چنین نظارتی مایۀ نگرانی است، نه فقط به خاطرِ کارهایی که شرکت‌ها و دولت‌ها ممکن است با اطلاعات ما انجام دهند، بلکه به این خاطر که عمل نظارت فی‌نفسه نوعی اِعمال قدرت ویران‌گر است. این نظارت ظرفیت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثیر قرار دهد و بدون آن‌که کاملاً متوجه شویم ما را به هم‌رنگی و هم‌دستی وادار کند.

اما یک جای کار می‌لنگد. اینترنت هیچ مرکز مشخصی ندارد؛ نیاز به شواهدی متقن از توطئه‌چینی میانِ شرکت‌ها و دولت‌ها نداریم تا متوجه شویم که به صورت آنلاین تحت نظریم. به نظر می‌رسد که از همه‌جا و هیچ‌جا تحت نظریم و با این حال همچنان خود را نمایش می‌دهیم. آیا واقعاً آن‌قدر به این مقررات تن داده‌ایم که نگهبانان دیگر نیازی به وجود برج‌های نگهبانی نمی‌بینند، یا قضیه چیز دیگری است؟

خیلی از آن زمان نگذشته که به نظر می‌رسید ممکن است اینترنت بتواند فضای عمومی جدیدی برای قرن بیست‌ویکم ایجاد کند، یک شهرِ مستحکم مجازی که جای فضاهای ویران فیزیکی و محیط‌های از هم گسستۀ شهری را بگیرد. بله، شاید رسانه‌های اجتماعی پایانِ حرمتِ بورژواها را رقم زدند؛ اما آیا این روند باعث تشویق افراد به بی‌پرده و صریح سخن گفتن نشد؟ آیا باعث نشد خودداری را کنار بگذارند و بدون شرم هرچه در دل دارند بگویند؟ فوکو اعتقاد داشت که نظارت شدید باعث خرد شدن آزادیِ بیان و عقیده و همچنین باعث همکاریِ آن‌هایی که تحت نظارت هستند می‌شود. اما شاید رسانه‌های اجتماعی افراد را در برابر چنین فشاری واکسینه کرده‌اند. شاید ما آن شهروندان دموکراتیکی هستیم که فلاسفه از زمان سقراط آرزویش را داشتند: افرادی که حاضر باشند به خاطر مباحثه و مناظره زندگیشان را در طبق اخلاص بگذارند، آن‌هایی که هیچ چیز برایشان پوشیده یا ممنوعه نیست.

البته در شرایط فعلی، می‌توان به سادگی گفت که انتخاب ترامپ با حمایت ماشین‌های منفور جوک‌سازی که حامی راستگرایی افراطی بودند، نشان دهندۀ محدودیت‌های چنین رویای شیرینی است. رسانه‌های اجتماعی فضایی اجتماعی فراهم می‌کنند که بیشتر مثل یک محیط خصوصی عمل می‌کند که در آن افرادِ زیادی خود را ابراز کرده و می‌دانند که آن‌هایی که آن‌ها را می‌بینند با آن موافقند. یا مزاحمان اینترنتی، باور دارند که پیامدهای آنچه به صورت آنلاین می‌گویند به آن‌ها آسیبی نخواهد رساند، انگار که به واسطۀ فناوری محافظت می‌شوند. داشتنِ یک گوشیِ هوشمند و دسترسی به اینترنت به صورت خودکار ابزار لازم برای همکاری، مباحثه و گفت‌وگویِ موثر و محترمانه را، آن طور که دموکراسی می‌طلبد، در اختیار ما قرار نمی‌دهد.

اگر امروز افلاطون زنده بود از نبودِ شرم در فضای آنلاین وحشت‌زده می‌شد. به گمانِ او شرمْ احساسی حیاتی است که برای فلسفه‌ورزی و رفتار اخلاقی ضروری است. در گفت‌وگوهای مشهورِ افلاطون، سقراط را کسانی به ستوه می‌آورند که از این می‌نالند که خِرَد سقراط و فهم استدلال‌هایش آن‌ها را شرمنده می‌کند. در جایی از رساله‌ای که مهمانی۴ نام دارد، آلکیبیادسِ  سرمست، از محبتِ همراه با نارضایتی خود به سقراط می‌گوید: «می‌دانم که نمی‌توانم جوابش را بدهم یا بگویم که نباید آن طور که او می‌گوید عمل کنم، اما وقتی از حضورش مرخص می‌شوم، علاقه‌ام به محبوبیت باز هم مرا شکست می‌دهد.»

شرم این مفهوم را به صورت پیش‌فرض در خود دارد که بایستی بیش از این می‌دانستیم، اما با بی‌اعتنایی قوانین را زیرپا گذاشتیم. دقیقاً همین موضوع نکته‌ای است که افلاطون دربارۀ دانش اخلاقی در نظر دارد: ما از پیش آن را داریم، از پیش می‌دانیم که روش صحیحِ زندگیِ شایسته و ‌ر
ضایت‌بخش چیست، اما مدام از آن هدف عالی فاصله می‌گیریم. به این ترتیب از نظر افلاطون، شرم نیرویی است که به ما کمک می‌کند در مقابل اشتیاق به همرنگ شدن با چیزی که می‌دانیم اشتباه است، مقاومت کنیم. شرم به ما کمک می‌کند که با خودمان صادق باشیم، طعنه‌های سقراط را تاب بیاوریم و به دانشِ اخلاقیِ باطنی‌مان توجه کنیم. به گفتۀ افلاطون، انسان بی‌شرم بردۀ میل است، حال این میل می‌تواند کالاهای مادی، قدرت، شهرت یا احترام باشد. چنین میلی مستبدانه است، زیرا با توجه به طبیعتش ارضاپذیر نیست.

با این حال، فوکو در کتاب تاریخ جنسیت۵ (۱۹۷۶) نقش رهایی‌بخشِ کمتری  برای شرم قائل است. او می‌گوید که در تمدن غربی، ابزار کنترل رابطۀ جنسی، به طور خاص، اعتراف بود، اعترافی که در آن جایی برای تاییدطلبی و شرم نمی‌ماند. به گفتۀ فوکو: «انسان به حیوانی معترف بدل شد.» در شعائر کاتولیک، از پیروان خواسته می‌شود که روحشان را از آلایش تهی کنند و اجازه دهند حقیقت با همۀ زشتی‌اش فوران کند. این تنها راه پاکیزه‌شدن به‌دستِ کشیش اعتراف‌پذیر بود تا بخشش فرد از سوی خداوند اتفاق بیافتد. به این‌ترتیب، کشیش فرد را از احساس گناهش رها می‌کرد و تایید یا اجازۀ آن رفتار را به او می‌داد.

به گفتۀ فوکو این نهاد اعتراف بعدها از دین به آداب و رسوم سکولار انتقال یافت، چیزهایی مثل ادبیات، آزمایشات پزشکی و روان‌کاویِ اعترافی. اما همۀ آن‌ها بر اساس یک اصل عمل می‌کردند که آن گشت‌زنی در مرز میانِ چیزهای متعارف وپسندیده از یک سو، و چیزهای شرم‌آور و غیرمتعارف از سوی دیگر است. فوکو می‌نویسد: «الزام به اعتراف چنان به نقاط مختلف بازپخش شده و در ما ریشه دوانده که دیگر آن را به چشم پیامدِ قدرتی که ما را محدود می‌کند نمی‌بینیم. در مقابل این‌طور به نظرمان می‌رسد که حقیقتی که در پنهان‌ترین بخشِ سرشتِ ما جای دارد، حتماً باید به بیرون بروز یابد.»

اعتراف می‌تواند به ما حس رهایی دهد، انگار که بارِ شرم را از روی دوشمان برمی‌دارد. این اعتراف، آن‌طور که سَن آگوستین در کتاب اعترافات۶ می‌گوید،  می‌تواند محمل نمایشِ مجموعه‌ای از فضیلت‌های دموکراسی باشد، فضیلت‌هایی مانند صداقت، شجاعت و تواضع. اما اگر کسی فوکو را باور داشته باشد، می‌داند که این اعتراف همیشه شامل نوعی نیرنگ است. ما همیشه برای یک نفر اعتراف می‌کنیم، در پیشگاه کسی که صاحب اختیار باشد، حال چه واقعی چه خیالی. وقتی که افراد مطلبی را به صورت آنلاین پُست می‌کنند، مخاطبی فرضی در ذهن دارند؛ این کار هیچ‌وقت به طور کامل بدون دلیل و غرض نیست.

آنچه خود را به شکلِ بی‌شرمیِ واضح نشان می‌دهد، شاید در حقیقت عکسش باشد. تصدیق جمعیت دیجیتالی جای تأیید کشیش اعتراف‌پذیر را گرفته است، یا به بیان دیگر، به عنوان جایگزینی برای ندای درونیِ وجدانِ اخلاقیِ سقراط عمل می‌کند. افراد درونیاتشان را با دیگران در میان می‌گذارند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود، ایده‌هایشان تایید شود، و ویژگی‌های عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. نتیجه، هم‌رنگی فزاینده در داخل هر دسته، در کنار کاهش فضای مشترک برای فهم یکدیگر و گفت‌وگو مابِین دسته‌های مختلف است.

آن‌هایی که قدرت را دست دارند همواره به دنبال سازوکاری بوده‌اند که با آن بتوانند به خودِ درونیِ شهروندانشان دست یابند، یا آن‌طور که فوکو می‌گوید «گوشۀ تاریکی که هر کدام در درونمان داریم» را هویدا کنند. درون هر کس بخش‌هایی خطرناک و سرکش وجود دارد، یا به نظر می‌رسد وجود داشته باشد. اگر قرار است کنترل شویم، این بخش‌ها باید شناخته شده و رام شوند. برای آرام و مطیع‌ساختنِ یک گروه و فریفتنِ آن‌ها به خودگردانی، هیچ‌ راهی بهتر از افشای ناهنجاریِ آن‌ها و وعدۀ بخشایش‌ این ناهنجاری‌ها نیست.

پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۱۶ با عنوان Shame on you در وب‌سایتایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان شرم کن ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] Discipline and Punish: The Birth of the Prison
[۲] super-ego
[۳] Exposed: Desire and Disobedience in the Digital Age 
[۴] Symposium
[۵] History of Sexuality
[۶] Confessions

@Managementhints
وظیفه هر فرد این است که خود را از دیگران باز شناخته و روی پای خودش بایستد. تمام هویت های جمعی، مانع از اجرای این وظیفه میشوند. هویت های جمعی، تکیه گاه هایی برای فرد ناتوان، سپرهایی برای فرد ترسو، بسترهایی برای فرد تنبل و مهد کودک هایی برای فرد بی مسئولیت محسوب می شوند.

- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
تا بسمت موفقیت نروی موفقیت بسمت تو نمی آید، تنها با آرزو راه بجایی نمی بری، حرکت کن. بیشتر مردم می خواهند در اولین تلاش موفق شوند، تو مثل بیشتر مردم نباش.
@Managementhints
میگویند هنگامی که در آمریکا همه در جستجوی طلا بودند یک نفر با فروش بیل میلیونر شد اما طلا کسی را میلیونر نکرد.

بعضی وقتا برای موفقیت دنبال کار های آسان بروید!
@Managementhints
من بارها احساس کرده ام که هر جا پای مسائل سرنوشت ساز به میان آمده، من دیگر با جمع نبوده ام، بلکه تنها بوده ام ...

- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
خبرنگار از نلسون ماندلا پرسید چرا این همه فقر وجود دارد؟
ماندلا گفت : فقر هم مانند برده داری ساخته شده ذهن بشر است با رفتار انسانها نسبت به هم است که میتواند از بین برود .

@Managementhints
 از دکتر چمران پرسیدند که تعهد بهتر است یا تخصص ؟ ایشان گفتند:

“می گویند تقوا از تخصص لازم تر است. آن را می پذیرم. اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.“
@Managementhints
پیش از این می گفتم:
هر کس باید راهش را انتخاب کند.
اما گفته ام ناقص بود؛ درستش اینست:
هر کس باید راهش را اختراع کند ، بسازد ، بیافریند.

ژان پل سارتر
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

"دموکراسی"

مشکل از نظام‌های دموکراتیک نیست،
مشکل اجزای زنده‌ی آن هستند.
اولین نفری که در خیابان از کنارتان رد می‌شود را ببینید،
او را ضرب‌در سه یا چهار یا سی یا چهل میلیون کنید،
و فورا خواهید دانست که چرا اغلب امور برای ما غیرعملی‌ست.
ای‌کاش علاجی برای مهره‌های شطرنجی که به آن بشریت می‌گوییم داشتم.
ما راه‌حل‌های سیاسی مختلفی را تجربه کرده‌ایم،
و آن‌قدر احمق باقی مانده‌ایم،
که گمان می‌کنیم راه جدیدِ پیشِ رو،
همه‌ی مسائل را درمان می‌کند.
هم‌وطنان عزیزم،
مشکل هیچ‌گاه نظام‌های دموکراتیک نبوده‌اند،
مشکل خود شما هستید.

👤 #چارلز_بوکفسکی
ترجمه: مهیار مظلومی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات
 
انسان ها ؛
نادان به دنیا می آیند نه احمق،
احمق شدن
نیاز به آموزش دارد... !

👤برترند راسل
@Managementhints
مزیت بستن درها

♻️ مردی را می شناسم که با سه زن قرار ملاقات میگذارد.
او عاشق هر سه نفرشان است و می تواند تصور کند که با هر یک از آن ها تشکیل خانواده بدهد.

❇️ با این حال او جرات انتخاب بین هیچ کدام از آن ها را ندارد. صرفا به این خاطر که انتخاب یکی به معنای کنار گذاشتن دو تای دیگر برای همیشه است.

❇️ دانشجویی بین ادامه دادن رشته کامپیوتر یا ادبیات مردد است او هر دوی آن ها را دوست دارد به همین خاطر در کلاس های هر دو شرکت می کند و وقتش را بین هر دو تقسیم می کند.
او احساس می کند اینطوری هر دو گزینه را خواهد داشت و اینطور برایش بهتر است.


❇️ مادری فرزندش را به کلاس شنا، پیانو، نقاشی و زبان می فرستند. حتی خود مادر هم می داند که امکان ندارد فرزندش در همه موفق شود اما فکر می کند شاید روزی به کارش آمد.

✳️ همه ما سعی میکنیم تا جایی که ممکن است تمام گزینه ها را باز باقی بگذاریم. اما متاسفانه معمولا هیچ کدام را به نتیجه نمی رسانیم و مقدار زیادی وقت و انرژی هدر می دهیم. به همین خاطر است که امروزه با این همه گزینه های زیادی که داریم معمولا از قدیمی ها عقب تر هستیم.

✳️ روانشناسان رفتار شناسی اقتصادی Dan Ariely و Jiwoong Shin با اختراع بازی کامپیوتری که این شرایط را تقیلد می کند این رفتار غیرمنطقی انسان ها را مطالعه کردند.

♻️ بازی به این صورت است که در ابتدای بازی با سه در مواجه می شوید. که با کلیک کردن در را باز و وارد اتاقی می شوید. در اتاق می توانید با کلیک کردن داخل اتاق امتیاز بدست بیاورید یا با کلیک کردن روی درِ داخل اتاق به اتاق دیگری بروید. باید حواستان باشد که تعداد محدودی می توانید کلیک کنید(زمان و انرژی محدود در زندگی). و اگر درِ اتاقی را باز کرده باشید و به آن نروید به تدریج درش بسته می شود(از دست دادن یک گزینه به تدریج با بی توجهی).
در مجموع سه اتاق بیشتر وجود ندارد و بازی طوری طراحی شده که یکی از اتاق ها به طور متوسط امتیاز بیشتری نصیب شما می کند.

بهترین استراتژی (از لحاظ ریاضی) این است که پس از بررسی چند گزینه محدود، در اتاقی بمانیم و مابقی کلیک ها را مصرف کنیم که به طور متوسط بیشترین امتیاز را می دهد. اما رفتار کاربران متفاوت بود:

♻️ آن ها سراسیمه تا جایی که می توانستند درهای بیشتری را باز می کردند و زمانی که دری در حال بسته شدن بودن سعی می کردند با صرف یک کلیک آن را باز نگه دارند. این رفتار حتی زمانی که جریمه باز نگه داشتن یک در بیش از یک کلیک شد، تغییری نکرد. وقتی از آن ها پرسیده شد که چرا اینکار را می کنند آن ها پاسخ می دادند:

❇️ " ممکن است در آینده به دردم بخورد"

♻️ در صورتی که آن ها هرگز به آن آینده نمی رسیدند و قبل از آن که بتوانند از آن اتاق آن طور که باید استفاده کنند کلیک هایشان تمام می شد.

روانشناسان اما نتیجه گرفتند دلیل اصلی باز نگه داشتنِ در این است که افراد نمی خواهند سختی و دردِ بسته شدن یک در را تحمل کنند.

ما همواره می خواهیم در آنِ واحد کارهای زیادی را بکنیم، از هیچ امکانی نمی گذریم و می خواهیم همه گزینه ها را با هم داشته باشیم.

✳️ این امر به سادگی می تواند موفقیت ما را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم حتی اگر اینکار برایمان سخت باشد.

✳️ کارهایی که در زندگی نباید بکنی را بنویس. به بیان دیگر تصمیم های حساب شده ای بگیر تا برخی چیزها را کلا نادیده بگیری. یک بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی.

بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر به نظر برسد چرخاندن دسته در بسیار ساده است.

[1] Shin, J., & Ariely, D. (2004). Keeping doors open: The effect of unavailability on incentives to keep options viable. Management Science, 50(5), 575-586
@Managementhints
چه بسیار کتاب‌ها که هرگز نوشته نشده‌اند، چه بسیار مدارکی که هرگز کسب نشده‌اند و چه بسیار اعمال تغییردهنده‌ی زندگی که هیچ‌گاه انجام نشده‌اند، تنها بدین دلیل که مردم در اولین گام، یعنی آماده کردن مقدمات لازم، شکست خورده‌اند.

👈برایان تریسی
@Managementhints
♈️♈️♈️با دستکش رای میدهم (یک تجربه از فرانسه، مهد دموکراسی جهان) این روزها بسیاری از مردم که گزینه های ایده آل خود را در میان تایید صلاحیت شدگان نمی بینند مرددند که آیا رای بدهند یا خیر.
♈️شاید مرور تجربه سایر كشورها در تصمیم این دسته از مردم موثر باشد. این داستان مربوط به انتخابات سال ٢٠٠٢ فرانسه است: انتخابات ریاست جمهوری سال ٢٠٠٢ در فرانسه در حالی به دور دوم كشیده شد كه به دلیل تفرقه احزاب چپ، رقبای آن مرحله از انتخابات به شكلی نادر هردو راستگرا بودند.

♈️ یكی ژاك شیراك از راست "میانه"و دیگری لوپن از راست "افراطی" كه با رایی نزدیك به هم(اولی ٢٠و دومی١٧درصد كل آرا) به دور دوم راه یافته بودند. لوپن با شعارهای تندش اقبال عجیبی بین راستگرا ها پیدا كرده بود و احتمال رئیس جمهور شدنش در غیبت یك رقیب سوسیالیست وجود داشت، موضوعی كه تهدید كننده مبانی جمهوری فرانسه حتی از سوی راست میانه تلقی میشد.

♈️ به همین دلیل، مردم عمدتا چپگرای فرانسه برای جلوگیری از آن فاجعه و به دعوت تمامی احزاب چپ و سوسیالیست به شیراك راستگرا رای دادند، با این شعار كه :"به كلاه بردارها رای می دهیم؛ ولی نمیگذاریم فاشیستها رای بیاورند" روز رای گیری بسیاری از مردم به نشانه اینكه رایشان انتخاب بین بد و بدتر است و از این انتخابشان "خوشحال" نیستند ، بینی هایشان را با دستمال پوشانده بودند و با "دستكش" رایشان را به صندوق می انداختند .

♈️ در آن انتخابات، شیراك با كسب ٨٢درصد آرا رئیس جمهور شد که یک رکورد در تاریخ فرانسه محسوب می شود که تا پیش از پیروزی شیراک متعلق به ناپلئون بناپارت بود. حتی در مهد آزادی و دموكراسی هم ممكن است نتوانیم "بهترینها"را انتخاب كنیم اما عدم تشخیص "بهترین انتخاب ممكن" می تواند برایمان "آخرین فرصت انتخاب" باشد.
@Managementhints