نکات و دروس مدیریت – Telegram
نکات و دروس مدیریت
331 subscribers
1.31K photos
252 videos
36 files
144 links
ارتباط با ادمین، ارسال نظرات ، پیشنهادات و
انتقادات
@Valdddo
Download Telegram
شرم کن

وقتی سفرۀ دل‌مان را در فضای مجازی باز می‌کنیم به ما حس رهایی می‌دهد. اما آیا این حس واقعاً رهایی‌بخش است؟
 

این‌روزها اینترنت بسیار شبیه به سراسربین معروف جرمی بنتام cشده است. تقریباً همه می‌دانند که تک‌تک کلیک‌هایشان در اینترنت ثبت و نظارت می‌شود، اما باز مشتاقانه دربارۀ زندگی‌شان اطلاعات می‌دهند. مردم در شبکه‌های اجتماعی دربارۀ چیزهایی حرف می‌زنند که آدم‌ها پیش از این عصر، از گفتن آن‌ها به خودشان هم شرم داشتند. پس چه اتفاقی افتاده است؟ آزادی بیان ما به نهایت رسیده، یا دنبال چیز دیگری هستیم؟

ایان — نحوۀ رفتارِ آنلاینِ ما حاویِ تناقضی شناخته‌شده است: می‌دانیم که همواره زیر نظریم، و در عین حال از نظارتِ شرارت‌بار گوگل و دولت تمجید و تحسین می‌کنیم. باوجود‌این، دایرۀ چیزهایی که برای انتشار در یک برنامک یا به‌اشتراک‌گذاری در حلقۀ «دنبال‌کنندگانِ» رسانۀ اجتماعی بیش از اندازه شخصی، پرده‌درانه یا یا مبتذل‌اند، هر روز در حال کوچک‌شدن است. بسیاری از ما وقتی با این همه اسباب‌بازی‌های دیجیتال روبرو می‌شویم که سطوحی جادویی از ارتباط و سهولت را در اختیارمان می‌گذارند، مقهور این «تفکر سبک‌سرانه می‌شویم که حریم خصوصی احمقانه است»، جمله‌ای که گَری اشتینگارت در سال ۲۰۱۳ در نیویورکر نوشت.

این به آن معنی نیست که رسانه‌های اجتماعی خودآگاهیِ ما را محدود کرده‌اند، یا اینکه خودِ اینترنتیِ ما به شدت مصنوعی و ساختگی نیست. همین طور به این معنی نیست که افرادی که در رژیم‌های سرکوبگر زندگی می‌کنند یا اقلیت‌ها در جوامعی که می‌دانند زیر نظرند، برای آنچه به صورت آنلاین می‌گویند نگران نیستند. با وجود همۀ این‌ها نکتۀ اصلی این است که رسانه‌های دیجیتال برداشتِ ما از صمیمیت و شرم را به کلی تغییر داده‌اند و این کار را هم به شکلی غیرقابل پیش‌بینی و تناقض‌آمیز انجام داده‌اند.

برای مثال من از فقدانِ حریم خصوصی می‌نالم و با این حال با آغوش باز و بنا به عادت همین حریم خصوصی را فدای سهولت می‌کنم. در این شرایط دیگر مجبور نیستم رستوران‌ها را شانسی انتخاب کنم و حدس بزنم کدام بهتر است؛ برنامۀ «یِلپ» خیلی ساده به من می‌گوید کدام بهتر است و بعد من را تا دم در ورودیِ رستوران اسکورت می‌کند. دیگر با ریسک تاخیرهای پیش‌بینی‌نشده در حمل ونقل عمومی روبرو نمی‌شوم؛ «نقشۀ گوگل» بهترین مسیر برای رسیدن به مقصد را نشانم می‌دهد و اگر هم مجبور شوم، یکی از ماشین‌های اوبِر می‌تواند با استفاده از کُلی مسیرهای فرعی و میان‌بُر مرا به مقصد برساند. دیگر لازم نیست روز تولدِ دوستانم را به خاطر بسپارم؛ فیسبوک خبرم می‌کند و همیشه هم به نحوی گولم می‌زند تا پُست جدیدی در صفحه‌ام قرار دهم، نکند که دیگران یادشان برود وجود دارم. برای بهره‌بردن از این اپلیکیشن‌ها تنها کاری که باید بکنم این است که هر وقت شرکت‌های صاحبشان خواستند، مکان، عادات و باورهایم را در اختیارشان قرار بدهم. 

بالاخره چه خبر است؟ همان‌طور که میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی، در کتابمراقبت و تنبیه: تولد زندان۱ (۱۹۷۵۵) می‌نویسد، «در معرضِ دید بودنْ دام  است.» منظور او این است که وقتی کسی اجازه می‌دهد زیر نظر باشد و یاد می‌گیرد دیگران را زیر نظر بگیرد، ماجرا هم جذاب است و هم خطرناک. او از طرح‌های جرمی بنتام در قرن هجدهم برای ایجاد یک «سراسربین» الهام گرفته بود. منظور از سراسربین زندانی است که زندانیانش از برجی مرکزی تحت نظر بوده و متصدیِ نامرئیِ آن برج با چشمان هشیارش آن‌ها را می‌بیند ولی کسی او را نمی‌بیند. ایدۀ بنتام این بود که زندانیان در این شرایط در درون خود وجودِ آن نگهبان خیالی را حس خواهند کرد و مراقب رفتارشان خواهند بود، حال چه در آن برج واقعاً کسی باشد یا نباشد. بنتام با هیجان در این رابطه می‌گوید: «اخلاقیات بهبود می‌یابد، بهداشت رعایت می‌شود، صنعت جان تازه می‌یابد، دستورالعمل‌ها به سرعت همه‌گیر می‌شوند و از فشار افکار عمومی نیز کاسته می‌شود.»

به نظر فوکو، نحوۀ فعالیت سراسربین به شکل عجیبی یادآور خودمراقبتی افراد در کل جامعه است. به گفتۀ او با وجود شاهدانِ همیشه‌مراقب، دیگر نیازی به اجبارِ فیزیکی نیست. افراد بر خودشان نظارت می‌کنند. آن‌ها نمی‌دانند که ناظران در هر لحظه درحال ثبت چه چیز هستند، دقیقاً به دنبال چه می‌گردند و یا مجازات نافرمانی چیست. با این حال تخیلشان باعث می‌شود به راحتی قابل کنترل باشند. به اعتقاد فوکو در چنین شرایطی معماریِ نظارت به نحو مخرّبی هوشمندانه و یک‌دست خواهد بود، آن‌قدر «ملایم» که به زحمت برای کسی محسوس باشد.

افراد نه‌تنها این نوع مراقبت را می‌پذیرند، بلکه چیزی نمی‌گذرد که برایشان عادی و نامرئی شده و با کمال میل آن را تداوم می‌بخشند. اگر آدم‌ها را در شرایطی قرار دهید که خودشان مسئول سانسور خود باشند، همچنان خود را آزاد و خودمختار مجسم می‌کنند. آن‌طور که فوکو می‌نویسد مراقبتْ قدرت را «چند برا
بر، خودکار، و ناشناس» می‌کند. این قدرت دیگر کمتر به شکل تهدید به خشونتِ از بالا به پایین نمود پیدا می‌کند و بیشتر به صورت «شبکه‌ای از روابط» مطرح می‌شود که افراد را به رضایت و عدم مخالفت ترغیب می‌کند. برداشتِ فوکو از قدرتْ مشابهِ توصیفِ زیگموند فروید از نقش «فراخود۲» در روانِ انسان است، توصیفی که در کتابِ تمدن و ملالت‌های آن (۱۹۳۰۰) آورده  شده است: عاملی بازدارنده و موثر بر اخلاق که توسط تمدن روی هر فرد سوار می‌شود، چیزی «شبیه به پادگانی در شهری تصرف شده».

اگر فوکو زنده بود دربارۀ چشم‌انداز فعلی رسانه‌های دیجیتال چه می‌گفت؟ دولت‌‌های مداربستۀ مدرن، که به لطف فناوری‌های جدید به وجود آمده و گسترش یافته است، از جهات بسیاری نمونه‌هایی درخشان از برج‌های سراسربین هستند. برنارد هارکورت، نظریه‌پرداز آمریکایی، در کتاب در معرض دید: اشتیاق و نافرمانی در عصر دیجیتال۳ (۲۰۱۵۵) می‌گوید «دولت  مداربسته» دیگر نمی‌تواند عبارت دقیق و درستی باشد. او ترجیح می‌دهد از نوعی «اُلیگارشیِ اختاپوسی» سخن بگوید تا شرکت‌هایی را مدنظر قرار دهد که از نقاط متعدد بر ما مسلط می‌شوند و در حال جاسوسی از ما هستند. به این‌ها باید مخاطبان دنبال‌کننده را هم اضافه کرد، از همکاران و آشنایان گرفته تا عموم مردم.

جان کلامِ فوکو این است که چنین نظارتی مایۀ نگرانی است، نه فقط به خاطرِ کارهایی که شرکت‌ها و دولت‌ها ممکن است با اطلاعات ما انجام دهند، بلکه به این خاطر که عمل نظارت فی‌نفسه نوعی اِعمال قدرت ویران‌گر است. این نظارت ظرفیت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثیر قرار دهد و بدون آن‌که کاملاً متوجه شویم ما را به هم‌رنگی و هم‌دستی وادار کند.

اما یک جای کار می‌لنگد. اینترنت هیچ مرکز مشخصی ندارد؛ نیاز به شواهدی متقن از توطئه‌چینی میانِ شرکت‌ها و دولت‌ها نداریم تا متوجه شویم که به صورت آنلاین تحت نظریم. به نظر می‌رسد که از همه‌جا و هیچ‌جا تحت نظریم و با این حال همچنان خود را نمایش می‌دهیم. آیا واقعاً آن‌قدر به این مقررات تن داده‌ایم که نگهبانان دیگر نیازی به وجود برج‌های نگهبانی نمی‌بینند، یا قضیه چیز دیگری است؟

خیلی از آن زمان نگذشته که به نظر می‌رسید ممکن است اینترنت بتواند فضای عمومی جدیدی برای قرن بیست‌ویکم ایجاد کند، یک شهرِ مستحکم مجازی که جای فضاهای ویران فیزیکی و محیط‌های از هم گسستۀ شهری را بگیرد. بله، شاید رسانه‌های اجتماعی پایانِ حرمتِ بورژواها را رقم زدند؛ اما آیا این روند باعث تشویق افراد به بی‌پرده و صریح سخن گفتن نشد؟ آیا باعث نشد خودداری را کنار بگذارند و بدون شرم هرچه در دل دارند بگویند؟ فوکو اعتقاد داشت که نظارت شدید باعث خرد شدن آزادیِ بیان و عقیده و همچنین باعث همکاریِ آن‌هایی که تحت نظارت هستند می‌شود. اما شاید رسانه‌های اجتماعی افراد را در برابر چنین فشاری واکسینه کرده‌اند. شاید ما آن شهروندان دموکراتیکی هستیم که فلاسفه از زمان سقراط آرزویش را داشتند: افرادی که حاضر باشند به خاطر مباحثه و مناظره زندگیشان را در طبق اخلاص بگذارند، آن‌هایی که هیچ چیز برایشان پوشیده یا ممنوعه نیست.

البته در شرایط فعلی، می‌توان به سادگی گفت که انتخاب ترامپ با حمایت ماشین‌های منفور جوک‌سازی که حامی راستگرایی افراطی بودند، نشان دهندۀ محدودیت‌های چنین رویای شیرینی است. رسانه‌های اجتماعی فضایی اجتماعی فراهم می‌کنند که بیشتر مثل یک محیط خصوصی عمل می‌کند که در آن افرادِ زیادی خود را ابراز کرده و می‌دانند که آن‌هایی که آن‌ها را می‌بینند با آن موافقند. یا مزاحمان اینترنتی، باور دارند که پیامدهای آنچه به صورت آنلاین می‌گویند به آن‌ها آسیبی نخواهد رساند، انگار که به واسطۀ فناوری محافظت می‌شوند. داشتنِ یک گوشیِ هوشمند و دسترسی به اینترنت به صورت خودکار ابزار لازم برای همکاری، مباحثه و گفت‌وگویِ موثر و محترمانه را، آن طور که دموکراسی می‌طلبد، در اختیار ما قرار نمی‌دهد.

اگر امروز افلاطون زنده بود از نبودِ شرم در فضای آنلاین وحشت‌زده می‌شد. به گمانِ او شرمْ احساسی حیاتی است که برای فلسفه‌ورزی و رفتار اخلاقی ضروری است. در گفت‌وگوهای مشهورِ افلاطون، سقراط را کسانی به ستوه می‌آورند که از این می‌نالند که خِرَد سقراط و فهم استدلال‌هایش آن‌ها را شرمنده می‌کند. در جایی از رساله‌ای که مهمانی۴ نام دارد، آلکیبیادسِ  سرمست، از محبتِ همراه با نارضایتی خود به سقراط می‌گوید: «می‌دانم که نمی‌توانم جوابش را بدهم یا بگویم که نباید آن طور که او می‌گوید عمل کنم، اما وقتی از حضورش مرخص می‌شوم، علاقه‌ام به محبوبیت باز هم مرا شکست می‌دهد.»

شرم این مفهوم را به صورت پیش‌فرض در خود دارد که بایستی بیش از این می‌دانستیم، اما با بی‌اعتنایی قوانین را زیرپا گذاشتیم. دقیقاً همین موضوع نکته‌ای است که افلاطون دربارۀ دانش اخلاقی در نظر دارد: ما از پیش آن را داریم، از پیش می‌دانیم که روش صحیحِ زندگیِ شایسته و ‌ر
ضایت‌بخش چیست، اما مدام از آن هدف عالی فاصله می‌گیریم. به این ترتیب از نظر افلاطون، شرم نیرویی است که به ما کمک می‌کند در مقابل اشتیاق به همرنگ شدن با چیزی که می‌دانیم اشتباه است، مقاومت کنیم. شرم به ما کمک می‌کند که با خودمان صادق باشیم، طعنه‌های سقراط را تاب بیاوریم و به دانشِ اخلاقیِ باطنی‌مان توجه کنیم. به گفتۀ افلاطون، انسان بی‌شرم بردۀ میل است، حال این میل می‌تواند کالاهای مادی، قدرت، شهرت یا احترام باشد. چنین میلی مستبدانه است، زیرا با توجه به طبیعتش ارضاپذیر نیست.

با این حال، فوکو در کتاب تاریخ جنسیت۵ (۱۹۷۶) نقش رهایی‌بخشِ کمتری  برای شرم قائل است. او می‌گوید که در تمدن غربی، ابزار کنترل رابطۀ جنسی، به طور خاص، اعتراف بود، اعترافی که در آن جایی برای تاییدطلبی و شرم نمی‌ماند. به گفتۀ فوکو: «انسان به حیوانی معترف بدل شد.» در شعائر کاتولیک، از پیروان خواسته می‌شود که روحشان را از آلایش تهی کنند و اجازه دهند حقیقت با همۀ زشتی‌اش فوران کند. این تنها راه پاکیزه‌شدن به‌دستِ کشیش اعتراف‌پذیر بود تا بخشش فرد از سوی خداوند اتفاق بیافتد. به این‌ترتیب، کشیش فرد را از احساس گناهش رها می‌کرد و تایید یا اجازۀ آن رفتار را به او می‌داد.

به گفتۀ فوکو این نهاد اعتراف بعدها از دین به آداب و رسوم سکولار انتقال یافت، چیزهایی مثل ادبیات، آزمایشات پزشکی و روان‌کاویِ اعترافی. اما همۀ آن‌ها بر اساس یک اصل عمل می‌کردند که آن گشت‌زنی در مرز میانِ چیزهای متعارف وپسندیده از یک سو، و چیزهای شرم‌آور و غیرمتعارف از سوی دیگر است. فوکو می‌نویسد: «الزام به اعتراف چنان به نقاط مختلف بازپخش شده و در ما ریشه دوانده که دیگر آن را به چشم پیامدِ قدرتی که ما را محدود می‌کند نمی‌بینیم. در مقابل این‌طور به نظرمان می‌رسد که حقیقتی که در پنهان‌ترین بخشِ سرشتِ ما جای دارد، حتماً باید به بیرون بروز یابد.»

اعتراف می‌تواند به ما حس رهایی دهد، انگار که بارِ شرم را از روی دوشمان برمی‌دارد. این اعتراف، آن‌طور که سَن آگوستین در کتاب اعترافات۶ می‌گوید،  می‌تواند محمل نمایشِ مجموعه‌ای از فضیلت‌های دموکراسی باشد، فضیلت‌هایی مانند صداقت، شجاعت و تواضع. اما اگر کسی فوکو را باور داشته باشد، می‌داند که این اعتراف همیشه شامل نوعی نیرنگ است. ما همیشه برای یک نفر اعتراف می‌کنیم، در پیشگاه کسی که صاحب اختیار باشد، حال چه واقعی چه خیالی. وقتی که افراد مطلبی را به صورت آنلاین پُست می‌کنند، مخاطبی فرضی در ذهن دارند؛ این کار هیچ‌وقت به طور کامل بدون دلیل و غرض نیست.

آنچه خود را به شکلِ بی‌شرمیِ واضح نشان می‌دهد، شاید در حقیقت عکسش باشد. تصدیق جمعیت دیجیتالی جای تأیید کشیش اعتراف‌پذیر را گرفته است، یا به بیان دیگر، به عنوان جایگزینی برای ندای درونیِ وجدانِ اخلاقیِ سقراط عمل می‌کند. افراد درونیاتشان را با دیگران در میان می‌گذارند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود، ایده‌هایشان تایید شود، و ویژگی‌های عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. نتیجه، هم‌رنگی فزاینده در داخل هر دسته، در کنار کاهش فضای مشترک برای فهم یکدیگر و گفت‌وگو مابِین دسته‌های مختلف است.

آن‌هایی که قدرت را دست دارند همواره به دنبال سازوکاری بوده‌اند که با آن بتوانند به خودِ درونیِ شهروندانشان دست یابند، یا آن‌طور که فوکو می‌گوید «گوشۀ تاریکی که هر کدام در درونمان داریم» را هویدا کنند. درون هر کس بخش‌هایی خطرناک و سرکش وجود دارد، یا به نظر می‌رسد وجود داشته باشد. اگر قرار است کنترل شویم، این بخش‌ها باید شناخته شده و رام شوند. برای آرام و مطیع‌ساختنِ یک گروه و فریفتنِ آن‌ها به خودگردانی، هیچ‌ راهی بهتر از افشای ناهنجاریِ آن‌ها و وعدۀ بخشایش‌ این ناهنجاری‌ها نیست.

پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۳ ژانویه ۲۰۱۶ با عنوان Shame on you در وب‌سایتایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ این مطلب را با عنوان شرم کن ترجمه و منتشر کرده است.
[۱] Discipline and Punish: The Birth of the Prison
[۲] super-ego
[۳] Exposed: Desire and Disobedience in the Digital Age 
[۴] Symposium
[۵] History of Sexuality
[۶] Confessions

@Managementhints
وظیفه هر فرد این است که خود را از دیگران باز شناخته و روی پای خودش بایستد. تمام هویت های جمعی، مانع از اجرای این وظیفه میشوند. هویت های جمعی، تکیه گاه هایی برای فرد ناتوان، سپرهایی برای فرد ترسو، بسترهایی برای فرد تنبل و مهد کودک هایی برای فرد بی مسئولیت محسوب می شوند.

- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
تا بسمت موفقیت نروی موفقیت بسمت تو نمی آید، تنها با آرزو راه بجایی نمی بری، حرکت کن. بیشتر مردم می خواهند در اولین تلاش موفق شوند، تو مثل بیشتر مردم نباش.
@Managementhints
میگویند هنگامی که در آمریکا همه در جستجوی طلا بودند یک نفر با فروش بیل میلیونر شد اما طلا کسی را میلیونر نکرد.

بعضی وقتا برای موفقیت دنبال کار های آسان بروید!
@Managementhints
من بارها احساس کرده ام که هر جا پای مسائل سرنوشت ساز به میان آمده، من دیگر با جمع نبوده ام، بلکه تنها بوده ام ...

- کارل گوستاو یونگ
@Managementhints
خبرنگار از نلسون ماندلا پرسید چرا این همه فقر وجود دارد؟
ماندلا گفت : فقر هم مانند برده داری ساخته شده ذهن بشر است با رفتار انسانها نسبت به هم است که میتواند از بین برود .

@Managementhints
 از دکتر چمران پرسیدند که تعهد بهتر است یا تخصص ؟ ایشان گفتند:

“می گویند تقوا از تخصص لازم تر است. آن را می پذیرم. اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.“
@Managementhints
پیش از این می گفتم:
هر کس باید راهش را انتخاب کند.
اما گفته ام ناقص بود؛ درستش اینست:
هر کس باید راهش را اختراع کند ، بسازد ، بیافریند.

ژان پل سارتر
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

"دموکراسی"

مشکل از نظام‌های دموکراتیک نیست،
مشکل اجزای زنده‌ی آن هستند.
اولین نفری که در خیابان از کنارتان رد می‌شود را ببینید،
او را ضرب‌در سه یا چهار یا سی یا چهل میلیون کنید،
و فورا خواهید دانست که چرا اغلب امور برای ما غیرعملی‌ست.
ای‌کاش علاجی برای مهره‌های شطرنجی که به آن بشریت می‌گوییم داشتم.
ما راه‌حل‌های سیاسی مختلفی را تجربه کرده‌ایم،
و آن‌قدر احمق باقی مانده‌ایم،
که گمان می‌کنیم راه جدیدِ پیشِ رو،
همه‌ی مسائل را درمان می‌کند.
هم‌وطنان عزیزم،
مشکل هیچ‌گاه نظام‌های دموکراتیک نبوده‌اند،
مشکل خود شما هستید.

👤 #چارلز_بوکفسکی
ترجمه: مهیار مظلومی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات
 
انسان ها ؛
نادان به دنیا می آیند نه احمق،
احمق شدن
نیاز به آموزش دارد... !

👤برترند راسل
@Managementhints
مزیت بستن درها

♻️ مردی را می شناسم که با سه زن قرار ملاقات میگذارد.
او عاشق هر سه نفرشان است و می تواند تصور کند که با هر یک از آن ها تشکیل خانواده بدهد.

❇️ با این حال او جرات انتخاب بین هیچ کدام از آن ها را ندارد. صرفا به این خاطر که انتخاب یکی به معنای کنار گذاشتن دو تای دیگر برای همیشه است.

❇️ دانشجویی بین ادامه دادن رشته کامپیوتر یا ادبیات مردد است او هر دوی آن ها را دوست دارد به همین خاطر در کلاس های هر دو شرکت می کند و وقتش را بین هر دو تقسیم می کند.
او احساس می کند اینطوری هر دو گزینه را خواهد داشت و اینطور برایش بهتر است.


❇️ مادری فرزندش را به کلاس شنا، پیانو، نقاشی و زبان می فرستند. حتی خود مادر هم می داند که امکان ندارد فرزندش در همه موفق شود اما فکر می کند شاید روزی به کارش آمد.

✳️ همه ما سعی میکنیم تا جایی که ممکن است تمام گزینه ها را باز باقی بگذاریم. اما متاسفانه معمولا هیچ کدام را به نتیجه نمی رسانیم و مقدار زیادی وقت و انرژی هدر می دهیم. به همین خاطر است که امروزه با این همه گزینه های زیادی که داریم معمولا از قدیمی ها عقب تر هستیم.

✳️ روانشناسان رفتار شناسی اقتصادی Dan Ariely و Jiwoong Shin با اختراع بازی کامپیوتری که این شرایط را تقیلد می کند این رفتار غیرمنطقی انسان ها را مطالعه کردند.

♻️ بازی به این صورت است که در ابتدای بازی با سه در مواجه می شوید. که با کلیک کردن در را باز و وارد اتاقی می شوید. در اتاق می توانید با کلیک کردن داخل اتاق امتیاز بدست بیاورید یا با کلیک کردن روی درِ داخل اتاق به اتاق دیگری بروید. باید حواستان باشد که تعداد محدودی می توانید کلیک کنید(زمان و انرژی محدود در زندگی). و اگر درِ اتاقی را باز کرده باشید و به آن نروید به تدریج درش بسته می شود(از دست دادن یک گزینه به تدریج با بی توجهی).
در مجموع سه اتاق بیشتر وجود ندارد و بازی طوری طراحی شده که یکی از اتاق ها به طور متوسط امتیاز بیشتری نصیب شما می کند.

بهترین استراتژی (از لحاظ ریاضی) این است که پس از بررسی چند گزینه محدود، در اتاقی بمانیم و مابقی کلیک ها را مصرف کنیم که به طور متوسط بیشترین امتیاز را می دهد. اما رفتار کاربران متفاوت بود:

♻️ آن ها سراسیمه تا جایی که می توانستند درهای بیشتری را باز می کردند و زمانی که دری در حال بسته شدن بودن سعی می کردند با صرف یک کلیک آن را باز نگه دارند. این رفتار حتی زمانی که جریمه باز نگه داشتن یک در بیش از یک کلیک شد، تغییری نکرد. وقتی از آن ها پرسیده شد که چرا اینکار را می کنند آن ها پاسخ می دادند:

❇️ " ممکن است در آینده به دردم بخورد"

♻️ در صورتی که آن ها هرگز به آن آینده نمی رسیدند و قبل از آن که بتوانند از آن اتاق آن طور که باید استفاده کنند کلیک هایشان تمام می شد.

روانشناسان اما نتیجه گرفتند دلیل اصلی باز نگه داشتنِ در این است که افراد نمی خواهند سختی و دردِ بسته شدن یک در را تحمل کنند.

ما همواره می خواهیم در آنِ واحد کارهای زیادی را بکنیم، از هیچ امکانی نمی گذریم و می خواهیم همه گزینه ها را با هم داشته باشیم.

✳️ این امر به سادگی می تواند موفقیت ما را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم حتی اگر اینکار برایمان سخت باشد.

✳️ کارهایی که در زندگی نباید بکنی را بنویس. به بیان دیگر تصمیم های حساب شده ای بگیر تا برخی چیزها را کلا نادیده بگیری. یک بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی.

بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر به نظر برسد چرخاندن دسته در بسیار ساده است.

[1] Shin, J., & Ariely, D. (2004). Keeping doors open: The effect of unavailability on incentives to keep options viable. Management Science, 50(5), 575-586
@Managementhints
چه بسیار کتاب‌ها که هرگز نوشته نشده‌اند، چه بسیار مدارکی که هرگز کسب نشده‌اند و چه بسیار اعمال تغییردهنده‌ی زندگی که هیچ‌گاه انجام نشده‌اند، تنها بدین دلیل که مردم در اولین گام، یعنی آماده کردن مقدمات لازم، شکست خورده‌اند.

👈برایان تریسی
@Managementhints
♈️♈️♈️با دستکش رای میدهم (یک تجربه از فرانسه، مهد دموکراسی جهان) این روزها بسیاری از مردم که گزینه های ایده آل خود را در میان تایید صلاحیت شدگان نمی بینند مرددند که آیا رای بدهند یا خیر.
♈️شاید مرور تجربه سایر كشورها در تصمیم این دسته از مردم موثر باشد. این داستان مربوط به انتخابات سال ٢٠٠٢ فرانسه است: انتخابات ریاست جمهوری سال ٢٠٠٢ در فرانسه در حالی به دور دوم كشیده شد كه به دلیل تفرقه احزاب چپ، رقبای آن مرحله از انتخابات به شكلی نادر هردو راستگرا بودند.

♈️ یكی ژاك شیراك از راست "میانه"و دیگری لوپن از راست "افراطی" كه با رایی نزدیك به هم(اولی ٢٠و دومی١٧درصد كل آرا) به دور دوم راه یافته بودند. لوپن با شعارهای تندش اقبال عجیبی بین راستگرا ها پیدا كرده بود و احتمال رئیس جمهور شدنش در غیبت یك رقیب سوسیالیست وجود داشت، موضوعی كه تهدید كننده مبانی جمهوری فرانسه حتی از سوی راست میانه تلقی میشد.

♈️ به همین دلیل، مردم عمدتا چپگرای فرانسه برای جلوگیری از آن فاجعه و به دعوت تمامی احزاب چپ و سوسیالیست به شیراك راستگرا رای دادند، با این شعار كه :"به كلاه بردارها رای می دهیم؛ ولی نمیگذاریم فاشیستها رای بیاورند" روز رای گیری بسیاری از مردم به نشانه اینكه رایشان انتخاب بین بد و بدتر است و از این انتخابشان "خوشحال" نیستند ، بینی هایشان را با دستمال پوشانده بودند و با "دستكش" رایشان را به صندوق می انداختند .

♈️ در آن انتخابات، شیراك با كسب ٨٢درصد آرا رئیس جمهور شد که یک رکورد در تاریخ فرانسه محسوب می شود که تا پیش از پیروزی شیراک متعلق به ناپلئون بناپارت بود. حتی در مهد آزادی و دموكراسی هم ممكن است نتوانیم "بهترینها"را انتخاب كنیم اما عدم تشخیص "بهترین انتخاب ممكن" می تواند برایمان "آخرین فرصت انتخاب" باشد.
@Managementhints
در جهان سوم تعهد جايگاهى ندارد، آدمها بين ساعت يك ربع به هفت، هفت، و هفت و ده دقيقه فرقى قائل نيستند، وقتی با تأخیر سر قرار میرسند بجای عذرخواهی میگویند: اِ ؟ خیلی وقته اومدی ؟!

بنابراین ارزش كسى كه هر روز سر ساعت هفت در محل كار حاضر است الزاما حفظ نميشود، بلكه
" كسيكه گستاخ تر است و روى بيشترى دارد حرف اول را ميزند"

كارمندى كه كارش را درست انجام ميدهد هميشه تحت فشار است بى آنكه رشد كند، در مقابل كارمندى كه از زير كار در ميرود راحت تر است، جواب خيلى از سؤالها اين است: حالا مگه چى شده ؟!

در كشورهاى پيشرفته مردم آگاهى و بينش بهترى دارند، آنها ميدانند كه كسيكه متعهدتر است قابل اعتماد و البته قابل احترام است، جامعه به افراد سخت كوش نياز دارد و اين افراد رشد ميكنند !

و این است که بسیاری که مهاجرت میکنند در کشورهای دیگر موفق هستند !

در خاورميانه عمدتا ارزشها جابجا شده، تو اگر آدم سخت كوشى باشى بايد كل سيستم را به جلو هل دهى
و البته نخواهى توانست، کسیکه کار نمیکند راحت تر زندگی میکند و فشار کمتری متحمل است !

يكروز تعطيل رسمى است، روز بعد بين التعطيل و بعدش جمعه، و شنبه هم هنوز عده اى مرخصى هستند و كارها انجام نميشود، يكروز آفتابى ساعت نه صبح ميروى به ادارات و كارمندى داد ميزند سيستم قطعه !
و تو هيچ حرفى براى گفتن ندارى، هيچكس پاسخگو نيست، زمان ارزشى ندارد و اين را از صفهاى طولانى سوخت گيرى سى.ان.جى ميتوان فهميد، سرعت جامعه كند است و تو نميتوانى تند بروى !

همه ميدوند و عجله دارند اما همه شان هم علاف اند !

كار مثبتى انجام نميشود، توضيح دادن ب يفايده است، همه میخواهند سر طرف مقابل کلاه بگذارند، پس وقتی تو وعده تشویق به کارمند یا پیمانکاری میدهی بیچاره باور نمیکند !

فکر میکند تو وعده سر خرمن میدهی !
و اگر کارمند سخت کوشی ندرتاً دیده شود و تشویق گردد آنقدر از طرف همکارانش اعتراض می شود که تو مجبور می شوی برای رضایت همه ، بیش از کارمند ممتاز سایرین را نیز تشویق کرده و پاداش دهی ، ساده ترین کارها به سختی انجام میشود

وقتی 100 تا تک تومنی از کسی میگیری ناراحت است و میخواهد سکته کند اما وقتی 2 ساعت وقتش تلف میشود نمیفهمد !

سود و زیان تعریف خاص خود را دارد، سرمایه ها به سمت تولید نمیروند، مردم کیفیت را نمیبینند
فقط به قیمت توجه میکنند، سطحی نگری شایع است

اگر تو آدم نکته سنج و دقیقی باشی سختیهای زیادی خواهی داشت، و در این جامعه است که این ضرب المثل همچنان تیشه به ریشه تمام اقتصاد و فرهنگ و ادب و انسانیت و مدنیت می زند:

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

بورخس همیشه از این پرسش که "فایده‌ی ادبیات چیست؟" برآشفته می‌شد. او این پرسش را ابلهانه می‌شمرد و در پاسخ آن می‌گفت "هیچ کس نمی‌پرسد فایده‌ی آوازِ قناری و غروبِ زیبا چیست." اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یُمنِ وجود آنها، زندگی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوه‌زا می‌شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته‌فکری نیست؟

ادبیات، عشق و تمنّا و رابطه‌ی جنسی را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیابِ ادبیات اروتیسم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی‌مایه می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصلِ خیالپردازی ادبی است بی‌بهره می‌ماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه‌ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آن‌چه مایه‌ی ارضای حیوانات می‌شود نخواهد بود، و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی است، زبانِ رسای ناسازگاران و پناهگاهِ کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد. تاختن در کنارِ روسینانته ( اسب مشهور دن کیشوت) زار و نزار و دوش به دوشِ شهسوار پریشان دماغ لامانچا، پیمودن دریا بر پشتِ نهنگ همراه با ناخدا اهب، ( شخصیت اول رمان موبی دیک) سرکشیدن جامِ ارسنیک با مادام بوواری، این همه راه‌هایی است که ما ابداع کرده‌ایم تا خود را از خطاها و تحمیلاتِ این زندگیِ ناعادلانه خلاص کنیم، زندگی یی که ما را وا می‌دارد همیشه همان باشیم که هستیم، حال آن‌که ما می‌خواهیم بسیاری آدم‌های متفاوت باشیم، تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره‌اند پاسخ گوییم.

یکی از اثراتِ سودمند ادبیات در سطحِ زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیاتِ مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطیِ آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرف‌هایش را با دقت کمتر، و غنای کمتر و وضوحِ کمتر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، هم‌چون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچارِ زبان‌پریشی است و به سببِ زبانِ ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلاتِ عظیم در برقراریِ ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند، یا کم می‌خوانَد یا فقط پرت و پلا می‌خواند، بی‌گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید، زیرا واژگانش برای بیانِ آن‌چه در دل دارد بسنده نیست.
دنیای بدون ادبیات، دنیای بی‌تمدن٬ بی‌بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شرِ عشق، این کابوسی که برای شما تصویر می‌کنم، مهم‌ترین خصلتش، سازگاری و تن دادنِ انسان به قدرت است. از این حیث، این دنیا دنیایی مطلقاً حیوانی است. غرایزِ اصلی تعیین کننده‌ی رفتارِ روزانه می‌شوند و ویژگیِ عمده‌ی این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته‌ها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمی‌ماند. در این دنیا یکنواختیِ خردکننده‌ی زندگی با ظلمتِ شومِ بدبینی همراه خواهد شد، و با این احساس که زندگیِ انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود، هیچ کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.


👤 #ماریو_بارگاس_یوسا
ترجمه: عبدالله_کوثری ‏
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات
 
۱ـ این روزها که تنور تبلیغات انتخاباتی بسیار گرم بلکه شعله‌ور است و ممکن است برای برخی عزیزان کرام تردید و یا حیرت در انتخاب ایجاد شود، به نظرم رسید این یادداشت را تحت عنوان پیشنهاد به حضور هموطنان عزیز ارائه دهم. تکرار می‌کنم که این نکات صرفاً پیشنهاد است، نه ارشاد است و نه تعیین تکلیف و وظیفه. زیرا صاحب این قلم چنین فکر می‌کند که ارشاد ویا تعیین تکلیف به معنای آن است که مرشد و یا تعیین‌کننده تکلیف، از مقامی بالاتر برخوردار است و مخاطبش در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار دارد و ناگفته پیداست که اولاً اینگونه خیالات ناشی از توهمات و خودبزرگ‌بینی‌های نابخردانه است و ثانیاً توهین به کرامت انسانی ملت است. ونعوذ بالله من همزات الشیاطین. ‏
‏۲ـ نگارنده با صرف وقت در استماع مناظرات جمعی و خطابه‌های تبلیغاتی فردی که از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، پیشنهاد می‌کنم که برای اتحاذ تصمیم در مورد رأی دادن به چند نکته توجه کنیم:‏
‏۳ـ هرچند به موجب نص صریح قانون اساسی تفسیر رسمی و قانونی قانون اساسی با شورای نگهبان است ولی این بدان معنا نیست که عموم ملت مجاز به فهم آن نیستند. قانون اساسی برای ملت نوشته شده و این حق ملت است که آن‌را بخواند و فهم شخصی خود را ارائه دهد و فهم جمعی و مشترک ملت و یا حقوق‌دانان صاحب نظر به یقین مهمترین منبع برای مفسرین رسمی و قانونی باید قرار گیرد. ‏
‏۴ـ بنابه مراتب، شخصی که خودرا در معرض انتخاب شدن قرارمی دهد قبل از هرچیز بایستی قانون اساسی را خوب خوانده، فهمیده و به فصل اختیارات رئیس جمهور تسلط کافی داشته باشد تا اولاً در شعارهای انتخاباتی با دادن وعده‌های خارج از حد اختیار گزاف نگوید و از این رهگذر به شعور مبارک ملت، قهقهه نثار نکند. ثانیاً برای اجرای مفاد قانون اساسی و تأمین حقوق ملت که در فصلی مستقل در آن قانون آمده آستین بالا زند. سر دادن وعده‌هایی که به موجب قانون اساسی هرگز در اختیار او نیست به نحو منفصله حقیقیه دلالت بر یکی از دو امر دارد، یا آگاه نبودن از قانون اساسی و یا به سخره گرفتن حقوق ملت، پیشرفت کشور و آرمانهای مقدس مردم.‏
اینک، پیشنهاد می‌کنم که با اندکی گوش دادن به دعوت داعیان این امر تشخیص دهیم وبه یقین اگر بسیاری کارها عقلاً نشدنی است تشخیص این امر برای ملت به آسانی شدنی است.‏
شخصی که وعده‌ای می‌دهد که تحقق آن هزینه‌بردار است، آیا می‌داند که در کشوری زندگی می‌کند که نظام بودجه بندی دارد؟ بودجه‌ای که تمام فصول و بندهایش توسط نمایندگان مردم در مجلس تصویب شده و اندکی جابجا کردن تخلف و گاهی جرم محسوب می‌‌شود و واجد عنوان کیفری است؟ ‏
اصولاً وعده مالی به مردم آیا چیزی غیر از تطمیع است؟ آیا تطمیع مالی آنهم از جیب بیت‌المال، انتخابات را با مشکل مشروعیت مواجه نمی‌سازد؟ اگر نامزدی از نامزدهای مجلس شورا برای گرفتن رای، پول تقسیم کند، شورای محترم نگهبان صندوق‌های آن منطقه را باطل نمی‌کند؟ به یقین آری. ولی سؤال این است که چرا با تطمیع مالی، برخورد قانونی نمی‌کنند؟ به نظر می‌رسد که از نظر ملاک و روح قانون چندان تفاوتی ندارد. پول دادن از کیسه خود برای تحصیل رأی، خلاف است، آیا بخشش‌های سمرقند و بخارا که به او ربطی ندارد و مال دیگران است برای رسیدن به
خال لب عروس مقصود، خلاف نیست؟!‏
‏۵ ـ ساده‌انگاری است اگر کسی بیندیشد که امروز کشوری با قطع روابط به همه دنیا و نفرین به همه آنان و آرزوی مرگ برای همه، به راحتی می‌تواند زندگی کند و زندگی بهینه و توأم با عزت داشته باشد. روابط با کشورها اصول و ضوابطی دارد که در تقسیم‌بندی دانش حقوق، به آن حقوق بین‌الملل عمومی می‌گویند. کسی که خودرا عرضه می‌کند من نمی‌گویم استاد حقوق بین‌الملل باشد ولی انتظار آنست که در درجه نخست به اطلاعات اولیه این امر اولاً آگاه باشد و ثانیاً به آنها باور داشته باشد. یعنی بداند شورای امنیت چیست و تصمیمات آن شورا چه نقشی دارد و چه آثار حقوقی برآن مترتب است. آیا تصمیمات آن شورا یک کاغذ پاره بی‌اثر است؟ یا آنکه دولت موفق، دولتی است که به هرقیمت نگذارد چنین تصمیماتی علیه او اتخاذ شود و بداند که چنانچه در اثر ناآگاهی و یا سهل‌انگاری و یا عوام‌فریبی او چنین اتفاقی رخ داد خسارات مادی و معنوی از این رهگذر را ملت ایران هرگز نمی‌بخشد و فردای قیامت در پیشگاه خداوند مسئول است. ‏
‏۶ـ در مسائل اقتصادی چند اصطلاح است که برای شخصی در سمت رئیس جمهور نقش اولیات دارد و درست مانند جدول ضرب فیثاغورث برای یک ریاضی دان است. مثلاً «درآمد ناخالص ملی». این اصطلاح در لابه‌لای کلمات اغلب نامزدها به کرات به کار می‌رفت. اگر مصاحبه کنندگان و میزگردانان در کار خود مهارت کافی داشتند باید می‌پرسیدند، که این اصطلاح یعنی چه؟ آیا صفت ملی، وصف برای درآمد است و یا وصف برای ناخالص؟ و اصولاً به چه طریق محاسبه می‌شود؟ درآمد ناخالص ملی ایران در حال حاضر چه قدر است؟ چه راهی برای ارتقاء آن وجود د
ارد؟ ‏
‏ مناظره انتخاباتی انصافاً سنت فرخنده‌ای‌ است، به امید آنکه این سنت روزی به درون نهادهای مدنی، حوزه‌های علمیه، دانشگاه‌ها و مراکز علمی کشیده شود و توسط میزگردانان آزاد و نقاد ودارای ذهن وقّاد انجام و عیارها با محک دقیق سنجیده گردد تا خالصان پاکدست و شایسته از دارندگان جنس مغشوش ممتاز شوند.‏
‏۷ـ مسأله فرهنگ که متأسفانه کاملا در فضای اصالة الاقتصاد به کلی به فراموشی سپرده می‌شود، برای نامزد ریاست جمهوری چه معنا دارد؟ او چه تعریفی از فرهنگ دارد؟ چه کسی و چه نهادی را فرهنگ ساز می‌شناسد؟ او از هنر چه می‌داند؟ نقش دولت در فرهنگ چیست؟ از دانشیان و فرهنگیان کشور چه خبر دارد؟ آیا نامزد محترم می‌داند که دانشیان کشورش چه خواسته‌هایی دارند؟ آیا آنان فقط از مسائل زندگی و مشکلات مالی رنج می‌برند یا آنان مشکلشان انزوای فکری و بی‌اعتنایی و به عقب‌‌راندگی اجتماعی است؟
‏تا آنجا که نگارنده در تماس با اهل فرهنگ دستگیرش شده بی‌گمان اهل علم و دانش و فرهنگ چه در حوزه‌های علمیه و چه در دانشگاهها به‌رغم مشکلات زندگی شخصی، هرگز توقع بیش از حد ندارند و با قناعت و مناعت در کنار سایر آحاد ملت زندگی روزمره را سپری می‌کنند ولی اولاً به قول سعدی شیراز، ‏
من از بینوایی نیم روی زرد ‏
غم بینوایان رخم زرد کرد ‏
و ثانیاً آنچه اهل فکر را آزرده‎ ‎کرده ترجیح‌های ناروا، عدم شایسته سالاری، و خانه‌نشین شدن شایستگان اهل خرد است. این جمله به حضرت مولا(ع) منتسب است که فرمود:
زوال الدولة باثنین، اقبال الاراذل وادبار الافاضل. یعنی زوال قدرت‌ها به خاطر دو چیز بوده است: پیش افتادن فرومایگان وکنارگذاشتن صاحبان فضیلت!! چه قدر جمله، بالا و عرشی است!! بابی انت وامی یا مولای.‏
شاعران پارسی گو ازآن بزرگوار آموخته‌اند. ‏
حافظ گوید:‏
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد.‏
اهل فرهنگ چیزی جز حرمت، کرامت و قدرشناسی، توجه به نظرات علمی آنان در تمشیت امور، حسن خلق و رعایت ادب از دولتمردان انتظاری ندارند، بقول حافظ:‏
به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر
به دام ودانه نگیرند مرغ دانا را
‏۸ ـ واژه‌هایی نظیر حقوق شهروندی، کرامت بشری و امثال آنها که در گفته‌های نامزدان تکرار می‌شود امور ساده‌ای نیست، بسیار جالب و از بار معنایی بالایی برخوردار و لااقل برای نگارنده رویایی بسیار شیرین است. ولی آیا توسط همه کس این رویا مصدَّق است یا بقول قرآن مجید اضغاث و احلام است ؟ روزی که رسول‌الله(ص) مبعوث شد و دعوت خود را مطرح فرمود، در کنار عوامل مختلفی که در موفقیت او نقش داشت، به نظر نگارنده عامل مهم موفقیت او سوابق زندگی ایشان بود. او اگر می‌گفت امانت، صداقت، وفای به عهد، احترام به کرامت بشری، حرمت جان و مال مردم، مهرورزی با ضعیفان و مظلومان، همه می‌دانستند که اینها صرفاً یک شعار نیست، زیرا در طول چهل سال زندگی در میان آنان او به همه این صفات شهره آفاق بوده است، یک شبه امین، طرفدار کرامت بشری و حرمت انسانها و غمخوار مظلومان نشده بلکه داستان «حلف الفضول» قصه‌ای برسر زبانهای مردم از صغیر و کبیر بود. مورخین می‌نویسند در فتح مکه وقتی رسول خدا(ص) پیروزمندانه وارد مکه شد بربالای بلندی ایستاد و رو به مردم کرد و فرمود یادتان می‌آید که با من چه کردید؟ گفتند آری. فرمود اینک من با شما چه کنم؟ مردم مکه چنین پاسخ دادند: اخ کریم وابن اخ کریم!! یعنی ای محمد(ص) تو بزرگواری و بزرگوار زاده‌ای.! او را به همین صفت می‌شناختند و می‌دانستند که او هرگز نه مال کسی را گرفته و نه خون کسی را ریخته است. نه در امانت خیانت کرده، و نه قتل و غارتی، هرگز کسی از او سراغ دارد. او فقط ادعا نمی‌کند، سوابقش نشان می‌دهد که «فظ غلیظ» القلب (خشن قسی القلب) نبوده است. قرآن مجید به تمام این سوابق اشاره کرده ومردم را به سابقه رسول‌الله و تک تک این خصائل توجه داده است. مدال کرامت را دو بار با یک عبارت برای وی تکرار نموده است: ‏
انه لقول رسول کریم ( تکویر ر۸۱ وحاقه ر۴۰) ‏
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ‏ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ (۱۵۹رآل عمران)‏
به سبب رحمت خداست که تو با آنها اینچنین خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‏دل مى‏بودى از گرد تو پراکنده مى‏شدند. پس بر آنها ببخشاى و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کارى کنى بر خداى توکل کن، که خدا توکل کنندگان را دوست دارد. (۱۵۹)
‏۹ـ و اما اخلاق وما ادریک ماالاخلاق!!. شاید برخی با گفته من موافق نباشند و محتمل است که انگیخته شوند و برای اظهار آن برمن خرده گیرند ولی حقیقتی است که اگر گویم زبان سوزد وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد. حقیقت آنست که از ان
قلابی که مرجعیت شیعه در رأس هرم آن بود، ارتقای تربیت و اخلاق اسلامی انتظار می‌رفت و لا‌اقل در آغاز انقلاب یعنی دوران جوانی ما چنین آرزویی در سرما بود و البته آرزو بر جوانان عیب نیست. ولی آیا این آرزو محقق شد؟ داوری را به وجدان پاک خوانندگان این سطور می‌سپارم. اما آنچه عیان است چه حاجت به بیان است. وقتی شخصی برای رسیدن به موفقیت انتخاباتی علنا در مقابل دیدگان مردم به حریم خصوصی این و آن دست می‌اندازد، و از هرگونه توهین و پایمال کردن حیثیت و آبروی آنان دریغ ندارد و با کمال تأسف این کردار، زشت شناخته نمی‌شود و توسط رصد کنندگان قانونی مورد اعتراض قرار نمی‌گیرد و تخلف شناخته نمی‌شود و تأسف بار ‌تر آنکه موجب جلب آراء می‌گردد و نه تأسف که فاجعه مولمه آنکه به عنوان رویه و سنت حسنه در دفعات بعد مورد تقلید و پیروی قرارمی گیرد!!، شگفتا آیا نمی‌توان این جریان را نشانه انحطاط اخلاق عنوان داد؟ ‏
صاحب این قلم همیشه به حدیث نفس خود را که در کسوت روحانی است ملامت می‌کند و اصرار دارد که با اعتراف به ناموفقیت صنف خود نسبت به تربیت اخلاقی مردم لااقل از جامعه خویش عذر خواهی کند. هم سن و سالهای نگارنده اسوه‌هایی در میان این صنف دیده بودند که نمونه کامل تقوا و سداد بودند و بهترین سرمشق زندگی برای آنان می‌توانست محسوب شوند. ای کاش جوانان عزیزی که از من و امثال من گله‌مندند آنان را دیده بودند تا خدای نکرده به قضاوت‌های حاد و غیرمنصفانه و به کار بردن گزاره سالبه کلیه دچار نشوند و به جای آن با گرفتن نور و چراغ فکری گرد شهر بگردند و در پیدا کردن حجت‌های انسانی و آرزوی آنکه «یافت می‌نشود» سعی داشته باشند و برای بازگشت به ارزش‌های اخلاقی از هرگونه تلاش دریغ نکنند.
‏۱۰ـ در خاتمه این سطور تأکید می‌کنم که نگارنده به ذکاوت ایرانی ملت ایمان دارم و می‌دانم که عموم مردم ما با اجتناب از تقلید کورکورانه و بجای آن تکیه کردن بر تأمل واندیشه فردی در معیارهای لازم برای سمت ریاست جمهوری، به خوبی راه صحیح را برای انتخاب اصلح و یا لااقل خیرالموجودین خواهند یافت. ارشاد و راهنمایی گرفتن از اهل نظر در صورتی که مبتنی براستدلال باشد امری معقول و منطقی است ولی تکلیف کردن دیگران و متابعت بدون دلیل، آنان با حقیقت «رأی» دادن تناقض منطقی دارد. به دیگر سخن رأی از روی متابعت کور را «رأی» نمی‌توان نامید. رأی دادن مبتنی بر تفکر وتامل، نردبان رشد فکری یک ملت است و هرگز رأی دادن بدون دلیل و تأمل موجبات توسعه وترقی یک ملت را فراهم نمی‌سازد. والسلام