به بهانۀ انتشار ترجمۀ کتاب دولت، جنگ و سرمایهداری
#نظریه_و_تاریخ
آنچه دربارۀ مایکل مان به فارسی در دسترس است تنها منحصر بر برخی از آثار متأخرتر دربارۀ جامعهشناسی تاریخی و به طور کلیتر نظریۀ اجتماعی معاصر است.* از این قرار، کتاب دولت، جنگ و سرمایهداری (به استثنای یک مقاله**) نخستین اثر مستقلی است که از او به فارسی منتشر شده است. با توجه به حجم آثار مان، و خصوصاً شاهکار چهارجلدیاش، باید انتظار بیشتری برای ترجمۀ دیگر آثار او کشید.*** شاهکار مان، با عنوان منابع قدرت اجتماعی، که روایتی از آغاز تاریخ جهان تا دورۀ معاصر، با تکیه بر سنت جامعهشناسی تاریخی، است پس از دورۀ اوج جامعهشناسی تاریخی کلاسیک در غرب منتشر شده است، از همین رو در شروح اولیۀ مهم بر جامعهشناسی تاریخی، این جامعهشناس بریتانیایی و دیدگاههایش غایب هستند. با این وصف، کتاب حاضر فرصت خوبی است برای آشنایی با دستگاه مفهومی و نظری مایکل مان که کوشیده است تا در جامعهشناسی تاریخی خود از اروپامحوری مسلط بر این رشته فاصلۀ بیشتری بگیرد. خصوصاً مقالۀ نخست کتاب از آن رو اهمیت دارد که چکیدهای از مفروضات و یافتههای اصلی نویسنده را، که در مهمترین اثرش مطرح شدهاند، در اختیار میگذارد. نکتۀ دیگر آنکه، آنچه مان را از برخی از دیگر جامعهشناسان تاریخی متمایز میکند، تحصیل او در رشتۀ تاریخ در مقطع کارشناسی است.
به طور کلی، مان معتقد است که جوامع از شبکههای متقاطع قدرت تشکیل شدهاند. این شبکهها حاصل برخورد چهار منبع قدرت اجتماعی، و سازمانهای حاصل از آنها، با یکدیگر هستند: قدرت سیاسی (دولت)، قدرت اقتصادی (عموماً طبقه)، قدرت ایدئولوژیک (مذهب، و ایدئولوژیهای مختلف سکولار) و قدرت نظامی. افزون بر این، مان طبقهبندیهای جالب و ظریفی از هر یک از اشکال اعمال قدرت، یا به تعبیر دیگر، شیوههای عملکرد هر کدام از این سازمانها به دست میدهد. ولی در این میان، بحثبرانگیزترین نکته دربارۀ دستگاه مفهومی-نظری مان، تلقی او از قدرت نظامی، نه به مثابۀ دستگاهی در انحصار دولت (بنا بر تلقی کلاسیک وبری)، بلکه به عنوان منبع و سازمانی مستقل است که میتواند خودسرانه به سازماندهی خویش بپردازد و عمل کند، هرچند که غایت آن عموماً تسخیر قدرت سیاسی است. جانفرانکو پوجی، جامعهشناسی فقید ایتالیایی، در نقدی گزنده این صورتبندی مان از منابع قدرت اجتماعی را «حملۀ نظامی مایکل مان به نظریۀ اجتماعی» نامید و از «تثلیث مقدس» نظریۀ اجتماعی، یعنی همان سهگانۀ وبری سیاست، اقتصاد و ایدئولوژی، دفاع کرد (هرچند که مان نیز پاسخی کوبنده به او داد). جان هال، یکی از بزرگترین پیروان مان، نیز در کتاب قدرتها و آزادیها ترجیح داد تا، ضمن پایبندی به الگوی مان، دوباره به همان سهگانۀ مقدس بازگردد. با این همه، صورتبندی مان از قدرت اجتماعی، و خصوصاً حضور قدرت نظامی به عنوان یک منبع مستقل در آن، مدافعان و شارحان خود را دارد.
در عرصۀ مطالعات ایرانی، تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، تنها رودی مته است که در کتاب خود دربارۀ سقوط صفویان الگوی مان را به کار گرفته است. در گسترۀ وسیعتر اسلامشناسی نیز، مهمترین پژوهشی که الگوی مان را تماماً پیاده کرده است، کتاب امپراتوری مغول و زوال آن، از آندرئا هینتسه است، هرچند که هینتسه نه مانند مورخان، بلکه همچون جامعهشناسان تاریخی، با استفاده از ادبیات دست دوم، و نه منابع دست اول، به سراغ موضوع خود رفته است.
*مفصلترین شرح را میتوان در کتاب استفن هابدن با عنوان جامعهشناسی تاریخی و روابط بینالملل یافت، که ترجمهای نسبتاً دشوارخوان دارد. در کتابهای دنیس اسمیت (برآمدن جامعهشناسی تاریخی) و درک کسلر (نظریههای روز جامعهشناسی از ایزنشتات تا پسامدرنها) نیز میتوان مطالبی دربارۀ او یافت.
** در مجموعه مقالاتی که زیر نظر اندرو لینکلیتر، و همنام با کتاب هابدن، به فارسی ترجمه شده است.
*** ظاهراً منابع قدرت اجتماعی، با عنوان سرچشمههای قدرت اجتماعی، سالها پیش ترجمه شده و منتشرنشده مانده است، هر چند که شاید هم نیمهتمام مانده است؛ نک به فهرست کتابخانۀ ملی.
پیشتر در همین کانال، و به بهانۀ بحث نظریه و تاریخ، قطعات کوتاهی از مقدمۀ کتاب سترگ او را به فارسی برگرداندهام.
#نظریه_و_تاریخ
آنچه دربارۀ مایکل مان به فارسی در دسترس است تنها منحصر بر برخی از آثار متأخرتر دربارۀ جامعهشناسی تاریخی و به طور کلیتر نظریۀ اجتماعی معاصر است.* از این قرار، کتاب دولت، جنگ و سرمایهداری (به استثنای یک مقاله**) نخستین اثر مستقلی است که از او به فارسی منتشر شده است. با توجه به حجم آثار مان، و خصوصاً شاهکار چهارجلدیاش، باید انتظار بیشتری برای ترجمۀ دیگر آثار او کشید.*** شاهکار مان، با عنوان منابع قدرت اجتماعی، که روایتی از آغاز تاریخ جهان تا دورۀ معاصر، با تکیه بر سنت جامعهشناسی تاریخی، است پس از دورۀ اوج جامعهشناسی تاریخی کلاسیک در غرب منتشر شده است، از همین رو در شروح اولیۀ مهم بر جامعهشناسی تاریخی، این جامعهشناس بریتانیایی و دیدگاههایش غایب هستند. با این وصف، کتاب حاضر فرصت خوبی است برای آشنایی با دستگاه مفهومی و نظری مایکل مان که کوشیده است تا در جامعهشناسی تاریخی خود از اروپامحوری مسلط بر این رشته فاصلۀ بیشتری بگیرد. خصوصاً مقالۀ نخست کتاب از آن رو اهمیت دارد که چکیدهای از مفروضات و یافتههای اصلی نویسنده را، که در مهمترین اثرش مطرح شدهاند، در اختیار میگذارد. نکتۀ دیگر آنکه، آنچه مان را از برخی از دیگر جامعهشناسان تاریخی متمایز میکند، تحصیل او در رشتۀ تاریخ در مقطع کارشناسی است.
به طور کلی، مان معتقد است که جوامع از شبکههای متقاطع قدرت تشکیل شدهاند. این شبکهها حاصل برخورد چهار منبع قدرت اجتماعی، و سازمانهای حاصل از آنها، با یکدیگر هستند: قدرت سیاسی (دولت)، قدرت اقتصادی (عموماً طبقه)، قدرت ایدئولوژیک (مذهب، و ایدئولوژیهای مختلف سکولار) و قدرت نظامی. افزون بر این، مان طبقهبندیهای جالب و ظریفی از هر یک از اشکال اعمال قدرت، یا به تعبیر دیگر، شیوههای عملکرد هر کدام از این سازمانها به دست میدهد. ولی در این میان، بحثبرانگیزترین نکته دربارۀ دستگاه مفهومی-نظری مان، تلقی او از قدرت نظامی، نه به مثابۀ دستگاهی در انحصار دولت (بنا بر تلقی کلاسیک وبری)، بلکه به عنوان منبع و سازمانی مستقل است که میتواند خودسرانه به سازماندهی خویش بپردازد و عمل کند، هرچند که غایت آن عموماً تسخیر قدرت سیاسی است. جانفرانکو پوجی، جامعهشناسی فقید ایتالیایی، در نقدی گزنده این صورتبندی مان از منابع قدرت اجتماعی را «حملۀ نظامی مایکل مان به نظریۀ اجتماعی» نامید و از «تثلیث مقدس» نظریۀ اجتماعی، یعنی همان سهگانۀ وبری سیاست، اقتصاد و ایدئولوژی، دفاع کرد (هرچند که مان نیز پاسخی کوبنده به او داد). جان هال، یکی از بزرگترین پیروان مان، نیز در کتاب قدرتها و آزادیها ترجیح داد تا، ضمن پایبندی به الگوی مان، دوباره به همان سهگانۀ مقدس بازگردد. با این همه، صورتبندی مان از قدرت اجتماعی، و خصوصاً حضور قدرت نظامی به عنوان یک منبع مستقل در آن، مدافعان و شارحان خود را دارد.
در عرصۀ مطالعات ایرانی، تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، تنها رودی مته است که در کتاب خود دربارۀ سقوط صفویان الگوی مان را به کار گرفته است. در گسترۀ وسیعتر اسلامشناسی نیز، مهمترین پژوهشی که الگوی مان را تماماً پیاده کرده است، کتاب امپراتوری مغول و زوال آن، از آندرئا هینتسه است، هرچند که هینتسه نه مانند مورخان، بلکه همچون جامعهشناسان تاریخی، با استفاده از ادبیات دست دوم، و نه منابع دست اول، به سراغ موضوع خود رفته است.
*مفصلترین شرح را میتوان در کتاب استفن هابدن با عنوان جامعهشناسی تاریخی و روابط بینالملل یافت، که ترجمهای نسبتاً دشوارخوان دارد. در کتابهای دنیس اسمیت (برآمدن جامعهشناسی تاریخی) و درک کسلر (نظریههای روز جامعهشناسی از ایزنشتات تا پسامدرنها) نیز میتوان مطالبی دربارۀ او یافت.
** در مجموعه مقالاتی که زیر نظر اندرو لینکلیتر، و همنام با کتاب هابدن، به فارسی ترجمه شده است.
*** ظاهراً منابع قدرت اجتماعی، با عنوان سرچشمههای قدرت اجتماعی، سالها پیش ترجمه شده و منتشرنشده مانده است، هر چند که شاید هم نیمهتمام مانده است؛ نک به فهرست کتابخانۀ ملی.
پیشتر در همین کانال، و به بهانۀ بحث نظریه و تاریخ، قطعات کوتاهی از مقدمۀ کتاب سترگ او را به فارسی برگرداندهام.
Telegram
موزه خُردتاریخ
#تازههای_کتاب
🏷دولت، جنگ و سرمایهداری
▫️نوشتۀ مایکل مان
▫️مترجم: میلاد یزدانپناه
▫️تهران: نگارستان اندیشه، چاپ نخست ۱۴۰۳، ۳۷۵ ص. رقعی، جلد شومیز.
🏷دولت، جنگ و سرمایهداری
▫️نوشتۀ مایکل مان
▫️مترجم: میلاد یزدانپناه
▫️تهران: نگارستان اندیشه، چاپ نخست ۱۴۰۳، ۳۷۵ ص. رقعی، جلد شومیز.
👍5
آیا مکتب آنال مکتبی در جامعهشناسی تاریخی است؟
تاریخچه مکتب آنال سرفصل ثابت تقریباً تمامی تاریخهای جامعهشناسی تاریخی است. فرقی هم ندارد که مؤلفان این آثار کار خود را با مارکس یا دورکیم شروع کنند یا ابن خلدون؛ در هر حالی در جایی در نهایت اشارهای کوتاه، یا تفصیلی، به مکتب آنال و سهم آن در تکوین جامعهشناسی تاریخی میکنند. این امر از آن روست که تاریخهای جامع آنالی با نگاه ساختاری بلندمدتشان شباهت زیادی به آن الگویی دارند که بر جامعهشناسی تاریخی حاکم است. همین شباهت باعث شده تا برخی نتوانند تفاوت میان یک مکتب تاریخنگاری اجتماعی کلان و ساختارنگر را با جامعهشناسی تاریخی دریابند و تصور کنند که «آنال» مکتبی در جامعهشناسی تاریخی است و نه یکی از نحلههای تاریخ اجتماعی. این اشتباه در سخنان حجت کاظمی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران (در نشست معرفی کتاب دولت، جنگ و سرمایهداری از مایکل مان)، نیز تکرار شده است، چنانکه ایشان سنت جامعهشناسی تاریخی را به چهار سنت «مکتب آنال، مکتب مارکسی، دورکیمی و وبری» تقسیم کرده است. البته این تقسیمبندی بیمبنا و غیر قابل قبول است.
جناب کاظمی در ادامه دربارۀ تاریخنگاری ایرانی نیز فرمودهاند که «بزرگان تاریخ ایران نوعی تاریخنگاری مطرح کردند که رها از مقوله جامعهشناختی بود، این موضوع ما را دچار انسداد و خطای تحلیلی کرده بود. مثلاً حول محور اندیشه مارکسیستی کل تاریخ ایران جدال طبقات است و بس». چنین دعاوی عجیبی البته نیاز به هیچ شرح و بسطی ندارند.
www.ibna.ir/news/528385
تاریخچه مکتب آنال سرفصل ثابت تقریباً تمامی تاریخهای جامعهشناسی تاریخی است. فرقی هم ندارد که مؤلفان این آثار کار خود را با مارکس یا دورکیم شروع کنند یا ابن خلدون؛ در هر حالی در جایی در نهایت اشارهای کوتاه، یا تفصیلی، به مکتب آنال و سهم آن در تکوین جامعهشناسی تاریخی میکنند. این امر از آن روست که تاریخهای جامع آنالی با نگاه ساختاری بلندمدتشان شباهت زیادی به آن الگویی دارند که بر جامعهشناسی تاریخی حاکم است. همین شباهت باعث شده تا برخی نتوانند تفاوت میان یک مکتب تاریخنگاری اجتماعی کلان و ساختارنگر را با جامعهشناسی تاریخی دریابند و تصور کنند که «آنال» مکتبی در جامعهشناسی تاریخی است و نه یکی از نحلههای تاریخ اجتماعی. این اشتباه در سخنان حجت کاظمی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران (در نشست معرفی کتاب دولت، جنگ و سرمایهداری از مایکل مان)، نیز تکرار شده است، چنانکه ایشان سنت جامعهشناسی تاریخی را به چهار سنت «مکتب آنال، مکتب مارکسی، دورکیمی و وبری» تقسیم کرده است. البته این تقسیمبندی بیمبنا و غیر قابل قبول است.
جناب کاظمی در ادامه دربارۀ تاریخنگاری ایرانی نیز فرمودهاند که «بزرگان تاریخ ایران نوعی تاریخنگاری مطرح کردند که رها از مقوله جامعهشناختی بود، این موضوع ما را دچار انسداد و خطای تحلیلی کرده بود. مثلاً حول محور اندیشه مارکسیستی کل تاریخ ایران جدال طبقات است و بس». چنین دعاوی عجیبی البته نیاز به هیچ شرح و بسطی ندارند.
www.ibna.ir/news/528385
ایبنا
تاریخنگاری در گذشته رها از مقوله جامعهشناختی بود/ دوران شکوفایی عصر ترجمه
حجت کاظمی، استاد جامعهشناسی سیاسی دانشگاه تهران گفت: بزرگان تاریخ ایران نوعی تاریخنگاری مطرح کردند که رها از مقوله جامعهشناختی بود، این موضوع ما را دچار انسداد و خطای تحلیلی کرده بود. مثلاً حول محور اندیشه مارکسیستی کل تاریخ ایران جدال طبقات است و بس.
👍5❤1
Leaping across artificial institutional barriers has its risks; but it can also provide opportunities. When I was researching my own doctoral dissertation, on the feminist movement in Imperial Germany and the Weimar Republic, in the 1970s, having chosen it as a guide to the strength or otherwise of liberal values in the decades before the triumph of Nazism, I ran into almost complete incomprehension from the archivists and historians I met in Germany (Claus Stukenbrock, the archivist who looked aft er me in Hamburg and who guided my subsequent trawls through the Hamburg State Archives over the following decades, was an honourable exception). I was a man, ran one frequent comment, so why was I doing this at all? More peculiar still, I was a British man, so what was I doing researching German history anyway? This view was particularly forcefully put to me by archivists in Communist East Germany, where I was informed tartly that I would do better to research the crimes of British or American imperialism.
R.J. Evans, Cosmopolitan Islanders: British Historians and the European Continent.
👍2
🔔گروه روششناسی و تاریخنگاری پژوهشکده تاریخ اسلام برگزار میکند:
⚜️ نشست علمی با عنوان «تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها»
🔻با سخنرانی:
✅ دکتر محمد غفوری
🔻دبیر نشست:
✅ دکتر زینب میرزایی
🕰 دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶
ساعت: ۱۶ - ۱۸
🔹🔸ورود برای عموم علاقهمندان آزاد می باشد.
🏟 پیوند ورود به نشست:
🌏 https://www.skyroom.online/ch/a2m/lecture
🆔 https://news.1rj.ru/str/pajooheshkadeh
⚜️ نشست علمی با عنوان «تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها»
🔻با سخنرانی:
✅ دکتر محمد غفوری
🔻دبیر نشست:
✅ دکتر زینب میرزایی
🕰 دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶
ساعت: ۱۶ - ۱۸
🔹🔸ورود برای عموم علاقهمندان آزاد می باشد.
🏟 پیوند ورود به نشست:
🌏 https://www.skyroom.online/ch/a2m/lecture
🆔 https://news.1rj.ru/str/pajooheshkadeh
❤3👍3
Historiophoty-PTE
🎵 پوشه شنیداری نشست برخط
«تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها»
🔻سخنران: محمد غفوری
🔻به همت گروه روششناسی و تاریخنگاری پژوهشکده تاریخ اسلام
🗓 دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶
@microhismuseum
«تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها»
🔻سخنران: محمد غفوری
🔻به همت گروه روششناسی و تاریخنگاری پژوهشکده تاریخ اسلام
🗓 دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶
@microhismuseum
👍9❤1
مهدی تدینی، پاورقینویسی تاریخی و دادگاه صحرایی حقیقت
مهدی تدینی مورخ حرفهای نیست، ولی با پاورقینویسیهای تاریخیاش مهار آگاهی تاریخی بخش وسیعی از مخاطبان تحصیلکرده شبکههای اجتماعی (و بدبختانه حتی برخی از تحصیلکردگان دانشگاهی در رشتۀ تاریخ) را در دست خویش گرفته است. آنچه مخاطبان نوشتههای تاریخی او را گرد هم میآورد، مجموعهای از ترجیحات سیاسی خاص است نه علائق تاریخنگارانه؛ این مشخصۀ همۀ تاریخپردازیهای ایدئولوژیک است. دلبستگان یک پروژۀ سیاسی که به طور تناقضآمیزی در گذشته به دنبال تصویری از آیندۀ سیاسی خویش هستند در تدینی و امثال او همان چیزهایی را مییابند که دوست دارند دربارۀ گذشتۀ خیالین آن پروژه بشنوند، به سخن دیگر، آنها به دنبال واقعیتهای گذشته نیستند، به دنبال صورت تاریخیشدۀ مجموعهای از آمال تحققنیافته خویش هستند.
تدینی در شبهتاریخنگاری خویش پا جای پای قهرمانان تاریخیاش در ادارۀ سوم ساواک گذاشته، منتهی با این تفاوت که نه به شکنجۀ جسم انسانها بلکه به شکنجه و بازجویی از خاطرات آنها، و در نهایت کشاندن حقایق تاریخی به دادگاه یکطرفۀ صحرایی برخاسته است. پاورقینویسانی چون او (که امروزه ظاهراً رو به تزاید دارند) روایت تاریخیای را فراهم میکنند که به کار ارضای نفس آن بخشی از ناراضیان وضع موجود میآید که حول ایدئولوژی پهلویسم گرد هم آمدهاند؛ ساختن یک آرمانشهر دروغین، انتقال اسطورۀ عصر زرین از گذشتههای بسیار دور و اساطیری به گذشتهای بسیار نزدیک، و برساخت یک جبهۀ شدیداً قطبیشدۀ حق و باطل از خاطرۀ حکومت پهلوی و همدلان و مخالفانش. پیرنگ حاکم بر این پاورقیهای تاریخی بسیار ساده و عوامانه است: همه چیز خوب بود؛ همه خوب میخوردند، خوب میپوشیدند، کیفشان کوک بود، عرق و کبابشان به راه بود و ... تا اینکه چند روشنفکر، شاعر و به طور کلی «چپها» آمدند و در شیپور فلاکت دمیدند؛ نتیجه آنکه، تودۀ جاهل به دنبال همین روشنفکران منحط به راه افتادند و قدرناشناسانه قطار توسعۀ پهلوی را از ریل خارج کردند. این روایت نیز همچون تمامی کژخوانیهای تعمدی از تاریخ رو به سوی آینده و تقویت یا پیشبرد یک پروژۀ سیاسی دارد. ننتیجۀ سیاسی چنین روایتپردازیهایی آنکه، اکنون نیز باید دوباره رانندۀ مقدر آن لوکوموتیو را، که مهارت رانندگی به گونهای وراثتی به او انتقال یافته، بازگرداند. تدینیها این پرسش جامعهشناختی و تاریخی را که چرا انقلاب شد، تبدیل به این پرسش کینهتوزانه و طلبکارانه میکنند که «چه مرگتان بود که شاه را بیرون کردید؟»، «چیتان کم بود که انقلاب کردید؟»، چرا همان ویترین عصر پهلوی را که ما میبینیم و با دیدنش به اوج لذت روحی میرسیم شما نمیدیدید؟ و پرپیداست که چه درک سادهبینانهای از مسئلۀ عاملیت تاریخی در پشت این نگاه به تاریخ نهفته است.
این دست از جنگهای تاریخ (History wars) در همه جا، با تشابهات و مختصاتی ویژه در جریان هستند، از توسعهیافتهترین جوامع تا عقبماندهترین آنها، ولی بعید است در هیچ کجای جهان، تا این اندازه با حیات و ممات یک نظم موجود و زمینهسازی عملی برای بازگردانی بیکم و کاست یک نظم پیشین، به مثابه بدیل آن، پیوند خورده باشند. آنچه اکنون شاهد آنیم رویارویی دو نوع بنیادگرایی است که بنا بر قاعده، هر کدام یک همبستۀ تاریخنگارانه نیز دارند، و آنچه صورتبندی و محتوای این پیوست تاریخی را تعین میبخشد نه دغدغۀ حقیقت، بلکه مقتضیات نبرد در عرصۀ سیاست است. این دست از تکاپوهای تاریخنگارانه ایدئولوژیک (چه تاریخنگاری پهلویستی و چه تاریخنگاری رسمی در نظام سیاسی کنونی) تنها در فضای گلخانهای حاصل از موجسواری رسانهای، یا پشتیبانی سیاسی و بوروکراتیک، بخت بقا دارند، ولی به محض ورود به فضای علمی و آکادمیک، که در آن از دوپینگ رسانهای و سازمانی خبری نیست، دیگر امیدی به بقا نخواهند داشت، هرچند که زدودن رسوبات آنها از ذهنیت عمومی نیازمند زمان و روشنگری است. و شگفت آنکه، بسیاری از زائدهها و دنبالچههای این شبهتاریخنگاری در فضای آکادمیک -همانهایی که علیالظاهر تحصیلکردۀ تاریخ هستند ولی تفاوت میان تاریخنگاری آکادمیک و شبهتاریخنگاریهای سیاستزده عوامانه را درنمییابند، همانهایی که حاضرند وجاهت علمی و آکادمیک خود را به پای تمنیات سیاسی زودگذر و محتوم به شکست خویش قربانی کنند- از درک چنین واقعیت سادهای عاجزند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum
مهدی تدینی مورخ حرفهای نیست، ولی با پاورقینویسیهای تاریخیاش مهار آگاهی تاریخی بخش وسیعی از مخاطبان تحصیلکرده شبکههای اجتماعی (و بدبختانه حتی برخی از تحصیلکردگان دانشگاهی در رشتۀ تاریخ) را در دست خویش گرفته است. آنچه مخاطبان نوشتههای تاریخی او را گرد هم میآورد، مجموعهای از ترجیحات سیاسی خاص است نه علائق تاریخنگارانه؛ این مشخصۀ همۀ تاریخپردازیهای ایدئولوژیک است. دلبستگان یک پروژۀ سیاسی که به طور تناقضآمیزی در گذشته به دنبال تصویری از آیندۀ سیاسی خویش هستند در تدینی و امثال او همان چیزهایی را مییابند که دوست دارند دربارۀ گذشتۀ خیالین آن پروژه بشنوند، به سخن دیگر، آنها به دنبال واقعیتهای گذشته نیستند، به دنبال صورت تاریخیشدۀ مجموعهای از آمال تحققنیافته خویش هستند.
تدینی در شبهتاریخنگاری خویش پا جای پای قهرمانان تاریخیاش در ادارۀ سوم ساواک گذاشته، منتهی با این تفاوت که نه به شکنجۀ جسم انسانها بلکه به شکنجه و بازجویی از خاطرات آنها، و در نهایت کشاندن حقایق تاریخی به دادگاه یکطرفۀ صحرایی برخاسته است. پاورقینویسانی چون او (که امروزه ظاهراً رو به تزاید دارند) روایت تاریخیای را فراهم میکنند که به کار ارضای نفس آن بخشی از ناراضیان وضع موجود میآید که حول ایدئولوژی پهلویسم گرد هم آمدهاند؛ ساختن یک آرمانشهر دروغین، انتقال اسطورۀ عصر زرین از گذشتههای بسیار دور و اساطیری به گذشتهای بسیار نزدیک، و برساخت یک جبهۀ شدیداً قطبیشدۀ حق و باطل از خاطرۀ حکومت پهلوی و همدلان و مخالفانش. پیرنگ حاکم بر این پاورقیهای تاریخی بسیار ساده و عوامانه است: همه چیز خوب بود؛ همه خوب میخوردند، خوب میپوشیدند، کیفشان کوک بود، عرق و کبابشان به راه بود و ... تا اینکه چند روشنفکر، شاعر و به طور کلی «چپها» آمدند و در شیپور فلاکت دمیدند؛ نتیجه آنکه، تودۀ جاهل به دنبال همین روشنفکران منحط به راه افتادند و قدرناشناسانه قطار توسعۀ پهلوی را از ریل خارج کردند. این روایت نیز همچون تمامی کژخوانیهای تعمدی از تاریخ رو به سوی آینده و تقویت یا پیشبرد یک پروژۀ سیاسی دارد. ننتیجۀ سیاسی چنین روایتپردازیهایی آنکه، اکنون نیز باید دوباره رانندۀ مقدر آن لوکوموتیو را، که مهارت رانندگی به گونهای وراثتی به او انتقال یافته، بازگرداند. تدینیها این پرسش جامعهشناختی و تاریخی را که چرا انقلاب شد، تبدیل به این پرسش کینهتوزانه و طلبکارانه میکنند که «چه مرگتان بود که شاه را بیرون کردید؟»، «چیتان کم بود که انقلاب کردید؟»، چرا همان ویترین عصر پهلوی را که ما میبینیم و با دیدنش به اوج لذت روحی میرسیم شما نمیدیدید؟ و پرپیداست که چه درک سادهبینانهای از مسئلۀ عاملیت تاریخی در پشت این نگاه به تاریخ نهفته است.
این دست از جنگهای تاریخ (History wars) در همه جا، با تشابهات و مختصاتی ویژه در جریان هستند، از توسعهیافتهترین جوامع تا عقبماندهترین آنها، ولی بعید است در هیچ کجای جهان، تا این اندازه با حیات و ممات یک نظم موجود و زمینهسازی عملی برای بازگردانی بیکم و کاست یک نظم پیشین، به مثابه بدیل آن، پیوند خورده باشند. آنچه اکنون شاهد آنیم رویارویی دو نوع بنیادگرایی است که بنا بر قاعده، هر کدام یک همبستۀ تاریخنگارانه نیز دارند، و آنچه صورتبندی و محتوای این پیوست تاریخی را تعین میبخشد نه دغدغۀ حقیقت، بلکه مقتضیات نبرد در عرصۀ سیاست است. این دست از تکاپوهای تاریخنگارانه ایدئولوژیک (چه تاریخنگاری پهلویستی و چه تاریخنگاری رسمی در نظام سیاسی کنونی) تنها در فضای گلخانهای حاصل از موجسواری رسانهای، یا پشتیبانی سیاسی و بوروکراتیک، بخت بقا دارند، ولی به محض ورود به فضای علمی و آکادمیک، که در آن از دوپینگ رسانهای و سازمانی خبری نیست، دیگر امیدی به بقا نخواهند داشت، هرچند که زدودن رسوبات آنها از ذهنیت عمومی نیازمند زمان و روشنگری است. و شگفت آنکه، بسیاری از زائدهها و دنبالچههای این شبهتاریخنگاری در فضای آکادمیک -همانهایی که علیالظاهر تحصیلکردۀ تاریخ هستند ولی تفاوت میان تاریخنگاری آکادمیک و شبهتاریخنگاریهای سیاستزده عوامانه را درنمییابند، همانهایی که حاضرند وجاهت علمی و آکادمیک خود را به پای تمنیات سیاسی زودگذر و محتوم به شکست خویش قربانی کنند- از درک چنین واقعیت سادهای عاجزند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum
Telegram
موزه خُردتاریخ
موزه شواهد تصادفی.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum
@Mhmmdghfuri
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum
@Mhmmdghfuri
👍37👏8❤5👎3🙏1
«هیچ ملتی در سایۀ استبداد به جایی نرسید»
مصدق، اسفند ۱۳۲۳
مصدق، اسفند ۱۳۲۳
👏11👍5❤3😁2☃1🆒1
Forwarded from موزه خُردتاریخ
حیرتنامه دانشجویی
حیرتنامهنویسی محصول مواجههای شهودی با شکلی از نظم اجتماعی مدرن و احساس ضرورت برای انتقال این تجربۀ غریب است. البته به سختی بتوان چنین ژانری را مشخص کرد؛ چهبسا ازیکحیث بتوان تمامی سفرنامههای ایرانیان به فرنگ را نوعی حیرتنامه نامید. این گونۀ نوشتاری هنوز هویت پژوهشی مستقلی به خود نگرفته است و میتواند متضمن اشکال متعددی باشد.
حیرتنامۀ دانشجویی مختصری که در اینجا میخوانیم نامهای هوایی از یک محصل جوان ایرانی در لندن، به نام الف/عین شکرانی است که برای اولین بار در زندگیش طعم آزادی و دموکراسی حقیقی، و مهم تر از آن رفاه و امید به زندگی را چشیده است. برای لحظهای اجازه دهید عنان قلم را به خود او بسپاریم: «آزادی مطلق و دموکراسی حقیقی را میتوان احساس کرد که وقتی میشنوید مردمی آزاد هستند، یعنی چه. همه مردم واقعا و از ته دل خوش و خرم هستند. پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله را میبینم که مانند پسر ۱۵-۱۶ سالهای گوئی اول زندگی و حیاتش میباشد شاد و سرحال و چابک است...».
نویسنده از محل تحصیلش با عنوان «مدرسه» یاد میکند و نه کالج یا دانشگاه و ... قطعا از خانوادهای مرفه بوده که از همان دوران نوجوانی برای تحصیل به انگلستان فرستاده شده است؛ واقعیتی که حتی بدون آگاهی از موقعیت و ثروت خانوادگی شکرانیها در اصفهان و خانواده کتیرایی (که بر اساس مفاد نامه با آنها پیوند سببی برقرار کردهاند) کاملا آشکار است. به هر روی، شکرانی جوان ظاهراً مشکلی در برقراری ارتباط به زبان انگلیسی نداشته و یقیناً پیشتر در ایران به خوبی این زبان را آموخته است، چه اینکه این بی اعتنایی انگلیسیهاست که شرایط را قدری برای او سخت کرده و نه دشواری در تکلم به زبان کشور میزبان. دانشجوی جوان احتمالاً در خانوادهای از حیث سیاسی مترقی تربیت شده است، معنای دموکراسی را در همان نوجوانی درک میکند و تفاوتهای یک رژیم سیاسی دموکرات و غیردموکرات و جامعههای متأثر از این دو شیوه حکمرانی را درمییابد.
مسئله مهم در اینجا ولی مسئله «دیدن» است. محصل اصفهانی قطعا ازپیش اشرافی کموبیش نسبی بر تفاوتهای میان رژیمهای سیاسی داشته است، اما این اشراف با دیدن است که تبدیل به یقین میگردد. این گزارش کوتاه دانشجویی از نیمه دوم سده بیستم را میتوان در زمره همان «حیرت»نامههایی دانست که خاستگاه آن را میتوان در دوران نخستین دیدارهای ایرانیان از غرب در دوره قاجار بازجست. با این همه، یک تفاوت مهم در اینجا وجود دارد؛ تفاوت در جهتگیری تعریف شده برای چشمان ناظر. مشخصه بسیاری از حیرتنامههای متقدم دیدن تقریباً همه چیز در یک جهان نو و الزام به گزارش تقریباً همه جانبه آن است، حال آنکه تربیت و آگاهی طبقاتی نویسنده جوان عصر پهلوی دوم، او را دستکم در آغاز کار از دیدن همه چیز بینیاز میسازد و جهت دید او را محدود و منحصر به پدیدارهای خاصی میکند. از همین رو، نشانه های یک نظم سیاسی متفاوت است که در آغاز کار برای او سرچشمه نوعی جاذبه است و در گزارش مواجهه خود با جهان نو، برای آنها اولویت بیشتری قائل است.
ولی این پرسش را نمیتوان به سادگی پاسخ داد که دموکراسی، آزادی، نشاط جمعی و امید به زندگی را چگونه میتوان «دید»؟ مگر نه این است که این امور تا حدی شهودی و بیرون از دسترسی مستقیم دید بیولوژیک هستند؟ شکرانی اگر عکاسی بود که از ایران به انگلستان فرستاده شده بود چطور میتوانست از امید به زندگی، آزادی یا دموکراسی عکس بگیرد؟ پاسخ این پرسشها هر چه که باشد، او به هر روی اینها را «دیده» است و در اینجا منظور از دیدن تجمیع نیروهای گوناگون حواس و قوای شهود در یک کنش ادراکی وحدتیافته برای درک مجموعهای از واقعیات اجتماعی است. و مهمتر اینکه، این کنش «دیدن» به هیچ وجه کنشی خنثی نیست و از پیش تربیتشده و جهتمند شده است. قطعا او یا هر کس دیگری در نهایت «همه چیز» را میدید، لیکن اینکه در آغاز چه چیزی را میبینیم و در ذهن پردازش میکنیم ریشه در ایدئولوژی، ولو در پنهانترین اشکال آن، دارد.
این فرهنگ یا ایدئولوژی دیدن تجلی نوعی آگاهی سیاسی است که به مرور بر دیگر اشکال آگاهی پیشی میجوید. در واقع، در گذر زمان، خواست آزادی و دموکراسی دیگر منحصر به افرادی با خاستگاه و تربیت طبقاتی خاص نمیماند و مرزهای طبقه را قویاً درمینوردد. از طریق وراثت اجتماعی از انحصار گروههای خانوادگی درمیآید و تبدیل به مطالبهای عمومی میگردد. دموکراسی دیگر خواسته تجملی یا تفننی گروهی از «مرفهان بیدرد» نیست، بلکه یک نیاز حیاتی جمعی است که اغلب اعضای یک جامعه احساسش میکنند و در هر گونه تلاش تطبیقی اولیه و غریزی میان جامعه خودی و جامعه «دیگری» آن را رصد میکنند. این رخدادی بود که چند سال پیش از سفر دانشجوی اصفهانی به انگلستان در ایران وقوع آن آغاز شده بود و پس از آن دیگر هرگز متوقف نشد.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/8
حیرتنامهنویسی محصول مواجههای شهودی با شکلی از نظم اجتماعی مدرن و احساس ضرورت برای انتقال این تجربۀ غریب است. البته به سختی بتوان چنین ژانری را مشخص کرد؛ چهبسا ازیکحیث بتوان تمامی سفرنامههای ایرانیان به فرنگ را نوعی حیرتنامه نامید. این گونۀ نوشتاری هنوز هویت پژوهشی مستقلی به خود نگرفته است و میتواند متضمن اشکال متعددی باشد.
حیرتنامۀ دانشجویی مختصری که در اینجا میخوانیم نامهای هوایی از یک محصل جوان ایرانی در لندن، به نام الف/عین شکرانی است که برای اولین بار در زندگیش طعم آزادی و دموکراسی حقیقی، و مهم تر از آن رفاه و امید به زندگی را چشیده است. برای لحظهای اجازه دهید عنان قلم را به خود او بسپاریم: «آزادی مطلق و دموکراسی حقیقی را میتوان احساس کرد که وقتی میشنوید مردمی آزاد هستند، یعنی چه. همه مردم واقعا و از ته دل خوش و خرم هستند. پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله را میبینم که مانند پسر ۱۵-۱۶ سالهای گوئی اول زندگی و حیاتش میباشد شاد و سرحال و چابک است...».
نویسنده از محل تحصیلش با عنوان «مدرسه» یاد میکند و نه کالج یا دانشگاه و ... قطعا از خانوادهای مرفه بوده که از همان دوران نوجوانی برای تحصیل به انگلستان فرستاده شده است؛ واقعیتی که حتی بدون آگاهی از موقعیت و ثروت خانوادگی شکرانیها در اصفهان و خانواده کتیرایی (که بر اساس مفاد نامه با آنها پیوند سببی برقرار کردهاند) کاملا آشکار است. به هر روی، شکرانی جوان ظاهراً مشکلی در برقراری ارتباط به زبان انگلیسی نداشته و یقیناً پیشتر در ایران به خوبی این زبان را آموخته است، چه اینکه این بی اعتنایی انگلیسیهاست که شرایط را قدری برای او سخت کرده و نه دشواری در تکلم به زبان کشور میزبان. دانشجوی جوان احتمالاً در خانوادهای از حیث سیاسی مترقی تربیت شده است، معنای دموکراسی را در همان نوجوانی درک میکند و تفاوتهای یک رژیم سیاسی دموکرات و غیردموکرات و جامعههای متأثر از این دو شیوه حکمرانی را درمییابد.
مسئله مهم در اینجا ولی مسئله «دیدن» است. محصل اصفهانی قطعا ازپیش اشرافی کموبیش نسبی بر تفاوتهای میان رژیمهای سیاسی داشته است، اما این اشراف با دیدن است که تبدیل به یقین میگردد. این گزارش کوتاه دانشجویی از نیمه دوم سده بیستم را میتوان در زمره همان «حیرت»نامههایی دانست که خاستگاه آن را میتوان در دوران نخستین دیدارهای ایرانیان از غرب در دوره قاجار بازجست. با این همه، یک تفاوت مهم در اینجا وجود دارد؛ تفاوت در جهتگیری تعریف شده برای چشمان ناظر. مشخصه بسیاری از حیرتنامههای متقدم دیدن تقریباً همه چیز در یک جهان نو و الزام به گزارش تقریباً همه جانبه آن است، حال آنکه تربیت و آگاهی طبقاتی نویسنده جوان عصر پهلوی دوم، او را دستکم در آغاز کار از دیدن همه چیز بینیاز میسازد و جهت دید او را محدود و منحصر به پدیدارهای خاصی میکند. از همین رو، نشانه های یک نظم سیاسی متفاوت است که در آغاز کار برای او سرچشمه نوعی جاذبه است و در گزارش مواجهه خود با جهان نو، برای آنها اولویت بیشتری قائل است.
ولی این پرسش را نمیتوان به سادگی پاسخ داد که دموکراسی، آزادی، نشاط جمعی و امید به زندگی را چگونه میتوان «دید»؟ مگر نه این است که این امور تا حدی شهودی و بیرون از دسترسی مستقیم دید بیولوژیک هستند؟ شکرانی اگر عکاسی بود که از ایران به انگلستان فرستاده شده بود چطور میتوانست از امید به زندگی، آزادی یا دموکراسی عکس بگیرد؟ پاسخ این پرسشها هر چه که باشد، او به هر روی اینها را «دیده» است و در اینجا منظور از دیدن تجمیع نیروهای گوناگون حواس و قوای شهود در یک کنش ادراکی وحدتیافته برای درک مجموعهای از واقعیات اجتماعی است. و مهمتر اینکه، این کنش «دیدن» به هیچ وجه کنشی خنثی نیست و از پیش تربیتشده و جهتمند شده است. قطعا او یا هر کس دیگری در نهایت «همه چیز» را میدید، لیکن اینکه در آغاز چه چیزی را میبینیم و در ذهن پردازش میکنیم ریشه در ایدئولوژی، ولو در پنهانترین اشکال آن، دارد.
این فرهنگ یا ایدئولوژی دیدن تجلی نوعی آگاهی سیاسی است که به مرور بر دیگر اشکال آگاهی پیشی میجوید. در واقع، در گذر زمان، خواست آزادی و دموکراسی دیگر منحصر به افرادی با خاستگاه و تربیت طبقاتی خاص نمیماند و مرزهای طبقه را قویاً درمینوردد. از طریق وراثت اجتماعی از انحصار گروههای خانوادگی درمیآید و تبدیل به مطالبهای عمومی میگردد. دموکراسی دیگر خواسته تجملی یا تفننی گروهی از «مرفهان بیدرد» نیست، بلکه یک نیاز حیاتی جمعی است که اغلب اعضای یک جامعه احساسش میکنند و در هر گونه تلاش تطبیقی اولیه و غریزی میان جامعه خودی و جامعه «دیگری» آن را رصد میکنند. این رخدادی بود که چند سال پیش از سفر دانشجوی اصفهانی به انگلستان در ایران وقوع آن آغاز شده بود و پس از آن دیگر هرگز متوقف نشد.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/8
Telegram
موزه خُردتاریخ
نامه هوایی ارسالشده از لندن به اصفهان
تیرماه ۱۳۴۳
آیروگرام یا نامه هوایی، یکی از گونههای پاکت پستی است که در آن کاغذ و پاکت یکی هستند و فرستنده متن نامه خود را بر روی بدنه خود پاکت مینویسد نه کاغذی مستقل.
تیرماه ۱۳۴۳
آیروگرام یا نامه هوایی، یکی از گونههای پاکت پستی است که در آن کاغذ و پاکت یکی هستند و فرستنده متن نامه خود را بر روی بدنه خود پاکت مینویسد نه کاغذی مستقل.
👍6
پاک کردن تاریخ.pdf
372 KB
پاک کردن تاریخ، زدودن دموکراسی؛ حملۀ اقتدارگرایانۀ ترامپ به آموزش
آنری ژیرو، ترجمۀ محمدرضا کریمی
بخشی از متن:
نشریۀ اینترنتی روزنامه
آنری ژیرو، ترجمۀ محمدرضا کریمی
بخشی از متن:
یکی از غنایم جنگ بیپایان سیاست، خود تاریخ است. نبرد برای قدرت همواره نبردی برای تعیین این است که چه کسی به یاد آورده خواهد شد، چگونه به یاد آورده خواهد شد، و خاطرهاش در چه قالبی حفظ خواهد شد. در این نبرد، جایی برای بیطرفی وجود ندارد: هر تاریخ و ضد تاریخی باید بجنگد، تقلا کند و خود را در جهان تثبیت کند؛ وگرنه فراموش خواهد گردید یا تعمدا از یادها زدوده خواهد شد. در این معنا، تمام تاریخ تاریخ امپراتوری است؛ تلاشی برای تسلط بر بزرگترین قلمرو ممکن: گذشته.
نشریۀ اینترنتی روزنامه
گفت و گو با بهزاد کریمی دربارۀ کتاب مفهومشناسی تاریخ، اثر آلان مانزلو
https://www.ibna.ir/news/531842/
https://www.ibna.ir/news/531842/
ایبنا
دوران کرّ و فرّ پستمدرنیسم در جهان به سر آمده
متاسفانه در ایران ما هیچگاه نتوانستهایم مکتبهای تاریخنگاری مشخصی داشته باشیم. به این معنا که برای دههها حول محور یک یا چند شخصیت دانشگاهی با مد نظر قرار دادن ایدههایی روشن و متمایز، آثار تاریخنگارانه تولید شود. سالهاست بیشتر مباحثی را که در این زمینه…
👏4
Poverty of NeoHistoricism.pdf
934.8 KB
فقر (نو)تاریخیگرایی
کاترین بلزی
ترجمه ماهان مباشر
مجله نقد اقتصاد سیاسی
از متن:
کاترین بلزی
ترجمه ماهان مباشر
مجله نقد اقتصاد سیاسی
از متن:
رولان بارت پنجاه سال پیش هوشمندانه اشاره کرده بود: «اگر نقد تاریخی کمتر از شبح فرمالیسم میهراسید شاید اینقدر عقیم نمیماند.» و میافزاید: «کمی فرمالیسم ما را از تاریخ دور میکند، اما… فرمالیسم بیشتر دوباره ما را به تاریخ بازمیگرداند.»
👍5❤1
موزه خُردتاریخ
دکتر حسن محدثی، زبان فارسی و سندروم تاریخنخوانی
چرا یک جامعهشناس باید چنان از فقر سواد تاریخی در رنج باشد که نتواند تفاوت روایتهای علمی و آکادمیک را با یک ادعای پوچ و زرد، که نویسندهاش حتی از رعایت سادهترین قواعد درستنویسی نیز عاجز است، تشخیص دهد؟ چرا او به جای خواندن پژوهشهای معتبر دانشگاهی، به سراغ خواندن و تکرار مبتذلترین تراوشهای بیریشهترین گفتمانهای هویتی میرود؟ چرا عاجز از درک معنای درست تاریخهای جایگزین یا پادروایتهاست، و تصور میکند هر شکلی از مخالفخوانی سخیف، با انگیزههای سیاسی، یک روایت بدیل در برابر روایت مثلاً فاتحانه و غالب از تاریخ است؟
محدثی حق دارد که مخالف هر شکلی از ایدئولوژی و باور ملی باشد، میتواند قرص و محکم در جایی بایستد و بگوید من نمیخواهم «ایرانی» باشم، نمیخواهم به فارسی سخن بگویم، ولی حق ندارد برای این مطالبۀ سیاسی و فرهنگی (حق یا ناحق) خویش مشتری بازار تاریختراشان جاعل و بازگوکنندۀ طوطیوار موهومات آنان به نام تاریخ شود. امثال محدثی، به خاطر حیثیت علمی خود و پاسداری از شأن کلی فعالیت آکادمیک، هم که شده باید تاریخ را از زبان مورخان دانشگاهی بشنوند نه پاورقینویسهای رسانهای. او و امثال او باید دست از کاهلی برداشته و «تاریخ» بخوانند، باید عافیتطلبیهای معمول را کنار گذارند و کمی تن به ورزشهای ذهنی برای انطباق آگاهی تاریخی خود با استانداردهای «علمی» رایج در گفتمان آکادمیک تاریخنگاری دهند تا مجبور نشوند بر سر بدیهیاتی از این دست مجادله کنند و تخصص را بازیچۀ خود قرار دهند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/152
محدثی حق دارد که مخالف هر شکلی از ایدئولوژی و باور ملی باشد، میتواند قرص و محکم در جایی بایستد و بگوید من نمیخواهم «ایرانی» باشم، نمیخواهم به فارسی سخن بگویم، ولی حق ندارد برای این مطالبۀ سیاسی و فرهنگی (حق یا ناحق) خویش مشتری بازار تاریختراشان جاعل و بازگوکنندۀ طوطیوار موهومات آنان به نام تاریخ شود. امثال محدثی، به خاطر حیثیت علمی خود و پاسداری از شأن کلی فعالیت آکادمیک، هم که شده باید تاریخ را از زبان مورخان دانشگاهی بشنوند نه پاورقینویسهای رسانهای. او و امثال او باید دست از کاهلی برداشته و «تاریخ» بخوانند، باید عافیتطلبیهای معمول را کنار گذارند و کمی تن به ورزشهای ذهنی برای انطباق آگاهی تاریخی خود با استانداردهای «علمی» رایج در گفتمان آکادمیک تاریخنگاری دهند تا مجبور نشوند بر سر بدیهیاتی از این دست مجادله کنند و تخصص را بازیچۀ خود قرار دهند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/152
Telegram
موزه خُردتاریخ
دکتر حسن محدثی، زبان فارسی و سندروم تاریخنخوانی
👏14👍6👎4❤2🤣1
بیاعتمادی به جهان روشنفکران همواره یکی از علائم فاشیسم ابدی بوده؛ از این گفتۀ منسوب به هرمان گورینگ -«وقتی اسم فرهنگ به گوشم میخورد دست به اسلحهام میبرم»- تا کاربردهای مکرر عباراتی همچون «روشنفکران منحط»، «جوجهروشنفکر»، «فخرفروشان فرسوده»، «دانشگاهها لانهی چپهاست»- روشنفکران رسمی فاشیست عمدتاً به فرهنگ مدرن و روشنفکران لیبرال، به اتهام خیانت به ارزشهای سنتی حمله میکردند
امبرتو اکو، فاشیسم ابدی
👍5👎2❤1🤣1
بررسی_علل_موجبات_خاموشیهای_برق_شهرتهران_در_سالهای_پایانی_حکومت.pdf
2.9 MB
ستادهای خاموشی
بحرانهای انرژی در تاریخ معاصر ایران، راهکارهای حاکمیتی در قبال بحران، و واکنش و نارضایتی عمومی برخاسته از آن موضوعی است که تحقیقات تاریخی اندکی در مورد آن صورت گرفته و عمدتا منحصر به دوران پهلوی هستند.
این روزها که معضل خاموشی سراسری و کمبود برق به اوج خود رسیده، خواندن مقاله محسن پرویش و حسن اسدی، درباره بحران کمبود برق در سالهای اواخر سلطنت پهلوی (سالهای ۵۵ و ۵۶)، بسیار آموزنده است: شباهتها در نوع بحران و نحوه مواجهه و مسئولیتپذیری حکومت در برابر آن، با آنچه اکنون پیش چشمان ما به وقوع میپیوندد، جالب و عبرتانگیز هستند. در این میان، شاید از همه خواندنیتر گفتاوردهایی باشد از طنزنوشته هادی خرسندی -در سال ۵۶- با موضوع «ستاد خاموشی» و سایر ستادهای بحران دولتی در دوره پهلوی، که امروزه هم نظایر آن کم نیستند.
دربارۀ بحران قطعی برق در ایران پس از انقلاب، ظاهراً هنوز پژوهش قابل اتکایی صورت نگرفته است، و برای اطلاع از برخی لحظات مهم آن میتوان به این نوشته کوتاه در نشریۀ تجارت فردا رجوع کرد.
بحرانهای انرژی در تاریخ معاصر ایران، راهکارهای حاکمیتی در قبال بحران، و واکنش و نارضایتی عمومی برخاسته از آن موضوعی است که تحقیقات تاریخی اندکی در مورد آن صورت گرفته و عمدتا منحصر به دوران پهلوی هستند.
این روزها که معضل خاموشی سراسری و کمبود برق به اوج خود رسیده، خواندن مقاله محسن پرویش و حسن اسدی، درباره بحران کمبود برق در سالهای اواخر سلطنت پهلوی (سالهای ۵۵ و ۵۶)، بسیار آموزنده است: شباهتها در نوع بحران و نحوه مواجهه و مسئولیتپذیری حکومت در برابر آن، با آنچه اکنون پیش چشمان ما به وقوع میپیوندد، جالب و عبرتانگیز هستند. در این میان، شاید از همه خواندنیتر گفتاوردهایی باشد از طنزنوشته هادی خرسندی -در سال ۵۶- با موضوع «ستاد خاموشی» و سایر ستادهای بحران دولتی در دوره پهلوی، که امروزه هم نظایر آن کم نیستند.
دربارۀ بحران قطعی برق در ایران پس از انقلاب، ظاهراً هنوز پژوهش قابل اتکایی صورت نگرفته است، و برای اطلاع از برخی لحظات مهم آن میتوان به این نوشته کوتاه در نشریۀ تجارت فردا رجوع کرد.
👍8❤3
کریم سلیمانی (۱۳۳۶-۱۴۰۴): در سوگ یک «آدم خوب»
هیچ کس به نبودن کریم سلیمانی فکر نمیکرد، شاید چون در باور کسی نمیگنجید که آن همه نجابت، شرافت و انسانیت مردنی باشد و خاک، با همه سردی و بیرحمیش، تاب در کام کشیدن یکجای همه آنها را داشته باشد.
کمتر کسی چون او را میشد یافت که آب و گلش را از جمیع فضایل اخلاقی و خصائل نیک انسانی سرشته باشند و هیچ صفت نیکی را فرو نگذارده باشند؛ تصویری مینیاتوری و رنگارنگ از سلامت نفس و کمال انسانیت.
نام کوچکش مطلع قصیدهای بلند در شرح صفای باطن، خلوص بیمنتها و پاکی بیکران یک نفس زکیه بود. دریایی از آرامش و وقار بود که با امواج نرم اعتدالش صخرههای کبر و خامی دانشجویان را با ملایمت صیقل میداد و به آنان تساهل، گفت و گو، تعادل و آزادگی را میآموخت.
کریم سلیمانی بسیار کمتر از آنچه خوانده و پژوهیده بود نوشت، و شاید هم نوشت و منتشر نکرد. دریغا خاموشی زودهنگام شمع جان زیبایی چون او.
هیچ کس به نبودن کریم سلیمانی فکر نمیکرد، شاید چون در باور کسی نمیگنجید که آن همه نجابت، شرافت و انسانیت مردنی باشد و خاک، با همه سردی و بیرحمیش، تاب در کام کشیدن یکجای همه آنها را داشته باشد.
کمتر کسی چون او را میشد یافت که آب و گلش را از جمیع فضایل اخلاقی و خصائل نیک انسانی سرشته باشند و هیچ صفت نیکی را فرو نگذارده باشند؛ تصویری مینیاتوری و رنگارنگ از سلامت نفس و کمال انسانیت.
نام کوچکش مطلع قصیدهای بلند در شرح صفای باطن، خلوص بیمنتها و پاکی بیکران یک نفس زکیه بود. دریایی از آرامش و وقار بود که با امواج نرم اعتدالش صخرههای کبر و خامی دانشجویان را با ملایمت صیقل میداد و به آنان تساهل، گفت و گو، تعادل و آزادگی را میآموخت.
کریم سلیمانی بسیار کمتر از آنچه خوانده و پژوهیده بود نوشت، و شاید هم نوشت و منتشر نکرد. دریغا خاموشی زودهنگام شمع جان زیبایی چون او.
❤24💔5🤮1💩1🤣1
کودتا هنوز ادامه دارد: درباره کودتای تاریخنگارانۀ پهلویستها (۱)
پهلویستها حس دوگانهای نسبت به کودتا دارند. از سویی سرآغاز «عصر فرخندۀ پهلوی» با یک کودتا رقم خورد، و پس از دورهای، بقا و توجیه تمام خط مشی اقتدارگرایانه و خودکامانهاش را مرهون یک کودتای دیگر شد. کودتای نخست را پهلویستها یک افتخار تاریخی میدانند، اما در مورد کودتای دوم میکوشند تا با توسل به هر حربۀ ممکن (از توسل به نوعی فرمالیسم حقوقی گرفته تا تحریف تاریخ) ماهیت آن را به عنوان یک کودتا (که بنا بر تعریف یکی از اشکال غیر قانونی ساقط کردن یک حکومت مشروع است) انکار کنند. ولی موضع آنها هر چه که باشد، کودتا تبدیل به عادت ترکناشدنی پهلویسم شده است. آنها، هر سال، در آستانۀ سالروز واقعۀ ۲۸ مرداد دست به کودتایی علیه یک حقیقت مسلم تاریخی میزنند. بله، گفتار پهلویستی دربارۀ ۲۸ مرداد نه نوعی نقد تاریخی، بلکه نوعی کودتای ذهنی است در ادامۀ همان کودتاهای عملی پیشین؛ کودتاست چون از هر ابزار نامشروعی در نبرد تاریخنگارانۀ خود بهره میگیرد و طی یک فرایند پمپاژ بیپایان دروغ و اتهام، دست به ترور ذهنی مخاطبان خود میزند.
تاریخنگاریِ سلطنتطلبانۀ کودتا از همان زمان، پیام رادیویی مهدی میراشرافی پس از پیروزی کودتا، تا آخرین ۲۸ مردادی که هر سال فرا میرسد، تغییر چندانی نکرده است؛ به تعبیر سادهتر، آنها با همان اعتماد به نفس میراشرافی، و همان طور آگاهانه و عامدانه، دروغزنی میکنند. از همان روزهای پس از سقوط دولت ملی، دستگاه تبلیغاتی و تاریخنگاری پهلوی به گونهای خستگیناپذیر مشغول تکثیر و بازتولید همان موتیفهای روایت رادیویی میراشرافی از وقایع آن روز شد؛ دو موتیف «خیانت» مصدق (و بسط آن در قالب تکاپوهای بیپروا برای اهریمنسازی مطلق از رهبر نهضت ملی) و «قیام» به جای کودتا. طبیعتاً پیکربندی هر گونه روایتی با تکیه بر همین دو موتیف دچار اشکالات بسیاری خواهد بود و برونداد نهایی آن وجاهت لازم به عنوان یک روایت منسجم تاریخنگارانه را نخواهد داشت. از همین روست که تاریخنگاری سلطنتطلبانه در عرصۀ آکادمیک و علمی پیشاپیش محتوم به شکست بوده و جنگ تاریخ در این آوردگاه مدتهاست که به زیان آنها مغلوبه شده است.
الو الو، اینجا تهران، الو الو، اینجا تهران
مردم، خبر بشارت آمیز!، خبر بشارت آمیز!
چند دقیقۀ دیگر سرلشگر زاهدی، نخست وزیر، پیام شاهنشاه را برای شما قرائت میکند
مردمِ شهرستانهای ایران، بیدار و هوشیار باشید
مصدق خائن فرار کرده است
هزاران نفر را در تهران، امروز، مصدق خائن به مسلسل بسته است
مردم شهرستان ها،
من که با شما سخن میگویم میراشرافی نمایندۀ مجلس شورای ملی هستم
مردم،
امروز، در تهران، ملت قیام کرده و خانۀ مصدق، روزنامۀ اطلاعات، روزنامۀ کیهان، روزنامۀ دانستنیها را آتش زدهاند
مردم حسین فاطمی را قطعهقطعه کردهاند...
پهلویستها حس دوگانهای نسبت به کودتا دارند. از سویی سرآغاز «عصر فرخندۀ پهلوی» با یک کودتا رقم خورد، و پس از دورهای، بقا و توجیه تمام خط مشی اقتدارگرایانه و خودکامانهاش را مرهون یک کودتای دیگر شد. کودتای نخست را پهلویستها یک افتخار تاریخی میدانند، اما در مورد کودتای دوم میکوشند تا با توسل به هر حربۀ ممکن (از توسل به نوعی فرمالیسم حقوقی گرفته تا تحریف تاریخ) ماهیت آن را به عنوان یک کودتا (که بنا بر تعریف یکی از اشکال غیر قانونی ساقط کردن یک حکومت مشروع است) انکار کنند. ولی موضع آنها هر چه که باشد، کودتا تبدیل به عادت ترکناشدنی پهلویسم شده است. آنها، هر سال، در آستانۀ سالروز واقعۀ ۲۸ مرداد دست به کودتایی علیه یک حقیقت مسلم تاریخی میزنند. بله، گفتار پهلویستی دربارۀ ۲۸ مرداد نه نوعی نقد تاریخی، بلکه نوعی کودتای ذهنی است در ادامۀ همان کودتاهای عملی پیشین؛ کودتاست چون از هر ابزار نامشروعی در نبرد تاریخنگارانۀ خود بهره میگیرد و طی یک فرایند پمپاژ بیپایان دروغ و اتهام، دست به ترور ذهنی مخاطبان خود میزند.
تاریخنگاریِ سلطنتطلبانۀ کودتا از همان زمان، پیام رادیویی مهدی میراشرافی پس از پیروزی کودتا، تا آخرین ۲۸ مردادی که هر سال فرا میرسد، تغییر چندانی نکرده است؛ به تعبیر سادهتر، آنها با همان اعتماد به نفس میراشرافی، و همان طور آگاهانه و عامدانه، دروغزنی میکنند. از همان روزهای پس از سقوط دولت ملی، دستگاه تبلیغاتی و تاریخنگاری پهلوی به گونهای خستگیناپذیر مشغول تکثیر و بازتولید همان موتیفهای روایت رادیویی میراشرافی از وقایع آن روز شد؛ دو موتیف «خیانت» مصدق (و بسط آن در قالب تکاپوهای بیپروا برای اهریمنسازی مطلق از رهبر نهضت ملی) و «قیام» به جای کودتا. طبیعتاً پیکربندی هر گونه روایتی با تکیه بر همین دو موتیف دچار اشکالات بسیاری خواهد بود و برونداد نهایی آن وجاهت لازم به عنوان یک روایت منسجم تاریخنگارانه را نخواهد داشت. از همین روست که تاریخنگاری سلطنتطلبانه در عرصۀ آکادمیک و علمی پیشاپیش محتوم به شکست بوده و جنگ تاریخ در این آوردگاه مدتهاست که به زیان آنها مغلوبه شده است.
👏14❤7👍6💩4🤡2👎1🤬1🌭1
کودتا هنوز ادامه دارد: کودتای تاریخنگارانۀ پهلویستها (۲)
این نکتهای است که پهلویستها به خوبی فهمیدهاند و در عصر وفور امکانات رسانهای کوشیدهاند تا میدان نبرد را، که در عرصۀ آکادمیک در آن پیشاپیش بازنده بودهاند، عوض کنند. آنها دریافتهاند که صدای تاریخنگاری دانشگاهی و علمی به ندرت به گوش مخاطبان عام و بیرون از محافل نخبگان میرسد، از همین روست که با توسل به قدرت رسانهای خویش عرصۀ عمومی را برای پیشبرد جنگهای تاریخ در این زمینه انتخاب کردهاند. آنها فهمیدهاند که میدان اصلی تأثیرگذاری سیاسیِ روایتهای تاریخی کجاست و حربههای مؤثر در آن چیستند. البته راهبرد تاریخیشان تغییر محسوسی نکرده است؛ همان روایت میراشرافی این بار در قالب یک آتشبار گفتاری دیگر، به گونهای مداوم و لاینقطع، و نه فقط در سالگرد واقعه، ذهن مخاطبان غیر متخصص را، که در هر صورت میدانند هر برنامهای برای آینده بایستی پایی در گذشته داشته باشد، نشانه میروند. آنها میکوشند تا مخاطب را در سیل اتهامات غرق کنند و هرگونه فرصت تنفس را از او بگیرند تا در نهایت، با سلب هر گونه امکان پاسخگویی و تأمل، او را وادار به تسلیم کنند؛ در یک کلام، پهلویستها میکوشند تا با «دروغ» مخاطب را خسته و مستأصل کنند. در این راهبرد مهم نیست که شما دروغ میگویید، مهم این است که چقدر دروغ میگویید، مهم این است که چند دروغ در چنته داشته باشید تا پس از اثبات بطلان هر ادعای کذبی دوباره با دروغی دیگر ظاهر شوید و هرگز اجازه ندهید تردیدها ذهن مخاطب را رها کنند. مهم نیست بسیاری از این اتهامات (از توهینهای شنیع جنسی گرفته تا دروغهای آشکار و مضحکی چون سرکوب قیام جنوبیها توسط مصدق، دست داشتن در ترور رزم آرا، تقویت گروههای بنیادگرا، آزادی قاتل کسروی و ...) بسیار پیشتر افشا و پاسخ داده شدهاند، بلکه مهم تکرار بیپایان آنها برای مخاطبان بالقوه جدید و بی اطلاع، و یارگیری از میان آنهایی است که ابتداییترین جعلیات را هم به راحتی باور میکنند. و البته بسیاری از «فرهیختگان» هم هستند که استعداد ذهنی و روانی تسلیم در برابر این دروغها را دارند. فهم این نکته که محمل مناسب برای پیشبرد چنین نبردی نه آثار مفصل و تخصصی دانشگاهی، بلکه شبکههای مجازی اجتماعی، فرستههای اینستاگرامی، پاورقیهای شبهتاریخی تلگرامی و رشته توئیتها هستند اصلاً دشوار نیست. البته این را نمیتوان تماماً به پای هوشیاری و فرصتطلبی سلطنتطلبها نوشت، چون امروز، تقریباً کمتری کسی را میتوان یافت که به قدرت رسانههای نو باور نداشته باشد، لیکن تاریخنگاری سلطنتطلبانه -که برای تکمیل تصویر آرمانشهر پهلویستی نیاز به بازسازی حیثیت اخلاقی پهلوی از طریق مبارزۀ بیامان با تمامی روایتهای مشروعیتزدای تاریخی دارد- بیش از همه و با جمعیت بیشتری در این عرصه حضور دارد.
این نکتهای است که پهلویستها به خوبی فهمیدهاند و در عصر وفور امکانات رسانهای کوشیدهاند تا میدان نبرد را، که در عرصۀ آکادمیک در آن پیشاپیش بازنده بودهاند، عوض کنند. آنها دریافتهاند که صدای تاریخنگاری دانشگاهی و علمی به ندرت به گوش مخاطبان عام و بیرون از محافل نخبگان میرسد، از همین روست که با توسل به قدرت رسانهای خویش عرصۀ عمومی را برای پیشبرد جنگهای تاریخ در این زمینه انتخاب کردهاند. آنها فهمیدهاند که میدان اصلی تأثیرگذاری سیاسیِ روایتهای تاریخی کجاست و حربههای مؤثر در آن چیستند. البته راهبرد تاریخیشان تغییر محسوسی نکرده است؛ همان روایت میراشرافی این بار در قالب یک آتشبار گفتاری دیگر، به گونهای مداوم و لاینقطع، و نه فقط در سالگرد واقعه، ذهن مخاطبان غیر متخصص را، که در هر صورت میدانند هر برنامهای برای آینده بایستی پایی در گذشته داشته باشد، نشانه میروند. آنها میکوشند تا مخاطب را در سیل اتهامات غرق کنند و هرگونه فرصت تنفس را از او بگیرند تا در نهایت، با سلب هر گونه امکان پاسخگویی و تأمل، او را وادار به تسلیم کنند؛ در یک کلام، پهلویستها میکوشند تا با «دروغ» مخاطب را خسته و مستأصل کنند. در این راهبرد مهم نیست که شما دروغ میگویید، مهم این است که چقدر دروغ میگویید، مهم این است که چند دروغ در چنته داشته باشید تا پس از اثبات بطلان هر ادعای کذبی دوباره با دروغی دیگر ظاهر شوید و هرگز اجازه ندهید تردیدها ذهن مخاطب را رها کنند. مهم نیست بسیاری از این اتهامات (از توهینهای شنیع جنسی گرفته تا دروغهای آشکار و مضحکی چون سرکوب قیام جنوبیها توسط مصدق، دست داشتن در ترور رزم آرا، تقویت گروههای بنیادگرا، آزادی قاتل کسروی و ...) بسیار پیشتر افشا و پاسخ داده شدهاند، بلکه مهم تکرار بیپایان آنها برای مخاطبان بالقوه جدید و بی اطلاع، و یارگیری از میان آنهایی است که ابتداییترین جعلیات را هم به راحتی باور میکنند. و البته بسیاری از «فرهیختگان» هم هستند که استعداد ذهنی و روانی تسلیم در برابر این دروغها را دارند. فهم این نکته که محمل مناسب برای پیشبرد چنین نبردی نه آثار مفصل و تخصصی دانشگاهی، بلکه شبکههای مجازی اجتماعی، فرستههای اینستاگرامی، پاورقیهای شبهتاریخی تلگرامی و رشته توئیتها هستند اصلاً دشوار نیست. البته این را نمیتوان تماماً به پای هوشیاری و فرصتطلبی سلطنتطلبها نوشت، چون امروز، تقریباً کمتری کسی را میتوان یافت که به قدرت رسانههای نو باور نداشته باشد، لیکن تاریخنگاری سلطنتطلبانه -که برای تکمیل تصویر آرمانشهر پهلویستی نیاز به بازسازی حیثیت اخلاقی پهلوی از طریق مبارزۀ بیامان با تمامی روایتهای مشروعیتزدای تاریخی دارد- بیش از همه و با جمعیت بیشتری در این عرصه حضور دارد.
👏26❤8💩7👍4🤡3👎1🤬1
کاشانی:
مهدی حائری یزدی:
به تمام مقدسات عالم قسم، حقانیت با من است، با دکتر مصدق نیست.
مهدی حائری یزدی:
به تمام مقدسات عالم قسم که حقانیت با دکتر مصدق است، با شما نیست.
👍13❤7💩2🤮1🤣1
Forwarded from موزه خُردتاریخ
صداهای مخالف با کودتا در میان آمریکاییها
بر خلاف دولتمردان انگلیسی که تقریباً از همان نخستین روزهای توطئه بر سر انجام کودتا و سرنگونی خشونتبار دولت مصدق اتفاق نظر داشتند، دودلیها و تردیدها در جبهۀ آمریکاییها تا آخرین لحظات هم (حتی نزد خود آیزنهاور) ادامه داشت. یکی از مهمترین چهرههای آمریکایی مخالف کودتا که موقعیت خود در سازمان سیا را فدای این مخالفت سرسختانه کرد راجر گویران رئیس پایگاه سیا در تهران بود. گویران معتقد بود که سرنگونی مصدق به تقویت احساسات ضد آمریکایی در میان ایرانیان خواهد انجامید و آمریکا را همردیف دول استعمارگری چون بریتانیا و فرانسه قرار خواهد داد که برای حفظ منافع استعماری خود دست به هر عملی میزنند. گویران نه تنها نگران حیثیت اخلاقی آمریکا بود، بلکه ورای همۀ اینها دلیل مهمتر دیگری نیز داشت؛ او معتقد بود که کودتا و سرنگونی مصدق ایران را به چنگال اقتدارگرایی خواهد انداخت؛ پیشیبینیای که محقق شد. گویران به سبب همین عدم همراهی با پروژۀ کودتا، از منصب خود کنار گذاشته شد و یازدهم مرداد ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد تا جای خود را به جوزف گودوین بدهد.
@microhismuseum
دربارۀ گویران و موضعش در برابر کودتا، در منابع گوناگون، خصوصاً کتاب کینزر، اشارات پراکنده و کوتاهی وجود دارد، ولی چهرۀ مهمتری که تاکنون کمتر کسی دربارۀ مواضع انتقادیش در قبال طرح سرنگونی مصدق چیزی نوشته است، فرانک ویزنر، رئیس بخش عملیاتهای سیا، بود که جانشین آلن دالس در این مقام شده بود (دالس با ترک این منصب تبدیل به نخستین رئیس غیر نظامی سیا شد). استدلالهای ویزنر تقریباً از جنس همان دلایل گویران بود، با این تفاوت که احتجاجات او بر مشاهدات نافذش دربارۀ شرایط تاریخی و حاد خاور میانه متکی بود. ویزنر شاهد تحلیل رفتن نفوذ استعمار بریتانیا و فرانسه در خاور میانه و جهان عرب و شکلگیری نوعی خلأ قدرت در این منطقه بود که بالاخره باید با چیزی پر میشد. سلاطین غربگرای منطقه با چالش اعراب جوان ناسیونالیست مواجه بودند و ویزنر معتقد بود که آمریکا باید با این رهبران جوان ارتباط برقرار و آنها را وارد اردوی غرب کند، خصوصاً با توجه به سیاست آمریکا در برابر اسرائیل، راهبرد فوق بسیار ضروری بود. از نظر وی آمریکا و سیا بایستی در «سمت درست» جریانهای بزرگتر تاریخ میایستادند و خود را از بریتانیا و فرانسه که برای حفظ اهداف استعماریشان به هر حربهای توسل میجستند و هر صدایی برای تغییر را خاموش میکردند متمایز مینمودند. ویزنر با فعالیتهای ضد مصدقی قبل از کودتا نیز مخالفت کرده بود چه اینکه همواره این هراس را داشت که به احساسات ضد آمریکایی در منطقه دامن بزند. مهمترین مانع شنیدهنشدن صدای ویزنر احتمالاً شخص کرمیت روزولت بود که بعدها نوشته بود که به قضاوتهای او اعتماد نداشته است. بر خلاف گویران، ویزنر وظایف خود به عنوان یکی از مهمترین مهرههای اجرایی در عملیات کودتا را تمام و کمال انجام داد و موقعیت خود را فدای صدای وجدان و عقلانیت سیاسیش نکرد.
@microhismuseum
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/45
بر خلاف دولتمردان انگلیسی که تقریباً از همان نخستین روزهای توطئه بر سر انجام کودتا و سرنگونی خشونتبار دولت مصدق اتفاق نظر داشتند، دودلیها و تردیدها در جبهۀ آمریکاییها تا آخرین لحظات هم (حتی نزد خود آیزنهاور) ادامه داشت. یکی از مهمترین چهرههای آمریکایی مخالف کودتا که موقعیت خود در سازمان سیا را فدای این مخالفت سرسختانه کرد راجر گویران رئیس پایگاه سیا در تهران بود. گویران معتقد بود که سرنگونی مصدق به تقویت احساسات ضد آمریکایی در میان ایرانیان خواهد انجامید و آمریکا را همردیف دول استعمارگری چون بریتانیا و فرانسه قرار خواهد داد که برای حفظ منافع استعماری خود دست به هر عملی میزنند. گویران نه تنها نگران حیثیت اخلاقی آمریکا بود، بلکه ورای همۀ اینها دلیل مهمتر دیگری نیز داشت؛ او معتقد بود که کودتا و سرنگونی مصدق ایران را به چنگال اقتدارگرایی خواهد انداخت؛ پیشیبینیای که محقق شد. گویران به سبب همین عدم همراهی با پروژۀ کودتا، از منصب خود کنار گذاشته شد و یازدهم مرداد ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد تا جای خود را به جوزف گودوین بدهد.
@microhismuseum
دربارۀ گویران و موضعش در برابر کودتا، در منابع گوناگون، خصوصاً کتاب کینزر، اشارات پراکنده و کوتاهی وجود دارد، ولی چهرۀ مهمتری که تاکنون کمتر کسی دربارۀ مواضع انتقادیش در قبال طرح سرنگونی مصدق چیزی نوشته است، فرانک ویزنر، رئیس بخش عملیاتهای سیا، بود که جانشین آلن دالس در این مقام شده بود (دالس با ترک این منصب تبدیل به نخستین رئیس غیر نظامی سیا شد). استدلالهای ویزنر تقریباً از جنس همان دلایل گویران بود، با این تفاوت که احتجاجات او بر مشاهدات نافذش دربارۀ شرایط تاریخی و حاد خاور میانه متکی بود. ویزنر شاهد تحلیل رفتن نفوذ استعمار بریتانیا و فرانسه در خاور میانه و جهان عرب و شکلگیری نوعی خلأ قدرت در این منطقه بود که بالاخره باید با چیزی پر میشد. سلاطین غربگرای منطقه با چالش اعراب جوان ناسیونالیست مواجه بودند و ویزنر معتقد بود که آمریکا باید با این رهبران جوان ارتباط برقرار و آنها را وارد اردوی غرب کند، خصوصاً با توجه به سیاست آمریکا در برابر اسرائیل، راهبرد فوق بسیار ضروری بود. از نظر وی آمریکا و سیا بایستی در «سمت درست» جریانهای بزرگتر تاریخ میایستادند و خود را از بریتانیا و فرانسه که برای حفظ اهداف استعماریشان به هر حربهای توسل میجستند و هر صدایی برای تغییر را خاموش میکردند متمایز مینمودند. ویزنر با فعالیتهای ضد مصدقی قبل از کودتا نیز مخالفت کرده بود چه اینکه همواره این هراس را داشت که به احساسات ضد آمریکایی در منطقه دامن بزند. مهمترین مانع شنیدهنشدن صدای ویزنر احتمالاً شخص کرمیت روزولت بود که بعدها نوشته بود که به قضاوتهای او اعتماد نداشته است. بر خلاف گویران، ویزنر وظایف خود به عنوان یکی از مهمترین مهرههای اجرایی در عملیات کودتا را تمام و کمال انجام داد و موقعیت خود را فدای صدای وجدان و عقلانیت سیاسیش نکرد.
@microhismuseum
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/45
Telegram
موزه خُردتاریخ
Frank Gardiner Wisner (1909 – 1965)
👍7❤5🥴1🌭1🤣1
از تاریخ چه آموختهایم؟ احتمالاً هیچ
نوشتۀ تونی جات
ترجمۀ محمد غفوری
@microhismuseum
https://tinysl.net/FrC81R
از قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگها را نباید از یاد ببریم
نوشتۀ تونی جات
ترجمۀ محمد غفوری
@microhismuseum
https://tinysl.net/FrC81R
ترجمان
از تاریخ چه آموختهایم؟ احتمالاً هیچ
تونی جات، نیویورک ریویو آو بوکز — سدۀ بیستم هنوز فاصلۀ چندانی از ما نگرفته است، اما اکنون کشمکشها، دستاوردها، آرمانها و هراسهای آن در حال فرورفتن در ظلمت کژحافظه۱ هستند. ما در غرب باشتاب کوشیدهایم، تا آنجا که میتوانیم، از زادوتوشۀ اقتصادی، فکری و نهادی…
👍8❤1🌭1🤣1🖕1