این پست رو برای همه پدر و مادرها بفرستید ✅
در شرایط بحرانی بیشتر باید حواسمون به بچهها باشه
در این پست، درباره ۵ تا راهکار برای مواجهه این مسئله صحبت کردیم🙏🏻
@mofattesh
در شرایط بحرانی بیشتر باید حواسمون به بچهها باشه
در این پست، درباره ۵ تا راهکار برای مواجهه این مسئله صحبت کردیم🙏🏻
@mofattesh
Forwarded from برای ایران ۳ تریلیونی…
برای فرزندانمان. برای مردممان. برای آیندهمان.
۲۴ خرداد ۱۴۰۴
هممیهنان عزیزم،
جنگی که از آن میترسیدم، آغاز شده است.
متأسفم که زودتر کاری نکردیم. اما حالا بیداریم… تکتک مون.
از روستاها تا شهرها، از مرزها تا مرکز… دردتان را حس میکنم. من در زمان جنگ ایران و عراق به دنیا آمدم. همان کودک بیپناه در شیراز بودم که با ترس به شیشههای شکسته نگاه میکرد. آن روزها را فراموش نکردهام.
چند ماه پیش پروژه «امید» را آغاز کردیم، چون بدون مردممان… بدون امید… هیچ نداریم. این نخستین گام برای رسیدن به اقتصادی سه هزار میلیارد دلاری، کشوری سالمتر و شادتر، و صلح با جهان است. اما شرایط تغییر کرده… و حالا فرزندانمان، پدران و مادران بیگناهمان… زیر بمباراناند.
من سیاستمدار نیستم. از سیاست متنفرم.
یکی از معدود شرکتهای میلیارددلاری سلامت دیجیتال را در جهان ساختهام… و ارتباطات نزدیکی با رهبران و مدیران ارشد جهان دارم. اگر حالا از این نفوذ، چه بزرگ و چه کوچک، برای رساندن صدای شما… دردهای شما… استفاده نکنم… شاید فردا دیر باشد.
از شما میخواهم که به من اعتماد کنید… نه برای اینکه به جای شما حرف بزنم، بلکه برای اینکه تا زمانی که بتوانید، صدایتان باشم. به دنیا خواهم گفت که ما که هستیم… چه میخواهیم...
لازم نیست همه با هم موافق باشیم. اما باید متحد شویم… برای پایان دادن به این جنگ… برای محافظت از مردممان بی گناهمون… و ساختن آیندهای که هیچ کودکی در آن نترسد، و همه ما آزاد باشیم.
اگر میخواهید بخشی از این مسیر باشید، به کانال تلگرام ما بپیوندید (https://news.1rj.ru/str/forirankids)
صدای ما را بلند کنید… تا صدای شما باشیم برای تمام سران دنیا… آنهایی که شاید بتوانند کمک کنند. از امروز دیدارها را شروع خواهم کرد. پشت ما باشید… به کمک تک تک تون نیاز داریم.
ما با هم، قویترین هستیم.
مثل باران، با عشق…
دانوش وحدت
۲۴ خرداد ۱۴۰۴
هممیهنان عزیزم،
جنگی که از آن میترسیدم، آغاز شده است.
متأسفم که زودتر کاری نکردیم. اما حالا بیداریم… تکتک مون.
از روستاها تا شهرها، از مرزها تا مرکز… دردتان را حس میکنم. من در زمان جنگ ایران و عراق به دنیا آمدم. همان کودک بیپناه در شیراز بودم که با ترس به شیشههای شکسته نگاه میکرد. آن روزها را فراموش نکردهام.
چند ماه پیش پروژه «امید» را آغاز کردیم، چون بدون مردممان… بدون امید… هیچ نداریم. این نخستین گام برای رسیدن به اقتصادی سه هزار میلیارد دلاری، کشوری سالمتر و شادتر، و صلح با جهان است. اما شرایط تغییر کرده… و حالا فرزندانمان، پدران و مادران بیگناهمان… زیر بمباراناند.
من سیاستمدار نیستم. از سیاست متنفرم.
یکی از معدود شرکتهای میلیارددلاری سلامت دیجیتال را در جهان ساختهام… و ارتباطات نزدیکی با رهبران و مدیران ارشد جهان دارم. اگر حالا از این نفوذ، چه بزرگ و چه کوچک، برای رساندن صدای شما… دردهای شما… استفاده نکنم… شاید فردا دیر باشد.
از شما میخواهم که به من اعتماد کنید… نه برای اینکه به جای شما حرف بزنم، بلکه برای اینکه تا زمانی که بتوانید، صدایتان باشم. به دنیا خواهم گفت که ما که هستیم… چه میخواهیم...
لازم نیست همه با هم موافق باشیم. اما باید متحد شویم… برای پایان دادن به این جنگ… برای محافظت از مردممان بی گناهمون… و ساختن آیندهای که هیچ کودکی در آن نترسد، و همه ما آزاد باشیم.
اگر میخواهید بخشی از این مسیر باشید، به کانال تلگرام ما بپیوندید (https://news.1rj.ru/str/forirankids)
صدای ما را بلند کنید… تا صدای شما باشیم برای تمام سران دنیا… آنهایی که شاید بتوانند کمک کنند. از امروز دیدارها را شروع خواهم کرد. پشت ما باشید… به کمک تک تک تون نیاز داریم.
ما با هم، قویترین هستیم.
مثل باران، با عشق…
دانوش وحدت
چند نکته در باب آداب تماس تلفنی کاری:
خودتان را معرفی کنید، (حتما خودتان را معرفی کنید، لطفا خودتان را معرفی کنید)
سپس موضوع تماس را مطرح کنید.
از گفتن جملههایی مثل «شناختی؟» یا «شمارهم رو سیو نداری؟» خودداری کنید.
احوالپرسی کوتاه و محترمانه باشد؛ یک جمله کافیست.
نیازی نیست ۳ تا ۵ جملهی اول تماس به احوالپرسی اختصاص داده شود.
اگر هنگام پاسخ دادن دهانتان پر باشد، قابل چشمپوشی است.
اما اگر خودتان تماسگیرنده باشید و در حال جویدن تماس بگیرید، فاجعه است.
@mofattesh
خودتان را معرفی کنید، (حتما خودتان را معرفی کنید، لطفا خودتان را معرفی کنید)
سپس موضوع تماس را مطرح کنید.
از گفتن جملههایی مثل «شناختی؟» یا «شمارهم رو سیو نداری؟» خودداری کنید.
احوالپرسی کوتاه و محترمانه باشد؛ یک جمله کافیست.
نیازی نیست ۳ تا ۵ جملهی اول تماس به احوالپرسی اختصاص داده شود.
اگر هنگام پاسخ دادن دهانتان پر باشد، قابل چشمپوشی است.
اما اگر خودتان تماسگیرنده باشید و در حال جویدن تماس بگیرید، فاجعه است.
@mofattesh
اگر چه اقتصاد مال خر است، ولی متاسفانه دنیا این را قبول ندارد:
یک دلار چند یورو میارزه؟
اوباما(جذاب لعنتی آیلس 9) 0.7745 تحویل گرفت و 0.9612 تحویل ترامپ داد.
ترامپ اول(مردک قمارباز) 0.9612 تحویل گرفت و 0.8254 تحویل بایدن داد.
بایدن(جو خوابالو) 0.8254 تحویل گرفت و 0.9596 تحویل ترامپ داد ( حالا کی خوابالوئه؟ 🤣🤣)
ترامپ دوم(قمار باز سابق،نامزد رد شده صلح نوبل فعلی) 0.9596 تحویل گرفته و الان که داریم صحبت میکنیم 0.856 🤯🤯
خلاصه : ترامپ 💩💩 است.
**خط قرمز اومدن ترامپ در دوره دوم
@mofattesh
یک دلار چند یورو میارزه؟
اوباما(جذاب لعنتی آیلس 9) 0.7745 تحویل گرفت و 0.9612 تحویل ترامپ داد.
ترامپ اول(مردک قمارباز) 0.9612 تحویل گرفت و 0.8254 تحویل بایدن داد.
بایدن(جو خوابالو) 0.8254 تحویل گرفت و 0.9596 تحویل ترامپ داد ( حالا کی خوابالوئه؟ 🤣🤣)
ترامپ دوم(قمار باز سابق،نامزد رد شده صلح نوبل فعلی) 0.9596 تحویل گرفته و الان که داریم صحبت میکنیم 0.856 🤯🤯
خلاصه : ترامپ 💩💩 است.
**خط قرمز اومدن ترامپ در دوره دوم
@mofattesh
"I disapprove of what you say, but I will defend to the death your right to say it."
من از آنچه تو می گویی بیزارم، ولی جانم را می دهم تا تو حق گفتن آن را داشته باشی.
پ ن : این جمله خود ولتر نیست،
متن اصلی در کتاب The Friends of Voltaire (1906) نوشتهی Evelyn Beatrice Hall آمده است. او در فصل مربوط به ولتر و هِلون (Helvétius) برای خلاصه کردن طرز فکر ولتر در مورد آزادی بیان این جمله را نوشت.
@mofattesh
من از آنچه تو می گویی بیزارم، ولی جانم را می دهم تا تو حق گفتن آن را داشته باشی.
پ ن : این جمله خود ولتر نیست،
متن اصلی در کتاب The Friends of Voltaire (1906) نوشتهی Evelyn Beatrice Hall آمده است. او در فصل مربوط به ولتر و هِلون (Helvétius) برای خلاصه کردن طرز فکر ولتر در مورد آزادی بیان این جمله را نوشت.
@mofattesh
آفند: حمله فعال
پدافند عامل : دفاع فعال
پدافند غیرعامل : دفاع غیرفعال
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آفند = حمله مستقیم و فعال با سلاح، موشک، تانک، نیرو و …
پدافند عامل = دفاع مستقیم و فعال با سلاح
مثل: شلیک موشک ضد هوایی برای زدن موشک دشمن، یا آتش توپخانه برای متوقف کردن حمله.
پدافند غیرعامل = دفاع بدون استفاده از سلاح
مثل: ساختن پناهگاه، استتار، پراکندگی نیرو و تجهیزات، خاموش کردن چراغها در حمله هوایی، مقاومسازی ساختمانها.
آفند غیرعامل نداریم 🤣
@mofattesh
پدافند عامل : دفاع فعال
پدافند غیرعامل : دفاع غیرفعال
---------------------------------------------------------------------------------------------------
آفند = حمله مستقیم و فعال با سلاح، موشک، تانک، نیرو و …
پدافند عامل = دفاع مستقیم و فعال با سلاح
مثل: شلیک موشک ضد هوایی برای زدن موشک دشمن، یا آتش توپخانه برای متوقف کردن حمله.
پدافند غیرعامل = دفاع بدون استفاده از سلاح
مثل: ساختن پناهگاه، استتار، پراکندگی نیرو و تجهیزات، خاموش کردن چراغها در حمله هوایی، مقاومسازی ساختمانها.
آفند غیرعامل نداریم 🤣
@mofattesh
به عبارتی الان میشه گفت بعد از ۵۵ سالگی خیلی چیزها شروع میشه.
قبل از اون فیدبک و اظهار نظرها مثل ساخت خونه روی رودخونهس.
بعد از اون هم عدم اظهار نظر و نبود تحلیل مثل پوسیدن گنج توی گنجهس.
@Mofattesh
قبل از اون فیدبک و اظهار نظرها مثل ساخت خونه روی رودخونهس.
بعد از اون هم عدم اظهار نظر و نبود تحلیل مثل پوسیدن گنج توی گنجهس.
@Mofattesh
نقش رفتار
به شما هم میگن که فلان کار رو "درش بیار" ؟ یا جمعش کن؟ یا... مراقب باشید! وقتی بدونِ تمرین و آمادگیِ واقعی، کار رو "دَر میاریم" و تشویق میشیم، به جای مهارت، این "مَنِ" ما (ego) هست که تقویت میشه. برنه براون - سایمون سینک @uveco
🪞 ایگو؛ دوستِ ضروری، دشمنِ خاموش
ایگو همان «احساس من بودن» است؛ بخشی از ذهن که میگوید:
«من کیام، چه بلدم، دیگران باید من را چطور ببینند.»
بدون ایگو نمیتوانیم در جهان نقش خود را بشناسیم، از خودمان دفاع کنیم یا تصمیم بگیریم؛
اما وقتی بیش از حد بزرگ یا حساس میشود، شروع به خرابکاری میکند.
⸻
⚠️ کجاها باید مراقب ایگو بود؟
وقتی:
• از انتقاد ناراحت میشویم، چون حس میکنیم ارزشمان زیر سؤال رفته.
• دنبال تحسین و تأیید دیگرانیم، نه رشد واقعی.
• در مقایسه با بقیه خودمان را برتر یا پایینتر میبینیم.
• بهجای پذیرش اشتباه، شروع به توجیه یا حمله میکنیم.
در این لحظهها معمولاً ایگو دارد فرمان میدهد، نه خرد درونیمان.
⸻
🌑 سایهی منفی ایگو
ایگو همیشه در پی «برتری» است، حتی اگر ظاهرش متواضع باشد.
گاهی از شکست میترسد، گاهی با موفقیت مغرور میشود.
گاهی سکوت میکند تا مقبول بماند، گاهی فریاد میزند تا دیده شود.
در هر حالت، محورش “من” است، نه “معنا”.
⸻
💡 چطور ایگو را بشناسیم و مهارش کنیم؟
با جنگیدن نه، با دیدن و آگاهی.
یک تمرین ساده:
هر وقت احساس کردی واکنش شدیدی داری، سه ثانیه مکث کن و از خودت بپرس:
«الان من حرف میزنم یا ایگوم؟»
فقط ببینش، قضاوت نکن.
وقتی شناختش بالا برود، خودش ضعیفتر میشود.
در پایان هر روز از خودت بپرس:
امروز کِی ایگوم جلو آمد؟
اگر دوباره آن موقعیت تکرار شود، چطور رفتار میکنم؟
⸻
ایگو را حذف نکن؛ بشناس، رامش کن و از انرژیاش برای رشد استفاده کن.
چون ایگو اگر دیده شود، تبدیل به آگاهی میشود.
✍️ جیپیتی
@Mofattesh
ایگو همان «احساس من بودن» است؛ بخشی از ذهن که میگوید:
«من کیام، چه بلدم، دیگران باید من را چطور ببینند.»
بدون ایگو نمیتوانیم در جهان نقش خود را بشناسیم، از خودمان دفاع کنیم یا تصمیم بگیریم؛
اما وقتی بیش از حد بزرگ یا حساس میشود، شروع به خرابکاری میکند.
⸻
⚠️ کجاها باید مراقب ایگو بود؟
وقتی:
• از انتقاد ناراحت میشویم، چون حس میکنیم ارزشمان زیر سؤال رفته.
• دنبال تحسین و تأیید دیگرانیم، نه رشد واقعی.
• در مقایسه با بقیه خودمان را برتر یا پایینتر میبینیم.
• بهجای پذیرش اشتباه، شروع به توجیه یا حمله میکنیم.
در این لحظهها معمولاً ایگو دارد فرمان میدهد، نه خرد درونیمان.
⸻
🌑 سایهی منفی ایگو
ایگو همیشه در پی «برتری» است، حتی اگر ظاهرش متواضع باشد.
گاهی از شکست میترسد، گاهی با موفقیت مغرور میشود.
گاهی سکوت میکند تا مقبول بماند، گاهی فریاد میزند تا دیده شود.
در هر حالت، محورش “من” است، نه “معنا”.
⸻
💡 چطور ایگو را بشناسیم و مهارش کنیم؟
با جنگیدن نه، با دیدن و آگاهی.
یک تمرین ساده:
هر وقت احساس کردی واکنش شدیدی داری، سه ثانیه مکث کن و از خودت بپرس:
«الان من حرف میزنم یا ایگوم؟»
فقط ببینش، قضاوت نکن.
وقتی شناختش بالا برود، خودش ضعیفتر میشود.
در پایان هر روز از خودت بپرس:
امروز کِی ایگوم جلو آمد؟
اگر دوباره آن موقعیت تکرار شود، چطور رفتار میکنم؟
⸻
ایگو را حذف نکن؛ بشناس، رامش کن و از انرژیاش برای رشد استفاده کن.
چون ایگو اگر دیده شود، تبدیل به آگاهی میشود.
✍️ جیپیتی
@Mofattesh
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف میزند و گربهاش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچهبزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و اینها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع میشد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطرهی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سالها بعد تنها نشان باقیمانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یکروزهی نقشهها صداش رو برام کلفت کرد.»
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسبمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلافی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسبمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلافی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
❤1👍1
این از ما بهتران/درباره خودبرترپنداری موافقان فیلترینگ
✍🏻 فرزاد نعمتی / روزنامه هممیهن
علنیشدن سیمکارتهای سفید، نقدهای کاربران عادی و عذرخواهیها و توضیحهای متعاقب آن، از نظر برخی تحلیلگران چیزی است شبیه یک زلزله مهیب که میتواند منجر شود به کلی تغییرات بنیادین در روندهای فیلترینگ. من حتی دیدهام برخی استدلال کردهاند که افشای این نامها مقدمهای است ازیکسو بر پایان کار دو جناح سیاسی داخل کشور و تعدادی از شخصیتهای مشهور ولو گمنام که در شبکه «ایکس» کم گردوخاک نمیکردند و سربرآوردن و قدرتیابی آتی فلان گروه اپوزیسیونی که در این رسوایی کمتر ناماش ذکر شده است، ازسویدیگر. این تفسیرها را که میخوانم، خیلی هیجانزده نمیشوم چون درست یا غلط هرچه مرور میکنم، میبینم کم نبودهاند چنین پروندههای مهمی که مدتی جامعه را درگیر خود کرده و بعد از مدتی، روز از نو، روزی از نو.
نمیخواهم بنویسم این افشاگریها بیتاثیر بودهاند. نه. خوشبختانه آگاهی از تبعیضها، دروغها و قانونشکنیها در مواردی نیز جلوی برخی خطاها را گرفته اما نکتهای که گاه دراینمیان بهقیمت رسواسازی آدمها نادیده گرفته شده یا کمتر بدان توجه شده، روندهای معیوبی است که مبتنی بر ایدههای نادرست، در جایجای نظام حکمرانی ما ریشه دوانده و در این دعواها نیز کمتر دیدهشده که معترضان به آنها نگاهی جدی بیاندازند.
یکی از ایدههای مخرب که در این تبعیض نشان آن پررنگ است، همان ایده نخبهگرایانه افلاطونی است که راستیراستی گمان میکند عدهای از آدمها بهتر از بقیه میفهمند، بنابراین باید حکومت در دست کسانی باشد که برترند، بهترند، قویترند و مصالح جمع را بهتر از خودشان میفهمند. این ایده وقتی به حکمرانی میرسد، در پی پاسخ به یک پرسش است: «چهکسی باید حکومت کند؟» جواب این سوال هرچه باشد، چه شما باهوشترین آدمها را برگزینید برای رهبری جامعه، چه دلسوزترینشان را و چه اخلاقمدارترینشان را، تجربه نشان داده که آخر و عاقبت چنین روشهای مدیریت، ختمبهخیر نمیشود؛ زیرا از هرچه بگذریم قدرت، میل به مطلقیت دارد و تألی فاسد آن نیز بر کسی پوشیده نیست.
در مقابل این روش نادرست، البته میتوان به گزینهای بدیل هم فکر کرد و آن اینکه: «چگونه باید اداره کرد؟» اگر برای جامعهای چنین پرسشی بر پرسش «چهکسی باید مدیریت کند؟» اولویت یابد، آنگاه میتوان امیدوار بود که راهی به پیشرفت گشوده شود؛ زیرا جامعه یک فرآیند جمعی است و تا وقتی میان جریانهای مختلف اجتماعی، همافزایی صورت نگیرد یا لااقل مردمان احساس نکنند که در این زیستعمومی مورد احتراماند و به دیدگاههایشان التفات میشود، از هر روزنهای بهره میبرند برای واکنش، اعتراض و چوب لای چرخ گذاشتن. در چنین شرایطی به بهترین تصمیمها هم با دیده تردید و تکذیب نگریسته میشود.
اگر بازگردیم به همین ماجرای سیمکارتهای سفید، میبینیم که ایده پشت آن، همان نخبهگرایی نادرستی است که میگوید، گروهی میتوانند تشخیص بدهند که فلان کالای عمومی برای بخشی از مردم خوب است و برای بخشی دیگر بد. اینکه میبینیم برخی از طرفداران فیلترینگ، از سیمکارت سفید استفاده میکنند، لااقل یک دلیل دارد و یک علت. دلیلاش این است که از نظر آنها، خودشان بیشتر از دیگران میفهمند و علتاش هم این است که باور کنید رانت، خیلی لذیذ است و حسابی میچسبد.
بهقول معروف، همانکه شخصیت حاجی فیلم «عروسی خوبان» میگفت: «حرومخوری خوشمزهاس». راهحل چنین مشکلی اما در چیست؟ بازگشت به اصول عقلانی مدیریت. یکی از همین اصول میگوید، روش درست یعنی قوانین را ساده، همهشمول و اجرایی بنویس. طبق یکی دیگر، قانون هرچه کمتر، بهتر. بااینحساب، اصل گرفتاری همان تبصرهها و قیدهایی است که بعد از قانون کلی، دنبال استثناءکردن میرود و با هزارجور توجیه برای عدهای قلیل، رانت ایجاد میکند تا بهگماناش آنها هم بشوند حامیان سیستم. کمی اگر به دوروبرمان نگاه کنیم، میبینیم همین رانتها و تبعیضها که گاهی نیز خیراندیشانه و خوشبینانه طراحی شدهاند، ساختار ذهنی و عینی ما را فرا گرفته است.
از وام چهار درصدی تا سهمیههای کنکور، از استخدام و گزینش تا سربازی و صدور مجوزها. بنابراین اگر فکر کنیم کل ماجرا همین سیمکارتهای سفید است، آنگاه شاید فراموش کنیم که متاسفانه ابعاد فساد، فراگیرتر از این نمونههاست و تا زمانیکه از اشخاص نگذریم و به ساختارهای درست فکر نکنیم، شاید فقط مدتی سر این جنجالها مشغول شویم و بعد از آن دوباره برسیم به نقطه، سر خط.
@mofattesh
✍🏻 فرزاد نعمتی / روزنامه هممیهن
علنیشدن سیمکارتهای سفید، نقدهای کاربران عادی و عذرخواهیها و توضیحهای متعاقب آن، از نظر برخی تحلیلگران چیزی است شبیه یک زلزله مهیب که میتواند منجر شود به کلی تغییرات بنیادین در روندهای فیلترینگ. من حتی دیدهام برخی استدلال کردهاند که افشای این نامها مقدمهای است ازیکسو بر پایان کار دو جناح سیاسی داخل کشور و تعدادی از شخصیتهای مشهور ولو گمنام که در شبکه «ایکس» کم گردوخاک نمیکردند و سربرآوردن و قدرتیابی آتی فلان گروه اپوزیسیونی که در این رسوایی کمتر ناماش ذکر شده است، ازسویدیگر. این تفسیرها را که میخوانم، خیلی هیجانزده نمیشوم چون درست یا غلط هرچه مرور میکنم، میبینم کم نبودهاند چنین پروندههای مهمی که مدتی جامعه را درگیر خود کرده و بعد از مدتی، روز از نو، روزی از نو.
نمیخواهم بنویسم این افشاگریها بیتاثیر بودهاند. نه. خوشبختانه آگاهی از تبعیضها، دروغها و قانونشکنیها در مواردی نیز جلوی برخی خطاها را گرفته اما نکتهای که گاه دراینمیان بهقیمت رسواسازی آدمها نادیده گرفته شده یا کمتر بدان توجه شده، روندهای معیوبی است که مبتنی بر ایدههای نادرست، در جایجای نظام حکمرانی ما ریشه دوانده و در این دعواها نیز کمتر دیدهشده که معترضان به آنها نگاهی جدی بیاندازند.
یکی از ایدههای مخرب که در این تبعیض نشان آن پررنگ است، همان ایده نخبهگرایانه افلاطونی است که راستیراستی گمان میکند عدهای از آدمها بهتر از بقیه میفهمند، بنابراین باید حکومت در دست کسانی باشد که برترند، بهترند، قویترند و مصالح جمع را بهتر از خودشان میفهمند. این ایده وقتی به حکمرانی میرسد، در پی پاسخ به یک پرسش است: «چهکسی باید حکومت کند؟» جواب این سوال هرچه باشد، چه شما باهوشترین آدمها را برگزینید برای رهبری جامعه، چه دلسوزترینشان را و چه اخلاقمدارترینشان را، تجربه نشان داده که آخر و عاقبت چنین روشهای مدیریت، ختمبهخیر نمیشود؛ زیرا از هرچه بگذریم قدرت، میل به مطلقیت دارد و تألی فاسد آن نیز بر کسی پوشیده نیست.
در مقابل این روش نادرست، البته میتوان به گزینهای بدیل هم فکر کرد و آن اینکه: «چگونه باید اداره کرد؟» اگر برای جامعهای چنین پرسشی بر پرسش «چهکسی باید مدیریت کند؟» اولویت یابد، آنگاه میتوان امیدوار بود که راهی به پیشرفت گشوده شود؛ زیرا جامعه یک فرآیند جمعی است و تا وقتی میان جریانهای مختلف اجتماعی، همافزایی صورت نگیرد یا لااقل مردمان احساس نکنند که در این زیستعمومی مورد احتراماند و به دیدگاههایشان التفات میشود، از هر روزنهای بهره میبرند برای واکنش، اعتراض و چوب لای چرخ گذاشتن. در چنین شرایطی به بهترین تصمیمها هم با دیده تردید و تکذیب نگریسته میشود.
اگر بازگردیم به همین ماجرای سیمکارتهای سفید، میبینیم که ایده پشت آن، همان نخبهگرایی نادرستی است که میگوید، گروهی میتوانند تشخیص بدهند که فلان کالای عمومی برای بخشی از مردم خوب است و برای بخشی دیگر بد. اینکه میبینیم برخی از طرفداران فیلترینگ، از سیمکارت سفید استفاده میکنند، لااقل یک دلیل دارد و یک علت. دلیلاش این است که از نظر آنها، خودشان بیشتر از دیگران میفهمند و علتاش هم این است که باور کنید رانت، خیلی لذیذ است و حسابی میچسبد.
بهقول معروف، همانکه شخصیت حاجی فیلم «عروسی خوبان» میگفت: «حرومخوری خوشمزهاس». راهحل چنین مشکلی اما در چیست؟ بازگشت به اصول عقلانی مدیریت. یکی از همین اصول میگوید، روش درست یعنی قوانین را ساده، همهشمول و اجرایی بنویس. طبق یکی دیگر، قانون هرچه کمتر، بهتر. بااینحساب، اصل گرفتاری همان تبصرهها و قیدهایی است که بعد از قانون کلی، دنبال استثناءکردن میرود و با هزارجور توجیه برای عدهای قلیل، رانت ایجاد میکند تا بهگماناش آنها هم بشوند حامیان سیستم. کمی اگر به دوروبرمان نگاه کنیم، میبینیم همین رانتها و تبعیضها که گاهی نیز خیراندیشانه و خوشبینانه طراحی شدهاند، ساختار ذهنی و عینی ما را فرا گرفته است.
از وام چهار درصدی تا سهمیههای کنکور، از استخدام و گزینش تا سربازی و صدور مجوزها. بنابراین اگر فکر کنیم کل ماجرا همین سیمکارتهای سفید است، آنگاه شاید فراموش کنیم که متاسفانه ابعاد فساد، فراگیرتر از این نمونههاست و تا زمانیکه از اشخاص نگذریم و به ساختارهای درست فکر نکنیم، شاید فقط مدتی سر این جنجالها مشغول شویم و بعد از آن دوباره برسیم به نقطه، سر خط.
@mofattesh
بیعرضه
✍️داستان کوتاه، منتصب به آنتوان چخوف
چند روز پیش، خانم یولیا واسیلییونا، معلم سرخانهی بچهها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویهحساب کنم. گفتم: «بفرمایید بنشینید یولیا واسیلییونا! بیایید حسابوکتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف… هستید که به روی مبارکتان نمیآورید… خوب… قرارمان با شما ماهی ٣٠ روبل.»
– نخیر، ۴٠ روبل…!
– نه، قرارمان ٣٠ روبل بود… من یادداشت کردهام… به مربیهای بچهها همیشه ٣٠ روبل میدادم… خوب… دو ماه کار کردهاید…!
– دو ماه و پنج روز…!
– درست دو ماه… من یادداشت کردهام… بنابراین جمع طلب شما میشود ۶٠ روبل… کسر میشود ٩ روز بابت تعطیلات یکشنبه… شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید… جز استراحت و گردش که کاری نداشتید… و سه روز تعطیلات عید…!
چهرهی یولیا واسیلییونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد، اما… اما لام تا کام نگفت.
– بله، ٣ روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر میشود ١٢ روز… ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود… که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید… ٣ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعدازظهرها با بچهها کار کردید… ١٢ و ٧ میشود ١٩ روز… ۶٠ منهای ١٩، باقی میماند ۴١ روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلییونا سرخ و مرطوب شد. چانهاش لرزید، با حالت عصبی سرفهای کرد و آب بینیاش را بالا کشید. اما… لام تا کام نگفت…!
– در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکیاش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر میشود ٢ روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از اینها میارزید، یادگار خانوادگی بود اما… بگذریم! بهقول معروف: آب که از سر گذشت، چه یک نی چه صد نی… گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد… این هم ١٠ روبل دیگر… و باز به علت بیتوجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید… شما باید مراقب همهچیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم… کسر میشود ۵ روبل دیگر… دهم ژانویه مبلغ ١٠ روبل به شما داده بودم…!
به نجوا گفت:
– من که از شما پولی نگرفتهام…!
– من که بیهوده اینجا یادداشت نمیکنم…!
– بسیار خوب… باشد… ۴١ منهای ٢٧ باقی میماند ١۴.
این بار هر دو چشم یولیا واسیلییونا از اشک پر شد… قطرههای درشت عرق، بینی دراز و خوشترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که میلرزید گفت: «من فقط یک دفعه، آن هم از خانمتان پول گرفتم… فقط همین… پول دیگری نگرفتهام…»
– راست میگویید؟… میبینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم… پس ١۴ منهای ٣ میشود ١١… بفرمایید، این هم ١١ روبل طلبتان! این ٣ روبل، این هم دو اسکناس ٣ روبلی دیگر… و این هم دو اسکناس ١ روبلی… جمعاً ١١ روبل… بفرمایید!»
و ١١ روبل را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
– مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدمزدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب پر شده بود. پرسیدم: «بابت چه؟ “مرسی”!!»
– بابت پول…!
– چرا؟ “مرسی”!!! آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کردهام! علناً دزدی کردهام!
– پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه میکردند!
– مضایقه میکردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی میکردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را میدهم… همهاش توی آن پاکتی است که ملاحظهاش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بیدستوپا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان تلخزبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بیعرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهرهاش خواندم: «آره، ممکن است.»
بهخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و بهرغم حیرت فراوانش، ٨٠ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمرویی تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است.»
@Mofattesh
✍️داستان کوتاه، منتصب به آنتوان چخوف
چند روز پیش، خانم یولیا واسیلییونا، معلم سرخانهی بچهها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویهحساب کنم. گفتم: «بفرمایید بنشینید یولیا واسیلییونا! بیایید حسابوکتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف… هستید که به روی مبارکتان نمیآورید… خوب… قرارمان با شما ماهی ٣٠ روبل.»
– نخیر، ۴٠ روبل…!
– نه، قرارمان ٣٠ روبل بود… من یادداشت کردهام… به مربیهای بچهها همیشه ٣٠ روبل میدادم… خوب… دو ماه کار کردهاید…!
– دو ماه و پنج روز…!
– درست دو ماه… من یادداشت کردهام… بنابراین جمع طلب شما میشود ۶٠ روبل… کسر میشود ٩ روز بابت تعطیلات یکشنبه… شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید… جز استراحت و گردش که کاری نداشتید… و سه روز تعطیلات عید…!
چهرهی یولیا واسیلییونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد، اما… اما لام تا کام نگفت.
– بله، ٣ روز هم تعطیلات عید… به عبارتی کسر میشود ١٢ روز… ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود… که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید… ٣ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعدازظهرها با بچهها کار کردید… ١٢ و ٧ میشود ١٩ روز… ۶٠ منهای ١٩، باقی میماند ۴١ روبل… هوم… درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلییونا سرخ و مرطوب شد. چانهاش لرزید، با حالت عصبی سرفهای کرد و آب بینیاش را بالا کشید. اما… لام تا کام نگفت…!
– در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکیاش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر میشود ٢ روبل دیگر بابت فنجان… البته فنجانمان بیش از اینها میارزید، یادگار خانوادگی بود اما… بگذریم! بهقول معروف: آب که از سر گذشت، چه یک نی چه صد نی… گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد… این هم ١٠ روبل دیگر… و باز به علت بیتوجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید… شما باید مراقب همهچیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم… کسر میشود ۵ روبل دیگر… دهم ژانویه مبلغ ١٠ روبل به شما داده بودم…!
به نجوا گفت:
– من که از شما پولی نگرفتهام…!
– من که بیهوده اینجا یادداشت نمیکنم…!
– بسیار خوب… باشد… ۴١ منهای ٢٧ باقی میماند ١۴.
این بار هر دو چشم یولیا واسیلییونا از اشک پر شد… قطرههای درشت عرق، بینی دراز و خوشترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که میلرزید گفت: «من فقط یک دفعه، آن هم از خانمتان پول گرفتم… فقط همین… پول دیگری نگرفتهام…»
– راست میگویید؟… میبینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم… پس ١۴ منهای ٣ میشود ١١… بفرمایید، این هم ١١ روبل طلبتان! این ٣ روبل، این هم دو اسکناس ٣ روبلی دیگر… و این هم دو اسکناس ١ روبلی… جمعاً ١١ روبل… بفرمایید!»
و ١١ روبل را به طرف او دراز کردم. اسکناسها را گرفت، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
– مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدمزدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب پر شده بود. پرسیدم: «بابت چه؟ “مرسی”!!»
– بابت پول…!
– چرا؟ “مرسی”!!! آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کردهام! علناً دزدی کردهام!
– پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه میکردند!
– مضایقه میکردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی میکردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم… هشتاد روبل طلبتان را میدهم… همهاش توی آن پاکتی است که ملاحظهاش میکنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بیدستوپا باشد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ چرا سکوت میکنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان تلخزبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بیعرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهرهاش خواندم: «آره، ممکن است.»
بهخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و بهرغم حیرت فراوانش، ٨٠ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمرویی تشکر کرد و از در بیرون رفت… به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است.»
@Mofattesh
«قطع کردن صحبت طرف مقابل معمولاً باعث میشود او بعد از پایان صحبت شما، جملهاش را دقیقاً از همان نقطهای که قطع شده بود ادامه دهد. این نشان میدهد که شنیدن مؤثر اتفاق نیفتاده؛ که در بسیاری از موارد، کاملاً ناخواسته است. بنابراین بهتر است تا حد امکان از پریدن وسط صحبت دیگران خودداری کنیم.»
«ببینید ما برای اینکه…»
وسط حرف طرف مقابل میپری و حرف خودت رو شروع میکنی، معمولاً بعد از اینکه صحبتت تموم میشه، میبینی طرف دوباره جملهاش رو با
«ببینید ما برای اینکه…» ادامه میده.
این یعنی یا اصلاً به حرف شما گوش نداده، یا نتونسته گوش بده؛ که خیلی وقتها هم عمدی نیست.
پند امروز: اگر دوست داشتیم(هم شما هم خودم) تو صحبت کسی نپریم، یا اگر کسی پرید تو حرفمون تلاش کنیم گوش بدیم.
@Mofattesh
«ببینید ما برای اینکه…»
وسط حرف طرف مقابل میپری و حرف خودت رو شروع میکنی، معمولاً بعد از اینکه صحبتت تموم میشه، میبینی طرف دوباره جملهاش رو با
«ببینید ما برای اینکه…» ادامه میده.
این یعنی یا اصلاً به حرف شما گوش نداده، یا نتونسته گوش بده؛ که خیلی وقتها هم عمدی نیست.
پند امروز: اگر دوست داشتیم(هم شما هم خودم) تو صحبت کسی نپریم، یا اگر کسی پرید تو حرفمون تلاش کنیم گوش بدیم.
@Mofattesh
Overqualified employees
موتور محرک یا بمب ساعتی؟
🚀 موتور محرک
دید سیستمی و انتقال تجربه به تیم و کمک به سرعت دادن به رشد مجموعه
حل مسئلههای پیچیده با هزینه آزمون و خطای کمتر
***مناسبِ سازمانهای در حال رشد یا تغییر
💣 بمب ساعتی
بیحوصلگی از کارهای ساده
نارضایتی از حقوق یا جایگاه
تضعیف مدیر یا اصطکاک با تیم
و شاید مهممترینش : ریسک ترک سریع سازمان
@Mofattesh
موتور محرک یا بمب ساعتی؟
🚀 موتور محرک
دید سیستمی و انتقال تجربه به تیم و کمک به سرعت دادن به رشد مجموعه
حل مسئلههای پیچیده با هزینه آزمون و خطای کمتر
***مناسبِ سازمانهای در حال رشد یا تغییر
💣 بمب ساعتی
بیحوصلگی از کارهای ساده
نارضایتی از حقوق یا جایگاه
تضعیف مدیر یا اصطکاک با تیم
و شاید مهممترینش : ریسک ترک سریع سازمان
@Mofattesh
“سعی میکنم فکر نکنم. یا اقلا کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم. تا به سرم نزد و پاک خودم را نبازم. نشستهایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند نه در جغرافیا.”
روزها در راه | شاهرخ مسکوب
@mofattesh
روزها در راه | شاهرخ مسکوب
@mofattesh
Forwarded from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
مهدی فاتحی نوشته:
وقتی مدام وعده 'حادثهٔ بزرگ' میدهند: جنگ، انقلاب، فروپاشی...
این زندگی است که در تعلیق و مرگ است که بر انسان چیره میشود.
'بیابان تاتارها' بهترین کار بوتزاتی است. دروگو نام افسری است که به دژی بیرون شهر فرستاده میشود. دژی در جایی نامعلوم میان بیابان مثل سرنوشت. او با خیال و آرزوی ماجراجویی به آنجا میرود اما با ویرانهای وسط بیابان مواجه میشود که روز و شبهای کسالتآوری را در آن میگذراند شاید که دشمنی از بیرون دنیایش را تغییر دهد. او و دیگر افسران جوان با هر گرد و خاکی، نوری، ابری، سایهای، گذر و حرکتی به خیالپردازی مینشینند که بالاخره روزش فرا رسید و این بار دیگر آن اتفاق با شکوه میافتد. بیخبر از آنکه امید انسان را میکشد.
دروگو هر بار به بهانهای در قلعه میماند و انتظار میکشد شاید که شاهد آن روز شود و زندگی را از سر بگیرد. زندگی که در تعلیق گذاشته تا زمانی که آرمان و آرزویش به وقوع بپیوندد بیخبر از آنکه دشمن همان زمان است که آهسته و آرام بر او میگذرد و پیر و ناتوانش میکند، کسالت و انتظار خسته و خالیش میکند و امید دایمی در زندگی معلق او را میکشد آن هم در تنها فرصتی که امکان زیستن داشت.
هسته رمان انتظار است؛ انتظاری فلج کننده که همه چیز را میبلعد. زندگی و آسایشی که وعدهاش را در آینده داده میشود و هر بار به تعویق میافتد و اکنون نابود میشود. امید و معنای کاذب دادن به هر چیزی حیلهای است بیرونی یا خودفریبی است از سر استیصال. دژ باستانی بوتزاتی، مثل قصر کافکا، انسان و زیستن را در تعلیق نگه میدارد برای آنچه که اگر هم روزی سر برسد خیلی دیرتر از آن است که به کار آید.
شما را نمیدانم اما من همیشه به ادبیات پناه بردهام و میبرم. معتقدم در نهایت این هنر ادبیات است که ما را از این رنج زیستن رها خواهد کرد. زندگی و تاریخ را در آینه چشم ادبیات میبینم و پاسخ میگیرم.
©️ نقل از فیسبوک نویسنده
وقتی مدام وعده 'حادثهٔ بزرگ' میدهند: جنگ، انقلاب، فروپاشی...
این زندگی است که در تعلیق و مرگ است که بر انسان چیره میشود.
'بیابان تاتارها' بهترین کار بوتزاتی است. دروگو نام افسری است که به دژی بیرون شهر فرستاده میشود. دژی در جایی نامعلوم میان بیابان مثل سرنوشت. او با خیال و آرزوی ماجراجویی به آنجا میرود اما با ویرانهای وسط بیابان مواجه میشود که روز و شبهای کسالتآوری را در آن میگذراند شاید که دشمنی از بیرون دنیایش را تغییر دهد. او و دیگر افسران جوان با هر گرد و خاکی، نوری، ابری، سایهای، گذر و حرکتی به خیالپردازی مینشینند که بالاخره روزش فرا رسید و این بار دیگر آن اتفاق با شکوه میافتد. بیخبر از آنکه امید انسان را میکشد.
دروگو هر بار به بهانهای در قلعه میماند و انتظار میکشد شاید که شاهد آن روز شود و زندگی را از سر بگیرد. زندگی که در تعلیق گذاشته تا زمانی که آرمان و آرزویش به وقوع بپیوندد بیخبر از آنکه دشمن همان زمان است که آهسته و آرام بر او میگذرد و پیر و ناتوانش میکند، کسالت و انتظار خسته و خالیش میکند و امید دایمی در زندگی معلق او را میکشد آن هم در تنها فرصتی که امکان زیستن داشت.
هسته رمان انتظار است؛ انتظاری فلج کننده که همه چیز را میبلعد. زندگی و آسایشی که وعدهاش را در آینده داده میشود و هر بار به تعویق میافتد و اکنون نابود میشود. امید و معنای کاذب دادن به هر چیزی حیلهای است بیرونی یا خودفریبی است از سر استیصال. دژ باستانی بوتزاتی، مثل قصر کافکا، انسان و زیستن را در تعلیق نگه میدارد برای آنچه که اگر هم روزی سر برسد خیلی دیرتر از آن است که به کار آید.
شما را نمیدانم اما من همیشه به ادبیات پناه بردهام و میبرم. معتقدم در نهایت این هنر ادبیات است که ما را از این رنج زیستن رها خواهد کرد. زندگی و تاریخ را در آینه چشم ادبیات میبینم و پاسخ میگیرم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
این روزها و فضای ارتباطها خیلی چالشی شده. این حسِ تعلیقِ موقعیت—منتظر فروپاشی حکومت، منتظر حمله، منتظر توافق، منتظر جامِ زهر—تجربهی خاصیه که نسل ما داره از سر میگذرونه؛ تجربهای که بعضی از نسلهای گذشته هم داشتهاند، البته بدون ثبت گاهی در «فضاهای مهآلودتر» توصیف میکنند.
الان چهلوچند سال از عمر حکومت جمهوری اسلامی گذشته و در این مدت، یک «ثبات نسبی» وجود داشته؛ ثباتی که «اگر از منظر حکومتی بهش نگاه کنیم، برقرار بوده». در دل این ثبات نسبی، جنگ هشتساله رو داشتیم؛ جنگی با التهاب و سختیِ فراوان. اما متأسفانه از اونجایی که تاریخ شفاهی ما ناقص بوده و هست، روایتهای زنده و لحظهبهلحظه، سینهبهسینه منتقل نشده. آدمها کمتر تونستن حس و حال واقعی اون روزها رو ثبت و روایت کنن؛ برخلاف اتفاقی که «امروز» داره میافته.
«امروز» خیلیها دارن تحلیل میکنن: چه اتفاقی قراره بیفته؟ چقدر طول میکشه؟ به کجا میرسه؟ تفاوت مهمِ امروز با گذشته اینه که شبکههای اجتماعی باعث شدن آدمها ثبت کنن. احساسشون رو مینویسن؛ توی توییتر، اینستاگرام، یا هر جای دیگه حرف میزنن. اما لابهلای این همه واکنش و رفتار افراطی، خیلی از اون حسهای انسانی و واقعی گم میشن؛ در حالی که خوبه اونها هم دیده بشن.
«الان» کل جمعیت ایران توی حالتی غمانگیز، سرگوار و ناراحتکنندهست؛ جامعهای که نمیدونه دقیقاً باید چی کار کنه. هر کسی هم نظری میده، بلافاصله با حمله مواجه میشه. انگار امکان نظر دادن بدون هزینه از بین رفته.
در ماهها و سالهای اخیر، یکی از مفاهیمی که تحلیلگرها زیاد دربارهش حرف میزدن، این بود که اگر چنین فضایی ایجاد بشه، جامعه به سمت رادیکالتر شدن میره. دقیقاً همون حالتی که الان داریم تجربه میکنیم. جامعه واقعاً رادیکالتر شده. اما وقتی میگن «جامعه رادیکال شده»، خیلیها معنای اجتماعی این کلمه رو نمیفهمن. مثلاً برای من که ریاضیم خوب نیست، «خودِ کلمهی رادیکال» مفهوم ملموسی نداره.
ولی به زبان ساده، ما داریم سفتتر میشیم. نرمشها رو راحت از دست میدیم. برخوردهای چکشی برامون جذابتر شده. انقلاب رو به اصلاح ترجیح میدیم. جنگ رو به مذاکره. و این نگاه اومده و وارد لحظهبهلحظهی ارتباطات روزمرهمون شده. تقریباً همهمون، کموبیش، درگیر همین وضعیتیم.
دیگه با کسی نمیشه حرف زد. نمیشه گفت من مخالف توام، یا نظرم یه چیز دیگهست. نظرات خیلی سریع کُدبندی میشن. اگر بگی من جنگ نمیخوام، من انقلاب نمیخوام، فوراً اینطوری تفسیر میشه که «پس تو حتماً فلان چیز رو میخوای». و متأسفانه کاریش هم نمیشه کرد.
این باتلاقی که جمهوری اسلامی برای ما درست کرده، خودش هم توش دستوپا میزنه. هر چی بیشتر دستوپا میزنه، بیشتر فرو میره. جامعه هم همراهش فرو میره؛ «اما نه کاملاً، نه یکدست». و همین وضعیت، هم دردناکتره، هم فرسایندهتر.
@Mofattesh
الان چهلوچند سال از عمر حکومت جمهوری اسلامی گذشته و در این مدت، یک «ثبات نسبی» وجود داشته؛ ثباتی که «اگر از منظر حکومتی بهش نگاه کنیم، برقرار بوده». در دل این ثبات نسبی، جنگ هشتساله رو داشتیم؛ جنگی با التهاب و سختیِ فراوان. اما متأسفانه از اونجایی که تاریخ شفاهی ما ناقص بوده و هست، روایتهای زنده و لحظهبهلحظه، سینهبهسینه منتقل نشده. آدمها کمتر تونستن حس و حال واقعی اون روزها رو ثبت و روایت کنن؛ برخلاف اتفاقی که «امروز» داره میافته.
«امروز» خیلیها دارن تحلیل میکنن: چه اتفاقی قراره بیفته؟ چقدر طول میکشه؟ به کجا میرسه؟ تفاوت مهمِ امروز با گذشته اینه که شبکههای اجتماعی باعث شدن آدمها ثبت کنن. احساسشون رو مینویسن؛ توی توییتر، اینستاگرام، یا هر جای دیگه حرف میزنن. اما لابهلای این همه واکنش و رفتار افراطی، خیلی از اون حسهای انسانی و واقعی گم میشن؛ در حالی که خوبه اونها هم دیده بشن.
«الان» کل جمعیت ایران توی حالتی غمانگیز، سرگوار و ناراحتکنندهست؛ جامعهای که نمیدونه دقیقاً باید چی کار کنه. هر کسی هم نظری میده، بلافاصله با حمله مواجه میشه. انگار امکان نظر دادن بدون هزینه از بین رفته.
در ماهها و سالهای اخیر، یکی از مفاهیمی که تحلیلگرها زیاد دربارهش حرف میزدن، این بود که اگر چنین فضایی ایجاد بشه، جامعه به سمت رادیکالتر شدن میره. دقیقاً همون حالتی که الان داریم تجربه میکنیم. جامعه واقعاً رادیکالتر شده. اما وقتی میگن «جامعه رادیکال شده»، خیلیها معنای اجتماعی این کلمه رو نمیفهمن. مثلاً برای من که ریاضیم خوب نیست، «خودِ کلمهی رادیکال» مفهوم ملموسی نداره.
ولی به زبان ساده، ما داریم سفتتر میشیم. نرمشها رو راحت از دست میدیم. برخوردهای چکشی برامون جذابتر شده. انقلاب رو به اصلاح ترجیح میدیم. جنگ رو به مذاکره. و این نگاه اومده و وارد لحظهبهلحظهی ارتباطات روزمرهمون شده. تقریباً همهمون، کموبیش، درگیر همین وضعیتیم.
دیگه با کسی نمیشه حرف زد. نمیشه گفت من مخالف توام، یا نظرم یه چیز دیگهست. نظرات خیلی سریع کُدبندی میشن. اگر بگی من جنگ نمیخوام، من انقلاب نمیخوام، فوراً اینطوری تفسیر میشه که «پس تو حتماً فلان چیز رو میخوای». و متأسفانه کاریش هم نمیشه کرد.
این باتلاقی که جمهوری اسلامی برای ما درست کرده، خودش هم توش دستوپا میزنه. هر چی بیشتر دستوپا میزنه، بیشتر فرو میره. جامعه هم همراهش فرو میره؛ «اما نه کاملاً، نه یکدست». و همین وضعیت، هم دردناکتره، هم فرسایندهتر.
@Mofattesh