مقدمه‌ – Telegram
مقدمه‌
2.81K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
آنچه نمی‌خواستند.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
(چکیده:) در فرهنگ گذشته ما بختیاری‌ها، خانواده‌ای که چشم به راه پسر بود، اما دختر گیرش می‌آمد، نام‌هایی همچون «خدابس»، «دختر بس»، «گل‌بس» و... می‌گذاشت که شیوه‌ای درخواست از خدا بود برای اینکه دیگر به آنها فرزند دختر نداده و به جایش پسر بدهد. اما اگر فرزند بعدی باز هم دختر می‌شد، نام «نخواسته» برایش می‌گذاشتند. یعنی دختری که نمی‌خواستندش، اما آمد.
جمهوری اسلامی برای بسیاری، حکم همان «نخواسته» را دارد؛ فرزندی که مدتها چشم به راهش بودند، اما وقتی به دنیا آمد، دیدند آن چیزی نیست که می‌خواستند. یعنی همچنان عزیز است و از آن مراقبت می‌کنند، اما همیشه آرزو می‌کنند ای‌کاش به جای این (دختر)، یکی دیگر (پسر) می‌بود.
چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب به پایان رسید و جمهوری اسلامی، وارد چهل و یکمین سال زندگی‌اش شد. اما چه موافقان، چه مخالفان و چه منتقدانش (که هم ممکن است موافقش باشند، هم مخالفش) در یک چیز با یکدیگر هم‌باورند و آن، تحریف انقلاب اسلامی است.
1⃣ موافقان (به‌ویژه اصولگرایان تندرو) عموما با استناد به این سخن بنیانگذار جمهوری اسلامی که «من چه در میان شما باشم و چه نباشم، نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد»، حضور برخی افراد (عموما اصلاح‌طلب) در جایگاه‌های حساس کشور را مصداق زیر پا گذاشتن این سخن دانسته و آنرا مایه اصلی تجمل‌گرایی، گسترش فقر، سازش با استکبار، تضعیف دین و... می‌دانند؛ مواردی که قرار نبود پس از انقلاب رخ بدهد.
2⃣ مخالفان انقلاب از همان آغاز تلاش داشتند نشان بدهند که مردم دارند فریب می‌خورند و با هر رویدادی، صدای «دیدید گفتیم»شان دوباره بلند می‌شود.

منتقدان جمهوری اسلامی هم تلاش دارند نشان دهند انقلاب اسلامی آن چیزی نبود که معترضان می‌خواستند. به جز دو دسته موافق و مخالف بالا که انتقادهایی به جمهوری اسلامی دارند، منتقدان جمهوری اسلامی دو گروه زیر را هم در بر می‌گیرد:
3⃣ منتقدانی که خودشان در آغاز بخشی از نیروهای انقلابی بودند که پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی، کم‌کم با آن فاصله گرفته و دست آخر به مخالفت با آن برخاستند. راهپیمایی زنانی که مخالف حجاب اجباری بودند؛ احزاب و گروه‌هایی که در پیروزی انقلاب سهم بزرگی داشتند، اما پس از مدت کوتاهی از قطار انقلاب پیاده شده یا بیرون رانده شدند؛ مسئولان نزدیک به حزب جمهوری اسلامی که کم‌کم برکنار یا بعضا اعدام شدند؛ و همه آن کسانی که به قول بازنشستگان اصفهانی، باور داشته یا دارند که: «ما اشتباه کردیم، که انقلاب کردیم».
4⃣ منتقدانی که گمان می‌کنند همچنان می‌توان جمهوری اسلامی را اصلاح کرده و از پیامدهای منفی و آسیب‌هایش کاست (همچون نیروهای اصلاح‌طلب).
5⃣ در کنار اینها می‌توان به دسته دیگری از منتقدان اشاره کرد که اگرچه از ابتدا نه بخشی از بدنه فعال انقلاب بودند و نه مخالف سرسخت آن، اما گاهی در جایگاه اهالی رسانه، استاد دانشگاه، نویسنده و... به انتقاد از برخی رویکردهای جمهوری اسلامی می‌پردازند.
✳️ نقطه اشتراک همه این گروه‌ها(ی مختلف و گاه مخالف یکدیگر) باور به اینست که انقلاب اسلامی در رسیدن به دستاوردهایش چندان کامیاب نبود. هرچند مصداق‌های هر گروه برای این ناکامی‌ها، متفاوت است. اگر مسئولین بخواهند رو راست باشند، باید ببینند چرا آن انقلاب آرمانی به جایی رسید که دوست و دشمنش می‌گویند آن چیزی نبوده که می‌خواسته یا ادعا داشته. چه شد که می‌گویند: «چه می‌خواستیم، چه شد!». همین «خواسته‌ها»، یکی از دلایل نگاه انتقادی به جمهوری اسلامی است.
پیش از انقلاب، انقلابیون هدف مشترک داشتند (سرنگونی شاه)؛ اما مانند بسیاری از انقلابهای دیگر، آینده آرمانی پیش روی‌شان تعریف نشده بود. پس از انقلاب اما تفاوت «خواسته‌ها» خود را نشان داد.
شخصا به‌عنوان کسی که بیشتر فعالیتهایم در زمینه فرهنگی است، مطمئنم اگر پیش از انقلاب می‌بودم، هرگز انتظار اینکه با کنسرت موسیقی, اجازه اجرای بانوان، نمایش ساز در تلویزیون، توجه به تاریخ و تمدن ایران باستان، اجازه ساخت فیلم و سریال درباره ایران باستان، حضور بانوان در ورزشگاه‌ها، دوچرخه‌سواری بانوان و... مخالفت شود را نداشتم. بسیاری افراد دیگر هم موارد دیگری بود که انتظارش را در دوره آرمانی پس از انقلاب نداشتند. اما جمهوری اسلامی این انتظارات را تاکنون نادیده گرفته است.
چهل سالگی را سن پختگی می‌دانند. جمهوری اسلامی تاکنون جوان بوده و جوانان، بسیاری از اختلافات‌شان با دیگران را از راه‌هایی به جز گفتگو حل و فصل می‌کنند. اما پا به سن گذاشته‌ها و پخته‌ها به سراغ گفتگو می‌روند. یکی اژ نشانه‌های پختگی این انقلاب می‌تواند همین گفتگویش با صداهای ناشنیده و خواسته‌ها/نخواسته‌های نادیده از انقلاب باشد.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشتهای رسانه‌ای‌ام در کانال مقدمه (اینجا):
@moghaddames
استادِ «خاک بر سر»
امیر هاشمی مقدم
به تازگی سخنرانی و نقد تند دکتر نعمت‌الله فاضلی (انسان‌شناس) به وضعیت دانشگاه‌ها و استادان، با واکنش‌های زیادی در فضای دانشگاهی ایران روبرو شد.
او در این سخنرانی با اشاره به برخی پژوهش‌های انجام‌شده، می‌گوید وضعیت منش و اخلاق استادان دانشگاه در این چند دهه بسیار بدتر شده است. اگرچه به ظاهر در برخی زمینه‌ها (همچون آشنایی با رایانه و زبان انگلیسی) بهتر شده و رزومه‌های طولانی (گاه چندصد مقاله‌ای) دارند، اما بسیاری‌شان سواد دانشگاهی (به معنای درک مطلب، اندیشه انتقادی و...) ندارند. در دانشگاه‌ها دزدی و استثمار دانشجو زیاد است و بسیاری استادان با آنکه هیچ نقشی در نگارش مقاله دانشجویان‌شان ندارند، اما نام خود را به زور در آنها می‌نویسند. بخشی از این مسئله به آیین‌نامه‌های ارتقا و شیوه‌های ارزشیابی استادان باز می‌گردد. پس از بیان اینهاست که دکتر فاضلی می‌زند به سیم آخر و می‌گوید خاک بر سر آن استادی که این همه نابرابری و بحران را در کشور می‌بیند، اما بی‌توجه به اینها به فکر رزومه درست کردن است.
واکنش‌های گسترده‌ای به‌ویژه از سوی استادان علوم اجتماعی به این سخنرانی شد. موافقان از اینکه بالاخره یخ سکوت در برابر فساد و ناکارآمدی دانشگاه دارد آب می‌شود خوشحال بودند و منتقدان نگران سیاه‌نمایی بیش از حد وضعیت دانشگاه‌های ایرانی، نادیده گرفته شدن نقش سیستم و نظام دانشگاهی در این فساد، فراموشی مشکلات (عمدتا اقتصادی) استادان که آنان را به سوی چنین بی‌اخلاقی‌هایی سوق می‌دهد و... بودند.
گمان می‌کنم هر دو بحث مهم است و نمی‌توان به بهانه یکی، دیگری را نادیده گرفت: یعنی هم بحث اخلاق علمی و دانشگاهی در میان بخش قابل توجهی از استادان دانشگاه کمرنگ شده است و هم نظام دانشگاه با شیوه‌های گزینش و ارزیابی استادان، به این بی‌اخلاقی دامن می‌زند. برای بیان بهتر مطلب، این موضوع را با مقایسه نظام دانشگاهی ایران با ترکیه (که با آن آشنایم) پیش می‌برم.
استادان دانشگاه در ترکیه، دغدغه مالی کمتری نسبت به استادان ایرانی دارند. حتی دانشجویان ترکیه هم دغدغه مالی چندانی ندارند. تقریبا 40% دانشجویان ترکیه کمک هزینه دانشجویی دریافت می‌کنند. (هر دانشجوی کارشناسی ماهانه 500 لیره، کارشناسی ارشد 1000 و دکترا 1500 لیره. هر لیره اکنون 2300 تومان). به جز اینها، تقریبا همه دانشجویان دکترا و بخش زیادی از دانشجویان ارشد، دستیار استاد می‌شوند که به چنین دانشجویان کارشناسی ارشدی، ماهانه 3 هزار لیره و به دانشجویان دکترای دستیار استاد ماهانه 4500 لیره می‌دهند (البته از این نیمسال قرار است این مبلغ 35% افزایش پیدا کند). یعنی مثلا همکلاس ترکیه‌ای من اکنون دارد ماهانه بیش از 10 میلیون تومان به پول ایران دستمزد می‌گیرد (اگرچه هزینه زندگی در ترکیه بیشتر از ایران است. اما اگر بخواهم به نسبت هزینه‌های زندگی در ایران بیان کنم، مانند این است که یک دانشجوی دکترا در ایران ماهانه 6-5 میلیون تومان دستمزد بگیرد).
اما در همان ترکیه هم بسیاری از استادان تلاش می‌کنند خیلی زود با رزومه‌های سنگین، استاد تمام شوند و آنگاه پافشاری دارند که حتما جلوی نام‌شان همیشه «پروفسور دکتر...» نوشته شود. اتفاقا میانگین سن استاد تمام شدن در ترکیه پایین‌تر از ایران است و بنابراین آنها هم برای زودتر رسیدن به استاد تمامی، به پایان‌نامه و مقاله‌هایی که توسط دانشجویان نوشته شده و آنان نقش چندانی در آن نداشتند، متوسل می‌شوند. اما دغدغه مالی کمتری که نسبت به استادان ایرانی دارند، باعث شده که مثلا هیچ استادی شریک جرم پایان‌نامه‌نویسی برای دانشجویان نشود و نظارت و ارزیابی پایان‌نامه‌ها بهتر از ایران باشد.
بنابراین استادان ترکیه اگرچه دغدغه مالی کمتری دارند و ساختار و نظام دانشگاهی هم فشار چندانی روی آنان ندارد، اما نقش فرد کنشگر (شخص استاد) را نباید در این زمینه نادیده گرفت (همچنانکه بسیاری از استادان ترکیه و همچنین ایران، تن به بی‌اخلاقی‌های دانشگاهی نمی‌دهند). یعنی ضمن پذیرش نقش ساختارها، نباید از نقش کنشگران غافل بود.
استادان در ایران اگرچه نسبت به همکاران‌شان در کشورهایی همچون ترکیه حقوق کمتری می‌گیرند، اما همچنان نسبت به بیشتر مردم ایران درآمدشان بالاست. به قول دکتر فاضلی، اینها نمی‌توانند به مسائل و مشکلات کشور که گریبانگیر مردم است بی‌توجه بوده و به بهانه ساختار آموزشی و دغدغه‌های مالی، تنها به فکر خویش باشند. شوربختانه همه چیز را به مشکلات ساختاری کشور ربط دادن و ندیدن نقشِ فرد کنشگر، توجیه‌کننده هر گونه ناکارآمدی و فساد شده است. دست‌کم از قشر استاد و فرهیخته دانشگاهی که بسیاری‌شان لقب روشنفکر را با خود یدک می‌کشند، چنین توجیهاتی پذیرفتنی نیست.
این یادداشت را اگر می پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
ویتگنشتاین‌های ایرانی
امیر هاشمی مقدم
لودویک ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱) از بزرگ‌ترین فیلسوفان سده بیستم، هنگامی که از پایان‌نامه دکترایش در دانشگاه کمبریج دفاع کرد و آمد پایین، به آرامی روی شانه‌های داوران پایان‌نامه‌اش زد و گفت: «ناراحت نباشید. می‌دانم هرگز آنچه نوشته‌ام را نخواهید فهمید». حالا این داوران چه کسانی بودند؟ یکی‌شان برتراند راسل که خودش معرف حضور هست، دیگری هم مور، دوست قدیمی ویتگنشتاین و استاد فلسفه کمبریج.
جالب‌تر اینکه آنچه ویتگنشتاین به‌عنوان پایان‌نامه دکترا دفاع کرد، سال‌ها پیش برای پایان‌نامه کارشناسی‌اش آماده شده بود؛ اما هرگز از آن دفاع نکرد و بنابراین کارشناسی و کارشناسی ارشد هم نداشت. نکته‌ای که بر این شگفتی می‌افزاید اینست که همان چند صفحه را هم خود ویتگنشتاین ننوشته بود، بلکه دوست قدیمی‌اش مور (که حالا در جایگاه داوری پایان‌نامه دکترایش نشسته بود) نوشت؛ آن هم هنگامی که دید ویتگنشتاین گویا قید درس را زده و نمی‌خواهد پایان‌نامه بنویسد، نزدش رفت و همان تفکرات فلسفی‌ای که ویتگنشتاین همیشه با صدای بلند می‌اندیشید را نوشت و خودش هم آنها را ویرایش و مرتب کرد. اما چون ویتگنشتاین حتی حاضر نشد مقدمه و نتیجه‌گیری برای همان‌ها بنویسد و تازه طلبکار شد و به مور گفت: «اگر حاضر نیستی اینها را به‌همین شکل به دانشگاه بدهی، امیدوارم خدا تو را به حهنم ببرد»، بنابراین به دانشگاه ارائه نشد. سالها بعد که ویتگنشتاین به خاطر نوشته‌های منطق و فلسفه‌اش چهره‌ای سرشناس شد، دانشگاه کمبریج پذیرفت که او با دفاع از پایان‌نامه دکترا، بدون پشت سر گذاشتن کارشناسی و کارشناسی ارشد، به یکباره دکترایش را بگیرد (هیتون و گراوز. 1392)*.
حالا حسابش را بکنید اگر در ایران چنین اجازه‌ای را به دانشگاه‌ها می‌دادند که با صلاح‌دید خود به افراد شایسته مدرک دکترا (بدون نیاز به مدرک کارشناسی و ارشد) بدهند، چه رخ می‌داد؟ اصلا منظورم این نیست که ما در ایران چهره‌ها و اندیشمندان استثنایی‌ای نداریم که شایسته چنین جایگاهی باشند، بلکه روی سخنم با مسئولین مدرک‌گراست. همانهایی که برای دست و پا کردن مدرک دکترای جعلی، به همه جا چنگ می‌زنند و هر روز هم خبرش از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. همین هفته گذشته بود که نامه وزارت علوم در پاسخ به استعلام معاون نظارت مجلس، رسانه‌ای شد که یکی از وزیران (که سالهاست با ادعای کارشناسی ارشد، همچون آچار فرانسه بر صندلی وزارتخانه‌های گوناگون، از وزارت شیر مرغ تا وزارت جان آدمیزاد تکیه زده)، حتی مدرک کارشناسی‌اش را هم ارائه نداده است و وزارت علوم از دانشگاه کارشناسی ارشد این وزیر هم بی‌خبر است.
سخن بر سر اینکه مسئولین ما حتما باید دارای مدرک دکترا یا دست‌کم کارشناسی ارشد باشند هم نیست. بسیاری از نمایندگان مجلس ما (جدا از اینکه دکترای‌شان را چگونه و از کجا گرفته‌اند؛ اگر واقعا دکترایی دلشته باشند) پافشاری دارند که حتما دکتر خطاب شوند و روی سربرگ و زیر امضای‌شان هم حتما باید واژه «دکتر» نوشته شده باشد.
تا در اینجای بحث هستیم، یک حاشیه‌نویسی هم داشته باشم. اورهان پاموک در کتاب «استانبول: خاطرات و شهر» با بررسی روزنامه‌های دهه‌های 20 و 30 استانبول، گزارش‌ها و نقدهای بامزه‌ای پیدا می‌کند که نویسندگانش به زمین و زمان گیر می‌دهند و این را نشانه‌ای از یک سبک نگارش رسانه‌ای موفق می‌دانند. من اگر در آن دوره بودم، احتمالا در همین چارچوب یک یادداشت می‌نوشتم با عنوان: «چرا سنگ قبرهای‌مان اینقدر کوچک است؟» و در آن اشاره می‌کردم که اندازه سنگ قبرها دیگر پاسخگوی القاب مردگان نیست؛ چرا که بر روی سنگ قبر بسیاری از مرده‌ها حتما باید نوشته شود: «زنده‌یاد دکتر حاج ... نویسنده، مترجم، پژوهشگر و استادی برجسته و وارسته ...» که وقتی شما رزومه آن خدا بیامرز را نگاه کنی، می‌بینی کلا یک یادداشت روزنامه‌ای را ترجمه کرده و در یک نشریه محلی هم یادداشتی نوشته و بر پایه همین‌هاست که خود را نویسنده و مترجم و پژوهشگر و استاد می‌داند.
بی‌گمان اگر روزی قرار باشد دانشگاه‌های ما نیز همچون کمبریج، صلاحیت دادن دکترا به شایستگانی که حتی مدرک کارشناسی هم ندارند را داشته باشد، روابط قدرت بر شایستگی چیره شده و نمایندگان و وزیران و...، جای ویتگنشتاین‌های ایرانی را اشغال خواهند کرد. برای همین است که فعلا و در این شرایط، حتی کنکور (با همه ناکارآمدی‌ها و شبکه فسادی که دورش را گرفته) خوشبینانه‌تر از طرح‌هایی است که می‌تواند شایستگی ورود به دانشگاه را سلیقه‌ای تعیین کند.
* هیتون، جان و گراوز، جودی (1392)، لودویگ ویتگنشتاین، برگردان محمد فیروزگوهی، نشر شیرازه.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
آنچه خود داشت...
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
۱- اگر سفرنامه ابوالحسن خان ایلچی، یا همان «حیرت‌نامه» را خوانده باشید، می‌دانید که یک جاهایی از متن، ابوالحسن که از جانب فتحعلی‌شاه به‌عنوان سفیر/ ایلچی به انگلستان رفته و بسیاری اوقات همراه سر گوراوزلی به مهمانی‌های رسمی و... می‌رود، از اینکه زیاد مورد توجه زنان انگلیسی قرار می‌گیرد و آنها دوست دارند به وی نزدیک شوند، زیاد نوشته است. در اینجا خواننده کمی دچار شک و تردید می‌شود که مگر این ابوالحسن خانِ از خود راضی، فکر می‌کرده کیست که زنان انگلیسی به او علاقمند باشند؟
راستش خود من هم وقتی سفرنامه او را می‌خواندم، گمان می‌کردم دارد درباره خودش بزرگنمایی می‌کند. تا اینکه چند سال بعد کتاب «ایرانیان در میان انگلیسی‌ها» را خواندم و به درستی سخن وی پی بردم. این کتاب که نوشته‌ی دنیس رایت، یکی از سیاستمداران انگلیسی است که سالها در سفارتخانه انگلستان در تهران کار کرده، بر پایه اخبار و گزارش‌های روزنامه‌های آن زمان در لندن، نه تنها بر درستی ادعای ابوالحسن خان مهر تایید می‌زند، بلکه نشان می‌دهد که جناب سفیر خیلی هم محجوب بوده که تنها به اشاره‌هایی گذرا بسنده کرده است.
در این اخبار می‌بینیم که سفیر ایران با آن ریش بلند و قبای ایرانی‌ای که بر تن دارد، بسیار مورد توجه مردان و زنان انگلیسی است و آنان تلاش دارند نگاه وی را به خود بکشانند و از هم‌نشینی با او لذت می‌برند.
شاید بخشی از این چرایی، به باور نداشتن به خودمان و اعتماد به نفس پایین‌مان در برابر غربی‌ها باز گردد. پس از شکست‌های سنگینی که در دو جنگ پی در پی از روسیه خوردیم (اگرچه همراه با دلاوری‌ها و از جان گذشتگی‌های سپاهیان ایرانی همراه بود)، ذهنیت‌مان ما را در جایگاه پایین‌تری نسبت به غرب قرار داد و از همین رو، همیشه داشته‌های خود را در برابر داشته‌ها و دستاوردهای غرب، دست‌کم گرفته‌ایم.
۲- این روزها که در ایران به سر می‌برم، احساس می‌کنم نه تنها فروشگاه‌ها و خیابان‌های شهری، بلکه جاده‌های میان شهرها نیز به تصرف عروسک‌های خرس ولنتاین در آمده است. چندی پیش هم که سال نوی مسیحی آغاز شد، تصاویر بسیاری از ایرانیان با کلاه بابانوئل و درختان کاج آذین‌بندی شده در شبکه‌های اجتماعی، نشان از رشد آرام آرام این جشن‌های غربی در میان مردم ایران داشت.
۳- حکومت ما اگرچه تلاش دارد «آنچه خود داریم» را در برابر داشته‌های غرب برجسته کند، اما به دو دلیل به بیراهه می‌رود:
نخست اینکه حکومت ما دیدگاه و سیاست غالبش، غرب‌ستیزی است نه غرب‌شناسی و سپس گزینش بخش‌های خوب و سودمند از بخش‌های بد و زیان‌ده. این پدیده اشاعه فرهنگ غربی، بخشی از جهانی شدن است و کشوری که بخواهد (یا حتی اگر نخواهد) با دیگر کشورهای جهان ارتباط داشته باشد، ناچار دروازه‌هایش به روی بخشی از فرهنگ رایج و مسلط در جهان باز خواهد شد. بنابراین با بخشنامه‌های اماکن و... برای برخورد با فروشندگان عروسک خرس در روزهای نزدیک به ولنتاین و... نمی‌توان جلوی این پیشروی فرهنگ غربی را گرفت.
دوم اینکه تاکید تصمیم گیرندگان فرهنگی ما بر «آنچه خود داریم»، تنها گوشه‌ای از داشته‌های (اسلامی) ما را در بر گرفته و بخش عمده‌ای از آنرا (ملی) نه تنها نادیده می‌گیرد، بلکه تلاش برای برخورد با این بخش از داشته‌های به کنار نهاده شده، اگر شدیدتر از برخورد با مظاهر فرهنگ غربی نباشد، کمتر از آن هم نیست. دیدگاه‌های افراطی در سال‌های نخست انقلاب، تا آنجا پیش رفت که گروهی حتی خواهان برچیده شدن جشن نوروز شده و آنگاه که در این راه کامیاب نگشتند، تلاش کردند با دگرگونی در نام جشن‌های مرتبط با نوروز (همچون «چهارشنبه آخر سال» به جای «چهارشنبه سوری»، «روز طبیعت» به جای «سیزده به در» و...) آنها را از اصالت خویش دور سازند.
جشن سپندارمذگان یا آنگونه که ابوریحان بیرونی می‌گوید: «جشن مرد گیران»، یکی از همین جشنهاست (که چون این روزها خوشبختانه درباره‌اش زیاد نوشته می‌شود، در اینجا دوباره به آن نمی‌پردازیم). اما واقعیت اینست که بیشتر جوانان ما، حتی همان‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی درباره جشن سپندازمذگان پیام‌هایی را با افتخار به اشتراک می‌گذارند، خودشان پای عمل که برسد، مشتری خرس‌های ولنتاینی هستند. جوانان ما نه تنها مرعوب دستاوردهای مادی غرب شده‌اند، بلکه حقیقتا تسلیم فرهنگ غیرمادی غرب نیز گشته‌اند و در این میان، مسئولین ما به جای آنکه سنگرهای فرهنگ ایرانی را مستحکم‌تر کنند، به ویران کردن این سنگرها پرداخته و آنگاه مدعی تهاجم فرهنگی به عرصه‌هایی می‌شوند که خودشان پیشتر سنگرهایش را خالی و عرصه را برای بیگانگان تهی کرده‌اند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
بهای گوشت در کشورهای همسایه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چند روز پیش آقای روحانی در واکنش به گرانی بهای گوشت گفته بود: «بروید در کشورهای همسایه و ببینید که گوشت در آنجا چند دلار است».
البته این تنها بخشی از سخنان وی بود که برخی رسانه‌های انحصارطلب با برجسته کردن همین بخش، تلاش داشتند بسان همیشه، از آب گل‌آلود ماهی گرفته و علیه دولت روحانی بیشتر سیاه‌نمایی کنند. هرچند کارنامه دولت روحانی آنچنان دچار کاستی است که نیاز به سیاه‌نمایی و استفاده ابزاری از بریده‌های سخنان وی نیست.
روحانی به هر روی در این سخنانش اشاره کرده که چون بهای گوشت و بنزین در کشورهای همسایه ما بالاست، این کالاها به آن کشورهای قاچاق می‌شود. استدلالش کاملا درست است. اما دو نکته را باید در نظر داشت:
نخست اینکه اگرچه بالا بردن بهای این کالاها به متوسط بهای جهانی و سپس توزیع عادلانه سرمایه‌ها میان مردم کشور می‌تواند از اینگونه قاچاق‌ها پیشگیری کند، اما تجربه نشان داده در چنین برنامه‌هایی، دولت‌های ما بخش نخست کار (یعنی افزایش بهای کالاهای اساسی) را خیلی خوب انجام می‌دهند، اما در انجام بخش دوم آن (توزیع عادلانه امکانات در میان مردم) ناکام مانده و بنابراین مرم زیان اصلی را خواهند دید.
نکته دوم اینست که اگرچه روحانی در این سخنان هدفش واقعا مقایسه میان بهای گوشت میان ایران و همسایگان نبود، اما همچون بسیاری از دیگر مسئولین، از چنین شیوه مقایسه‌ای بدش نمی‌آید.
در اینجا به مقایسه و هم‌سنجی بهای گوشت در برخی کشورهای همسایه که شخصا به آن کشورها سفر کرده‌ام، پرداخته و نشان می‌دهم یک کارگر یا کارمند ساده با دستمزد یک ماهش، چند کیلو گوشت گوسفندی بدون استخوان می‌تواند بخرد.
عراق: در عراق، یک کیلو گوشت گوسفندی بدون استخوان 15 هزار دینار است و میانگین دستمزد ماهانه یک کارگر ساده، 750 هزار دینار، که می‌شود پنجاه کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفند.
افغانستان: گوشت گوسفند بی‌استخوان در افغانستان، کیلویی 300 افغانی (واحد پول افغانستان) است و یک کارمند پایه به‌طور میانگین اگر در ادارات دولتی باشد، ماهانه 14 هزار افغانی و در نهادهای غیردولتی، 30 هزار افغانی دستمزد می‌گیرد. بنابراین کارمند نهادهای دولتی می‌تواند ماهانه نزدیک 47 کیلو و کارمند نهادهای خصوصی، ماهانه یکصد کیلوگرم گوشت گوسفند بی‌استخوان بخرد.
ترکمنستان: اگرچه میانگین دستمزد ماهانه یک کارگر در این کشور پایبن است (تقریبا صد دلار)، اما بسیاری از خدمات و کالاها هم در این کشور رایگان (همچون گاز شهری) یا ارزان (همچون مواد خوراکی) است. گوشت گوسفندی بی‌استخوان هم هر کیلو ۶۵ سِنت است. به سخن دیگر، یک کارگر با دستمزد یک ماه می‌تواند صد و پنجاه کیلو گوشت بخرد (مسئولان ما ببینند که از آنجا گوشت اینچنین ارزان، قاچاق نمی‌شود).
ازبکستان: بهای یک کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفندی در این کشورِ نزدیک به ما (و نه همسایه) 40 هزار «سامانی» است که می‌شود 4.8 دلار. میانگین دستمزد یک کارمند در این کشور، ماهانه 1.550.000 سامانی است که می‌شود 186 دلار. یعنی یک کارمند می‌تواند ماهانه 38 کیلو گوشت بی‌استخوان گوسفند بخرد.
مغولستان: مغولستان گزینه جالبی است برای توصیف بازار گوشت (گوسفند، شتر، گاو، اسب و خوک). بهای یک کیلو گوشت گوسفند در این کشور، کمتر از سه دلار است و البته برای همگان (که بیشترشان دامدارند)، در دسترس. نکته جالب اینکه مغول‌ها خیلی مشتاقند به ایران گوشت یا دام زنده بفروشند. در دیداری که با معاون اداره دام این کشور داشتم، تلاش زیادی کرد متقاعدم کند تا واسطه میان آنها و مسئولین ایرانی شوم برای صدور گوشت یا دام زنده (ایران در مغولستان سفارتخانه ندارد و سطح روابط دیپلماتیک‌مان بسیار پایین است). اما نامه‌نگاری‌ها و پیگیری‌هایم با مسئولین ایرانی بی‌پاسخ ماند. شاید در این شرایط بد نباشد مسئولان یا سرمایه‌داران خصوصی، به توانمندی‌های مغولستان در این زمینه بیشتر توجه کنند.
ایران: بهای گوشت بی‌استخوان گوسفند در ایران، تقریبا ۷ دلار است و دستمزد یک کارگر ایرانی (با همسر و دو فرزند) یک و نیم میلیون تومان یا ۱۱۵ دلار. بنابراین با یک ماه دستمزدش می‌تواند ۱۶.۵ کیلو گوشت گوسفند بدون استخوان بخرد که پایین‌تر از همه کشورهای همسایه و نزدیکی است که بررسی کردیم.
البته که با هم‌سنجی و مقایسه بهای یک کالا(ی حتی اساسی) نمی‌توان درباره میزان رفاه مردم یک کشور نتیجه‌گیری کرد. اما می‌توان به ادعاهای نادرست برخی مسئولین پاسخ داد؛ مسئولینی که هنگام اشاره به سطح رفاه، ایران را با کشورهای توسعه‌نیافته مقایسه می‌کنند و هنگام اشاره به بهای کالاها، با کشورهای پیشرفته. هرچند همانگونه که نشان دادیم، همین آمارها و ادعاها هم گاهی نادرست است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انجمن انسان‌شناسی ایران برگزار می‌کند:
بررسی انسان‌شناختی تجربیات گردشگران ایرانی در قونیه (ترکیه)
سخنران: امیر هاشمی مقدم
زمان: چهارشنبه 8 اسفند 1397
ساعت 15 تا 17 (3 تا 5 عصر)
مکان: تهران، پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نیم‌طبقه اول، سالن کنفرانس
@moghaddames
@asiorg
مصادره به مطلوب ایدئولوژیک
امیر هاشمی مقدم: فرارو
تغییر شعر و آهنگ سرود «ای ایران» به دست آستان قدس رضوی، واکنش‌های زیادی را در پی داشت. اما کمتر کسی به چرایی این کار پرداخته بود یا دست‌کم من ندیده‌ام. در واقع این نخستین بار نبود که چنین کار[ها]یی انجام شده است. همین چند روز پیش شخصی پوشاک ایران باستان به تن کرده و در قامت کورش هخامنشی در راهپیمایی 22 بهمن حضور یافت که عکس‌های او نیز خبرساز شد. ساخت سریال «چهل سرباز» توسط محمد نوری‌زاد (که آن زمان یک حزب‌اللهی دو آتشه بود و اکنون ظاهرا یک منتفد دو آتشه) که تاریخ ایران باستان را به شیوه‌ای نچسب، دستکاری کرده بود، و حتی تغییر نام پارک‌ها، میدان‌ها، خیابان‌ها و... نیز در این راستا می‌گنجد.
همه اینها یک وجه مشترک دارند و آن، مصادره به مطلوب کردن نمادهای هویتی و تاریخی کشور برای اهداف و باورهای ایدئولوژیک بود. اما پرسش اینجاست که این دستکاری‌ها و مصادره به مطلوب کردن‌ها با چه آماج و هدفی رخ می‌دهد؟ در اینجا دو دلیلی که باعث چنین کاری شده، توضیح داده می‌شود.
نخست، ناتوانی برنامه‌ریزان و مسئولین فرهنگی ما (به‌طور ویژه، و مسئولین کشورمان به‌طور کلی) در ساختن نمادها، شعرها، ترانه‌ها و دیگر موارد از این دست است. البته آنچه که میان مردم زنده بماند، نمی‌تواند سفارشی و حکومتی باشد. همانگونه که ترانه «ای ایران» را حسین گل‌گلاب و روح‌الله خالقی برای دل خودشان و به عشق کشور و مردم ایران ساختند نه به سفارش جایی. دست‌کم در سال‌های اخیر، شکاف بزرگی میان ارزش‌های حاکمیت با ارزش‌های مردم به وجود آمده (و شوربختانه گفتگویی هم برای حل این تعارض شکل نمی‌گیرد). بنابراین نمی‌توان انتظار داشت آنچه به سفارش حکومت ساخته می‌شود، به سادگی در میان ایرانیان جا باز کند. در این میان، مسئولین تلاش می‌کنند این خلأ و کمبود نمادهای مورد پذیرش‌شان را، با گنجانیدن مفاهیم ارزشی نظام در قالب و پوسته نمادهای مورد احترام مردم جبران نمایند.
دومین دلیل کاربرد و در واقع دستکاری نمادهای مورد احترام ایرانیان به دست نگاه حاکم، مخالفت ضمنی مسئولین با این نمادهاست. سرود «ای ایران» اگرچه سرود رسمی دولت موقت بازرگان در آغاز انقلاب بود، اما عمر رسمی بودن آن هم به اندازه عمر دولت موقت بود و پس از آن کنار رفت. همانگونه که همچون مسئولین دولت موقت، به گونه‌ای بایکوت و مغضوب نگاه حاکم نیز گردید و برای سال‌ها از پخش آن در رسانه‌ها جلوگیری شد. شخصیت کورش هخامنشی نیز به‌عنوان نماد ایران باستان، سال‌هاست آشکارا و نهان زیر نقدهای تند و یکسویه نظام حاکم قرار گرفته و آنچه از آن در کتاب‌های درسی تاریخ روایت می‌شود نیز، روز به روز کمتر و کمتر می‌گردد؛ به این امید که روزی یکسره از کتاب‌های درسی حذف شده یا تنها بخش‌های منفی این دوره تاریخی ایران بازگو شود. تغییر نام بناها و خیابان‌ها و... نیز بر همین پایه است. آنگونه که مثلا میدان و مسجد تاریخی «شاه» در اصفهان، به مسجد و میدان «امام» تغییر می‌یابد تا یاد هر آنچه وابسته به نظام 2500 ساله شاهنشاهی در ایران است، دست‌کم در ظاهر زدوده شود (آن هم در حالی‌که نام مسجد و میدان شاه، اشاره به شاه عباس صفوی دارد که صفویان مهمترین دوره تاریخی ایران از نگاه جمهوری اسلامی است و هیچ ربطی به دوره پهلوی ندارد). اما هنگامی که این زدودن نام‌ها و نمادها از خاطره ایرانیان ناکام می‌ماند، تلاش می‌شود تا با دستکاری و تحریف آنها، مفهوم هسته‌ای‌شان را تهی کرده و پوسته آنها را مصادره به مطلوب کنند.
در واقع سیاستگذاری فرهنگی در این چند دهه، نه بر پایه واقعیات موجود در ایران و جهان، بلکه بر پایه آرمان‌ها و باورهای ایدئولوژیک بوده و برای همین کامیابی چندانی نداشته است. حتی می‌توان ادعا کرد در بیشتر موارد با ایستادگی مردم و نتیجه وارونه روبرو شده؛ آنچنانکه در نقد و زدودن تاریخ ایران باستان، نفی شخصیت کورش هخامنشی و پیشگیری از حضور مردم در پاسارگاد، دستکاری سرودهای ملی و میهنی، حرام دانستن موسیقی‌های شاد، همگانی و رسمی کردن پوشاک رنگ تیره و... دیده می‌شود. اما به نظر می‌آید این مقاومت‌ها در ذهنیت برخی مسئولین و تصمیم گیرندگان، اثر چندانی نداشته و عقب‌نشینی‌ها کمتر به دلیل تجربه آموختن و بیشتر از سر ناچاری بوده است. وگرنه برخی رفتارها (همچون تلاش برای عادی جلوه دادن خشونت علیه زنان در خانه در برنامه‌های زنده تلویزیونی) نشان می‌دهد مسئولین ما در برخی جاها چشم‌شان را بر واقعیات موجود، بسته‌تر نگاه داشته‌اند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
دیگر یادداشت‌های رسانه‌ای مرا می‌توانید در کانال مقدمه (اینجا) بخوانید.
@moghaddames
بر زمینت می‌زند نادانِ دوست.
امیر هاشمی مقدم
به تازگی بسته شدن نرم‌افزارهای (اپلیکیشن‌های) گوشی اپل برای ایرانیان، دردسرهای زیادی آفریده است. حدود 11 درصد ایرانیان گوشی اپل دارند و بنابراین دسترسی این شمار از ایرانیان به هر نرم‌افزاری که روی گوشی‌شان بوده (از نرم‌افزارهای بانکی تا ارتباطی، فروشگاه‌ها، نقشه‌ها و...) ناممکن شده است. در کنار همه دلایلی که برای این رفتار شرکت اپل برشمرده شده است (از جمله تحریم‌های ایران و همچنین جلوگیری از نرم‌افزارهای قفل‌شکسته و بد افزارها)، امیر ناظمی، معاون وزیر ارتباطات و رئیس سازمان فناوری اطلاعات، به نکته دیگری هم اشاره کرده است و آن، نقش یک خبرنگار ایرانی در شبکه‌های ماهواره‌ای ضد ایرانی است. آنان که آقای ناظمی را از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که وی به دنبال تئوری توطئه نیست.
داستان اینگونه است که خبرنگار یادشده، فهرستی آماده کرده از نرم‌افزارهایی که ایرانیان برای گوشی‌های اپل درست کرده‌اند و آنرا در اختیار اپل گذارده و درخواست کرده که بسته شوند. یعنی یک شهروند ایرانی که مدعی زیر پا گذاشته شدن حقوق ایرانیان به دست حکومت است و به همین بهانه هم به کشورهای دیگر پناهنده شده و در همین راستا هم با رسانه‌های بیگانه همکاری می‌کند، هم‌میهنانش را قربانی کرده و به قول ناظمی، به شرکت اپل، گرا داده که ایرانیان به این شیوه تحریم‌ها را دور می‌زنند و بنابراین باید جلوی‌شان را گرفت. حالا اینکه در این میان حکومت ایران بیشتر آسیب می‌بیند یا شهروندان، هیچ مهم نیست.
این خبرنگار و کاری که کرده، تنها نمونه از این دست نیست. خیلی از ایرانیانی که از کشور رفته‌اند، بی آنکه خواسته باشند، تبدیل به دشمنان ایران شده‌اند و حال آنکه همچنان گمان می‌کنند دغدغه و نگرانی برای ایران دارند. بیشتر کسانی که از ایران رفته‌اند (و برخی‌شان واقعا ایران را دوست دارند)، چون در کشورهای دیگر کمتر دچار خودسانسوری درباره ایران و نظام حاکم بر آن هستند، ناخودآگاه نقدهای‌شان تند و تیز می‌شود و وقتی همه پل‌های پشت سر خود را ویران کرده و مطمئن می‌شوند که دیگر نمی‌توانند در شرایط کنونی به ایران باز گردند، به دامان دوست و دشمن متوسل می‌شوند تا شرایط ایران را دگرگون کنند و آنان هر چه زودتر بتوانند به ایران بازگردند. حالا به چه بها و قیمتی، برای‌شان مهم نیست. روزگاری کتابهای تحلیلی مجید محمدی درباره جامعه ایران، جایگاهی ارزشمند نزد علوم اجتماعی‌های ایران داشت؛ اما اکنون آشکارا سخن از «کوچک زیباست» در راستای تجزیه ایران به میان می‌آورد و همیشه پای ثابت شبکه‌های بیگانه در برنامه‌هایی است که سخن از تجزیه ایران به میان می‌آید. روزگاری علی اصغر رمضان‌پور که معاون وزیر فرهنگ و ارشاد بود، از خرید و توزیع کتاب‌های ضدایرانی پورپیرار و پخش آنها در کتابخانه‌های عمومی کشور توسط برخی نهادهای رسمی گلایه‌مند بود؛ اما اکنون در تلویزیون ایران اینترنشنال در خدمت اهداف ضد ایرانی سعودی‌ها فعالیت می‌کند.
همین است که هرگز به فکر رفتن از ایران نبوده‌ام. کمتر ایرانی را می‌شناسم که بیرون از ایران و در حالی که می‌داند راهی برای بازگشت به کشور ندارد، علیه تمامیت ارضی، بنیان‌های اقتصادی، زیست و معیشت مردم ایران و... اقدام نکند (هرچند مثال‌های نقض هم اندک نیست، اما در برابر گروه دیگر، اینان واقعا کم‌شمارند). قدیمی‌ها زیبا می‌گفتند که:
دشمن دانا بلندت می‌کند
بر زمینت می‌زند نادانِ دوست
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
حقوق شهروندی برای همه
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چند روز پیش، فرهاد مجیدی که گویا با سرعت بالا در اتوبان رانندگی می‌کرده، توسط پلیس متوقف شده و چون پلیس گفته باید آزمایش الکل بدهد، ناراحت شده و ضمن بحث با مامور، از او فیلم گرفته و پخش کرده است. درباره درستی و نادرستی این رفتار آقای مجیدی زیاد نوشته شده و اگرچه شخصا منتقد آن هستم، اما وارد این بحث نمی‌شوم و هدفم از این نوشتار، چیز دیگری است. هرچند آقای مجیدی هم بعدا پذیرفته که تابع قانون خواهد بود.
در واکنش به این رفتار مجیدی، سردار ایوب سلیمانی، جانشین فرمانده ناجا هم ضمن نقد این رفتار، در بخشی از سخنانش گفته: «نه تنها از مامور پلیس، بکه از لحاظ حقوق شهروندی نیز نمی‌توان از هیچ شهروندی بدون اجازه فیلم و عکس گرفت و آنرا منتشر کرد. حتی دوربین‌های مخفی نیز بعد از اخذ اجازه از شهروندان پخش می‌شوند».
از یک مقام ارشد نیروی انتظامی جز بیان اینگونه سخنان منطقی، انتظار دیگری نمی‌رود. البته سردار اشتری، فرمانده ناجا هم گفته: «کسی حق تصویربرداری از مامور در حال خدمت و توهین به او را ندارد». اما اگر همگان در برابر قانون برابر هستند، بنابراین یک قاعده را نمی‌توان تنها برای عده‌ای تصویب کرد؛ بلکه باید برای همگان در نظر گرفت. بنابراین سخن سردار ایوب سلیمانی که به فیلمبرداری نکردن از شهروندان (اعم از مامور پلیس و شهروند عادی) اشاره کرده، به روح قانون نزدیک‌تر است. اما جدای از این نکته، باید توجه کرد که خود نیروی انتظامی و همچنین نیروهای امنیتی نیز در این زمینه، بی‌تقصیر نیستند.
تیرماه سال 1391 بود که جانشین وقت ناجا (یعنی دقیقا مقام هم‌رده با سردار سلیمانی که اکنون جانشین ناجاست و به حقوق شهروندان در فیلمبرداری از آنان اشاره کرده است) یعنی سردار رادان، از شهروندان دعوت کرده بود تا با عکس گرفتن از زنان بدحجاب و گذاردن آن عکس‌ها در اختیار پلیس، در این زمینه همکاری کنند. این سخن نسنجیده و خلاف قانون سردار رادان، نه تنها حقوق شهروندان را زیر پا می‌گذاشت، بلکه دست اراذل و اوباش را هم باز می‌کرد تا به بهانه همکاری با پلیس، مزاحم هر زن و دختری شوند. خود این سخن سردار رادان به دلیل پیامدهای گسترده‌ای که می‌توانست داشته باشد، جای پیگرد قانونی داشت؛ هرچند این پیشنهاد غیراخلاقی، غیر قانونی و غیر منطقی، خوشبختانه با واکنش به موقع مردم و رسانه‌ها، کنار گذاشته شد.
به جز این، در موارد بسیاری دیده شده که نیروهای پلیس و امنیتی، هنگام برخورد با یک متهم، بدون اجازه از او فیلمبرداری کرده و در همان هنگام، وی را نه تنها بازجویی، بلکه مورد سرزنش قرار می‌دهند. یکی از مهمترین نمونه‌ها که اتفاقا برخورد با یک بازیکن مطرح فوتبال بود، در سال 1386 و در ویلایی در محمودآباد مازندران ضبط شد. در این کلیپ دیده می‌شد که ماموران نیروی انتظامی وارد ویلایی شده و آن بازیکن را در کنار یک مرد و سه زن دیگر دستگیر می‌کنند. آن مرد دوم، دوست بازیکن فوتبال و همچنین برادر یکی از آن زنان حاضر در ویلا هم بود. ماموران ضمن فیلمبرداری غیرقانونی و غیرمجاز (که به بیان درست جانشین کنونی ناجا، زیر پا گذاشتن حقوق شهروندی افراد حاضر در آن خانه بود)، همانجا اقدام به بازجویی و سرزنش آن افراد هم می‌کنند و با بیان جملاتی همچون «تو آدم بی‌غیرتی هستی، تو غیرت نداری»، توهین‌شان به متهمان را به حد اعلا می‌رسانند؛ آن هم در حالی‌که مامور پلیس تا پیش از حضور وکیل و بازجوی رسمی، اجازه بازجویی متهمان را ندارد؛ چه رسد به توهین کردن. از همه بدتر اینکه این فیلم با سرعت بالایی در اینترنت و گوشی‌های مردم پخش شد و آنگونه که آن بازیکن فوتبال بعدا در گفتگویی با یکی از خبرگزاری‌ها گفت، پخش کلیپ یادشده برایش بسیار سنگین و پر هزینه شد.
به هر روی، این سخن جانشین کنونی ناجا درباره رعایت حقوق شهروندان در فیلمبرداری را می‌توان به فال نیک گرفت و آنرا فراتر از شعار دانست. نمی‌توان کتمان کرد که در این چند سال گذشته، برخورد ماموران نیروی انتظامی بسیار بهتر شده و در چارچوب قانون بیشتر گنجیده است. امیدواریم این روند در چارچوب قانون رفتار کردن ماموران اجرای قانون، آنچنان پررنگ شود که پلیس واقعا تبدیل به الگوی قانون‌مداری شهروندان گردد. هرچند در این راه نقش دیگر شهروندان و به‌ویژه ستاره‌ها (سلبریتی‌ها) در قانون‌مداری و همکاری با پلیس، کمتر از قانونی رفتار کردن نیروی انتظامی نیست.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه (اینجا)
@moghaddames
حمایت از کالای ایرانی 🇮🇷
امیر هاشمی مقدم
در واپسین روزهای سالی هستیم که به نام حمایت از #کالای_ایرانی نامگذاری شده بود. آنچه در این یکسال رخ داد اما، نشان از ورشکستگی گسترده بسیاری از کارخانه‌های ایران و بیکار شدن بسیاری از هم‌میهنان‌مان داشت.
این روزها جنب و جوش در بازار زیاد است و همه در پی خرید نوروزی. بیش از همه، بازار پوشاک و کفش داغ است. در این زمینه دست‌کم ما هنوز کارخانه‌ها و کارگاه‌های تولیدی‌ای داریم که هم بهای مناسبی دارند و هم کیفیت‌شان قابل قبول است. در بسیاری موارد، بهای این کالاها کمتر از نصف بهای کالای مشابه خارجی است، در حالی‌که اگر کیفیت کالای ایرانی از کالاهای خارجی بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. برخی از برندهای پوشاک ایرانی، به جز همسایگان و کشورهای نزدیک، در کشورهای اروپایی نیز پخش شده و به فروش می‌رسد.
اگر هر یک از ما پوشاک و کفش‌مان را از کالاهای ایرانی بخریم، می‌توانیم از اخراج شماری از هم‌میهنان که در این کارگاه‌ها و کارخانه‌ها کار می‌کنند، پیشگیری کنیم.
فهرست زیر درباره پوشاک و کفش تولید داخل را، از دوستان و آشنایان، و همچنین برخی وبسایت‌ها (همچون برندکده، وبلاگ زیست یا حمایت از کالای ایرانی) گرفتم. چند موردش هم تجربه شخصی خودم بود.
در فهرست زیر، روی هر کدام که رنگ آبی دارد اگر کلیک کنید، شما را به وبسایت آن تولیدی می‌برد و از آنجا می‌توانید شعبه‌هایش، کالاهایش و بهای آنها را ببینید. اگر هم وبسایتش نیست یا نزدیک‌تان شعبه ندارد، دست‌کم نگاهی به فهرست بیندازید تا نام‌ها به چشم‌تان آشنا باشد و اگر در فروشگاهی دیدید، بدانید کالای میهنی و با کیفیت است. همچنین چینش نام‌ها بر پایه کیفیت نیست، بلکه نام‌های ایرانی در آغاز و سپس نام‌های دیگر آمده است. دست آخر اینکه این فهرست (با آنکه بیش از چند روز زمان بُرد) به هیچ وجه کامل نیست و حتی یک-دهم پوشاک و کفش با کیفیت ایرانی را هم معرفی نکرده است. تنها گامی است در این راه.

پوشاک بیرون‌پوش آقایان:
هاکوپیان، جامینه، زاگرس پوش، آرشاک، دامات، خانه مد راد، خانه پیراهن ایرانیان، تن ریس (بادی اسپینر)، جامعه، سالیان، مطهری، برک، گراد، ماکسیم، برندس، ایکات، ال سی من، موکارلو، زاگروتی، ایکات، نیو وان، پیکسل و...

پوشاک بیرون‌پوش بانوان:
جامک، انارگل، نوین فرم، لالوند، سالیان، پرشین کت وات، هانزا، پوپو، تولین، اریکا، ویچی، تولیکا، طیطه، لوماری، دوشز، مدیسکو، ریمارتی، برندز، حریر پردیس شهریار (hps)، تی تی، لورنزو و...

پوشاک نیمه‌رسمی مردانه یا زنانه:
جامه بافت، جامه‌پوش آرا، تن‌درست، پاتن جامه، سله‌بن، جورابان (تنها جوراب) و...

پوشاک خانه و راحتی مردانه یا زنانه:
نیکوتن پوش، ایران نخ‌باف، آریان نخ‌باف، رویین‌تن پوش، ناربن، افراتین، پاردایس، دنیس تریکو، ساروک، مادام و...

پوشاک ورزشی:
تعطیلات (هالیدی)، آریا، یوسف جامه، بارثاوا، تکنیک، مروژ و...

کفش:
اسف‌بار است که بسیاری از کفش‌های تولید میهن، با آنکه به اروپا و دیگر کشورها صادر می‌شود، در برخی فروشگاه‌ها به نام کفش خارجی به فروش می‌رسند تا نظر مشتری را به خود بکشانند. کفش تولید ایران از پیش از انقلاب هم شهرت زیادی داشت و اکنون نیز کمابیش راهش را ادامه می‌دهد. برای نمونه همین کفش طبی ایرانی‌ای که اکنون پوشیده‌ام را در سال 1392 خریدم و بیشتر روزهای سال به پا دارم. بیش از پنج سال از خریدش گذشته و مطمئنم بیش از پنج سال دیگر هم به خوبی برایم کار می‌کند. پیش از آن هم یک جفت کفش طبی ایرانی دیگر داشتم که در کمال ناباوری، هشت سال و نیم هم با آنها به دانشگاه می‌رفتم و هم به کوهنوردی و پیاده‌روی. تا آنجا که وقتی هنگام پایین آمدن از قله دماوند بالاخره کف‌شان پاره شد، سوگنامه‌ای برای‌شان در روزنامه قانون نوشتم (اینجا). همچنین باید از کفش‌های تولید تبریز یاد کرد که بیشترشان کم‌نظیرند. رتبه دوازدهم ایران در تولید کفش در جهان می‌تواند باز هم ارتقا یابد. برخی از صدها تولیدی کفش ایرانی عبارت است از: آذرهنر، البرز، همگام، شوپا، فرزین، پاما، شیما، نهرین، بهشتیان، نسیم، آبرنگ، سی سی (دست‌دور)، آداک، ویوا و...

کیف و کفش چرم:
نوین، درسا، کاکتوس، مارال، مشهد، دیبا، آریا، شیفر، تکیف، بوفالو سفید، پاندورا و ساینا (این دو تولیدی چرم آخری، کفشهایی با رویه چرمی و کف طبی هم درست می کنند) و...

پوشاک کودک و نوجوان:
سها، فرشید، آشور، سیب سبز، آدمک، پرنیان، نیکا، نیلی، آی‌تک کیدز، هپی لند و...

این فهرست را به هر شیوه‌ای که می‌دانید، به دیگران نیز پیشنهاد دهید. اگر خودتان هم کفش یا پوشاک ایرانی خوب دیگری را می‌شناسید، به این فهرست افزوده و سپس برای دیگران بفرستید. کپی کردن این فهرست و پاک کردن نام نویسنده یا کانال آن هم آزاد است. مهم اینست که کالاهای خوب ایرانی را به دیگران شناسانده و از انها پشتیبانی کنیم.
مقدمه
@moghaddames
ایوان مدائن را...
امیر هاشمی مقدم
این روزها کلیپی (در پایین همین نوشتار) در شبکه‌های اجتماعی و خبرگزاری‌ها دست به دست می‌شود درباره فرو ریختن بخشی از ایوان کسرا. ایوانی که همین چهار ماه پیش به دیدارش رفته و سوگنامه‌ای هم برایش نوشته بودم (اینجا). دکتر میلاد عظیمی در کانال نور سیاه (اینجا) یادداشتی نوشته و به هزار و یک دلیل درست، به حسن روحانی که فردا قرار است به عراق برود، توصیه کرده که پاشنه را ور کشیده و به مرمت این بنای تاریخی هم گوشه چشمی داشته باشد. از قضا همه هزینه‌هایی که ایران در عراق می‌کند، به خود اماکن زیارتی و مقدسه خلاصه نمی‌شود. بنابراین و در این میان، هزینه مرمت طاق کسرا بی‌گمان در میان آن میلیاردها دلار، به چشم نمی‌آید. البته تجربه شخصی‌ای که در این زمینه دارم نشان می‌دهد مسئولین ما برای مفاخر دوره اسلامی‌مان در دیگر کشورها حاضر به هزینه میلیارد تومانی هم نیستند.
نوروز 93 قرار بود روحانی در جشن نوروزی که در کابل برگزار می‌شود حضور یابد. از من و احتمالا چند نفر دیگر که آشنا با اوضاع افغانستان بودیم، خواسته شد متنی نوشته و پیشنهاد بدهیم که روحانی در سخنرانی‌اش به چه نکاتی اشاره کند (نوشتن متن سخنرانی سیاستمداران در همه جای دنیا امری عادی است؛ البته به جز استثناهایی همچون احمدی‌نژاد). در میان مطالبی که نوشته بودم، پیشنهاد کردم آقای روحانی در این سفر قول همکاری در بازسازی خانه بهاءالدین ولد در شهر بلخ که فرزندش مولانا نیز در همین خانه به دنیا آمده را هم بدهد. آن موقع هزینه بازسازی این خانه 4 میلیون دلار برآورد شده بود که با حساب دلار سه هزار تومانی آن روز، می‌شد 12 میلیارد تومان. پیش از آن، آقای اردوغان قول بازسازی این خانه را داده بود؛ اما به دلایلی نتوانسته بودند کار را آغاز کنند. من پیشنهادم این بود که ایران این کار را بر دوش بگیرد تا نشان دهد بالاخره وابستگی مولانا و فرهنگ ایرانی، فراتر از جدل‌های رسانه‌ای است و حاضریم اندکی هم در این زمینه هزینه کنیم. من آن موقع عمدتا به پیامدهای مثبت مولانا برای گردشگری ایران پرداختم (در پاسخ به اینکه مولانا نه زادگاه و نه آرامگاهش در ایران نیست، آنرا مثلا با یونان مقایسه کنید که اگرچه هرودوت مورخ یا آناکسیمنس فیلسوف هم در ترکیه امروزی به دنیا آمده‌اند، اما همچنان یونانی به شمار می‌آیند). اما یکی از نزدیکان آقای روحانی در جلسه‌ای درباره آن پیشنهاد من پرسید: «اینکه مولانا ایرانی باشد یا ترکیه‌ای، فارس باشد یا ترک، چه دردی از ما دوا می‌کند؟ اصلا مولانا برای ترکیه، مشکلش چیست؟ چه چیزی را ما از دست می‌دهیم؟». واقعا در کجای دنیا مسئولین اینگونه درباره تمدن‌شان می‌اندیشند؟ استدلال‌های من و مقایسه فعالیت دیگر کشورها در این زمینه نیز کارساز نبود و ایشان روشنفکرانه می‌گفت: «اینها تعصبات بیجاست». البته منظور ایشان از تعصبات، بی‌گمان تنها به داشته‌های ملی‌مان منحصر می‌شد و در خیلی موارد دیگر، همین افراد رگ تعصب‌شان بالا می‌زند.
به هرحال هزینه‌هایی که همسایگانی همچون ترکیه برای برجسته کردن تاریخ «ترک‌ها» (که لزوما با ترکیه امروزی ارتباط چندانی ندارد) در دیگر کشورها انجام می‌دهند (و نمونه‌هایش را در کشورهایی همچون مغولستان دیده‌ام که صدها میلیون دلار صرف شده) و تقریبا همه کشورهای دیگر انجام می‌دهند، تنها برای ایران جای پرسش دارد. در نقطه مقابل، هزینه‌هایی که هیچ کشوری در دیگر کشورها نمی‌کند، برای مسئولین ما خیلی عادی است. اما مسئولین ما در باوری نادرست (که ایران‌گرایی در مقابل اسلام‌گرایی جای می‌گیرد) چشم‌شان را بر روی شکوه ایران باستان و گذشته می‌بندند؛ اگر خودشان آنرا کتمان نکنند.
به هر روی پیشنهاد بازسازی و مرمت خانه پدر مولانا در بلخ نادیده گرفته شد و به نظر می‌آید همچنان در بر همان پاشنه نفی یا بی‌اهمیت دانستن داشته‌های تمدنی‌مان می‌چرخد. مگر اینکه ما با پافشاری‌مان، مسئولین را وادار به اهمیت دادن به هویت و تاریخ ملی‌مان کنیم. خبرگزاری ایرنا این سفر را «تاریخی» دانسته، امیدواریم رئیس جمهور هم نشان بدهد بحث تاریخ برای‌شان مهم است. ایوان مدائن را باید آیینه عبرت دانست. آیندگان نیز درباره حکومت‌های کنونی به داوری خواهند نشست.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
چرا نباید ماهی قرمز خرید؟
امیر هاشمی مقدم: فرارو
امسال دقیقا دهمین سالی است که درباره نخریدن ماهی قرمز برای سفره هفت‌سین در رسانه‌ها می‌نویسم. برخی سالها با هزینه شخصی، کارت پستال یا پوستر هم چاپ کرده و در برخی مدارس و دانشگاه‌ها پخش کرده‌ام. این بار نیز در نزدیکی نوروز، چکیده‌ای از نوشته‌های قدیمی‌ام را در اینجا می‌نویسم؛ به امید اینکه دست‌کم چند نفری را از خرید ماهی قرمز پشیمان گردانم.
1- اصلی‌ترین دلیلی که برای خرید ماهی قرمز بیان می‌شود، سنت بودن آن برای ایرانیان است. این در حالی است که از میان ده‌ها نوروزنامه، سفرنامه، خاطرات، نقاشی و... که به ابعاد گوناگون نوروز اشاره داشته‌اند، هیچ منبع و سندی درباره وجود ماهی قرمز در سفره هفت‌سین وجود ندارد. اینکه نام ماه پیش از نوروز حوت (ماهی) بوده، شب نوروز ماهی‌پلو می‌خوریم یا حتی وجود ماهی قرمز در حوض برخی کاخ‌ها، هیچ‌کدامش دلیلی بر نهادن ماهی بر سفره هفت‌سین نیست.
بسیاری از افراد بر این باورند که مخالفت با ماهی قرمز یا سبزه نوروزی در راستای حذف سنت هفت‌سین و نوروز است و توسط دشمنان فرهنگ ایران بیان می‌شود. به‌عنوان کسی که کارشناسی ارشد ایران‌شناسی فرهنگی خوانده و شمار یادداشتها و مقالاتی که در پشتیبانی از فرهنگ و تمدن ایرانی نوشته‌ام، بسیار بیشتر از مطالبم درباره محیط زیست و حقوق حیوانات است، این را نمی‌پذیرم. هرچند شیوه برخورد برخی مسئولین با فرهنگ و تمدن ایرانی آنچنان منفی بوده که چنین شائبه‌هایی را شکل داده است.
2- خرید ماهی قرمز، کاری غیراخلاقی است. سالانه حدود 10 میلیون ماهی قرمز در نوروز می‌میرد. آنهایی هم که زنده می‌مانند، حدود دو هفته باید در فضای بسیار کوچکی که گاهی کمتر از دو برابر درازای بدن آنهاست، به سر ببرند. فرض بگیریم ماهی قرمز سنتی ایرانی بوده (که دوباره پافشاری می‌کنم هرگز چنین نبوده است). آیا یک سنت نادرست را باید دوام داد؟
البته برای دلیل بالا، چهار دسته نظر مخالف بیان می‌شود که پاسخ‌شان را در زیر می‌نویسم.
3- «این ماهی‌ها که می‌میرند، چه فرقی با ماهی‌ها، مرغ، گاو و گوسفندهایی که می‌کشیم و می‌خوریم دارند؟». باید پاسخ داد که آنها را برای خوردن و تامین نیاز بدنمان می‌کشیم، اما ماهی قرمز را برای خودخواهی‌های‌مان، یا فرو نشاندن بهانه‌گیری کودکان‌مان (که هر دو نادرست است) به کام مرگ می‌کشانیم.
4- «وقتی این همه حقوق انسان‌ها نادیده گرفته می‌شود، چه اصراری است بر حقوق حیوانات؟». در پاسخ به این ایراد هم باید بیان داشت یکم اینکه انسانها خودشان حق خودشان را ضایع می‌کنند. یعنی یک هم‌نوع خودشان است نه جانوری دیگر. نکته دوم اینکه بیشتر مواقع (و نه همیشه) حق یک انسان را به دلیل تفاوت دیدگاه از بین می‌برند. یعنی مثلاً اگر کسی خلاف دیدگاه حکومت یا زورمندان رفتار کند، با وی برخورد می‌کنند. اما به یک جانور زبان‌بسته با چه توجیهی می‌توان ستم کرد؟
5- «در همه جای دنیا از اینگونه رفتارها با جانوران، همچون گاوبازی وحشیانه در اسپانیا، روز شکرگذاری که همراه با کشتار بوقلمون‌ها در امریکا است و... دیده می‌شود». در پاسخ به این مسئله هم باید یادآوری کرد که انجام یک رفتار نادرست در جایی دیگر، آنرا توجیه نمی‌کند. در اسپانیا و امریکا و دیگر جاهایی که رفتار نامناسبی با جانداران صورت می‌گیرد، اعتراض‌های بسیاری هم بیان می‌شود. اما کاش ما در زمینه‌های دیگر مانند این کشورها عمل کنیم: سرانه مطالعه‌شان، فرهنگ رانندگی‌شان، وجدان کاری‌شان و... سرمشق‌های بهتری هستند تا آزار جانوران.
6- «پرورش و فروش ماهی، برای چند هزار ایرانی شغل ایجاد کرده است». یکم اینکه این شغل بسیار کوتاه‌مدت و موقت است. دوم اینکه این کارآفرینی و تجارت سیاه است و نمی‌توان با این سخن، آنرا توجیه کرد. وگرنه کشت و فروش مواد مخدر، چوب‌بری از جنگلها و ده‌ها شغل کثیف دیگر هم توجیه‌پذیر می‌شود.
7- خرید ماهی قرمز، آسیب‌های جدی به محیط زیست می‌زند. برای نمونه، آن معدود ماهیانی که تا سیزده به‌در زنده می‌مانند، عموماً در برکه‌ها، دریاچه‌ها و رودخانه‌ها رهاسازی می‌شوند، ماهی قرمز جزو گونه‌های مهاجم شناخته می‌شود که تخم دیگر ماهی‌ها را می‌خورد. ضمن آنکه رهاسازی آن در محیطی که متعلق به این گونه نباشد، می‌تواند باعث سرایت بیماری از آن به دیگر گونه‌های آبزی شود.
همچنین خرید ماهی قرمز بازاری ایجاد کرده برای دیگر انواع جانداران. در کنار ماهی قرمز، گونه‌های کمیابی از لاک‌پشت و سمندر و... هم عرضه شده که برخی‌شان (همچون سمندر لرستانی) کمیاب و در خطر انقراض‌اند.
⭕️ سنت‌های نیکوی‌مان را نگاهبانی کنیم، هفت‌سین نوروزی را برپا سازیم، اما سال نو را با کشتار جانداران بی‌گناه آغاز نکنیم. اگر حتی یک ماهی نخریم، یعنی به یک ماهی شانس زنده ماندن داده‌ایم.
اگر این یادداشت را پسندیدید، به دیگران هم توصیه کنید ماهی قرمز نخرند.
کانال مقدمه
@moghaddames
سفر به منطقه ممنوعه آنتالیا
امیر هاشمی مقدم: فرارو
دوباره نوروز شد و خیل گردشگران ایرانی به سوی ترکیه سرازیر می‌شوند. بر پایه تورهایی که در یکی از سایتهای لحظه آخری معرفی شده، 72 تور نوروزی برای استانبول تنها از تهران و در همان سایت معرفی شده (یعنی شمار تورهایی که از شهرهای دیگر هستند یا از تهران بوده، اما در سایت یادشده ثبت نکرده‌اند بسیار بیشتر از اینهاست).
در همان وبسایت، 110 تور نوروزی هم برای آنتالیا بود، یعنی یک و نیم برابر بیشتر از تورهای استانبول. بهای تورهای آنتالیا البته از تورهای استانبول بیشتر است که یکی از دلایل آن، غیرمستقیم بودن پروازهای تهران به آنتالیاست. چند سال پیش بر پایه شماری عکس از گردشگران در سواحل این شهر و البته در اقدامی بسیار نسنجیده، دستور داده شد که دیگر نباید پرواز مستقیمی از تهران به آنتالیا باشد و حتی نباید شرکتهای گردشگری برای آنتالیا تبلیغ کرده یا تور ببرند.
در این باره باید به چند نکته اشاره کرد:
1️⃣ ایرانیان در این چند دهه تبدیل به ملتی شده‌اند که بیشترین استراتژی‌های مقاومت را در برابر برنامه‌ها و سیاست‌های حکومت در پیش می‌گیرند. «استراتژی مقاومت» (Resistance strategy) مفهومی است که اکنون بسیار مورد توجه اندیشمندان علوم انسانی، همچون انسان‌شناسان قرار گرفته است؛ شیوه‌های عمدتا غیرخشونت‌آمیزی که مردمان برای سرپیچی از دستوراتی که نمی‌پسندند، در پیش می‌گیرند.
بنابراین در پی تداوم تقاضای مردم برای سفر به آنتالیا، شرکت‌های گردشگری به جای آنتالیا، روی نام‌های دیگری همچون «آنالیا»، «سواحل مدیترانه»، «جنوب ترکیه» و... متمرکز شدند، اما بسیاری از گردشگران که این تورها را خریداری کرده بودند، بر پایه توافقی نانوشته با آژانس‌های گردشگری، سر از آنتالیا در می‌آوردند. البته پس از مدتی، ممنوعیت فروش و تبلیغ تورهای آنتالیا برداشته یا نادیده گرفته شد.
اما داستان ممنوعیت پروازهای مستقیم به آنتالیا ادامه یافت. بنابراین هواپیمایی‌ها و دفاتر گردشگری به جای پرواز مستقیم، یا از پروازهای غیرمستقیم استفاده می‌کنند و یا مسافران را ابتدا به شهرهای نزدیک آنتالیا برده و سپس از آنجا با اتوبوس به آنتالیا می‌رسانند. البته برخی از این شهرهای نزدیک هم مغضوب مسئولین ما شده و برای نمونه، پروازهای بدروم، کوش آداسی، مارماریس و... هم برای مدتی یا برای همیشه ممنوع و با متخلفین برخورد شد.
2️⃣ از دلایل اصلی ممنوعیت پرواز مستقیم آنتالیا و تبلیغ تورهای آن، برداشتی است که آنتالیا را مقصدی غیراخلاقی می‌داند. اگرچه بسیاری از گردشگران را می‌توان در سواحل این کشور در حال شنا یا حمام آفتاب دید، اما نکته مهم اینجاست که تقریبا همه گردشگران ایرانی به صورت خانوادگی به آنتالیا می‌روند و بنابراین خودشان مرزها و محدودیت‌ها را تا آنجا که لازم بدانند، رعایت می‌کنند. همچنانکه بسیاری از ایرانیان را هم می‌توان دید که با پوشش رایج در ایران (مثلا زنانی که آرایش دارند، اما روسری و مانتوی‌شان هم می‌پوشند) در آنجا هم به گشت و گذار می‌پردازند. گمان نمی‌کنم مسئولین ایرانی باور کنند که با خانم‌های چادری در آنتالیا هم مصاحبه کرده‌ام.
3️⃣ این کار نه تنها هزینه گردشگران را بسیار بالا می‌برد، بلکه خطرات جانی (همچون فرود آمدن هواپیما در فرودگاه‌های کوچک نظامی در شهرهای اطراف آنتالیا یا رفتن راه چند ساعته میان آنتالیا تا شهرهای فرودگاهی با اتوبوس و...) نیز آنها را تهدید می‌کند.
4️⃣ ایران جزو کشورهایی است که بیشترین سنگ‌اندازی‌ها را جلوی پای گردشگران خروجی‌اش دارد (که یکی از آخرین‌هایش، تصویب قانون زورگویانه دریافت عوارض خروج از کشور به مبلغ غیرمنطقی و بالا از هر مسافر است)؛ در حالی‌که جایگزین‌های داخلی برای آنها ندارد و از قضا می‌داند یکی از دلایل سفر به کشورهای همسایه، محدودیت‌های بعضا غیرمنطقی در داخل کشور است.
5️⃣ احتمالا در آن زمان مسئولین با بخشنامه نسنجیده ممنوعیت پروازهای مستقیم آنتالیا امیدوار بودند سفر ایرانیان به آنتالیا متوقف شده و یا دست‌کم بسیار کاهش یابد. اما یکصد و ده تور نوروزی‌ای که تنها در یک وبسایت از آژانس‌های شهر تهران ثبت شده، به خوبی گویای میزان کامیابی این بخشنامه یک شبه است. پس از چهار دهه سیاست‌های شکست‌خورده فرهنگی، دیر یا زود مسئولین باید در شیوه نگاه‌شان به موضوعات و تصمیم‌هایی که برای مردم می‌گیرند، تجدید نظر کرده و بپذیرند که دانش‌هایی همچون انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، گردشگری و همچنین روش‌های ارزیابی پیامدهای فرهنگی/ اجتماعی، اقتصادی (پیش از اجرای برنامه‌ها و سیاست‌ها)، چیزی فراتر از مدارک صرف دانشگاهی است. پافشاری برخی مسئولین بر سیاستگذاری‌هایی که مردم را به ناچار به سوی استراتژی‌های مقاومت در برابر حکومت می‌کشاند، غیرمنطقی است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
چرا نباید در نوروز به سیستان و بلوچستان برویم.
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
سفر و گردش به یک پای ثابت تعطیلات نوروزی تبدیل شده و برای همین بسیاری از ایرانیان در نوروز به سفرهای خارجی (عمدتا کشورهای همسایه) و داخلی می‌روند. بیشترین سفرهای داخلی ایران عموما یا استان مازندران است یا مقاصد شناخته‌شده‌ای همچون مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز و... . در این میان مقاصد بسیار جذاب اما کمتر شناخته‌شده‌ای هم داریم که مورد بی‌توجهی و بی‌مهری هم‌میهنان قرار می‌گیرد. در این یادداشت به دلیل محدودیت نگارش تلگرامی، تنها به یکی از این مقاصد می‌پردازم؛ اما مقاصد بسیار دیگری هم می‌توان از این دست پیدا کرد.
«میار»: عمده‌ترین دلیل سفر نکردن به استان سیستان و بلوچستان، به جز آگاهی کمی که از آن داریم، به احساس ناامنی در آن باز می‌گردد (برای نمونه در آخرین مورد، حمله تروریستی به اتوبوس پاسداران و به شهادت رساندن نزدیک به 30 تن از آنان). اما یادمان باشد این حوادث در همه جای دنیا ممکن است رخ بدهد (همچون رویداد کشتار 50 مسلمان در نیوزلند)؛ تها برخی جاها نام‌شان بد در می‌رود. اما گروه‌های مذهبی افراطی و قاچاقچیان، عمدتا با شهروندان عادی کاری ندارند و بیشتر به درگیری با نیروهای نظامی می‌پردازند (که البته همان هم 100% محکوم است). از سوی دیگر در میان این مردم، مهمان‌نوازی حقیقتا پررنگ‌تر از بسیاری از دیگر مناطق ایران است (این را بر پایه تجربیات شخصی‌ام از چندین سفر به این منطقه و حتی سرکشی به روستاهای مرزی‌اش می‌نویسم). «میار» (Mayar) در زبان بلوچی چیزی می‌شود شبیه پناهنده. و این را برای مهمان به کار می‌برند. یعنی با مهمان همچون کسی رفتار می‌کنند که به آنها پناه آورده و بنابراین سنگ تمام برایش می‌گذارند.
به جز مهمان‌نوازی، دلایل دیگری هم برای سفر به این منطقه هست:
جاذبه‌های طبیعی. کمتر کسی می‌داند این استان مجموعه‌ای از آبشارهای زیبا را در خود جای داده است. تنها در شهرستان نیک‌شهر بیش از 10 آبشار وجود دارد؛ به اینها بیفزایید چشمه‌های آبگرم و معدنی این شهرستان را. کوه گِل‌افشان چابهار هم که پدیده‌ای بی‌نظیر در ایران است. همچنین اگر می‌خواهید تمساح‌ها را در محل طبیعی زندگی‌شان ببینید، به جای افریقا، سر خودروی‌تان را کج کنید به سوی چابهار. کوه‌های مریخی هم سر راه چابهار به بندر گواتر (شرقی‌ترین نقطه ایران) جای دارند. غارهای لادیز، پوسه، کرمانچی، چاهک و... هم دیدنی است. قله تفتان را هم که بیشتر کوهنوردان حتی نیمه‌حرفه‌ای ایران بالا رفته‌اند. اکنون البته فصل خوبی هم هست که اگر دوست داشتید، از تالاب هامون هم دیدن کنید. قایق‌سواری میان جنگل‌های حرا در چابهار را هم فراموش نکنید. کلا هوای کنونی این استان آنرا به یکی از بهترین مقاصد نوروزی تبدیل کرده است.
جاذبه‌های فرهنگی: بسیاری از ما نمی‌دانیم که سفال روستای کلپورگان شهرت جهانی داشته و یونسکو آنرا به‌عنوان «تنها موزه زنده سفال در جهان» ثبت کرده است. این سفال‌ها همچون شیوه نخستین، بدون چرخ سفالگری ساخته می‌شوند و البته به دست زنان. پوشاک سوزن‌دوزی و آینه‌کاری شده زنان هم جزو جاذبه‌های فرهنگی این استان است. سوزن‌دوزی زنان بلوچ زبانزد است. هنر حصیربافی و سبدبافی هم در این استان رایج است. چهار سال پیش مردادماه که به این استان سفر کردم، از یک دستفروش کنار جاده، یک بسته خرمای تازه خریدم که درون سبدی حصیری گذاشته بود (آن موقع حصیر و یک کیلو خرمایش شد 3 هزار تومان). این حصیر آنچنان زیبا بود که خرما را به خاطر آن خریدم و پس از تمام شدن خرماها، حصیر را همچنان نگاه داشتم.
جاذبه‌های تاریخی: حتما نام شهر سوخته و نخستین چشم مصنوعی جهان که 5500 سال پیش در اینجا ساخته شد را شنیده‌اید. یا سامانه فاضلاب‌کشی در این شهر که به روایتی نخستین فاصلاب‌کشی جهان بوده. کوه خواجه (که به آن تخت جمشید خشتی می‌گویند) و ده‌ها اثر تاریخی دور تا دورش که از زمان اشکانیان و ساسانیان به جا مانده نیز (از معابد بودایی گرفته تا آنچه به نام گور رستم مشهور است)، در نزدیکی زابل جای دارد. آتشکده کرکویه نیز در نزدیکی همین زابل است. غارهای (احتمالا آیینی) روستای تیس و قبرستان جن‌ها در نزدیکی همین غارها که روبروی قلعه پرتغالی‌ها و در نزدیکی چابهار است نیز، واقعا دیدنی است.
در کنار همه اینها، مهمترین جاذبه این استان، مردمان آن هستند. به گمانم هر کسی به این استان سفر کند، مهمترین دستاوردی که دارد، تغییر نگاهش به بلوچ‌هاست که در ازای آن، تکه‌ای از وجودش را در آنجا جا می‌گذارد.
اگر قصد رفتن به این استان را دارید، با یک جستجوی ساده می‌توانید اطلاعات زیادی درباره مسیرهای پیشنهادی سفر یا ده‌ها جاذبه دیگر این منطقه به دست آورید.
اگر پسندیدید، دیگر دوستان‌تان را هم دعوت به سفر به این منطقه کنید.
کانال مقدمه
@moghaddames
میدأ تاریخ
امیر هاشمی مقدم
برای بیشتر آدم‌ها مبدأ تاریخ نه شاهنشاهی است، نه میلادی، نه خورشیدی و نه قمری. برای آنها مبدا تاریخ، یک رویداد مهم است؛ مهمترین رویداد زندگی‌شان؛ یا دست‌کم مهمترین رویدادی که اکنون درون‌شان هنوز جان دارد. و صد افسوس که بیشتر، این رویدادهای تلخ‌اند که درون آدم زندگی می‌کنند، نه رخدادهای شیرین.
حتی در خاطرات جمعی نیز، بیشتر این رویدادهای تلخ‌اند که مبدأ تاریخ می‌شوند. پدرم همیشه خاطراتش را با جملاتی همچون «سال بعد از زلزله» یا «سال پیش از قحطی» آغاز می‌کند؛ و البته گاهی هم از «سال غارت» که هنوز خودش به دنیا نیامده بود یاد می‌کند. نه او و نه دیگر هم‌ولایتی‌هایش هرگز سالی را که مثلا پربرکت بوده باشد، یا رویداد خوبی رخ داده باشد، برای مبدأ تاریخ به کار نمی‌برند.
همین اتفاق در سطح فردی هم رخ می‌دهد و شوربختانه بیشترین چیزی که در اینجا رخ می‌دهد، جدایی است و مرگ. جدایی از کسی که دوستش داشتی، اما حالا دیگر در این دنیا نیست؛ یا در گوشه‌ای دیگر از این دنیا است؛ یا حتی کنار توست، اما دیگر از آنِ تو نیست. در حالی‌که خاطراتش را در دلت جا گذاشته.
برعکس، بودن‌ها و پیوندها هرگز مبدأ تاریخ شخصی نمی‌شود. در هنگامه زنده بودن یا وصال، آنچنان غرق وصلت‌اند یا آنچنان پیوند برای‌شان عادی و روزمره می‌شود که آنرا در نمی‌یابند. همین است که مردان، سالروز پیوندشان را همیشه فراموش می‌کنند، اما هرگز تاریخ جدایی فراموش‌شان نخواهد شد. و آن وقت است که همه رویدادهای زندگی دو بخش می‌شود: پیش از مردنش/رفتنش و پس از مردنش/رفتنش.
🛑 سه روز پیش، این ساعت، او هنوز بودش...
🛑 هشت ماه قبل، هنوز کنار هم بودیم...
🛑 دو سال پیش در چنین روزی مُرد/رفت...
و همه چیزهائی که دور و برت هستند، با یا بدون او هویت می‌یابند:
🛑 این لباس را او برایم دوخته بود...
🛑 این کتاب را او برایم خریده بود...
🛑 این گل را همیشه او آب می‌داد...
یا خاطرات زندگی‌ات می‌شود بودن‌های با او:
🛑 آخربن باری که فلان غذا را خوردم، دستپخت او بود...
🛑 آخرین باری که رفتم سینما، با او بود...
🛑 آخرین بار، با هم به این فروشگاه آمدیم...
و خیلی که داغش جگرت را بسوزاند، هر چیزی یا در هنگام بودن او رخ داده یا پس از رفتن او؛ حتی اگر خودش در آن هنگام کنارت نبوده باشد:
🛑 آخرین باری که از این خیابان می‌گذشتم، او هنوز بودش...
🛑 آخرین باری که فلان شخص را دیدم، او هنوز بودش...
🛑 آخرین باری که به فلان شهر سفر کردم، او هنوز بودش...
حتی آنچه حس ادبی را بیشتر بر می‌انگیزاند جدایی است نه پیوند. و حتی از میان ادبیات پیوند و جدایی، جدایی‌ها ماندگارترند؛ به‌ویژه جدایی‌هایی که دل را بیشتر ریش کند. و این جدایی است که هم مبدأ تاریخ می‌شود و هم منبع ادبیات.
برای همین است که از تهِ دل امیدوارم مبدأ تاریخ یک سالِ پیش روی همه‌تان، همین نوروز باشد و بس. یا شما از آن دسته آدمهایی باشید که مبدأ زندگی‌شان رویدادهای خوب است. از آن مهمتر، امیدوارم سال 98، آن هم در شرایط مه‌آلود و مبهمی که ایران در پیش دارد، با عقلانیت بیشتری که حاکمیت به خرج می‌دهد و توجه به خواسته‌های مردم (و نه به‌نام مردم)، و البته همراهی مردم ایران، چنان باشد که ما برای فرزندان‌مان به‌عنوان مبدأیی سیاه یاد نکنیم و بانو هایده برای‌مان نغمه «هر سال میگم دریغ از پارسال» سر ندهد.
نوروزتان فرخنده و مبدأ زندگی‌تان همیشه یا نوروز باشد و یا رویدادهای خوب 🌺
کانال مقدمه
@moghaddames
رویای کار و سرمایه‌گذاری در ترکیه
امیر هاشمی مقدم
سه روز است به استانبول آمده‌ام برای گردآوری داده‌های پایان‌نامه‌ام. با گردشگران ایرانی‌ای که مایل باشند، درباره تجربیات سفرشان به ترکیه گفتگو می‌کنم. البته این بار کمتر از سالهای پیش حاضر به گفتگو می‌شوند. یک دلیل عمده‌اش نگرانی و ترس‌شان است. برخی به نام اقامت و سرمایه‌گذاری در ترکیه سر گفتگو با گردشگران ایرانی باز کرده و دست آخر سرکیسه‌شان می‌کنند. این پدیده باعث شده خیلی از گردشگران از هرگونه ارتباط برقرار کردن با کسانی که نمی‌شناسند، خودداری کنند.
دیشب و پریشب با دو جوان ایرانی گفتگو کردم که گردشگر نبودند، بلکه برای کار و سرمایه‌گذاری به ترکیه آمده بودند؛ اما هر دو نفرشان فریب خورده و پول و گوشی‌شان را از دست داده بودند. جوانِ دو شب پیش، می‌گفت در یکی از سایتهای خرید و فروش در ایران، آگهی سرمایه‌گذاری در ترکیه دیده و وقتی با آنها تماس گرفته، او را متقاعد کردند که فرصت خوبی برای سرمایه‌گذاری در ترکیه دارد. می‌گفت خودش بازاری اصفهان است و خیلی در این زمینه تجربه داشته. اما هنوز نفهمیده چگونه سرش کلاه گذاشته‌اند. بدتر اینکه وقتی دیده بودند بیش از این پول نمی‌دهد، گوشی‌اش را هم دزدیده بودند؛ آن هم در خانه خودشان که او را مثلا مهمان کرده بودند.
نفر دوم را دیشب دیدم. از گرگان آمده بود برای کار. اما همان ایرانی‌ای که برای کار دعوتش کرد و در خانه خودش میزبانش بود، پولهایش را گرفته و بعد هم گوشی‌اش را شکسته بود. دست آخر معلوم شده که آنجا مواد هم خرید و فروش می‌کنند و بنابراین قید پولش را زده و از آن خانه گریخت. از من خواهش کرد با تلگرامم به خانمش پیام بدهد که برایش از صرافی پول بفرستد تا بتواند بلیط بازگشت بگیرد. کارشناسی کشاورزی داشت. پیشنهاد دادم در ایران یک کار مرتبط با کشاورزی (برای نمونه یک گلخانه کوچک) برای خودش دست و پا کند. وقتی داستانش را گفت، افسوس خوردم. یک کارخانه نسبتا بزرگ تولید سم کشاورزی راه‌اندازی کرده و یک وام سنگین هم از بانک گرفته بود. اما چون وزارت کشاورزی در مرحله آخر اجازه وارد کردن ماشین‌آلات را نداده بود (به روایت خودش)، نتوانست قسط‌ها را پرداخت کرده و بانک هم کارخانه‌اش را گذاشته بود برای مزایده. توی اینترنت آگهی ثبت کارخانه‌اش را نشانم داد و آنگاه برای اینکه مطمئن شوم خودش است، نام و کد ملی ثبت‌شده در روزنامه با نام و کد ملی در گذرنامه‌اش را نشانم داد که یکی بود. با این همه الان آمده بود ترکیه و حاضر بود هر کاری انجام بدهد.
نه اینکه تنها ایرانیان در ترکیه سر یکدیگر کلاه می‌گذارند؛ بلکه ترکیه‌ای‌ها هم سر ایرانیان کلاه می‌گذارند (و این پدیده ویژه ترکیه‌ای‌ها هم نیست. همه جور آدمی همه جا گیر می‌آید. همانگونه که ایرانیان خوب ساکن ترکیه و ترکیه‌ای‌های مهربان با ایرانیان هم کم نیستند). دقیقا دو ماه پیش یکی از آذری/ترک‌های ایرانی که برادر و پسرش ساکن آنکارا هستند و خودش هم زیاد رفت و آمد دارد به این شهر، در یک شرکت تولیدی در آنکارا دو میلیون لیره (تقریبا پنج میلیارد تومان) سرمایه‌گذاری کرد و همه کارهای قانونی‌اش هم پیش رفت. تا اینکه فهمید کل شرکت و دارایی‌هایش در رهن بانک بوده و به دلیل بدهی، بانک هم آنها را برای مزایده گذاشته است. صاحب شرکت هم آنچنان بدهکار است که بدهی این دوست ایرانی ما اصلا دیده نمی‌شود.
از اینگونه موارد این چند سال زیاد دیده‌ام در ترکیه که ایرانیانی که از شرایط ترکیه (و احتمالا دیگر کشورها) رویا ساخته‌اند، پس از چندی می‌بینند که سرابی بیش نبوده و دست آخر همان هم کابوس می‎شود. البته حتما افراد زیادی هم در این میان موفق و کامیاب شده‌اند؛ اما خیلی‌ها هم زندگی‌شان را کم و بیش باخته‌اند.
ای‌کاش شرایط ایران به گونه‌ای بود که هم‌میهنان ناچار به جستجوی کار یا بردن سرمایه‌های‌شان به کشورهای دیگر نبودند. ای‌کاش مسئولین هم هنگامی که مدام از «ایستادگی ملت غیور ایران در برابر استکبار» سخن می‌گویند، می‌دیدند که این ملت غیور چگونه شب تا صبح پشت درب سفارتخانه کشورهای استکباری می‌ایستد تا آینده‌اش را شاید در آنجا جستجو کند. آینده‌ای که مسئولین می‌توانستند به جای مدیریت جهانی، در گستره همین ایران و با همین سرمایه‌های مادی و معنوی و برای همین ایرانیانی که هر روز آواره گوشه‌ای می‌شوند، پیاده کنند.
⭕️ پی‌نوشت و یک درخواست: از کسانی که احتمالا برای نوروز به استانبول می‌آیند و مایل به گفتگو هستند، درخواست دارم به من پیام بدهند تا هر جایی که برای‌شان مقدور بود، نزدشان رفته و به من در زمینه پایان‌نامه‌ام یاری برسانند. و البته مشخصات فردی‌شان را نه نیاز دارم که بپرسم و نه در پایان‌نامه به کار خواهد رفت. همچنین اگر دوستانی دارید که به استانبول آمده‌اند، این پیام را برای‌شان بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
پرچم آبی در شمال کی به اهتزاز در می‌آید؟
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
دو ماه پیش بود که پس از کش و قوس بسیار، بالاخره دولت ترکیه همه فروشگاه‌ها را قانونا مجبور کرد پاکت پلاستیکی را به مشتری بفروشند. یعنی شما اگر به فروشگاهی همچون «چاغداش» (که به تازگی شعبه‌های زیادی هم دارد در ایران باز می‌کند) یا پوشاک «ال‌سی وایکیکی» (که برای ایرانیان نامی آشناست) رفته و چند کالا خریداری کنید، صندوقدار هنگام دریافت پول از شما می‌پرسد که آیا پلاستیک که این کالاهای خریداری‌شده را درون آن بگذارید هم نیاز دارید یا نه؟ و اگر پاسخ‌تان بله باشد، 25 کُروش (هر یک لیره= 100 کروش) هم برای هر پلاستیک از شما جداگانه می‌گیرد (به پول الان ما، هر لیره 2450 تومان و بنابراین 25 کُروش یعنی تقریبا 610 تومان برای هر پلاستیک). با فروشگاه‌هایی که از این قانون سرپیچی کنند نیز برخورد می‌شود.
البته این کار دولت دستمایه شوخی‌های بسیاری هم در شبکه‌های اجتماعی شد، اما دولت ترکیه این کار را برای محیط زییست انجام داده و کار درستی هم هست. همچنانکه بسیاری از فعالان محیط زیست نیز از آن پشتیبانی کرده‌اند. ترکیه اگرچه در زمینه محیط زیست رفتارهای نادرست بسیاری هم دارد (برای نمونه، تلاش برای ویران کردن پارک «گزی» در نزدیکی میدان تقسیم استانبول که به درگیری‌های خیابانی درازمدت با معترضان انجامید)، اما در زمینه حفاظت از محیط زیست تلاش‌های جدی بسیاری هم دارد. بر پایه گزارش تازه سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، در 16 سال گذشته 4 میلیارد و 300 میلیون نهال در ترکیه کاشته شده و 130 تفرجگاه شهری ایجاد و شمار پارکهای جنگلی از 92 به 375 عدد افزایش پیدا کرده که مورد ستایش این سازمان قرار گرفته است. همچنین آنتالیا که این روزها می‌توان ایرانیان بسیاری را در آن دید، بیهوده آنتالیا نشده که گردشگران اروپایی بسیاری را به خودش می‌کشاند. سواحل این شهر دارای «پرچم آبی» است. این پرچم برای ساحل، چیزی است شبیه پنج‌ستاره بودن برای هتل؛ به این نشان که ساحلی که چنین پرچمی داشته باشد، معیارهای پاکیزگی آب، مراقبت از ساحل و صخره‌های مرجانی، آموزش به گردشگران، نصب تابلوهای هشدار و اطلاعات، داشتن آب استاندارد برای دوش گرفتن گردشگران و... را دارد. در دنیا تنها نزدیک به پنجاه کشور دارای کرانه‌هایی با پرچم آبی هستند که شوربختانه ایران جزو این کشورها نیست.
به راستی چرا کرانه‌های زیبای مازندران نباید پرچم آبی داشته باشد؟ بخشی از آن به مسئولین باز می‌گردد (نصب اندک و ناچیز تابلوهای هشدار و آگاهی‌بخش درباره تمیز نگه داشتن ساحل، نبودن دوش‌های مناسب برای شناگران، ندیده گرفتن یا ناتوانی در برابر خانه‌ها و سازمان‌هایی که فاضلاب‌شان را مستقیم یا غیرمستقیم (از راه رودهایی که به دریا می‌ریزد) به دریا هدایت می‌کنند و... . اما بخشی از آن نیز به گردشگران باز می‌گردد که در بسیاری از موارد، زباله‌شان را در کرانه دریا رها کرده و می‌روند. البته رها کردن زباله تنها محدود به کرانه‌های دریا نمی‌شود، بلکه نگاهی به پارک‌های جنگلی و حاشیه جاده‌های شمال نیز انبوهی از زباله‌ها را نشان می‌دهد.
این در حالی است که مازندران حتی بیش از دیگر استانها با مشکل دفع زباله روبروست. تولید زباله در این استان بسیار فراتر از ظرفیت آن است و از همین رو، در بسیاری مواقع شهرداری‌ها زباله‌ها را به شیوه‌های غیربهداشتی در جنگل‌ها دفع می‌کنند. شاید نام «چمستان» را در آگهی‌های فروش ویلاهای ارزان‌بها در مازندران دیده باشید (ویلاهایی که بسیاری‌شان با تعرض به حریم جنگل و بدون استجکام ساخته شده و گاهی به چندین نفر به‌طور همزمان به فروش می‌رسد). در نزدیکی چمستان هم دریاچه «الیمالات» و پارک جنگلی «کشپل» معروف است. چند سال پیش بر پایه صحبت‌های یکی از دانشجویانم که ساکن همان منطقه بود، به بخشی از جنگل‌های نزدیک همین دریاچه رفتم که محل دفع زباله‌ها بود. شیرابه این زباله‌ها که به زمین رخنه می‌کرد، درخت‌های اطراف خودش را خشکانده بود. همین پدیده در عباس‌آباد هم مسئله آفریده است.
گمان می‎کنم کار خوبی بود اگر سازمان میراث فرهنگی با همراهی دیگر نهادهای دولتی و مردمی، در ایستگاه‌های نوروزی در مازندران (و البته دیگر استان‌ها) در کنار نقشه‌ای که جاذبه‌های گردشگری استان/ شهرستان را در خود دارد، کیسه‌هایی را هم به گردشگران داده و در بروشوری توضیح می‌دادند که استان مازندران توان و ظرفیت این همه زباله را ندارد و حتما باید به هشدارها توجه کرد. هرچند برخی از هم‌میهنان چندی است هرگاه به طبیعت می‌روند، همراه خودشان کیسه اضافه هم دارند تا زباله‌هایی که دیگران در طبیعت رها کرده‌اند را، جمع‌آوری کنند. امیدوارم این رفتار فرهنگی-زیست‌محیطی به زودی فراگیر شود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای آشنایان‌تان که به شمال سفر می‌کنند هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
ایران‎دوستی انحصارگرایانه
امیر هاشمی مقدم
امسال نیز همچون سالیان گذشته، در نقد خرید ماهی قرمز یادداشتی کوتاه نوشتم. از سوی دیگر، بسیاری از کسانی که موافق خرید ماهی قرمز هستند نیز، به تبلیغ این کار و بیان دیدگاه‌های‌شان پرداختند. بخش قابل توجهی از این افراد، ایران‌دوستان و ملی‌گرایانی هستند که گمان می‌کنند تبلیغ برای نخریدن ماهی قرمز، یکی دیگر از حرکات و رفتارهایی است که برای حذف نمادهای ملی و فرهنگ ایرانی انجام می‌شود. از همین رو با ادبیاتی بسیار تند به حمله به همه کسانی پرداختند که مخالف خرید ماهی قرمز بوده و آنان را دشمنان ایران نامیده و البته عموما به این هم بسنده نکرده، توهین‌های بسیار نمودند.
شوربختانه یکی از آسیب‌های ایران‌گرایی و میهن‌دوستی، بیرون راندن هر کسی از دایره ایران و ایران‌دوستی است که دیدگاهش با دیدگاه گروهی از ملی‌گرایان نمی‌خواند. مخالفت با ماهی قرمز تنها یکی از آنها بود. نمونه‌های بی‌شمار دیگری را می‌توان در زیر نام برد:
⭕️ قاجار-پهلوی: یک جدل بیهوده میان دوستداران حکومت پهلوی با وابستگان به خاندان قاجار به شدت در جریان است. قاجارها اگرچه اشتباهات زیادی داشته و آسیب‌های زیادی را خواسته و ناخواسته به ایران زدند، اما در حد خودشان هم برای ایران تلاش‌های بسیاری نمودند. آنها بخشی از تاریخ این کشورند که شوربختانه جنبه‌های سیاه دوران آنها در دوره‌های بعدی، بیشتر برجسته و از خدمات آنان چشم‌پوشی شد. بنابراین اگر کسی اکنون از خدمات قاجارها یادی کند، برخی از ملی‌گرایان که عموما احساس نزدیکی به دوره پهلوی می‌کنند، آنان را بازماندگان قاجارهای خائن می‌نامند. از سوی دیگر وابستگان به قاجار (که در اینجا بیشتر منظورم نوادگان این خاندان است) عموما ایران‌دوستانی بسیار فعالند که برای نمونه، بسیاری‌شان در صف نخست مقابله با جریان‌های قوم‌گرا و پان‌ترک قرار گرفته‌اند. با این همه نمی‌توان این را هم نادیده گرفت که برخی از همین قجرزاده‌ها هم همان راه پهلوی‌دوستان را رفته و بیشتر تلاش دارند به بزرگنمایی جنبه‌های سیاه دوران پهلوی پرداخته و کمتر به خدمات آنان اشاره کنند. این اصطکاک بیهوده میان این دو گروه ایران‌گرا، تنها اتلاف انرژی و توانی است که می‌توانست خیلی بهتر فعالیت کند.
⭕️ اصلاح‌طلب-استمرارطلب: اصلاح‌طلبان به شدت مورد نفرت بخش زیادی از ملی‌گراها هستند. چرا که به باور آنها، اصلاح‌طلبان با تداوم گغتمان اصلاحات، از دگرگونی‌های بنیادی که ایران را از وضعیت کنونی نجات دهد، پیشگیری می‌کنند. همچنین در مبحث شهروندی برآمده از جریان اصلاحات، اگرچه کسی به حقوق شهروندی‌اش دست نیافت، اما عده‌ای با سوءاستفاده از این مفهوم، به تقویت جریان‌های قوم‌گرا و تجزیه‌طلب پرداختند. البته شخصا مدتهاست که دیگر امیدی به جریان اصلاح‌طلبی ندارم، اما دیدن همه اصلاح‌طلب‌ها در یک قاب هم به باورم درست نیست. دست‌کم اکنون گروهی از اصلاح‌طلبان دارند به آسیب‌هایی که در پی بی‌توجهی‌شان به موجودیت و مفهوم ایران و یکپارچگی‌اش رخ داده، اعتراف کرده و به ترویج شیوه‌ای ملی‌گرایی شهروند مدار و مقابله با نیروهای جدایی‌خواه می‌پردازند. از سوی دیگر، ملی‌گرایان عموما از نقش پررنگ‌تر اصولگرایان در نفی تاریخ و تمدن ایران، به دلایلی (همچون قدرت قهریه اصولگرایان) چشم‌پوشی کرده یا در اینگونه موارد، به شخص می‌پردازند نه به وابستگی حزبی و جناحی او؛ برخلاف مواقعی که به کلیت اصلاح‌طلبان می‌تازند.
⭕️ روایت ما- روایت آنها از تاریخ: تاریخ، عرصه روایت‌ها و تفسیرهای بسیار است. اما بخشی از بدنه ملی‌گرا، تنها یک روایت تاریخی را درست دانسته و روایت و تفسیرهای دیگر را بر نمی‌تابد. البته که منظورم روایت‌های تاریخ‌ستیزانه‌ای که شوربختانه برخی مسئولان فرهنگی در حال ترویجش بوده و به کتمان کلیت تمدنی ایران باستان می‌پردازند نیست؛ اما روایتی که هرگونه نقطه سیاه در تاریخ و تمدن ایران را هم کتمان کند، بی‌گمان دچار اشکال و تعصب است و دیگر ‌نامش تاریخ نیست، بلکه تاریخ‌سازی ایدئولوژیک است. تاریخ و تمدن ایران بسیار درخشان و شکوهمند بوده، اما نقاط سیاهی هم دارد که باید دید و خواند و تحلیل‌شان کرد. اگر کسی در کنار ده‌ها جنبه مثبتی که در تمدن‌مان می‌بیند، به یک جنبه منفی هم اشاره کرد، لزوما ایران‌ستیز نیست.
به باورم جریان(های) ملی‌گرا، ایران‌گرا، میهن‌دوست و... باید کمی با رواداری (تسامح و تساهل) بیشتر، آغوش‌شان را بازتر کرده و به دفع کمتر و جذب بیشتر بیندیشد؛ وگرنه این حلقه ملی‌گرایی آنچنان کوچک می‌شود که دیگر نمی‌تواند ادعای نمایندگی اندیشه‌های مردم میهن‌دوست را داشته باشد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
درسهایی از ایاصوفیه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: امروز انتخابات شهرداری‌ها در ترکیه برگزار می‌شود که به دلیل قدرت شهرداران، شاید به اندازه انتخابات مجلس برای‌شان اهمیت داشته باشد. سه روز پیش آقای اردوغان در همایش انتخاباتی شهرداری‌ها در استانبول، در میان سخنانش به ایاصوفیه هم اشاره داشت. ایاصوفیه که در سده چهارم میلادی به‌عنوان کلیسا ساخته شد، پس از فتح استانبول به دست سلطان محمد در سال 1453، به مسجد، و با روی کار آمدن آتاترک، به موزه تغییر کاربری یافت. حالا آقای اردوغان قول داده که پس از انتخابات شهرداری‌ها (و با پیش‌فرض برنده شدن کاندیدای مورد نظرش، بینالی ییلدیریم) دوباره مسجد شود. این جمله وی سر تیتر اخبار رسانه‌های ترکیه درباره سخنرانی او در همایش انتخاباتی شد؛ چرا که ایاصوفیه اهمیتی هم نمادین و هم اقتصادی برای ترکیه دارد.
1- ایاصوفیه در سال 2018 و پس از کاخ توپکاپی، با 2.890.873 بازدیدکننده، جایگاه دوم را در میان موزه‌های ترکیه داشت. بهای ورودی این موزه 60 لیره (تقریبا 150 هزار تومان) است که اگر در شمار بازدیدکنندگان ضرب کنیم، رقم 173.452.380 لیره (تقریبا برابر با 434 میلیارد تومان یا 31 میلیون دلار) درآمد سالانه برای استانبول دارد (کافی است در نظر بگیریم که درآمد موزه ایاصوفیه از درآمد همه 600 موزه فعال در ایران، بیشتر است). بنابراین هر تصمیمی که بر سرنوشت این موزه اثر بگذارد، بی‌گمان بر اقتصاد گردشگری ترکیه هم اثرگذار خواهد بود. به‌ویژه اگر در نظر بگیریم که کاسته شدن از یک جاذبه در مقصدی همچون استانبول، می‌تواند در تصمیم‌گیری درباره سفر به این شهر اثرگذار باشد.
2- ایاصوفیه هنگامی که به دست سلطان محمد فتح شد، نه ویران شد و نه دستکاری چندانی در آن صورت گرفت. حتی حوض غسل تعمید هم در آن باقی ماند و البته تبدیل به مکانی برای غسل جسد برخی سلاطین عثمانی گردید. اما ما در تاریخ به‌ویژه معاصرمان، به موارد زیادی بر می‌خوریم که بناهای به جا مانده از دیگر خاندان‌های حتی مسلمان (و نه همچون بیزانسِ مسیحی)، تعمدا ویران شده (همچون آثار صفوی که در اصفهان به دست ظل‌السطان ویران شد) یا مورد بی‌مهری قرار گرفته تا ویران شود (همچون بی‌توجهی به بسیاری از آثار در دوره کنونی).
3- در ایاصوفیه شما همچنان می‌توانید آرامگاه بسیاری از امپراتوران و کشیشان بیزانسی را ببینید؛ بی‌آنکه کسی ویران‌شان کرده باشد. به باور برخی پژوهشگران (همچون هینجال اولوچ) بعید است این آرامگاه‌ها از چشم سلطان محمد فاتح به دور مانده باشد. مقایسه کنیم با بسیاری از حاکمان ایران که به محض به قدرت رسیدن، ویران کردن آرامگاه شاهان پیشین جزو اولویت‌های‌شان بود. از آخرین مواردش، نبش قبر کریم‌خان زند توسط آغامحمد خان قاجار و خاک کردن آنها در آستانه کاخش بود تا هر روز او و نزدیکانش آنرا لگدمال کنند. نمونه دیگرش، سر به نیست کردن جنازه رضاشاه است که دقیقا یکسال پیش در آرامگاه شاه عبدالعظیم کشف شد. شاید کسانی که در زمینه تحلیل تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران مطالعه و پژوهش می‌کنند، بهتر بتوانند پاسخ دهند چرا در کشوری که روزگاری پس از فتح بابل، به مقدسات مردمان آن سرزمین احترام گذاشته شد و در سراسری امپراتوری گسترده‌اش، افراد و گروه‌ها در باورها و دین‌داری آزاد بودند، به چنین دگم‌اندیشی‌هایی گرفتار آمده است.
4- در ایاصوفیه تابلوهای هفت و نیم متری‌ الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین در دوران سلطان عبدالمجید عثمانی نصب گردید. بارها در ایاصوفیه دیده‌ام که ایرانیان شگفت‌زده می‌شوند که چرا نام امام حسن و امام حسین را اهل سنت هم نوشته‌اند؟ یادِ گفتگویم با معاون اداره فرهنگ و گردشگری استان قونیه افتادم که می‌گفت سال‌ها پیش یکی از مسئولین فرهنگی بلندپایه ایران به آرامگاه مولانا آمده بود، اما از دیدن نام حضرت حسن و حضرت حسین (آنگونه که اهل سنت می‌نامندشان) شگفت‌زده شد. این نشان از عدم شناخت شیعیان و اهل سنت از باورهای واقعی یکدیگر دارد.
5- پس از انتخابات شهرداری‌ها وضعیت ایاصوفیه مشخص خواهد شد. اما بر پایه شناختی که از مسئولین ترکیه دارم، نهایتا با یک تغییر نام (از موزه به مسجد) روبرو باشیم. سیاستمداران ترکیه سخنان جنجالی زیادی به زبان می‌آورند؛ اما اولویت‌شان منافع ملی است و هرگاه احساس کنند سخن یا تصمیم‌شان پیامدهای منفی دارد، خیلی زود و بی‌سر و صدا کوتاه می‌آیند. از سر گرفتن رابطه پس از بارها درگیری لفظی با مقام‌های اسرائیل، امریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و موارد بسیاری از این دست، گواهی است گویا. در نقطه مقابل، مسئولین ما خیلی اوقات حتی پس از نمایان شدن پیامدهای منفی سخنان و تصمیم‌های‌شان، بر تداوم همان راه پافشاری کرده و زیان‌هایی که در این راه به منافع ملی وارد می‌شود را نادیده می‌گیرند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
شجریان و آقاخان: سرمایه‌های طردشده
امیر هاشمی مقدم
به تازگی بنیاد آقاخان جایزه ویژه «خداوندگار موسیقی» را به استاد شجریان اهدا کرده است. آقاخان و شجریان، هر دو سرمایه‌های بزرگ فرهنگی ایران هستند که شوربختانه به دلیل سیاست‌های فرهنگی ایدئولوژی‌زده و ناهمخوان با واقعیت‌ها، طرد شده‌اند. بنیاد آقاخان یکی از شناخته‌شده‌ترین بنیادهای فرهنگی و خیریه در سراسر جهان است که نه تنها جایزه‌های بسیار مشهوری در زمینه معماری و موسیقی دارد، بلکه در ساخت و تجهیز مکان‌های فرهنگی (همچون کتابخانه و فرهنگسرا)، بهداشتی (همچون بیمارستان و درمانگاه)، زیرساختی (همچون جاده و مدرسه) و... نیز جزو پیشتازان است. فعالیت‌های بسیار گسترده این نهاد در آسیای میانه، افغانستان، افریقا، شبه قاره هند و دیگر کشورها به اندازه‌ایست که بسیاری دولت‌ها تلاش دارند هرچه بیشتر این بنیاد را به سوی کشورشان بکشانند. همزمان، خود آقاخان به‌عنوان چهل و نهمین امام اسماعیلیان، چهره‌ای گرامی و محترم میان سیاستمداران بین‌المللی (از ملکه و خاندان سلطنت انگلیس گرفته تا مسئولین سازمان ملل و...) و همیشه مهمان ویژه جشن‌ها و نشست‌های بین‌المللی است. با این همه، هیچ جایگاهی در سرزمین پدران و نیاکانش ندارد و حتی نهاد فرهنگی و خیریه‌اش نمی‌تواند شعبه‌ای در ایران باز کند (برای اطلاعات بیشتر درباره وی و سرگذشت‌شان در ایران می‌توانید این یادداشت قدیمی‌ام را بخوانید).
استاد شجریان نیز سرنوشت همسانی دارد. او که برای ایرانیان نه تنها تبدیل به نماد موسیقی سنتی، بلکه نماد مناسبت‌های دینی همچون ماه رمضان (با دعای سحر و ربنای فراموش‌نشدنی پیش از افطارش) شده، در کشور خودش نمی‌تواند کنسرت برگزار کند، از کمترین حقوق قانونی کپی‌رایت آثارش محروم است (در پرونده شکایتش از صدا و سیما برای پخش بی‌اجازه آثارش) و رسانه‌های تندرویی که با پول بیت‌المال تزریق می‌شوند، علیه شخصیت و آثار او که در خدمت فرهنگ این مرز و بوم بوده، اتهامات بی‌پایه و مشمئزکننده منتشر می‌کنند. و همین است موسیقی‌ای که هنر را به بهترین شیوه با اخلاق پیوند داده بود، اکنون به دست کسانی افتاده که فضاحت‌های آنچنانی در گرجستان به بار آورده و شهروندان گرجستانی در اعتراض به آنچه «کنسرت غیراخلاقی ایرانی‌ها» نامیدند، جلوی سفارت کشورمان در تفلیس گرد آمدند.
تشخیص سره از ناسره، هنر از ابتذال، اعتبار از آبروریزی چندان دشوار نیست؛ اگر هنر و فرهنگ و اعتبار ایران برای سیاستگذاران فرهنگی مهم باشد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
استخاره ختنه احمدشاه
امیر هاشمی مقدم
محمدعلی شاه قاجار، برای بسیاری از امور شخصی و کشوری، به استخاره متوسل می‌شد و بیشتر استخاره‌هایش را هم از روحانی پر نفوذی به نام «سید ابوطالب موسوی زنجانی» پاسخ می‌گرفت. نگاهی به استخاره‌های محمدعلی شاه (در اینجا)، نکات جالبی را نشان می‌دهد:
1- پاسخ‌های سید ابوطالب به این استخاره‌ها، یکی از عوامل اصلی هل دادن محمدعلی شاه به سوی استبداد و برخوردهای خشن با مشروطه‌خواهان بود. محمدعلی شاه حتی چندین بار می‌خواسته سلطنت را واگذار کرده و استعفا بدهد. اما این روحانی در قالب استخاره، او را نه تنها از این کار باز داشته، بلکه ترغیب به خشونت با دشمنانش کرد. برای نمونه شاه در یکی از استخاره‌ها می‌پرسد: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. پروردگارا، با ملایمت و مصالحت از سلطنت استعفا بدهم، [اگر] صلاح من است خوب بیاید. و الا یا دلیل المتحیرین یا الله». اما سید ابوطالب در پاسخ استخاره می‌نویسند: «... اگر راجع به شخص شخیص اعلیحضرت شهریاری باشد، خوب نیست و هرگاه مقصود به سختگیری به دیگران باشد، خیلی خوب است». البته این ایراد جدی به محمدعلی شاه وارد است که برای کارهای کشور، به استخاره متوسل می‌شد. اما واقعیت اینست که استخاره در آن دوران امری پذیرفته‌شده بود. هرچند احتمالا محمدعلی شاه بیش از دیگران به این پدیده متوسل می‌شد. او اگر استخاره‌ها را به امور شخصی همچون ختنه احمدشاه محدود می‌کرد، تاریخ ایران بی‌گمان به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد:
«بسم الله الرحمن الرحیم. پرودگارا، اگر در هفدهم ربیع الاول سلطان احمد را ختنه بکنند صلاح است و خوب است استخاره خوب بیاید و اگر حالا صلاح نیست استخاره بد بیاید [امضا] محمدعلی».
2- این روحانی، استخاره را ابزاری کرده بود برای رسیدن به خواسته‌های خود. او مخالف مشروطه بود و بنابراین از به توپ بستن مجلس استقبال و بر آن تاکید کرد. محمدعلی شاه می‌پرسد:
«بسم‌الله الرحمن الرحیم. پروردگارا، اگر من امشب توپ به درِ مجلس بفرستم و فردا با قوه‌ی جبریه مردم را اسکات نمایم، [اگر] خوب است و صلاح است، استخاره خوب بیاید، و الا فلا یا دلیل المتحرین یا الله».
سید ابوطالب در پاسخ استخاره می‌نویسد:
«قل لا تخافا اننی معکما اسمع و اری فأتیاه فقولا له انا رسولا ربک فارسل معنا بنی اسراییل. حکم خداوندی به حضرت موسی و حضرت هارون علیهم‌السلام شد بروید نزد فرعون و بگویید ما فرستاده خدا هستیم به سوی تو. بنی اسرائیل را همراه ما آزاد کن. سابق [دنباله] آیه هم می‌فرماید نترسید ما با شما هستیم، کارها را می‌بینیم، حرفها را می‌شنویم. این کار باید اقدام بشود. غلبه قطعی است؛ اگرچه زحمت در اول داشته باشد».
همچنانکه این روحانی پر نفوذ، مخالف سید عبدلله بهبهانی و سید محمد طباطبایی بود و در پاسخ به استخاره‌ای درباره تبعید آنها، تاکید می‌کند که حتما باید این کار صورت بگیرد. همچنین در پاسخ به استخاره شاه درباره تغییر میرزاحسن خان (که سید ابوطالب ظاهرا از او خوشش نمی‌آید) از وزارت جنگ، می‌نویسد:
«...آیه شریفه نص است در بد ذاتی و عداوت او. هرگز قوه قهریه دولت نباید در دست آدمی باشد که نه سررشته دارد و نه در هیچ وقتی نظامی بوده...».
3- عموما در نگاه منفی‌ای که به قاجاریان وجود دارد، نقش پررنگ روحانیون در وخیم کردن اوضاع ایران نادیده گرفته می‌شود. تلخ‌ترین خاطره تاریخی ایرانیان از دوره قاجار، جنگهای چندین ساله با روسیه و از دست دادن مناطق زیادی از کشورمان است. در حالی‌که فتحعلیشاه تا حدودی، اما عباس میرزا کاملا با جنگ با روسها مخالف بود و واقع‌گرایانه می‌دانست توان هماوردی با آنان در جنگ را نداریم. اما روحانیونی همچون سیدمحمد مجاهد آنچنان به تحریک دیگران و پافشاری به جنگ پرداختند که احتمال بروز فتنه علیه دربار و عباس میرزا بالا گرفت و دست آخر با کراهت پذیرفتند. در استبداد محمدعلی شاه نیز می‌بینیم که یک روحانی نقش اصلی (و نه همه نقش و عوامل) را بر دوش دارد. همچنین هنگامی که رضاشاه پیش از اعلام پادشاهی می‌خواست کشور را جمهوری کند، مخالفت همین علما باعث کنار گذارده شدن ایده جمهوریت شد.
4- هنوز رگه‌های جدی‌ای از این شیوه استخاره در برابر رویدادهایی که نیازمند مدیریت و عقلانیت است، در کشورمان به چشم می‌خورد. عقد قرارداد پیشگیری از بلایای طبیعی با حوزه علمیه قم، ربط دادن خشکسالی به پوشش بانوان و... هیچ تفاوت ماهوی با استخاره‌های سید ابوطالب ندارد؛ به جز نتیحه یکی که محمدعلی شاه را سرنگون کرد و دیگری ایران را در برابر سیل و زلزله و... آسیب‌پذیر نمود. نادرستی نتیجه استخاره‌های سید ابوطالب، استفاده ابزاری او از دین، اولویت دادن منافع شخصی‌اش بر منافع ملی و... می‌تواند تجربیاتی باشد برای مسئولین جمهوری اسلامی تا کمتر به دام چالش‌هایی که سودجویان می‌آفرینند، بیفتند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames