قُلْ إِنْ تُخْفُوا مَا فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَيَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۲۹﴾ يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ ﴿۳۰﴾
بگو اگر آنچه در سينه هاى شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد خدا آن را مى داند و [نيز] آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است مى داند و خداوند بر هر چيزى تواناست (۲۹) روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده حاضر شده مى يابد و آرزو مى كند كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله اى دور بود و خداوند شما را از [كيفر] خود مى ترساند و [در عين حال] خدا به بندگان [خود] مهربان است (۳۰)
(سوره مبارکه آل عمران- آیات 29- 30)
بگو اگر آنچه در سينه هاى شماست نهان داريد يا آشكارش كنيد خدا آن را مى داند و [نيز] آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است مى داند و خداوند بر هر چيزى تواناست (۲۹) روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده حاضر شده مى يابد و آرزو مى كند كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله اى دور بود و خداوند شما را از [كيفر] خود مى ترساند و [در عين حال] خدا به بندگان [خود] مهربان است (۳۰)
(سوره مبارکه آل عمران- آیات 29- 30)
Expressions are known only by their laws, the laws of concatenation theory, so that any constructs obeying those laws¬ –Gödel numbers, for instance- are ipso facto eligible as explications of expression. Numbers in turn are known only by their laws, the laws of arithmetic, so that any constructs obeying those laws-certain sets, for instance-are eligible in turn as explications of number. Sets in tum are known only by their laws, the laws of set theory. … The subtle point is that any progression will serve as a version of number so long and only so long as we stick to one and the same progression. Arithmetic is, in this sense, all there is to number: there is no saying absolutely what the numbers are; there is only arithmetic.
(Quine, 1969: 44-5)
(Quine, 1969: 44-5)
به نام خدا
بدون موضوعْ نوشتن دشوار است زیرا در چنین نوشتهای هدف آن نیست که صدق یا کذب حکم یا ایدهای مشخص را مبرهن سازیم یا به توصیف دقیق رویدادی بپردازیم و بر آن اساس تصویرِ تا حد امکان روشن و دقیقی را از آن به مخاطب انتقال دهیم. در نتیجه در چنین حالتی مشخص نیست که جملات را باید دقیقاً با چه ترتیب و آرایشی به دنبال یکدیگر بیاوریم تا بهروشنی از یکدیگر پشتیبانی کنند. چنین وضعی مخاطب را از همراه شدن با متن باز میدارد زیرا او دیگر دلیلی ندارد تا متن را بخواند و تلاش کند با پیگیری روند بحث ایده یا ایدههایی را که مؤلف در ذهن داشته بفهمد. متن حاضر یکی از همینگونه متون است از اینرو آن را بسیار کوتاه نوشتهام؛ شاید برخی دقیقاً به همین دلیل آن را نگاه کنند.
بعد از چندین سال بهنحوی دوباره با فضای دانشگاهی مواجه شدم که شاید بهترین سالهای جوانیام را در آن گذراندهام. این مسئله بهخودیِخود به چندین دلیل و به جهات مختلفی نیکوست؛ اما افسوس که در مواجهه با حداقل برخی از دانشجویانش هیچ خواست و انگیزهای در جهت تلاش برای پاسخ به پرسشهای اندکی عمیقتر و جدیتر مشاهده نکردم. فاجعه اینجاست که این فرار از تفکر و نفی خواست دانایی حتی در مورد مسائلی که بهوضوح به رشتهی تحصیلی ایشان مربوط است، در سنینی رخداده که در شرایط طبیعی باید اوج تلاش برای دانایی و مواجهه با پرسشهای اصیلی باشد که کموبیش در فلسفه و شاید برخی زمینههای دیگر مطرح هستند. به این میاندیشیدم که در این سنین به همراه دیگر دوستانم در پیِ پاسخ برای این پرسش بودیم که اساساً چرا درس میخوانیم؟ چرا و چگونه وجود داریم؟ وجودداشتن به چه معناست؟ فرآیند اندیشیدن چیست؟ زبان چه نقشی در اندیشههای ما دارد؟ منشأ زبان و زبانمندی چیست؟ عقلانیت به چه معناست؟ چرا انسان باید عقلانی بیاندیشد؟ چه اموری حقیقی هستند؟ آیا انسان میتواند امور حقیقی را، به فرض وجود، کشف کند؟ تفاوت خواب و بیداری در چیست؟ از کجا میدانیم که ما خواب نیستیم؟ مرگ چیست؟ آیا بعد از مرگ به نحوی از انحاء وجود خواهیم داشت؟ آیا خداوند وجود دارد؟ چگونه میتوانیم در مورد خداوند علم داشته باشیم؟ اساساً علمداشتن به چه معناست؟ و بسیاری پرسشهای دیگر که در هر جمعی بالاخره چند نفر بودند که مطالعات و ایدههایی در موردشان داشته باشند. ایکاش این تجربه تنها از اتفاق اینچنین بوده باشد؛ بااینحال ان شاءا... تلاش خواهم کرد تا حداقل به اندازه توانم مؤثر باشم.
بدون موضوعْ نوشتن دشوار است زیرا در چنین نوشتهای هدف آن نیست که صدق یا کذب حکم یا ایدهای مشخص را مبرهن سازیم یا به توصیف دقیق رویدادی بپردازیم و بر آن اساس تصویرِ تا حد امکان روشن و دقیقی را از آن به مخاطب انتقال دهیم. در نتیجه در چنین حالتی مشخص نیست که جملات را باید دقیقاً با چه ترتیب و آرایشی به دنبال یکدیگر بیاوریم تا بهروشنی از یکدیگر پشتیبانی کنند. چنین وضعی مخاطب را از همراه شدن با متن باز میدارد زیرا او دیگر دلیلی ندارد تا متن را بخواند و تلاش کند با پیگیری روند بحث ایده یا ایدههایی را که مؤلف در ذهن داشته بفهمد. متن حاضر یکی از همینگونه متون است از اینرو آن را بسیار کوتاه نوشتهام؛ شاید برخی دقیقاً به همین دلیل آن را نگاه کنند.
بعد از چندین سال بهنحوی دوباره با فضای دانشگاهی مواجه شدم که شاید بهترین سالهای جوانیام را در آن گذراندهام. این مسئله بهخودیِخود به چندین دلیل و به جهات مختلفی نیکوست؛ اما افسوس که در مواجهه با حداقل برخی از دانشجویانش هیچ خواست و انگیزهای در جهت تلاش برای پاسخ به پرسشهای اندکی عمیقتر و جدیتر مشاهده نکردم. فاجعه اینجاست که این فرار از تفکر و نفی خواست دانایی حتی در مورد مسائلی که بهوضوح به رشتهی تحصیلی ایشان مربوط است، در سنینی رخداده که در شرایط طبیعی باید اوج تلاش برای دانایی و مواجهه با پرسشهای اصیلی باشد که کموبیش در فلسفه و شاید برخی زمینههای دیگر مطرح هستند. به این میاندیشیدم که در این سنین به همراه دیگر دوستانم در پیِ پاسخ برای این پرسش بودیم که اساساً چرا درس میخوانیم؟ چرا و چگونه وجود داریم؟ وجودداشتن به چه معناست؟ فرآیند اندیشیدن چیست؟ زبان چه نقشی در اندیشههای ما دارد؟ منشأ زبان و زبانمندی چیست؟ عقلانیت به چه معناست؟ چرا انسان باید عقلانی بیاندیشد؟ چه اموری حقیقی هستند؟ آیا انسان میتواند امور حقیقی را، به فرض وجود، کشف کند؟ تفاوت خواب و بیداری در چیست؟ از کجا میدانیم که ما خواب نیستیم؟ مرگ چیست؟ آیا بعد از مرگ به نحوی از انحاء وجود خواهیم داشت؟ آیا خداوند وجود دارد؟ چگونه میتوانیم در مورد خداوند علم داشته باشیم؟ اساساً علمداشتن به چه معناست؟ و بسیاری پرسشهای دیگر که در هر جمعی بالاخره چند نفر بودند که مطالعات و ایدههایی در موردشان داشته باشند. ایکاش این تجربه تنها از اتفاق اینچنین بوده باشد؛ بااینحال ان شاءا... تلاش خواهم کرد تا حداقل به اندازه توانم مؤثر باشم.
“That which makes things has no boundaries with things, but for things to have boundaries is what we mean by saying ‘the boundaries between things'. The boundaryless boundary is the boundary without a boundary” (Mair, 1994, p. 218)
ذهن برونی من
Photo
با سلام و احترام
در جلسه اول از کارگاه آموزش منطق قدیم و جدید و با توجه به نظر و علاقهی عموم شرکتکنندگان در این کارگاه، قرار بر این شد که ان شاءا... در دوره اولْ کتابِ «منطق: معیار تفکر» از سیدمحمد حکاک چاپ انتشارات سمت مطالعه گردد. این کتاب در واقع تلخیص و تقریری است نوین از سه کتاب منطقِ صوری دکتر خوانساری، رهبر خرد استاد محمود شهابی و المنطق مرحوم مظفر. دانشجویان و دانشپژوهان عزیز توجه کنند که با توجه به تصمیم اخیر، این دوره مختص به داوطلبان آزمون ارشد نبوده و برای تمامی علاقهمندان به منطق قابل استفاده است.
در جلسه اول از کارگاه آموزش منطق قدیم و جدید و با توجه به نظر و علاقهی عموم شرکتکنندگان در این کارگاه، قرار بر این شد که ان شاءا... در دوره اولْ کتابِ «منطق: معیار تفکر» از سیدمحمد حکاک چاپ انتشارات سمت مطالعه گردد. این کتاب در واقع تلخیص و تقریری است نوین از سه کتاب منطقِ صوری دکتر خوانساری، رهبر خرد استاد محمود شهابی و المنطق مرحوم مظفر. دانشجویان و دانشپژوهان عزیز توجه کنند که با توجه به تصمیم اخیر، این دوره مختص به داوطلبان آزمون ارشد نبوده و برای تمامی علاقهمندان به منطق قابل استفاده است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَلِيلًا عَلَى آلَائِهِ وَ عَظَمَتِهِ. عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ، لَا يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ وَ لَا يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ، آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ، مُتَشَابِهَةٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلَامُهُ، فَكَأَنَّكُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوكُمْ حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ؛ فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَاتِ وَ ارْتَبَكَ فِي الْهَلَكَاتِ وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّئَ أَعْمَالِهِ؛ فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ.
نهجالبلاغه؛خطبه 157
نهجالبلاغه؛خطبه 157
... At this point I cannot refrain from referring to the immortal example of Tolstoy, whose books have had a determining influence on my development. The born novelist recognizes himself by his passion to penetrate ever more deeply into the knowledge of man and to lay bare in each of his characters that individual element of his life which makes each being unique. It seems to me that any chance of survival which a novelist's work may have rests solely on the quantity and the quality of the individual lives that he has been able to create in his books. But that is not all. The novelist must also have a sense of life in general; his work must reveal a personal vision of the universe. Here again Tolstoy is the great master. Each of his creatures is more or less secretly haunted by a metaphysical obsession, and each of the human experiences that he has recorded implies, beyond an inquiry into man, an anxious question about the meaning of life...
Roger Martin du Gard's speech at the Nobel Banquet, 1937
Roger Martin du Gard's speech at the Nobel Banquet, 1937
وَإِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ يُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
آیه 107 سوره مبارکه یونس
آیه 107 سوره مبارکه یونس
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم گوهرِ مرادى كه غوّاص فكرت را از درياى حيرت در كف انديشه آيد و دردانه مقصودى كه جوهرى طبيعت را در رشته حسرت گوشه بساط آرايد، اقرار كردن و اعتراف نمودن است به عجز از شكر ولى نعمتى كه زبان شگرگزاران از جمله آلاء اوست و توفيق شكرگذارى، نعمتى از نعماى بىمنتهاى او ... .
... هر كس نور خرد بر جبهه استعدادش تافته و پرتو آفتاب عقل در روزنه قابليتش راه يافته، دانسته باشد كه شرف آدمى بر كاينات به جوهر عقل است و اين شرف، فى الحقيقه وقتى او را حاصل آيد كه آراسته شود به خاصيّت عقل كه دانستن اشياست و كار بستن به مقتضاى آن. و ضرورترين دانشها شناختن خود است و بازگشت خود، و شناختن پروردگار خود و شناختن فرمان پروردگار خود است و مجموع اين دانشهاست كه علماى متكلّمين، اصول دين خوانند و حكماى محقّقين، حكمت الهى گويند و صوفيّه موحّدين، معرفت نام نهند.
و به اتّفاق علما و دانشمندان عقلا بدون اين مايه دانش و عمل نمودن به موجب آن رستگارى ممكن نيست. و جمهور علما متفقند كه در اين مايه دانش تقليد كافى نيست بلكه لا بد است از دليل. و مراد از تقليد، محض شنيدن است از غير مانند خبرى كه احتمال صدق و كذب داشته باشد. و مراد از دليل چيزى است كه شنونده را به سمت آن اطمينانى و جمعيّت خاطرى به صدق شنيده حاصل آيد، مانند خبرى كه در متعارف كسى بشنود و امارات صدق در آن بيابد لا محاله باور كند و عمل به مقتضاى آن نمايد و هر مكلّف را در تحصيل معارف به جهت خود و عمل نمودن خود، همين قدر از دليل كافى است كه موجب اطمينان وى گردد و باعث عمل نمودن به مقتضاى آن شود. و زياده بر اين مانند دانستن اصطلاحات علما و ارباب نظر و تطبيق هر دليل به قوانين علم منطق و غير آن لازم نيست، مگر كسى را كه تعليم ديگرى كند يا رفع شبههاى كه كسى را حاصل شده نمايد.
و قدرت بر تحصيل اين مايه دانش بر نهجى كه مذكور شد، هر مكلّفى را كه جامع شرايط تكليف باشد حاصل است، خواه خاصّى و خواه عامّى؛ پس هيچ كس در تقصير در آن و عدم سعى در تحصيل آن معذور نخواهد بود.
و تحصيل اين مايه دانش با هيچ كارى و شغلى منافاتى ندارد، با وجود اين مردم از تحصيل آن معرضاند و به صعوبت آن و عدم قدرت بر آن معتذر، بلكه بيشتر منسوبان به علم در زمان ما و همچنين در اكثر زمانهاى سابق با وجود افناى عمر خود در خواندن كتب و يافتن مسائل، از حصول قدر ضرورى از دانش كه هر عامى صاحب سليقه را در يك دو صحبت مستوفى تحصيل آن ممكن است، محرومند و فرقى در اين معنى ميان ايشان و ساير عوام النّاس نيست. و سببش آن بود كه غايات علوم را چنان كه هست تصوّر نكنند و فايده آن را منحصر در تحصيل مال و جاه و اعتبارات دنيوى دانند. و نهايت همّت عالى همّتان اين طبقه آن باشد كه شهرت و مسلّميت را وجهه هم سازند و اصلا به غرضى بالاتر از اين نپردازند. و بسيار از متعيّنان طلبه علوم و ارباب عمايم باشند كه دنيا را از طمطراق و دبدبه زرق و شيد و اسباب عام فريبى و مقتدائى پر كرده باشند و در معرفت الهى اعتماد بر تقليد محض كرده، با كودكان و پيرزنان راه تساوى پيمايند، و مشاهده اين شيوه بسا كه ازكيا را موجب نفرت از توجّه به طلب علم شده، باعث يأس كلّى از سعادت حقيقى گرديده باشد.
پیشگفتار گوهرِ مراد؛ عبدالرزاق لاهیجی
... هر كس نور خرد بر جبهه استعدادش تافته و پرتو آفتاب عقل در روزنه قابليتش راه يافته، دانسته باشد كه شرف آدمى بر كاينات به جوهر عقل است و اين شرف، فى الحقيقه وقتى او را حاصل آيد كه آراسته شود به خاصيّت عقل كه دانستن اشياست و كار بستن به مقتضاى آن. و ضرورترين دانشها شناختن خود است و بازگشت خود، و شناختن پروردگار خود و شناختن فرمان پروردگار خود است و مجموع اين دانشهاست كه علماى متكلّمين، اصول دين خوانند و حكماى محقّقين، حكمت الهى گويند و صوفيّه موحّدين، معرفت نام نهند.
و به اتّفاق علما و دانشمندان عقلا بدون اين مايه دانش و عمل نمودن به موجب آن رستگارى ممكن نيست. و جمهور علما متفقند كه در اين مايه دانش تقليد كافى نيست بلكه لا بد است از دليل. و مراد از تقليد، محض شنيدن است از غير مانند خبرى كه احتمال صدق و كذب داشته باشد. و مراد از دليل چيزى است كه شنونده را به سمت آن اطمينانى و جمعيّت خاطرى به صدق شنيده حاصل آيد، مانند خبرى كه در متعارف كسى بشنود و امارات صدق در آن بيابد لا محاله باور كند و عمل به مقتضاى آن نمايد و هر مكلّف را در تحصيل معارف به جهت خود و عمل نمودن خود، همين قدر از دليل كافى است كه موجب اطمينان وى گردد و باعث عمل نمودن به مقتضاى آن شود. و زياده بر اين مانند دانستن اصطلاحات علما و ارباب نظر و تطبيق هر دليل به قوانين علم منطق و غير آن لازم نيست، مگر كسى را كه تعليم ديگرى كند يا رفع شبههاى كه كسى را حاصل شده نمايد.
و قدرت بر تحصيل اين مايه دانش بر نهجى كه مذكور شد، هر مكلّفى را كه جامع شرايط تكليف باشد حاصل است، خواه خاصّى و خواه عامّى؛ پس هيچ كس در تقصير در آن و عدم سعى در تحصيل آن معذور نخواهد بود.
و تحصيل اين مايه دانش با هيچ كارى و شغلى منافاتى ندارد، با وجود اين مردم از تحصيل آن معرضاند و به صعوبت آن و عدم قدرت بر آن معتذر، بلكه بيشتر منسوبان به علم در زمان ما و همچنين در اكثر زمانهاى سابق با وجود افناى عمر خود در خواندن كتب و يافتن مسائل، از حصول قدر ضرورى از دانش كه هر عامى صاحب سليقه را در يك دو صحبت مستوفى تحصيل آن ممكن است، محرومند و فرقى در اين معنى ميان ايشان و ساير عوام النّاس نيست. و سببش آن بود كه غايات علوم را چنان كه هست تصوّر نكنند و فايده آن را منحصر در تحصيل مال و جاه و اعتبارات دنيوى دانند. و نهايت همّت عالى همّتان اين طبقه آن باشد كه شهرت و مسلّميت را وجهه هم سازند و اصلا به غرضى بالاتر از اين نپردازند. و بسيار از متعيّنان طلبه علوم و ارباب عمايم باشند كه دنيا را از طمطراق و دبدبه زرق و شيد و اسباب عام فريبى و مقتدائى پر كرده باشند و در معرفت الهى اعتماد بر تقليد محض كرده، با كودكان و پيرزنان راه تساوى پيمايند، و مشاهده اين شيوه بسا كه ازكيا را موجب نفرت از توجّه به طلب علم شده، باعث يأس كلّى از سعادت حقيقى گرديده باشد.
پیشگفتار گوهرِ مراد؛ عبدالرزاق لاهیجی
یکی از پرسشهای مطرحشده در آزمون درس معرفتشناسی:
"بهعنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه، بر اساس همهی آنچه در درس معرفتشناختی آموختهاید توضیح دهید آیا میدانید که امروز چهارشنبه است؟ لازم است تمامی ادعاهای خود را اثبات نمایید و اگر بهنحوی از نظریهای خاص در معرفتشناسی استفاده میکنید لازم است اولاً به آن تصریح نمایید و ثانیاً توضیح دهید به چه دلیل آن نظریه را برگزیدهاید."
متاسفانه این شیوه از فلسفهورزی چندان(و شاید در مواردی اصلاً) مورد توجه نظام آموزشی ما نیست و پاسخهای دانشجویان نیز به این پرسش نه چندان تحلیلی و دقیق، بلکه صرفاً با استفاده از برخی مفاهیم و عناوین معرفتشناختی بوده، بههیچعنوان چیزی به داشتههایمان نمیافزاید و مسئلهای را واقعاً حل نمیکند.
"بهعنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه، بر اساس همهی آنچه در درس معرفتشناختی آموختهاید توضیح دهید آیا میدانید که امروز چهارشنبه است؟ لازم است تمامی ادعاهای خود را اثبات نمایید و اگر بهنحوی از نظریهای خاص در معرفتشناسی استفاده میکنید لازم است اولاً به آن تصریح نمایید و ثانیاً توضیح دهید به چه دلیل آن نظریه را برگزیدهاید."
متاسفانه این شیوه از فلسفهورزی چندان(و شاید در مواردی اصلاً) مورد توجه نظام آموزشی ما نیست و پاسخهای دانشجویان نیز به این پرسش نه چندان تحلیلی و دقیق، بلکه صرفاً با استفاده از برخی مفاهیم و عناوین معرفتشناختی بوده، بههیچعنوان چیزی به داشتههایمان نمیافزاید و مسئلهای را واقعاً حل نمیکند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ُُStjepan Hauser, Oblivion (Astor Piazzolla)