سهم من از جهان
توی این دوران تدریس با دانشجوی زنستیز (نسبت به استاد خانم!) روبرو نشده بودم که خدا رو شکر این هم امروز تیک خورد.
متاسفانه زنستیزیش از سطح تحصیلاتش خیلی بالاتر بود.
💔22🌚1💘1
آدمهای زندگیم هرکدام در مدارهای خودشان حرکت میکنند و من ماندهام با مسیری که بیشتر شبیه یک راهروی پیچدرپیچ تاریکست تا یک جادهٔ هموار روشن. گاهی فکر میکنم چقدر عجیب است که آن نسخهٔ چندسال پیش خود را نمیبینم؛ همان نسخهای که بیهوا راه میافتاد، همان که به سفر و کشف و قدمزدن زنده بود. حالا بیشتر نگاه میکنم تا بتوانم حرکت کنم، بیشتر فکر میکنم تا بتوانم شروع کنم و همین مکثها مرا خسته کرده است. کارهایم هم مثل سایه دنبالم میآیند و هر روز یکی دو تا بهشان اضافه میشود. نگاهشان میکنم و میدانم باید انجامشان دهم، اما انگار بخشی از انرژیام جایی جا مانده که دیگر دستم به آن نمیرسد. تنها امید کوچک این روزها منتظر ماندن برای پاسخیست که شاید بتواند چند قدم بعدی زندگیام را روشنتر کند و همین انتظار خودش نوعی فرسودگیست.
❤18🕊3💔1
من واقعاً از این حجم آلودگی میترسم. هرروز دارم با سردرد و خارش گلو دستوپنجه نرم میکنم.
❤17💔10
بعضیها هم شبیه چای کهنهدمن که مزهٔ آبجوش میده. مجبوری با قند و نبات و هزار بهونه شیرینشون کنی تا بشه تحملشون کرد.
👏12❤6
مثلاً بهشون میگم «این مقاله رو بخونید و بگید چه چیزی به مبحثی که توی کلاس خوندیم اضافه میکنه». یک سوال ساده. یک مقالهٔ ۵۰۰۰ کلمهای که لازم هم نیست همهٔ قسمتهای اون خونده بشه. در نهایت چی میبینم؟ مقاله به هوش مصنوعی داده شده تا سوال رو جواب بدن. خب، من هم باز سوال میپرسم تا از همهٔ جوانب به موضوع نگاه کنن. نتیجه؟ نمیتونن جواب بدن. چرا؟ چون فقط خودشون رو به یک جواب از هوش مصنوعی محدود کردن.
👍12
Forwarded from Land of thoughts 💭
سهم من از جهان
من وقتی میبینم دانشجوئه یک سوال ساده رو هم از هوش میپرسه تا بتونه پاسخ بده:
من وقتی می بینم، همکاران عزیزتر از جانم(!) یک مسئله ساده رو هم از هوش مصنوعی می پرسن و میان تو جلسات با غروری میگن این جواب مستر ... بوده (تازه اونایی که نسخه pro دارن اداشون بیشتره 😂)
دوستی، نوعی رابطهست که نه توی منطق خونواده تعریف میشه و نه توی چارچوب رسمی قراردادهای اجتماعی مثل ازدواج. خانواده به واسطهٔ تولد و نسبتهای خونی شکل میگیره، ازدواج هم براساس قوانین و هنجارهای اجتماعی معنی پیدا میکنه. اما دوستی از این چارچوبها خارجه. برای همین خیلیها دوستی رو «رابطهٔ انتخابی» میدونن. رابطهای که اصل و اساسش میل و انتخاب آزاده. الزاماً اجبارهای ساختاری باعثش نمیشه. چون انتخابیه، میتونه رها بشه و وقتی دووم میاره، ارزش پیدا میکنه.
❤20👌4
پریروزها فهمیدم یه دانشآموز دارم شبیه بچگیهای هری پاتره. هی پنج دقیقه یکبار میخواستم نگاهش کنم اما جلوی خودم رو میگرفتم. مگه میشه انقدر شباهت؟ بامزهم هست 🥺
😭18❤7
هر روزش با یک «فقط پنج دقیقه دیگه بخوابم» شروع میشه. ایمیلها قبل از چای اول صبح باز میشن و جالب اینه که هیچکدومشون هم اونقدر فوری نیستن اما باید خونده بشن. تقویم روی میزش شبیه تکهزمینی شده که از بس روی اون خونه ساختهن، جا برای یک باغچهٔ کوچیک هم نمونده. اما وسط این شلوغیها، ساعت ۶ عصر یکهو یادش میفته دانشجوش گربهش رو از دست داده و برای همین نیومده، پس باید باهاش همدردی کنه. میون همهٔ کارها، یک فایل Word بازه که به نام «Draft_23_Final.docx» سیوه. میخنده. میدونه دروغه. هنوز کلی کار داره. هنوز در بحث روششناسی گیر کرده. هنوز هیچ فایلی، فایل «فاینال» نیست. اما خب از پسش برمیاد. نه چون همهچیز رو بلده، چون اون ورژن لجباز درونش رو زنده نگه داشته. شبها که لپتاپ رو میبنده، حس نمیکنه دنیا رو فتح کرده، ولی میدونه از یک روز دیگه عبور کرده و فردا دوباره شروع میکنه؛ با پنج دقیقه خواب بیشتر، اما با همون لجبازی همیشگی. زندگیش هرقدر هم شلوغ بشه، یاد گرفته یک گوشهٔ خلوت برای خودش پیدا کنه. شاید چون بلد شده روی بند راه بره، تعادلش بههم بریزه اما نیفته. یا شاید هم چون پذیرفته بههم ریختن تعادلش، بخشی از راه رفتنه.
❤25🔥3❤🔥1💘1
گفتگوهای اتاق اساتید کاملاً برعکس اتاق معلمها همون گفتگوهاییه که دوست دارم؛ دغدغههامون رو مطرح میکنیم، لطیفههای بیمزه و نخنما هم نمیگیم، پشت سر مادروپدر و خود دانشجو هم حرف نمیزنیم، کلی هم همکاریهای جدید ایجاد میشه.
❤27💘3🤝2🔥1
حس میکنم بیرویا شدهم و فقط دارم هدفهام رو تیک میزنم. این روزها بیشتر شبیه کسیم که ماشینی رو روشن کرده و راه افتاده، اما سیستم صوتی ماشین خرابه و هیچ موسیقیای پخش نمیشه. رانندگی در سکوت، با بکگراند صدای گاز و بوق. گاهی دلم میخواد مکث کنم، یکجایی کنار جاده وایسم و دوباره از خودم بپرسم: «اگر هیچکس نگاه نمیکرد، باز هم همین مسیر رو میرفتی؟»
❤18🕊6💔1
Forwarded from شیشهی عمر
سهم من از جهان
اگر هیچکس نگاه نمیکرد، باز هم همین مسیر رو میرفتی؟
نع.
من خیلی وقته میخوام بزنم زیر همه چی و برم تو کار سفالگری. نمیزنم. نمیرم. به خودم میگم واسه اینه که تکدرختی تنها هستم در یک دشت بزرگ و باید خودم از پس خودم بر بیام. واسه اینه که پول تو سفال نیست، پول تو سیلیکونولیه. ولی حقیقتش اینه که فکر میکنم وظیفه دارم مهندس کامپیوتر بمونم. تا همه استادایی که گفتن «شما دخترا که قرار نیست با مدرکتون کاری کنین، نمره میخواین چی کار؟» حرفشون راست نباشه.
من خیلی وقته میخوام بزنم زیر همه چی و برم تو کار سفالگری. نمیزنم. نمیرم. به خودم میگم واسه اینه که تکدرختی تنها هستم در یک دشت بزرگ و باید خودم از پس خودم بر بیام. واسه اینه که پول تو سفال نیست، پول تو سیلیکونولیه. ولی حقیقتش اینه که فکر میکنم وظیفه دارم مهندس کامپیوتر بمونم. تا همه استادایی که گفتن «شما دخترا که قرار نیست با مدرکتون کاری کنین، نمره میخواین چی کار؟» حرفشون راست نباشه.
❤14🕊2
Forwarded from موّاج
سهم من از جهان
«اگر هیچکس نگاه نمیکرد، باز هم همین مسیر رو میرفتی؟»
آره دیگه. من همین الانم مبنا رو گذاشتم بر اینکه کسی نگاه نمیکنه و اگرم نگاه میکنه نظرش به خودش مربوطه.
وگرنه که کارای من با عقل کدوم آدمیزادی جز خودم جور در میاد؟
[افزود: با عقل کدوم آدمیزادی به جز خودم + تراپیستم + دوستای صمیمیم]
وگرنه که کارای من با عقل کدوم آدمیزادی جز خودم جور در میاد؟
[افزود: با عقل کدوم آدمیزادی به جز خودم + تراپیستم + دوستای صمیمیم]
❤8
Forwarded from فالش
سهم من از جهان
حس میکنم بیرویا شدهم و فقط دارم هدفهام رو تیک میزنم
نسل ما از رویاهاش ویرونهای بیش نمونده و حالا مثل یک جنگاور شکست خورده به خاکستر شهری که دوست داشت و روزی خونهش بود نگاه میکنه . از اون شهر چی میبینه؟ دود و خاکستر و خون؟
❤8