#شعر
#برقعی
ماه، در کسوت سقا به میان آمده است
مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند
همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند
گرد و خاکی شد و از خیمه دو تا آینه رفت
ماه از میسره، خورشید هم از میمنه رفت
ناتوانم که مجسم کنم این همهمه را
پسر ام بنین و پسر فاطمه را
قمر هاشمی از اصل و نَسَب میگوید
دیگری هم اَنا قتّالُ عرب میگوید
پرده افتاده و پیدا شده یک راز دگر
سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر
گفتم اعجاز! از اعجاز فراتر دیدند
زورِ بازوی علی را دو برابر دیدند
شانه در شانه دوتا کوهِ سراسر محشر
حمزه و جعفر طیار، نه، طوفانی تر
شانه در شانه دوتا کوه، خودت میدانی
در دلِ لشکرِ انبوه، خودت میدانی
که در آن لحظه جهان، از حرکت افتاده ست
اتفاقی است که یکبار فقط افتاده ست
ماه را من چه بگویم که چنین هست و چنان
شاه شمشماد قَدان، خسرو شیرین دهنان
ماه، در کسوت سقا به میان آمده است
رود برخواست، که موسی به میان آمده است
رود، از بس که شعف داشت تلاطم میکرد
رود، با خاک کفِ پاش تیمم میکرد
ماه افتاده در آئینه، ز تصویر بگو
مشک لبریز شد از علقمه، تکبیر بگو
ماه اگر چه همه ی علقمه را پیموده
غرقه گشته ست و نگشته ست به آب آلوده
رود را تا به ابد، تشنۀ مهتاب گذاشت
داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت
لب اگر تر کند از چشمۀ دریا عباس
چه جوابی بدهد ام بنین را عباس؟
میتوانست به آنی همه را سنگ کند
نشد آنگونه که میخواست دلش، جنگ کند
دستش افتاده ولی، راه دگر پیدا کرد
کوه غیرت، گره کار به دندان وا کرد
دیگر این مشک نه مشک است که میخانۀ اوست
چشم امید رباب است که بر شانۀ اوست
عمق این مرثیه را مشک و علم میدانند
داستان را همۀ اهل حرم میدانند
بعد عباس دگر آب سراب است، سراب
غیر آن اشک که در چشم رباب است، رباب
بنویسید که در علقمه عباس افتاد
قطره اشکی شد و بر چادر زهرا افتاد
چه بگویم که چه شد؟ یا که چه بر سر آمد؟
ناگهان رایحۀ چادر مادر آمد
پسرم! دست مریزاد! قیامت کردی
تا نفس داشتی از عشق، حمایت کردی
از تماشای تو مهتاب پر از نور شود
چشم شوری که تو را چشم زده، کور شود
آسمانها همه یکپارچه بارانیِ توست
من بمیرم، عرق شرم به پیشانی توست
داغ پرواز تو بر سینه اثر خواهد کرد
رفتنت حرمله را حرمله تر خواهد کرد
مشک خالی شده، برخیز که تا برگردیم
اتفاقی است که افتاده؛ بیا برگردیم
آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود
دختر فاتح خیبر به اسارت نرود ...
#برقعی
ماه، در کسوت سقا به میان آمده است
مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند
همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند
گرد و خاکی شد و از خیمه دو تا آینه رفت
ماه از میسره، خورشید هم از میمنه رفت
ناتوانم که مجسم کنم این همهمه را
پسر ام بنین و پسر فاطمه را
قمر هاشمی از اصل و نَسَب میگوید
دیگری هم اَنا قتّالُ عرب میگوید
پرده افتاده و پیدا شده یک راز دگر
سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر
گفتم اعجاز! از اعجاز فراتر دیدند
زورِ بازوی علی را دو برابر دیدند
شانه در شانه دوتا کوهِ سراسر محشر
حمزه و جعفر طیار، نه، طوفانی تر
شانه در شانه دوتا کوه، خودت میدانی
در دلِ لشکرِ انبوه، خودت میدانی
که در آن لحظه جهان، از حرکت افتاده ست
اتفاقی است که یکبار فقط افتاده ست
ماه را من چه بگویم که چنین هست و چنان
شاه شمشماد قَدان، خسرو شیرین دهنان
ماه، در کسوت سقا به میان آمده است
رود برخواست، که موسی به میان آمده است
رود، از بس که شعف داشت تلاطم میکرد
رود، با خاک کفِ پاش تیمم میکرد
ماه افتاده در آئینه، ز تصویر بگو
مشک لبریز شد از علقمه، تکبیر بگو
ماه اگر چه همه ی علقمه را پیموده
غرقه گشته ست و نگشته ست به آب آلوده
رود را تا به ابد، تشنۀ مهتاب گذاشت
داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت
لب اگر تر کند از چشمۀ دریا عباس
چه جوابی بدهد ام بنین را عباس؟
میتوانست به آنی همه را سنگ کند
نشد آنگونه که میخواست دلش، جنگ کند
دستش افتاده ولی، راه دگر پیدا کرد
کوه غیرت، گره کار به دندان وا کرد
دیگر این مشک نه مشک است که میخانۀ اوست
چشم امید رباب است که بر شانۀ اوست
عمق این مرثیه را مشک و علم میدانند
داستان را همۀ اهل حرم میدانند
بعد عباس دگر آب سراب است، سراب
غیر آن اشک که در چشم رباب است، رباب
بنویسید که در علقمه عباس افتاد
قطره اشکی شد و بر چادر زهرا افتاد
چه بگویم که چه شد؟ یا که چه بر سر آمد؟
ناگهان رایحۀ چادر مادر آمد
پسرم! دست مریزاد! قیامت کردی
تا نفس داشتی از عشق، حمایت کردی
از تماشای تو مهتاب پر از نور شود
چشم شوری که تو را چشم زده، کور شود
آسمانها همه یکپارچه بارانیِ توست
من بمیرم، عرق شرم به پیشانی توست
داغ پرواز تو بر سینه اثر خواهد کرد
رفتنت حرمله را حرمله تر خواهد کرد
مشک خالی شده، برخیز که تا برگردیم
اتفاقی است که افتاده؛ بیا برگردیم
آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود
دختر فاتح خیبر به اسارت نرود ...
❤4🕊1🍾1
Forwarded from زمزمههای یک بنده در اعماق چاه
اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيَايَ مَحْيَا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَمَاتِي مَمَاتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدايا حياتم را حيات[آميخته به عشق ]محمّد و خاندان محمّد، و مرگم را مرگ[در حال شيفتگي به ]محمّد و خاندان محمّد قرار ده...
الهی آمین...
خدايا حياتم را حيات[آميخته به عشق ]محمّد و خاندان محمّد، و مرگم را مرگ[در حال شيفتگي به ]محمّد و خاندان محمّد قرار ده...
الهی آمین...
❤6🕊2🍾1
#شعر
مساحت رنج
دفتر شعر از تنفس صبح
قیصر امین پور
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
مساحت رنج
دفتر شعر از تنفس صبح
قیصر امین پور
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
❤2💔2💘1
i ++
#یا_رضا از زماني كه به درگاه تو راهم دادند آبرو مند شدم عزت و جاهم دادند به مقامي كه نبردند سلاطين راهي من مسكين به خدا رفتم و راهم دادند تا شدم معتكف كوي تو اي شمس شموس مژده ي روشني شام سياهم دادند
#شعر
#برقعی
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا، صدای من به صدایت
منی که باز بر آنم، که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم، در آرزوی عبایت
من و عبای شما؟ نه، من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته، توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم، مگر به لطفِ دعایت
چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم، درست کنج گوهرشاد
بدون وقفه به باران، امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من، به لطف آینه هایت
چنان که باید و شاید، غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاهِ عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم، شبیه سایه به پایت
دوباره اشکِ خداحافظی، رسیده به دامن
دوباره لحظه ی تردید، بین رفتن و ماندن
و باز مثل همیشه، در آستانه ی در، من
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت
سکوت کرده دوباره، جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
#برقعی
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا، صدای من به صدایت
منی که باز بر آنم، که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم، در آرزوی عبایت
من و عبای شما؟ نه، من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته، توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم، مگر به لطفِ دعایت
چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم، درست کنج گوهرشاد
بدون وقفه به باران، امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من، به لطف آینه هایت
چنان که باید و شاید، غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاهِ عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم، شبیه سایه به پایت
دوباره اشکِ خداحافظی، رسیده به دامن
دوباره لحظه ی تردید، بین رفتن و ماندن
و باز مثل همیشه، در آستانه ی در، من
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت
سکوت کرده دوباره، جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
❤4🤷♂1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#یاحسین
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم
جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
#بین_الحرمین
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم
جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
#بین_الحرمین
❤6🕊2🤨1😭1
Forwarded from زمزمههای یک بنده در اعماق چاه
#حق_الناس
#زبان_حال
یک سفر
یک راه
یک مسیر
یک مقصد
و فوج فوج انسانهای در مسیر کامل شدن...
در مسیر ادای دِین به خدا و خون خدا...
در مسیر ادای دِین به نفس و روح و جان خود...
در مسیری که گذر از آن ادای حقالله، حقالناس و حقالنفس هاست...
و اما...
حقالناس...
حقالناس...
حقالناس...
امان از حقالناس...
که خود به تنهایی میسوزاند آنچه هست و نیست را...
به باد میدهد بود و نبود را...
و میماند هیچ از انسان مشتاق به کامل شدن...
یا عالم الغیب و الشهاده...
تنها تو میدانی قصورات، کوتاهیها، اشتباهات، گناهان و حقالناسهای بی شمار انجام شده توسط حقیرترین، ذلیلترین و ناچیزترین بندهات را...
بندهای که ناآگاهترین است و نادانترین به ذات حق و جهان هستی و پدیدهها و اتفاقات رخ داده و نداده...
ببخش و عفو کن او را...
بخشش و عفوای که در شأن و منزلت خودت باشد...
و همچنین دل تمام بندگانت را نسبت به او، نرم گردان تا او را ببخشند و از او بگذرند...
گذشتی که در شأن و منزلت جانشین تو بر زمین باشد...
و همچنین به او نعمت گذشتن از دیگران را عطا فرما...
که تو بهترین نعمتدهندگان هستی...
آمین...
#زبان_حال
یک سفر
یک راه
یک مسیر
یک مقصد
و فوج فوج انسانهای در مسیر کامل شدن...
در مسیر ادای دِین به خدا و خون خدا...
در مسیر ادای دِین به نفس و روح و جان خود...
در مسیری که گذر از آن ادای حقالله، حقالناس و حقالنفس هاست...
و اما...
حقالناس...
حقالناس...
حقالناس...
امان از حقالناس...
که خود به تنهایی میسوزاند آنچه هست و نیست را...
به باد میدهد بود و نبود را...
و میماند هیچ از انسان مشتاق به کامل شدن...
یا عالم الغیب و الشهاده...
تنها تو میدانی قصورات، کوتاهیها، اشتباهات، گناهان و حقالناسهای بی شمار انجام شده توسط حقیرترین، ذلیلترین و ناچیزترین بندهات را...
بندهای که ناآگاهترین است و نادانترین به ذات حق و جهان هستی و پدیدهها و اتفاقات رخ داده و نداده...
ببخش و عفو کن او را...
بخشش و عفوای که در شأن و منزلت خودت باشد...
و همچنین دل تمام بندگانت را نسبت به او، نرم گردان تا او را ببخشند و از او بگذرند...
گذشتی که در شأن و منزلت جانشین تو بر زمین باشد...
و همچنین به او نعمت گذشتن از دیگران را عطا فرما...
که تو بهترین نعمتدهندگان هستی...
آمین...
❤5🤨1
Forwarded from Database Labdon
چرا بسیاری از تیمها ORM را کنار میگذارند و سراغ SQL خام میروند؟
اخیرا در مدیوم با تعداد زیادی از مقالهها مواجه میشوم که یک پیام مشترک دارند:
«ما ORM را کنار گذاشتیم و به SQL خام مهاجرت کردیم — و دیگر برنمیگردیم.»
نکته جالب اینجاست که این تصمیمها معمولاً از سر عشق به SQL گرفته نشدهاند، بلکه از دل دردسرهای ORM زاده شدهاند.
در چند مقالهی اخیر که مطالعه کردم، تیمهای مختلفی با تکنولوژیهای مختلف (از Java + Postgres گرفته تا Go + SQLAlchemy) تجربهی مهاجرت از ORM را به اشتراک گذاشتهاند — نه فقط برای بهبود سرعت، بلکه برای بازگشت به شفافیت، کنترل و عقلانیت.
مشکل کجا بود؟ چرا ORM جوابگو نبود؟
اگرچه ORM در شروع پروژهها خیلی مفید است (خصوصاً برای CRUDهای سریع و MVPها)، اما با رشد سیستم، مشکلاتی کمکم خود را نشان میدهند:
* معضل N+1 Query
کوئریهایی که ساده به نظر میرسند، در باطن دهها یا صدها درخواست اضافه تولید میکنند.
* کدهای پیچیده اما غیرشفاف
برای کوئریهای پیچیدهتر مثل Window Function، CTE یا Join چندجدولی، باید به انواع annotationها، chainهای مبهم، یا زبانهای خاص ORM (مثل JPQL) متوسل شد — که در نهایت باز هم میرسیم به نوشتن SQL، فقط با دردسر بیشتر.
* ضعف در دیباگ و پروفایلینگ
در ORM، بهسختی میشود فهمید دقیقاً چه کوئریای به دیتابیس رفته. این یعنی دیباگِ کندیها تقریباً کورکورانه است.
* ناسازگاری با مدل واقعی دادهها
دیتابیس با row و index و join کار میکند؛ ORM با کلاس و رابطه شیگرایانه. این تطبیق، بهویژه در سیستمهای پیچیده، منجر به کدهایی میشود که بیشتر شبیه «جنگیدن با ORM» هستند.
چرا SQL خام یک تفاوت واقعی ایجاد کرد؟
بعد از مهاجرت، همه تیمها روی این دستاوردها تأکید داشتند:
* کنترل کامل
میدانیم چه کوئری نوشتهایم، چه زمانی اجرا میشود، و چگونه میتوان آن را بهینه کرد.
* شفافیت
کوئری واضح است، بدون «جادوی مخفی». این یعنی همه تیم — از جونیور تا لید — متوجه میشود چه اتفاقی میافتد.
* هماهنگی بیشتر با منطق دامنه
بهجای تعریف business logic در repository و annotation، همهچیز در لایههای مشخص خدماتی و use-case محور قرار میگیرد.
* استفاده کامل از قدرت دیتابیس
ویژگیهایی مثل Window Function، CTE، JSONB و Partial Index که در ORM اغلب یا پشتیبانی نمیشوند یا با پیچیدگی زیاد ممکناند، در SQL خام بهراحتی قابل استفادهاند.
نگهداری و مقیاسپذیری چطور مدیریت شد؟
برای جلوگیری از بینظمی، تیمها:
* کوئریها را در فایلهای جدا و نسخهدار نگه داشتند
* از template و query loaderهای سبک استفاده کردند
* روی هر کوئری تست (یا حداقل EXPLAIN) نوشتند
* قواعد ساده ولی سختگیرانهای برای امنیت (مثل پارامترگذاری) اعمال کردند
در نتیجه، برخلاف تصور اولیه، نگهداشت SQL خام هم قابل مدیریت و حتی لذتبخش شد.
کی باید ORM را کنار گذاشت؟
تجربهی مشترک تیمها نشان میدهد:
* برای پروژههای کوچک، MVPها یا پنلهای ادمین، ORM عالی است.
* اما در پروژههای دادهمحور، با ترافیک بالا، کوئریهای پیچیده و نیاز به کنترل عملکرد، ORM بهجای کمک، تبدیل به مانع میشود.
جمعبندی
بسیاری از ما با ORMها بزرگ شدهایم اما آیا هنوز ORM بهترین ابزار ماست؟ یا فقط آسانترین است؟
در دنیایی که عملکرد، شفافیت و کنترل ارزش بیشتری از سرعت اولیه دارند، شاید وقت آن است که دوباره به SQL خام یا ترکیب آن با ORm فکر کنیم — این بار با بلوغ بیشتر و ابزارهای بهتر.
<Mojtaba Banaie/>
اخیرا در مدیوم با تعداد زیادی از مقالهها مواجه میشوم که یک پیام مشترک دارند:
«ما ORM را کنار گذاشتیم و به SQL خام مهاجرت کردیم — و دیگر برنمیگردیم.»
نکته جالب اینجاست که این تصمیمها معمولاً از سر عشق به SQL گرفته نشدهاند، بلکه از دل دردسرهای ORM زاده شدهاند.
در چند مقالهی اخیر که مطالعه کردم، تیمهای مختلفی با تکنولوژیهای مختلف (از Java + Postgres گرفته تا Go + SQLAlchemy) تجربهی مهاجرت از ORM را به اشتراک گذاشتهاند — نه فقط برای بهبود سرعت، بلکه برای بازگشت به شفافیت، کنترل و عقلانیت.
مشکل کجا بود؟ چرا ORM جوابگو نبود؟
اگرچه ORM در شروع پروژهها خیلی مفید است (خصوصاً برای CRUDهای سریع و MVPها)، اما با رشد سیستم، مشکلاتی کمکم خود را نشان میدهند:
* معضل N+1 Query
کوئریهایی که ساده به نظر میرسند، در باطن دهها یا صدها درخواست اضافه تولید میکنند.
* کدهای پیچیده اما غیرشفاف
برای کوئریهای پیچیدهتر مثل Window Function، CTE یا Join چندجدولی، باید به انواع annotationها، chainهای مبهم، یا زبانهای خاص ORM (مثل JPQL) متوسل شد — که در نهایت باز هم میرسیم به نوشتن SQL، فقط با دردسر بیشتر.
* ضعف در دیباگ و پروفایلینگ
در ORM، بهسختی میشود فهمید دقیقاً چه کوئریای به دیتابیس رفته. این یعنی دیباگِ کندیها تقریباً کورکورانه است.
* ناسازگاری با مدل واقعی دادهها
دیتابیس با row و index و join کار میکند؛ ORM با کلاس و رابطه شیگرایانه. این تطبیق، بهویژه در سیستمهای پیچیده، منجر به کدهایی میشود که بیشتر شبیه «جنگیدن با ORM» هستند.
چرا SQL خام یک تفاوت واقعی ایجاد کرد؟
بعد از مهاجرت، همه تیمها روی این دستاوردها تأکید داشتند:
* کنترل کامل
میدانیم چه کوئری نوشتهایم، چه زمانی اجرا میشود، و چگونه میتوان آن را بهینه کرد.
* شفافیت
کوئری واضح است، بدون «جادوی مخفی». این یعنی همه تیم — از جونیور تا لید — متوجه میشود چه اتفاقی میافتد.
* هماهنگی بیشتر با منطق دامنه
بهجای تعریف business logic در repository و annotation، همهچیز در لایههای مشخص خدماتی و use-case محور قرار میگیرد.
* استفاده کامل از قدرت دیتابیس
ویژگیهایی مثل Window Function، CTE، JSONB و Partial Index که در ORM اغلب یا پشتیبانی نمیشوند یا با پیچیدگی زیاد ممکناند، در SQL خام بهراحتی قابل استفادهاند.
نگهداری و مقیاسپذیری چطور مدیریت شد؟
برای جلوگیری از بینظمی، تیمها:
* کوئریها را در فایلهای جدا و نسخهدار نگه داشتند
* از template و query loaderهای سبک استفاده کردند
* روی هر کوئری تست (یا حداقل EXPLAIN) نوشتند
* قواعد ساده ولی سختگیرانهای برای امنیت (مثل پارامترگذاری) اعمال کردند
در نتیجه، برخلاف تصور اولیه، نگهداشت SQL خام هم قابل مدیریت و حتی لذتبخش شد.
کی باید ORM را کنار گذاشت؟
تجربهی مشترک تیمها نشان میدهد:
* برای پروژههای کوچک، MVPها یا پنلهای ادمین، ORM عالی است.
* اما در پروژههای دادهمحور، با ترافیک بالا، کوئریهای پیچیده و نیاز به کنترل عملکرد، ORM بهجای کمک، تبدیل به مانع میشود.
جمعبندی
بسیاری از ما با ORMها بزرگ شدهایم اما آیا هنوز ORM بهترین ابزار ماست؟ یا فقط آسانترین است؟
در دنیایی که عملکرد، شفافیت و کنترل ارزش بیشتری از سرعت اولیه دارند، شاید وقت آن است که دوباره به SQL خام یا ترکیب آن با ORm فکر کنیم — این بار با بلوغ بیشتر و ابزارهای بهتر.
<Mojtaba Banaie/>
🤔1
#شعر
#فاضل_نظری
به رویم باز کن میخانۀ چشمی که بستی را
ز رندی مثل من، پنهان نباید کرد مستی را
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی
به لطف عشق تمرین میکنم یکتاپرستی را
شُکوه آبشاران با غرور کوهساران گفت:
فروافتادن «ما» آبرو بخشید پستی را
در این بازار بیرونق، من آن ساعت شدم محتاج
که با «ثروت» عوض کردم غنای «تنگدستی» را
به تن تبعید شد روحِ عدمپیمای من ای عمر!
بگو بر شانه باید بُرد تا کی بار هستی را...؟
#فاضل_نظری
به رویم باز کن میخانۀ چشمی که بستی را
ز رندی مثل من، پنهان نباید کرد مستی را
نمیآید به چشمم هیچکس غیر از تو این یعنی
به لطف عشق تمرین میکنم یکتاپرستی را
شُکوه آبشاران با غرور کوهساران گفت:
فروافتادن «ما» آبرو بخشید پستی را
در این بازار بیرونق، من آن ساعت شدم محتاج
که با «ثروت» عوض کردم غنای «تنگدستی» را
به تن تبعید شد روحِ عدمپیمای من ای عمر!
بگو بر شانه باید بُرد تا کی بار هستی را...؟
❤4🔥1
i ++
#کتاب #کشتی_پهلوگرفته #مهدی_شجاعی کتاب کشتی پهلوگرفته نویسنده: مهدی شجاعی یه دوستی داشتم (و احتمالا دارم هنوز:)) که میگفت هر کتابی رو باید توی زمان و حال و هوای خودش بخونی...کتابهای عاشقانه رو وقتی عاشق میشی، کتابهای مثل کوری رو تو کرونا، کتابهای سیاسی…
#روایت_تصاویر
#یا_زهرا
#یا_فاطمه
#اثر_روحالامین
#کشتی_پهلوگرفته
#مهدی_شجاعی
#یا_زهرا
#یا_فاطمه
#اثر_روحالامین
#کشتی_پهلوگرفته
#مهدی_شجاعی
خسته ام خدا، چقدر خسته ام.
چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟! اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود، آب را بر بدن او حرام می کردم. اگر دفن واجب نبود، خاک را هم بر او حرام می کردم.
حیف است این جسم آسمانی در خاک! حیف است این پیکر ثریایی در ثری! حیف است این وجود عرشی در فرش. اما چه کنم که این سنت دست و پاگیر زمین است. از تبعات زندگی خاکی است.
پس آب بریز اسماء! کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد! ای اشک، بیا، بیا که اینجاست جای گریستن....
❤5🕊1
Forwarded from حدیث اشک
شب یلدایم اگر با تو سپر شد یلداست
یا اگر این شب من با تو سحر شد یلداست
ما که عمری زده ایم دم زِ فراق تو اگر
بعد از این شامِ سیَه خَتمِ سفر شد یلداست
ما که خود چِله نشین تو شدیم آقاجان
این شب چِله اگر از تو خبر شد یلداست
شب نشینی و کنار دِگران خوب ولی
با تو و عشقِ تو گر جمله به سر شد یلداست
ای خدایِ کرم و جود و مُحبت مهدی(عج)
از کرم، بر من اگر از تو نظر شد یلداست
همچنان آلِ علی در خطر تهدیداند
آن دَمی که زِ شما دفع خطر شد یلداست
چون شهیدان تو ای شَهدِ شهادت نوشان
سینه ام گر به دفاع از تو سپر شد یلداست
حرف آخر اگر این چشم من ای صاحبِ اشک
امشبی بَهرِ غَمِ جَد تو تَر شد یلداست
#امام_زمان_عج
#شب_یلدا
#مجتبی_دسترنج_ملتمس
@hadithashk
یا اگر این شب من با تو سحر شد یلداست
ما که عمری زده ایم دم زِ فراق تو اگر
بعد از این شامِ سیَه خَتمِ سفر شد یلداست
ما که خود چِله نشین تو شدیم آقاجان
این شب چِله اگر از تو خبر شد یلداست
شب نشینی و کنار دِگران خوب ولی
با تو و عشقِ تو گر جمله به سر شد یلداست
ای خدایِ کرم و جود و مُحبت مهدی(عج)
از کرم، بر من اگر از تو نظر شد یلداست
همچنان آلِ علی در خطر تهدیداند
آن دَمی که زِ شما دفع خطر شد یلداست
چون شهیدان تو ای شَهدِ شهادت نوشان
سینه ام گر به دفاع از تو سپر شد یلداست
حرف آخر اگر این چشم من ای صاحبِ اشک
امشبی بَهرِ غَمِ جَد تو تَر شد یلداست
#امام_زمان_عج
#شب_یلدا
#مجتبی_دسترنج_ملتمس
@hadithashk
❤4
#شعر
#مادربزرگ
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفره اش اما حلال بود
در دست های ظرف گل سرخی اش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانه ی عزیز
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوه ها عشق و حال بود
غیر از علی نبرد به لب نام دیگری
پیشش پدربزگ، تمام و کمال بود
مادربزرگ پیش خدای بزرگ رفت
او مرد؟ این همیشه برایم سؤال بود
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
او هست، خواجه! شعر تو شاهدمثال بود
علیرضا نورعلی پور
#مادربزرگ
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
مادربزرگ عطر برنج شمال بود
کم بود نان سفره اش اما حلال بود
در دست های ظرف گل سرخی اش مدام
یک قاچ سیب و چند پر پرتقال بود
یادش بخیر! آمدن از خانه ی عزیز
بی پاکت نخودچی و کشمش محال بود
با او همیشه قصه و سوغاتی و غزل
با او به قول ما نوه ها عشق و حال بود
غیر از علی نبرد به لب نام دیگری
پیشش پدربزگ، تمام و کمال بود
مادربزرگ پیش خدای بزرگ رفت
او مرد؟ این همیشه برایم سؤال بود
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
او هست، خواجه! شعر تو شاهدمثال بود
علیرضا نورعلی پور
💔4❤3🕊2