#شعر
#اربعین
#حافظ
اینم یه شعر از حضرت حافظ به عنوان حسن ختام این سفر که یه جورایی زبان حال این چند روز بود...
#اربعین
#حافظ
اینم یه شعر از حضرت حافظ به عنوان حسن ختام این سفر که یه جورایی زبان حال این چند روز بود...
ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
رهروِ منزلِ عشقیم و ز سرحدِّ عَدَم
تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمدهایم
سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و ز بُستانِ بهشت
به طلبکاریِ این مهرگیاه آمدهایم
با چُنین گنج که شد خازنِ او روحِ امین
به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
لنگرِ حِلمِ تو ای کِشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابرِ خطاپوش ببار
که به دیوانِ عمل نامه سیاه آمدهایم
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پِیِ قافله با آتشِ آه آمدهایم
❤8❤🔥3 3
#کتاب
#سربلند
#سر_بلند
#محسن_حججی
کتاب: سربلند
خاطراتی از شهید محسن حججی
شنیدن کی بود مانند دیدن...
شنیدم و خوندم درباره این شهید ولی فقط با شنیدن مگه چقدر میشه درک کردش...
با شنیدن چطور میشه فهمید و درک کرد شوق شهادت یه فرد رو...
چطور میشه درک کرد گریه ها و راز و نیاز و نمازشب های یه فرد رو...
چطور میشه منبع انرژی ای که بهش وصلن و هیچوقت دیشارژ نمیشه رو فهمید...
چطور میشه درک کرد چیزی رو که بخاطرش زن و بچه کوچیک رو رها کنی و بری...
اصلا اون چیه که بتونی بخاطرش مادر و همسر رو راضی به رفتن کنی...!
این کتاب مجموعه ای از خاطرات اعضای خانواده، دوستان، همرزمان، همکاران و فرمانده های محسن هست که تقریبا از آشناییشون تا شهادتش رو در برمیگیره و جزییات کامل بلایی که سرش اوردن... :(
خوندن چنین کتابایی که کلا آدم رو با یک شخصیت خاص از جهات و نگاه های مختلف آشنا میکنه جالبه... حالا اون شخصیت میتونه یه شهید باشه... یه دانشمند... یه سلبریتی... یه آدم ثروتمند... یا...
برا این میگم جالبه چون احتمالا بخشی از مسیر زندگیمون رو بتونیم در زندگیشون پیدا و آگاهانه انتخاب کنیم چون میدونیم کسایی بودن که با فلان مسیر به بهمان هدف رسیدن.
پ ن: اگه چنین کتابی خوندین که شخصیتی رو معرفی کرده که مجذوبش شدین و علاقه مند به مسیری که رفته و جایی که رسیده، خوشحال میشم معرفی کنین... :)
#سربلند
#سر_بلند
#محسن_حججی
کتاب: سربلند
خاطراتی از شهید محسن حججی
شنیدن کی بود مانند دیدن...
شنیدم و خوندم درباره این شهید ولی فقط با شنیدن مگه چقدر میشه درک کردش...
با شنیدن چطور میشه فهمید و درک کرد شوق شهادت یه فرد رو...
چطور میشه درک کرد گریه ها و راز و نیاز و نمازشب های یه فرد رو...
چطور میشه منبع انرژی ای که بهش وصلن و هیچوقت دیشارژ نمیشه رو فهمید...
چطور میشه درک کرد چیزی رو که بخاطرش زن و بچه کوچیک رو رها کنی و بری...
اصلا اون چیه که بتونی بخاطرش مادر و همسر رو راضی به رفتن کنی...!
این کتاب مجموعه ای از خاطرات اعضای خانواده، دوستان، همرزمان، همکاران و فرمانده های محسن هست که تقریبا از آشناییشون تا شهادتش رو در برمیگیره و جزییات کامل بلایی که سرش اوردن... :(
خوندن چنین کتابایی که کلا آدم رو با یک شخصیت خاص از جهات و نگاه های مختلف آشنا میکنه جالبه... حالا اون شخصیت میتونه یه شهید باشه... یه دانشمند... یه سلبریتی... یه آدم ثروتمند... یا...
برا این میگم جالبه چون احتمالا بخشی از مسیر زندگیمون رو بتونیم در زندگیشون پیدا و آگاهانه انتخاب کنیم چون میدونیم کسایی بودن که با فلان مسیر به بهمان هدف رسیدن.
پ ن: اگه چنین کتابی خوندین که شخصیتی رو معرفی کرده که مجذوبش شدین و علاقه مند به مسیری که رفته و جایی که رسیده، خوشحال میشم معرفی کنین... :)
❤2😈1
Forwarded from Spark | اسپارک
«آغاز ثبتنام»
⚡️ ثبتنام سمینارهای اسپارک با حضور ١٢ شرکت مطرح تکنولوژی و حمایت مرکز کارآفرینی شریف شروع شد. اگر شما هم از علاقهمندان به حوزههای تکنولوژی، هوش مصنوعی، نرمافزار و محصول هستید، این فرصت استثنائی را از دست ندهید.
💰 هزینه ثبتنام: تنها ۱۰۰ هزار تومان
📅 تاریخ و نحوه برگزاری: ٨ و ٩ شهریورماه به صورت مجازی
✏️ همین حالا ثبتنام کن:
🔗 ce-spark.com
⚡️ اسپارک؛ جرقهی ارتباط با صنعت
🔗 LinkedIn ◽️ 🌐 Instagram
🔗 @ce_spark◽️ 🔗 ZiLink
🔸 اعطای گواهی رسمی حضور از مرکز کارآفرینی شریف🔸 ارسال رزومه و فرصت استخدام در ۱۲ شرکت مطرح تکنولوژی🔸 ارتباط و شبکهسازی با مدیران شرکتها و فعالان حوزه تکنولوژی و استارتاپ🔸 آشنایی با مسائل روز صنعت و تجربیات بزرگترین شرکتهای تکنولوژی از طریق حضور در ۱۲ ارائه و ۲ میزگرد همراه با امکان پرسش و پاسخ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
#paper
#digital_twin
#دوقلوی_مجازی
#DT
خب یکم درباره دوقلوهای مجازی صحبت کنیم ببینیم چی به چیه☺️
همونطور که از اسمش معلومه اگه از هر اتفاق، شئ، فرایند یا هر پدیده دیگهای، بتونیم یه دوقلو براش توی فضای دیجیتال و مجازی ایجاد کنیم در واقع همون Digital Twinش رو ایجاد کردیم :) (🪞 )
در واقع Digital Twin یه مفهوم هست که تو مقالهها بهش اشاره میکنن و حتی همون مقالهها هم تعریف دقیقی ازش نکردن و مقاله به مقاله تعاریف متفاوتی پیدا میشه ازش...:))
ولی خب دوست دارم با مثالهای مختلف پیش بریم که کامل با گوشت و پوست و استخون درکش کنیم::))🏌️
1️⃣ فرض کنین توی یه معدن نیاز دارین یه بخشی از یه کوه رو منفجر کنین ...حالا اگه از اون کوه و فضا یه دوقلوی دیجیتال داشته باشیم که دقیقا همه قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی توش معادل شده باشه، میتونیم این انفجار رو چندین و چند بار توی محیط دیجیتال انجام بدیم و دقیق متوجه بشیم که مثلا چه مقدار دینامیت در چه نقطهای از کوه باید قرار بدیم تا چه مقدار عمق ایجاد بشه و به چه نقطهای از اعماق زمین برسیم...
حالا بعضیا میگن که نه یکی از شرطهای دوقلو دیجیتال اینه که دقیقا اتفاقهایی که در محیط دیجیتال و واقعی میوفته باید باهم سینک باشن و مو نزنه...مثل این مثال:
2️⃣ هواپیماهای بدون سرنشین رو در نظر بگیرین... به دلایلی امکان اینکه یه خلبان واقعی پشتش بشینه نیست و نیاز هست که از یک اتاقی که کاملا شبیهسازی شده اون هواپیما هست، یه خلبان هدایت هواپیما رو در دست بگیره. شرایط این اتاق شبیهسازی شده (البته اسمش دیگه شبیهسازی شده نیست چون واقعیه واقعیه و هر عمل خلبان روی هواپیما تاثیر میذاره و برعکس، هر اتفاقی که برای هواپیما میوفته رو باید خلبان متوجهش بشه) نمیتونه حتی یک ثانیه تاخیر داشته باشه با واقعیت چون ثانیه ثانیهها مهم هست برای تصمیمگیری. (برای این مثال شاید بگین خب کنترل خودکار میذاریم براش...میپذیرم ولی بازم دلیل نمیشه برای یه هواپیمایی که داره به صورت خودکار پرواز میکنه هیچ دوقلوی مجازی روی زمین نداشته باشیم و اصلا متوجه شرایطش نشیم پس همچنان دوقلوی مجازی کاربرد داره:) )
و کلی از این مثالها توی دور و برمون هست که میتونیم بهشون فکر کنیم... کلا اینطوری فکر کنیم هر چیزی که الان داره اتفاق میوفته یا الان دور و برمون هست اگه یه دوقلوی مجازی داشت چی میشد؟
بذارین چند تا مثال دیگه بزنم که جا بیوفته هیچ محدودیتی در دوقلو مجازی پیدا کردن نیست و قبول کنین که یه مفهومه:)
3️⃣ فرض کنین یه کارخونه داریم که مثلا ماهانه یه مقدار مشخصی درامد داره و دنبال افزایش این درامدش هستیم... حالا اگه دقیقا یه دوقلوی مجازی از این کارخونه داشته باشیم چی میشه؟ آفرین اتفاقای خوبی میوفته ... میتونیم شرایط مختلف رو بارها و بارها حتی به کمک روشهای ماشین لرنینگ و دیپ، بیایم شرایط مختلف رو امتحان کنیم برای این کارخونه و ببینیم در چه شرایطی بیشترین رشد درامد رو پیدا میکنه و اون موقع تصمیم بگیریم که در واقعیت اون شرایط رو پیادهسازی کنیم. (چون بدیهیه که در واقعیت نمیتونیم همه استراتژیها رو برای کسب درامد بیشتر پیاده کنیم)
یه دستهبندی خوبی که درباره دوقلوهای مجازی دیدم این بود: (به ترتیب از جزء به کل)
1. Product / Asset Digital Twin
2. Component Digital Twin
3. System Digital Twin
4. Process Digital Twin
اما دوقلوهای مجازی به پیشرویشون ادامه دادن و فقط به این کاربردها قانع نشدن:))
4️⃣ حالا بیاین چنین چیزی رو فرض کنیم...Smart City Digital Twin:
اگه بتونیم دوقلوی مجازی یه شهر هوشمند رو داشته باشیم و این شهر هوشمند مجازی رو بدیم دست تصمیمگیرندهها، احتمالا بتونن تصمیمای خیلی بهتری بگیرن براش شهر... حالا این دوقلوی مجازی هم میتونه شامل شرایطی مثل آبوهوا و دما و آلودگی و این موارد باشه و هم شامل شرایط جمعیت و مردم و عادتها و رسم و رسوم و واکنشهای ملت...در این صورت میتونیم به عنوان شهردار یا تصمیم گیرنده برای بخشهای مختلف شهر، خیلی بهتر عمل کنیم و قبل از اینکه در واقعیت نتیجه عملی رو ببینیم، در دوقلوی مجازی نتیجه عمل رو متوجه بشیم (چقدر نیاز داریم بهش:))) )
مثالهای جذاب دیگهای هم هستند که بماند برای بعد🔤 🔤 🔤
#digital_twin
#دوقلوی_مجازی
#DT
خب یکم درباره دوقلوهای مجازی صحبت کنیم ببینیم چی به چیه
همونطور که از اسمش معلومه اگه از هر اتفاق، شئ، فرایند یا هر پدیده دیگهای، بتونیم یه دوقلو براش توی فضای دیجیتال و مجازی ایجاد کنیم در واقع همون Digital Twinش رو ایجاد کردیم :) (
در واقع Digital Twin یه مفهوم هست که تو مقالهها بهش اشاره میکنن و حتی همون مقالهها هم تعریف دقیقی ازش نکردن و مقاله به مقاله تعاریف متفاوتی پیدا میشه ازش...:))
ولی خب دوست دارم با مثالهای مختلف پیش بریم که کامل با گوشت و پوست و استخون درکش کنیم::))
حالا بعضیا میگن که نه یکی از شرطهای دوقلو دیجیتال اینه که دقیقا اتفاقهایی که در محیط دیجیتال و واقعی میوفته باید باهم سینک باشن و مو نزنه...مثل این مثال:
و کلی از این مثالها توی دور و برمون هست که میتونیم بهشون فکر کنیم... کلا اینطوری فکر کنیم هر چیزی که الان داره اتفاق میوفته یا الان دور و برمون هست اگه یه دوقلوی مجازی داشت چی میشد؟
بذارین چند تا مثال دیگه بزنم که جا بیوفته هیچ محدودیتی در دوقلو مجازی پیدا کردن نیست و قبول کنین که یه مفهومه:)
یه دستهبندی خوبی که درباره دوقلوهای مجازی دیدم این بود: (به ترتیب از جزء به کل)
1. Product / Asset Digital Twin
2. Component Digital Twin
3. System Digital Twin
4. Process Digital Twin
اما دوقلوهای مجازی به پیشرویشون ادامه دادن و فقط به این کاربردها قانع نشدن:))
اگه بتونیم دوقلوی مجازی یه شهر هوشمند رو داشته باشیم و این شهر هوشمند مجازی رو بدیم دست تصمیمگیرندهها، احتمالا بتونن تصمیمای خیلی بهتری بگیرن براش شهر... حالا این دوقلوی مجازی هم میتونه شامل شرایطی مثل آبوهوا و دما و آلودگی و این موارد باشه و هم شامل شرایط جمعیت و مردم و عادتها و رسم و رسوم و واکنشهای ملت...در این صورت میتونیم به عنوان شهردار یا تصمیم گیرنده برای بخشهای مختلف شهر، خیلی بهتر عمل کنیم و قبل از اینکه در واقعیت نتیجه عملی رو ببینیم، در دوقلوی مجازی نتیجه عمل رو متوجه بشیم (چقدر نیاز داریم بهش:))) )
مثالهای جذاب دیگهای هم هستند که بماند برای بعد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
i ++
#paper #digital_twin #دوقلوی_مجازی #DT خب یکم درباره دوقلوهای مجازی صحبت کنیم ببینیم چی به چیه☺️ همونطور که از اسمش معلومه اگه از هر اتفاق، شئ، فرایند یا هر پدیده دیگهای، بتونیم یه دوقلو براش توی فضای دیجیتال و مجازی ایجاد کنیم در واقع همون Digital Twinش…
#paper
#digital_twin
#دوقلوی_مجازی
#DT
#Azure
#Microsoft
اگه اینو خونده باشین شاید بگین چه چیزای فضایی... خب راستش جا داره اشاره کنم به یه دمو از Azure Digital Twin که سه سال پیش دادن:))
تو این دمو دوقلوی بازار پوشاک رو از کارخونه تولید تا فروشنده نهایی (supply chain) توی بستری که دارن، ایجاد کرده و داره دمو میده. ادعاش اینه که ارتباط بیدرنگ (realtime)داره با سنسورهای موجود توی کارخونهها و میتونه اطلاعات هرکدوم رو که بخواد در هر لحظه ای چک کنه و با هم مقایسه کنه... یه مثال جالبی هم میزنه...میگه فرض کنین یه تیشرت خراب توی یه مغازه گزارش شده و میخوایم ببینیم چی شده. فرایند تولیدش یا همون supply chain ش رو در میاره و مسیری که از کارخونه به اون مغازه رسیده چک میکنه و در نهایت میره سراغ خود کارخونه و خط تولیدهای مختلفش رو اون زمانی که اون تیشرد داشته تولید میشده بررسی میکنه و میبینه که مثلا دمای اون خط تولید غیرمنطقیه. بعد کل پرفرومنس و اطلاعات اون خط تولید رو با بقیه خط تولید ها مقایسه میکنه و درمیابه که یه مشکلی هست توش و باید هرچه زود تر درست بشه:)
البته یکم ساختگیه این دمو ولی جالب بود...:)
لینک دموی سه سال پیش Azure DT
ولی خب منطقا Azure سه سال پیش با الان باید خیلی فرق کرده باشه هوم:)
توی دموی ۲۰۲۲ شون یه ادغام اساسی با هوش داشتن و به کارخونهای که دوقلوش رو ایجاد کردی میتونی AI skill اضافه کنی. مثلا برای دوربینهایی که داری توی کارخونه یه object detection برای تصویری که میگیره داشته باشی...
به اضافه اینکه نقشه سه بعدی کارخونه رو ساپورت میکنه و میتونی مشکلهایی که توی دستگاهها میتونه ایجاد بشه رو سیمولیت کنه...
لینک دمو 2022
لینک سایت Azure DT
البته AWS هم کم نیورده و داره یه کارایی میکنه که به نظرم قابل تقدیره...:)
بیشتر iot عه و داره مانیتورینگی با grafana روی سنسورها و موتورها و کلا اجزای یه کارخونه ایجاد میکنه...این دمو مرحله به مرحله نشون میده ایجاد کردنش رو
لینک دموی AWS
#digital_twin
#دوقلوی_مجازی
#DT
#Azure
#Microsoft
اگه اینو خونده باشین شاید بگین چه چیزای فضایی... خب راستش جا داره اشاره کنم به یه دمو از Azure Digital Twin که سه سال پیش دادن:))
تو این دمو دوقلوی بازار پوشاک رو از کارخونه تولید تا فروشنده نهایی (supply chain) توی بستری که دارن، ایجاد کرده و داره دمو میده. ادعاش اینه که ارتباط بیدرنگ (realtime)داره با سنسورهای موجود توی کارخونهها و میتونه اطلاعات هرکدوم رو که بخواد در هر لحظه ای چک کنه و با هم مقایسه کنه... یه مثال جالبی هم میزنه...میگه فرض کنین یه تیشرت خراب توی یه مغازه گزارش شده و میخوایم ببینیم چی شده. فرایند تولیدش یا همون supply chain ش رو در میاره و مسیری که از کارخونه به اون مغازه رسیده چک میکنه و در نهایت میره سراغ خود کارخونه و خط تولیدهای مختلفش رو اون زمانی که اون تیشرد داشته تولید میشده بررسی میکنه و میبینه که مثلا دمای اون خط تولید غیرمنطقیه. بعد کل پرفرومنس و اطلاعات اون خط تولید رو با بقیه خط تولید ها مقایسه میکنه و درمیابه که یه مشکلی هست توش و باید هرچه زود تر درست بشه:)
البته یکم ساختگیه این دمو ولی جالب بود...:)
لینک دموی سه سال پیش Azure DT
ولی خب منطقا Azure سه سال پیش با الان باید خیلی فرق کرده باشه هوم:)
توی دموی ۲۰۲۲ شون یه ادغام اساسی با هوش داشتن و به کارخونهای که دوقلوش رو ایجاد کردی میتونی AI skill اضافه کنی. مثلا برای دوربینهایی که داری توی کارخونه یه object detection برای تصویری که میگیره داشته باشی...
به اضافه اینکه نقشه سه بعدی کارخونه رو ساپورت میکنه و میتونی مشکلهایی که توی دستگاهها میتونه ایجاد بشه رو سیمولیت کنه...
لینک دمو 2022
لینک سایت Azure DT
البته AWS هم کم نیورده و داره یه کارایی میکنه که به نظرم قابل تقدیره...:)
بیشتر iot عه و داره مانیتورینگی با grafana روی سنسورها و موتورها و کلا اجزای یه کارخونه ایجاد میکنه...این دمو مرحله به مرحله نشون میده ایجاد کردنش رو
لینک دموی AWS
YouTube
Azure Digital Twins demo | Creating replicas of real-world environments
Azure Digital Twins lets you model assets and environments ranging from factories, buildings, stadiums, and even cities and gain insights from previously disparate devices and business systems.
This demo shows how Azure Digital Twins helps people uncover…
This demo shows how Azure Digital Twins helps people uncover…
❤2🍾1
#کتاب
#بیگانه
#آلبر_کامو
کتاب: بیگانه
نویسنده: آلبر کامو
مترجم: جلال آل احمد، علیاصغر خبرهزاده
کلیدواژهها:
بیگانه، مرسو، ماری، مادر، نوانخانه، دادگاه، پوچی، قاتل، سلست، سگ سالامانوی پیر، کشیش، اعدام، آرزو، تماشاچی....
خیلی وقت پیش یه نفر معرفیش کرده بود و خب نمیدونم چرا واقعا؟؟ :))
خب غرقم نکرد...نبردم فضا...و معتاد کتابش نشدم... و خب یه جورایی شاید کل کتاب هدفش همینه... هدفش همین پوچ و بیهوده نشون دادن همه چیز حتی زندگی و مرگه... و طبیعتا هیچ هیجان خاصی، بالا و پایین خاصی و اتفاق یهویی خاصی تو کتابش پیدا نمیشه (حداقل برای من:) )
با اینکه میدونم کتاب پرطرفداریه ولی دارم با خودم فکر میکنم چی میشه که یه نفر از این کتاب میتونه خوشش بیاد...:)) چیزی که داره توسط شخصیت اصلی کتاب داد زده میشه تو کل کتاب، عادی بودن همه چیز، بی تفاوت بودن همه چیز، بی معنی بودن احساسات، و تا حد زیادی تفاوت نداشتن انسان با سگ مریضی که گم شد توی داستان:) البته شاید قدرت نویسنده در همین دید جدیدی که داره به زندگی نشون میده، دیده میشه...
ولی یه مورد برام جالب بود توی کتاب...حتی چنین فردی (همون شخصیت اصلی داستان که بدون احساسات و امید و آرزو بود) هم میتونه از مرگ بترسه و در نهایت بپذیرتش... در مواجهی اول دستوپاشو گم کنه و ترس و استرس و مشغولی فکر... و در نهایت به عنوان یه سرنوشت که برا همه هست بپذیرتش... (از معجزات حقیقت مرگ...)
نیاز داشتم برای اینکه تعریفی هم از کتاب بکنم سرچ کنم حقیقتا:)) کامنتای جالبی ملت میذارن و خب تا حدی درست هم میگن...:
اینم چند تا جمله از جای جای کتاب که خب میتونه جالب باشه...:
#بیگانه
#آلبر_کامو
کتاب: بیگانه
نویسنده: آلبر کامو
مترجم: جلال آل احمد، علیاصغر خبرهزاده
کلیدواژهها:
بیگانه، مرسو، ماری، مادر، نوانخانه، دادگاه، پوچی، قاتل، سلست، سگ سالامانوی پیر، کشیش، اعدام، آرزو، تماشاچی....
خیلی وقت پیش یه نفر معرفیش کرده بود و خب نمیدونم چرا واقعا؟؟ :))
خب غرقم نکرد...نبردم فضا...و معتاد کتابش نشدم... و خب یه جورایی شاید کل کتاب هدفش همینه... هدفش همین پوچ و بیهوده نشون دادن همه چیز حتی زندگی و مرگه... و طبیعتا هیچ هیجان خاصی، بالا و پایین خاصی و اتفاق یهویی خاصی تو کتابش پیدا نمیشه (حداقل برای من:) )
با اینکه میدونم کتاب پرطرفداریه ولی دارم با خودم فکر میکنم چی میشه که یه نفر از این کتاب میتونه خوشش بیاد...:)) چیزی که داره توسط شخصیت اصلی کتاب داد زده میشه تو کل کتاب، عادی بودن همه چیز، بی تفاوت بودن همه چیز، بی معنی بودن احساسات، و تا حد زیادی تفاوت نداشتن انسان با سگ مریضی که گم شد توی داستان:) البته شاید قدرت نویسنده در همین دید جدیدی که داره به زندگی نشون میده، دیده میشه...
ولی یه مورد برام جالب بود توی کتاب...حتی چنین فردی (همون شخصیت اصلی داستان که بدون احساسات و امید و آرزو بود) هم میتونه از مرگ بترسه و در نهایت بپذیرتش... در مواجهی اول دستوپاشو گم کنه و ترس و استرس و مشغولی فکر... و در نهایت به عنوان یه سرنوشت که برا همه هست بپذیرتش... (از معجزات حقیقت مرگ...)
نیاز داشتم برای اینکه تعریفی هم از کتاب بکنم سرچ کنم حقیقتا:)) کامنتای جالبی ملت میذارن و خب تا حدی درست هم میگن...:
آقای مورسو رو دوست داشتم، ساده ، بیآلایش ، بدون تمنا و التماس برای زندگی که خیلی وقتها اتفاقا همین تمناست که باعث میشه آدم بد باشه مثل داستان کتاب کوری. مورسو برای من آدمی بود که راضی بود، در لحظه زندگی میکرد و رها بود. حقیقتا یه جاهایی آرزو میکردم مثل مورسو باشم ، مثلش آروم و آسوده و صادق ، بیتمنا
کتاب بیگانه جالب بود و خواننده رو به تفکر مجبور میکرد، این داستان نشاندهنده این بود که اگه کسی در عقاید، رفتارها، احساسات و سبک زندکی با مردم عادی فرق داشته باشه محکوم میشه حتی اگر این تفاوتها درست باشه و از اون شخص انسان خوبی بسازه بیگانه منو یاد ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو می انداخت
اینم چند تا جمله از جای جای کتاب که خب میتونه جالب باشه...:
«امروز، مادرم مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم. تلگرافی به این مضمون از نوانخانه دریافت داشتهام:«مادر، درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات.» از این تلگراف، چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده است.»
«...آدمی که تو مراسم ختم مادرش گریه نکنه محکوم به مرگه...»
«...فقط کسی که واقعا یک روز زندگی کرده باشه و معنای زندگی رو چشیده باشه میتونه صد سال توی زندان دووم بیاره....»
#سخنرانی
#پادکست
#پناهیان
#تنها_مسیر
کلیدواژهها:
درد، رنج، زندگی، مرگ، دنیا، خدا، نفس، لذت، دوباره درد...
یه دوستی این سلسله مباحث رو معرفی کرد بهم...خب اولش گفتم گوش دادن به چند تاش که ضرر نداره...بیخود هم بود قطعا ادامه نمیدم ...مثل تعداد زیادی رمان و کتاب که شروع کردم ولی ادامه نیافتن چون ارزش ادامه یافتن نداشتن...:)
شروع که کردم دیدم حرفای جدیدی داره واقعا که هر کسی نمیگه بهت یا دقیقتر بگم هرکسی جرئت گفتنش رو نداره:)
تو دوران کارشناسی خیلی با بچهها تو خوابگاه و دانشکده و آنلاین و چت و میت...تا دیروقت و بعضا تا صبح درباره چنین موضوعهایی بحث میکردیم...
درباره زندگی...مرگ...خدا...درد...بدبختی...خوشبختی...چرایی...نوع نگاه...
فلسفی میشد...منطقی میشد...دعوا میشد...آشتی میشد...و تهش بدون نتیجه معمولا تموم میشد...(البته سواد خاصی هم نداشتیم حقیقتا...)
راستش اول میخواستم فقط به چند نفر خاص که قبلا این صحبتها رو کرده بودیم باهم پیشنهاد بدم ولی چون همشون هستن تو کانال همینجا میفرسم دیگه...امید است که اون نفرات خاص هم دریابند علاوهبر بقیه:)
سلسله مباحث تنهامسیر
متشکل از ۴۰ جلسه حدودا 50 دقیقه ای که ۲ایکس هم میشه گوش داد:)
به نظرم ارزش گوش دادن به تعداد بزرگتر مساوی یک بار رو داره:))
#پادکست
#پناهیان
#تنها_مسیر
کلیدواژهها:
درد، رنج، زندگی، مرگ، دنیا، خدا، نفس، لذت، دوباره درد...
یه دوستی این سلسله مباحث رو معرفی کرد بهم...خب اولش گفتم گوش دادن به چند تاش که ضرر نداره...بیخود هم بود قطعا ادامه نمیدم ...مثل تعداد زیادی رمان و کتاب که شروع کردم ولی ادامه نیافتن چون ارزش ادامه یافتن نداشتن...:)
شروع که کردم دیدم حرفای جدیدی داره واقعا که هر کسی نمیگه بهت یا دقیقتر بگم هرکسی جرئت گفتنش رو نداره:)
تو دوران کارشناسی خیلی با بچهها تو خوابگاه و دانشکده و آنلاین و چت و میت...تا دیروقت و بعضا تا صبح درباره چنین موضوعهایی بحث میکردیم...
درباره زندگی...مرگ...خدا...درد...بدبختی...خوشبختی...چرایی...نوع نگاه...
فلسفی میشد...منطقی میشد...دعوا میشد...آشتی میشد...و تهش بدون نتیجه معمولا تموم میشد...(البته سواد خاصی هم نداشتیم حقیقتا...)
راستش اول میخواستم فقط به چند نفر خاص که قبلا این صحبتها رو کرده بودیم باهم پیشنهاد بدم ولی چون همشون هستن تو کانال همینجا میفرسم دیگه...امید است که اون نفرات خاص هم دریابند علاوهبر بقیه:)
سلسله مباحث تنهامسیر
متشکل از ۴۰ جلسه حدودا 50 دقیقه ای که ۲ایکس هم میشه گوش داد:)
به نظرم ارزش گوش دادن به تعداد بزرگتر مساوی یک بار رو داره:))
❤4👍2🤣2😱1🙏1
#تمرکز
#حواس_پرتی
#پادکست
#بیپلاس
#Indistractable
یه خلاصه خیلی کوتاه و چند دقیقه ای از کتاب Indistractable گه گویا درباره حواس پرتی و دلایل اونه... جالب بود برام:)
لینک خلاصه
#حواس_پرتی
#پادکست
#بیپلاس
#Indistractable
یه خلاصه خیلی کوتاه و چند دقیقه ای از کتاب Indistractable گه گویا درباره حواس پرتی و دلایل اونه... جالب بود برام:)
لینک خلاصه
YouTube
حواسپرتی از کجا میاد #تمرکز
آیا تنها دلیل تمرکز نداشتن محرک بیرونیه؟ چی میشه که حواسمون پرت میشه؟ ✅
در این ویدیو از کتاب ذهن حواسجمع نوشته نیر ایال حرف زدیم و چیزی که اونجا یاد گرفتیم.
پیشنهاد میکنیم این ویدیو رو ببینید و اگر به موضوعات این شکلی علاقه دارید حتما کانال یوتیوب…
در این ویدیو از کتاب ذهن حواسجمع نوشته نیر ایال حرف زدیم و چیزی که اونجا یاد گرفتیم.
پیشنهاد میکنیم این ویدیو رو ببینید و اگر به موضوعات این شکلی علاقه دارید حتما کانال یوتیوب…
👏4🍾2👍1
#شعر
#برقعی
#محمد(ص)
#یا_محمد
#برقعی
#محمد(ص)
#یا_محمد
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد...
❤6😈1 1
#زبان_حال
#دلنوشته
#دنیا
#زندگی
مخاطب: خودم
دنیا...زندگی...زندگی تو دنیا...
باید بهش شک کرد همیشه...
اگه داره همه چی خوب پیش میره...
اگه همه چی عادیه...
اگه همه چی مثل همیشس...
اگه اتفاقی نیوفتاده...
اگه ناراحت نشدی...
اگه تعجب نکردی...
اگه درد نکشیدی...
اگه رنج نبردی...
اگه له نشدی...
اگه همه چی بر وفق مراده...
اگه دغدغه نداری...
اگه دلواپس نیستی...
اگه خیلی وقته خوشحالی...
اگه خیلی وقته دلت خوشه...
اگه... اگه... اگه... و هزاران اگه دیگه...
باید بهش شک کنی... و البته بترسی...
چون واقعا و قطعا قرار نیست همینطوری بمونه و ادامه پیدا کنه...از این خبرا نیست:)
و مطمئن باش یه سوپرایز جدید برات داره... از یه جایی میخوری... از یه جایی کیشومات میشی... پات تو زمینی لیز میخوره... سرت به سنگی میخوره...و جوری تو گل میمونی... که نه تنها فکرش رو هم نمیکردی بلکه ممکنه بعدش کلا گیم اور بشی...کلاااا :)
اره گفتم بازی... کل زندگی یه بازیه... تو یه طرفشی و کل دنیا یه طرف دیگه... و حقیقتا هم با حریف قدری طرفی... اینقدر قدر که اگه یکم اهل بازی و بازی کردن باشی و متوجه حرکتهاش بشی... دوست داری ایستاده فقط تشویقش کنی حتی وقتی کیشومات شدی و مجبوری از اول شروع کنی... :)
گفتم از اول... فکر نمیکنم کسی دوست داشته باشه از اول شروع کردن رو... و کسی دوست داشته باشه دوباره و دوباره و دوباره شروع کردن رو... قطعا تو بچگی تجربه گذاشتن اسباب بازیها رو روی هم دیگه داشتی و بعد یکی برا اینکه اذیتت کنه بیاد همشو بریزه و مجبور بشی از اول شروع کنی... کاش همه از اول شروع کردنا همونقدر راحت میموند و سختتر و سختتر نمیشد...:)
پس کیشومات شدی دوباره شروع کن چون انتخاب دیگهای نداری و همیشه منتظر حرکتهای عجیب، خلاقانه و جذاب حریفت باش ...:)
#دلنوشته
#دنیا
#زندگی
مخاطب: خودم
دنیا...زندگی...زندگی تو دنیا...
باید بهش شک کرد همیشه...
اگه داره همه چی خوب پیش میره...
اگه همه چی عادیه...
اگه همه چی مثل همیشس...
اگه اتفاقی نیوفتاده...
اگه ناراحت نشدی...
اگه تعجب نکردی...
اگه درد نکشیدی...
اگه رنج نبردی...
اگه له نشدی...
اگه همه چی بر وفق مراده...
اگه دغدغه نداری...
اگه دلواپس نیستی...
اگه خیلی وقته خوشحالی...
اگه خیلی وقته دلت خوشه...
اگه... اگه... اگه... و هزاران اگه دیگه...
باید بهش شک کنی... و البته بترسی...
چون واقعا و قطعا قرار نیست همینطوری بمونه و ادامه پیدا کنه...از این خبرا نیست:)
و مطمئن باش یه سوپرایز جدید برات داره... از یه جایی میخوری... از یه جایی کیشومات میشی... پات تو زمینی لیز میخوره... سرت به سنگی میخوره...و جوری تو گل میمونی... که نه تنها فکرش رو هم نمیکردی بلکه ممکنه بعدش کلا گیم اور بشی...کلاااا :)
اره گفتم بازی... کل زندگی یه بازیه... تو یه طرفشی و کل دنیا یه طرف دیگه... و حقیقتا هم با حریف قدری طرفی... اینقدر قدر که اگه یکم اهل بازی و بازی کردن باشی و متوجه حرکتهاش بشی... دوست داری ایستاده فقط تشویقش کنی حتی وقتی کیشومات شدی و مجبوری از اول شروع کنی... :)
گفتم از اول... فکر نمیکنم کسی دوست داشته باشه از اول شروع کردن رو... و کسی دوست داشته باشه دوباره و دوباره و دوباره شروع کردن رو... قطعا تو بچگی تجربه گذاشتن اسباب بازیها رو روی هم دیگه داشتی و بعد یکی برا اینکه اذیتت کنه بیاد همشو بریزه و مجبور بشی از اول شروع کنی... کاش همه از اول شروع کردنا همونقدر راحت میموند و سختتر و سختتر نمیشد...:)
پس کیشومات شدی دوباره شروع کن چون انتخاب دیگهای نداری و همیشه منتظر حرکتهای عجیب، خلاقانه و جذاب حریفت باش ...:)
👍4🙏1👌1
Forwarded from کشتی طوفانها (استاد علی رهبر اسلامی)
کشتی طوفانها (استاد علی رهبر اسلامی)
Video
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
▪️سنوار احیای یک افسانه
بهراد رشوند نوشت:
🔹حیرت آور! شبیه یکی از سکانسهای فیلمهای حماسی هالیوود بود،ریز پرندهای وارد ساختمان نیمه ویران میشود، قهرمان قصه، بی آنکه رمقی داشته باشد،به دوربین پهپاد خیره می شود، نه خودش را به مردن زد و نه تسلیم شد.
🔹 دست راستش از ساعد شکاف بزرگی خورده بود اما یک تکه چوب در دست چپش داشت هنوز.
🔹مرد می دانست آخرین ثانیههای زندگی اش است و خودش پایان بدن خاکی اش را انتخاب کرد.
🔹اگر شالی که به صورت بسته بود باز میکرد و به دوربین آن ریزپرنده خیره میشد، احتمالا اپراتور از شوق پیدا کردن زنده یحیی، به او شلیک نمی کرد. اما سنوار انتخابش را کرده بود .
🔹دیگر نایی در بدن نداشت اما آخرین پیامش را برای کودکانی که در آن سرزمین به دنیا نیامده اند و یا در گهواره اند ارسال کرد؛یحیی سنوار هیچ سلاحی در دست نداشت اما همان یک تکه چوب را به نمایندگی همه نداشته هایشان در یک جنگ نا برابر ، پرتاب کرد و احتمالا چند ثانیه بعدش هم کار تمام شد.
آنکه انسوی دوربین نشسته بود نمی دانست به سر چه کسی شلیک کرد اما سنوار می دانست آخرین لحظان زندگی اش در حال ثبت و ضبط است.
🔹 دیگر هیج توانی برای بلند شدن نداشت اما چوب را پرتاب کرد تا به پسران سرزمین های غصب شده پیامش را برساند ؛ ما چاره ای نداریم جز جنگیدن ولو چوب خشک برابر پهپاد مسلح!
🔹 او در یک ساختمان نیمه ویران، با انتخاب نوع شهادتش ، آخرین پیام را به عنوان فرمانده به بچه های سرزمینش مخابره کرد؛ تا لحظه آخر تسلیم نشوید .
🔹یحیی سنوار با انتخاب نوع شهادتش ،خودش را هزاران هزار بار در اذهان همه آزادی خواهان تاریخ احیا کرد. نه تولد در اردوگاه و نه سالهای سال اسارت در زندان.
هیچکدام اینها موجب نشد که او آرام شود ، رام وضعیت نابرابر شود،تسلیم شود و همانند عرفات یک روز بگوید؛ خسته شدیم، جنگ دیگر بس است.برای او پایان جنگ روزی بود که زمین از دست رفته به ساکنان اصلی آن سرزمین برگردد.
🔹سنوار از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تا ۱۷ اکتبر ۲۰۲۴ در غزه ماند. پا پس نکشید. فرار نکرد. فرماندهی کرد و لحظه پایان را هم خودش به انتخاب خویشتن برگزید.
🔹یحیی سنوار را تاریخ به خاطر خواهد سپرد با دست قطع شده اش. با نگاه خیره و شجاعانه اش به ریز پرنده قاتل، با تکه چوبی که آخرین سلاحش بود، با آخرین حرکت بدنش که با همه توان چوب را به سمت پهپاد پرتاب کرد.
با گلوله ای که به شقیقه اش شلیک شد و تصویری جاودانه از او ساخت.
🔹 او با این پایان ، راه آغاز را به کودکان فلسطینی یاد داد. نترسید، تسلیم نشوید و تا آخرین قطره توانتان بجنگید.شاید برای بعضی از ما این واژهها از فرط تکرار تهی از معنی اولیه و ارمانیاش شده باشد اما برای آنان که در خون خود غلتی زدند نه .
🔹یحیی سنوار تمام نشد، ارتش غاصب با پخش آن ویدئو بزرگترین خدمت را به کودکان فلسطینی کرد. آنها حالا می دانند وقتی از افسانه سنوار برایشان میگویند دقیقا از چه چیزی حرف می زنند؛مردی که یک رسانه اسراییلی با نشان دادن این فیلم برایش نوشت؛ تا لحظه آخر جنگید.
🔹شبیه دو امدادی بود، سنوار «چوب» را به نفر بعدی داد، اما حرملههای تل السلطان رفح نفهمیدند و فاتحانه این فیلم را منتشر کردند
🔹تاریخ با همین فیلم چندثانیه ای بیاد خواهد آورد و شهادت میدهد؛ چگونه فرزندان فلسطین با یک تکه چوب، برابر ریزپرنده قاتل، ایستادگی کردند و جنگیدند. این سند بماند برای روزی که قدس آزاد شد. روزی که تاریخ به یاد بیاورد چه کسانی همه آسایش و ۶۰ سال زندگی خویش را به پای این آزادی ریختند و شاید مولانا این صحنه را دیده بود که ۱۰ قرن پیش گفت ؛
🔹رقص و جولان بر سرِ میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
چون رهند از دستِ خود دستی زنند
چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند
🔹شبیه یک فیلم هالیوودی بود. حیرت آور و باور نکردنی و این کمترین مزد مجاهدت های مرد جنگی اعراب بود؛ یحیی سنوار.
@TasnimNews
کانال کشتی طوفانها
لینک کانال:
https://news.1rj.ru/str/keshtitoofanha
.
▪️سنوار احیای یک افسانه
بهراد رشوند نوشت:
🔹حیرت آور! شبیه یکی از سکانسهای فیلمهای حماسی هالیوود بود،ریز پرندهای وارد ساختمان نیمه ویران میشود، قهرمان قصه، بی آنکه رمقی داشته باشد،به دوربین پهپاد خیره می شود، نه خودش را به مردن زد و نه تسلیم شد.
🔹 دست راستش از ساعد شکاف بزرگی خورده بود اما یک تکه چوب در دست چپش داشت هنوز.
🔹مرد می دانست آخرین ثانیههای زندگی اش است و خودش پایان بدن خاکی اش را انتخاب کرد.
🔹اگر شالی که به صورت بسته بود باز میکرد و به دوربین آن ریزپرنده خیره میشد، احتمالا اپراتور از شوق پیدا کردن زنده یحیی، به او شلیک نمی کرد. اما سنوار انتخابش را کرده بود .
🔹دیگر نایی در بدن نداشت اما آخرین پیامش را برای کودکانی که در آن سرزمین به دنیا نیامده اند و یا در گهواره اند ارسال کرد؛یحیی سنوار هیچ سلاحی در دست نداشت اما همان یک تکه چوب را به نمایندگی همه نداشته هایشان در یک جنگ نا برابر ، پرتاب کرد و احتمالا چند ثانیه بعدش هم کار تمام شد.
آنکه انسوی دوربین نشسته بود نمی دانست به سر چه کسی شلیک کرد اما سنوار می دانست آخرین لحظان زندگی اش در حال ثبت و ضبط است.
🔹 دیگر هیج توانی برای بلند شدن نداشت اما چوب را پرتاب کرد تا به پسران سرزمین های غصب شده پیامش را برساند ؛ ما چاره ای نداریم جز جنگیدن ولو چوب خشک برابر پهپاد مسلح!
🔹 او در یک ساختمان نیمه ویران، با انتخاب نوع شهادتش ، آخرین پیام را به عنوان فرمانده به بچه های سرزمینش مخابره کرد؛ تا لحظه آخر تسلیم نشوید .
🔹یحیی سنوار با انتخاب نوع شهادتش ،خودش را هزاران هزار بار در اذهان همه آزادی خواهان تاریخ احیا کرد. نه تولد در اردوگاه و نه سالهای سال اسارت در زندان.
هیچکدام اینها موجب نشد که او آرام شود ، رام وضعیت نابرابر شود،تسلیم شود و همانند عرفات یک روز بگوید؛ خسته شدیم، جنگ دیگر بس است.برای او پایان جنگ روزی بود که زمین از دست رفته به ساکنان اصلی آن سرزمین برگردد.
🔹سنوار از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تا ۱۷ اکتبر ۲۰۲۴ در غزه ماند. پا پس نکشید. فرار نکرد. فرماندهی کرد و لحظه پایان را هم خودش به انتخاب خویشتن برگزید.
🔹یحیی سنوار را تاریخ به خاطر خواهد سپرد با دست قطع شده اش. با نگاه خیره و شجاعانه اش به ریز پرنده قاتل، با تکه چوبی که آخرین سلاحش بود، با آخرین حرکت بدنش که با همه توان چوب را به سمت پهپاد پرتاب کرد.
با گلوله ای که به شقیقه اش شلیک شد و تصویری جاودانه از او ساخت.
🔹 او با این پایان ، راه آغاز را به کودکان فلسطینی یاد داد. نترسید، تسلیم نشوید و تا آخرین قطره توانتان بجنگید.شاید برای بعضی از ما این واژهها از فرط تکرار تهی از معنی اولیه و ارمانیاش شده باشد اما برای آنان که در خون خود غلتی زدند نه .
🔹یحیی سنوار تمام نشد، ارتش غاصب با پخش آن ویدئو بزرگترین خدمت را به کودکان فلسطینی کرد. آنها حالا می دانند وقتی از افسانه سنوار برایشان میگویند دقیقا از چه چیزی حرف می زنند؛مردی که یک رسانه اسراییلی با نشان دادن این فیلم برایش نوشت؛ تا لحظه آخر جنگید.
🔹شبیه دو امدادی بود، سنوار «چوب» را به نفر بعدی داد، اما حرملههای تل السلطان رفح نفهمیدند و فاتحانه این فیلم را منتشر کردند
🔹تاریخ با همین فیلم چندثانیه ای بیاد خواهد آورد و شهادت میدهد؛ چگونه فرزندان فلسطین با یک تکه چوب، برابر ریزپرنده قاتل، ایستادگی کردند و جنگیدند. این سند بماند برای روزی که قدس آزاد شد. روزی که تاریخ به یاد بیاورد چه کسانی همه آسایش و ۶۰ سال زندگی خویش را به پای این آزادی ریختند و شاید مولانا این صحنه را دیده بود که ۱۰ قرن پیش گفت ؛
🔹رقص و جولان بر سرِ میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند
چون رهند از دستِ خود دستی زنند
چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند
🔹شبیه یک فیلم هالیوودی بود. حیرت آور و باور نکردنی و این کمترین مزد مجاهدت های مرد جنگی اعراب بود؛ یحیی سنوار.
@TasnimNews
کانال کشتی طوفانها
لینک کانال:
https://news.1rj.ru/str/keshtitoofanha
.
❤6💔2👍1🤣1🤨1😈1
کشتی طوفانها (استاد علی رهبر اسلامی)
رقص اندر خونِ خود مردان کنند ▪️سنوار احیای یک افسانه بهراد رشوند نوشت: 🔹حیرت آور! شبیه یکی از سکانسهای فیلمهای حماسی هالیوود بود،ریز پرندهای وارد ساختمان نیمه ویران میشود، قهرمان قصه، بی آنکه رمقی داشته باشد،به دوربین پهپاد خیره می شود، نه خودش را…
#کتاب
#من_زندهام
#معصومه_آباد
کتاب: من زندهام
نویسنده: معصومه آباد
کتاب نوشته معصومه آباد از خاطرات زمان انقلاب و جنگ هست که با قلمی خیلی صمیمی، گرم و قوی نوشته شده. کتاب درباره جنگ و زندان و اسارت، قبلا هم خونده بودم ولی با هیچکدوم اینقدر احساس نزدیکی و همدردی نکرده بودم.
از جذابیت هایی که این نوع کتاب ها برام داره، واقعی بودنشونه. طوری از واقعیتهای تلخ میخونی که با تخیلات هم به راحتی چنین چیزایی به ذهن نمیاد.
اینکه تااا چقدر میتونه زندگی سخت بشه و نفس کشیدن خالی، بزرگترین نعمت...
اینکه تو اوج فشار و سختی، با چه فکری و امیدی میتونی زنده بمونی و دوام بیاری...
اینکه خیلی نمیدونی فردا یا حتی یه ساعت دیگه زندهای یا مرده...نفسی مونده برات یا نه...
اینکه... اینکه... اینکه...
کتابای "خالکوب آشویتس" و "انسان در جستوجوی معنا" هم مقداری توی این فضا هستند، البته اولی که دوز عاشقانش زیاده هیچی:)) دومی هم بخشیش از خاطرات هست و بقیش توضیح روانشناسی و نوع اندیشه که خب خیلی پیشنهاد خوندنش رو میکنم...
اما برگردم به همین کتاب، گفتم درباره خاطرات جنگ و اسارته...
یکی از فصلاش اسمش "انتظار" عه و از زبان برادر معصومه آباد هست... حقیقتا فصل عجیبی بود و گوش دادن بهش بسی سخت. وقتی داشتم گوش میدادم، به این فکر میکردم که این یه قطره از اتفاقهاییه که افتاده و چقدر نمیفهمم آدمایی رو که تو اون شرایط بودن و چقدر خیلی چیزا رو نمیشه با خوندن و گوش دادن فهمید و چشید... و اصلا چقدر چیز هست که نمیشه نوشت...
و در نهایت چقدر نمیفهمم آدمایی که الان تو این شرایط هستند...جنگ...موشک...خمپاره...واقعا هیچوقت نمیتونم خودمو بذارم جای اونا ببینم چطور زندگی میکنند...
در کل اگه میخواین یکم... فقط یکم خودتون رو بذارین جای آدمای توی این شرایط، خوندن کتاب رو پیشنهاد میکنم:))
#من_زندهام
#معصومه_آباد
کتاب: من زندهام
نویسنده: معصومه آباد
کتاب نوشته معصومه آباد از خاطرات زمان انقلاب و جنگ هست که با قلمی خیلی صمیمی، گرم و قوی نوشته شده. کتاب درباره جنگ و زندان و اسارت، قبلا هم خونده بودم ولی با هیچکدوم اینقدر احساس نزدیکی و همدردی نکرده بودم.
از جذابیت هایی که این نوع کتاب ها برام داره، واقعی بودنشونه. طوری از واقعیتهای تلخ میخونی که با تخیلات هم به راحتی چنین چیزایی به ذهن نمیاد.
اینکه تااا چقدر میتونه زندگی سخت بشه و نفس کشیدن خالی، بزرگترین نعمت...
اینکه تو اوج فشار و سختی، با چه فکری و امیدی میتونی زنده بمونی و دوام بیاری...
اینکه خیلی نمیدونی فردا یا حتی یه ساعت دیگه زندهای یا مرده...نفسی مونده برات یا نه...
اینکه... اینکه... اینکه...
کتابای "خالکوب آشویتس" و "انسان در جستوجوی معنا" هم مقداری توی این فضا هستند، البته اولی که دوز عاشقانش زیاده هیچی:)) دومی هم بخشیش از خاطرات هست و بقیش توضیح روانشناسی و نوع اندیشه که خب خیلی پیشنهاد خوندنش رو میکنم...
اما برگردم به همین کتاب، گفتم درباره خاطرات جنگ و اسارته...
یکی از فصلاش اسمش "انتظار" عه و از زبان برادر معصومه آباد هست... حقیقتا فصل عجیبی بود و گوش دادن بهش بسی سخت. وقتی داشتم گوش میدادم، به این فکر میکردم که این یه قطره از اتفاقهاییه که افتاده و چقدر نمیفهمم آدمایی رو که تو اون شرایط بودن و چقدر خیلی چیزا رو نمیشه با خوندن و گوش دادن فهمید و چشید... و اصلا چقدر چیز هست که نمیشه نوشت...
و در نهایت چقدر نمیفهمم آدمایی که الان تو این شرایط هستند...جنگ...موشک...خمپاره...واقعا هیچوقت نمیتونم خودمو بذارم جای اونا ببینم چطور زندگی میکنند...
در کل اگه میخواین یکم... فقط یکم خودتون رو بذارین جای آدمای توی این شرایط، خوندن کتاب رو پیشنهاد میکنم:))
❤4😈1
#خودکشی
#زبان_حال
خودکشی...
چه کلمه ترسناکی... کلمهای که هر بار بشنوی یاد یه فیلم... سریال... کتاب... داستان...معما یا هر چیز دیگهای میوفتی، جز اینکه به این فکر کنی میتونه حقیقت هم داشته باشه.
امروز...یعنی در واقع چند ساعت پیش یه نفر توی ساختمونمون خودکشی کرد ... از طبقه ۱۵... :(
آمبولانس...آتشنشانی...آتشنشانی..........پلیس....نعشکش...تمام:)
اینکه هرکدوم از این ارگان ها میومدن و خیلی عادی با قضیه رفتار میکردن منو بیشتر میترسونه... خب کارشون اینه...همش با همین حقایقی که برای ما جنبه فیلم و داستان و رمان رو داره سر و کار دارن...
اصلا نمیخوام صحنههایی که دیدم رو توصیف کنم چون گفتنی نیست... گفتنی نیست حال مادرش که هی غش میکرد و بهوش میومد و میخندید و گریه میکرد و وقتی پارچه سفید انداختن روی پسرش داشت به پرستار التماس میکرد که بگه حالش چطوره؟ خوب میشه؟...گفتنی نیست حال پدرش که از اول تا وقتی که پلیس بیاد خودش رو روی جنازه پسر انداخته بود و دستش رو قفل کرده بود دور سرش و داد میزد و صداش میزد تا شاید فقط یه بار دیگه چشم باز کنه و بگه بابا...بابا... . گفتنی نیست حال برادری که نمیدونست خودش داد بزنه، جیغ بزنه، گریه کنه یا به داد پدر و مادرش برسه...اره اصلا گفتنی نیست...دیدنی هم نیست...شنیدنی هم نیست...درک کردنی هم نیست... اصلا هیچی نیست... هیچی...هیچی...
خونواده یه پسر ۲۱ ساله حدود ساعت ۱۱ و نیم شب روز شنبه ۵ آبان سال ۱۴۰۳، که داشتن برای عروسیای که فردا دعوت بودن آماده میشدن، بجای عروسی باید لباس عزا بپوشن و خرما بچهشون رو پخش کنند...بجای لبخند، گریه... خنده، اشک... شام عروسی، حلوا...سفید، سیاه... هوا، خاک...خونه، سنگ قبر... زندگی، مرگ...و مرگ...و مرگ
چیزی که خیلی کنجکاویم رو برانگیخته، اینه که این پسر ۲۱ ساله دقیقا قبل از انجام این کار به چی فکر میکرده؟ چی شده که چنین نتیجهای گرفته و عملی کرده؟ چه اتفاقی برای آدم بیوفته اصلا ارزش چنین کاری داره؟
کلا ۲۱ سال به خودت فرصت دادی؟ فقط ۲۱ سال؟ ارزش چیزی که داشتی رو دونستی؟ اصلا فهمیدی کی هستی؟ فهمیدی کجایی؟ اینجا که نفس میکشی کجاست؟ چه لذتهایی از زندگی بردی؟ بزرگتررین لذتی که بردی از زندگیت چی بود اصلا؟ چقدر سفر کردی؟ چقدر دنیا رو گشتی؟ چقدر غذاهای خوشمزه خوردی؟ چقدر گلهای خوشبو بوییدی؟ چقدر آهنگهای قشنگ گوش دادی؟ چقدر یاد گرفتی؟ چقدر یاد دادی؟ چقدر دست مادرت رو لمس کردی و بوسیدی؟ چقدر با پدرت خندیدی و بغلش کردی؟ چقدر خوابیدی؟ چقدر بیدار موندی و بی خوابی کشیدی؟ چقدر رفتی بالای کوه و نفس عمیق کشیدی؟ چقدر به صدای شور شور آب گوش دادی؟ چقدر از چمن، گل، سبزه، درخت، ابر، باران، برف و تگرگ لذت بردی؟ تو مه چی راه رفتی؟ چقدر خیس شدی؟ چقدر زیر آب شنا کردی؟ چقدر بر بال خیالت سوار شدی و کهکشانها رو گشتی؟ چقدر نوشتی؟ چقدر خوندی؟ چند تا کتاب خوندی؟ چقدر موهاتو شونه زدی و به خودت رسیدی؟ چقدر لباس نو خریدی و خودت رو تو آینه دیدی؟ چقدر گریه کردی؟ چقدر اشک ریختی؟ چقدر بلند داد زدی؟ چقدر بازی کردی؟ چقدر با دوستات رفتی بیرون؟ چقدر راه رفتی؟ چقدر دویدی؟ چندبار به نفس نفس افتادی؟ چقدر لذت گل زدن تو فوتبال رو درک کردی؟ چقدر لذت برنده شدن تو مسابقه و بازیها رو فهمیدی؟ چقدر شعر خوندی؟ چقدر اصلا حافظ خوندی؟ چقدر با خودت حرف زدی و دعوا کردی؟ اصلا وقت کردی کسی رو دوست داشته باشی؟ عشق چی؟ عاشق شدی؟ خدا چی؟ چقدر شناختیش؟ چقدر صداش کردی؟ چقدر براش اشک ریختی؟ چقدر لذتش رو بردی؟ دلت چی؟ صداشو شنیدی؟ چقدر دلت تنگ شد؟ چقدر دلت شاد شد؟ چقدر دلت گرفت؟ اصلا چقدر زندگی کردی؟ چقدر...چقدر...چقدر...و چقدرهای زیاد دیگه...
*یه نفس عمییق* ولی من هنوز دارم نفس میکشم... خدایا شکرت:)
#زبان_حال
پیشاپیش از متنی که نوشتم عذر میخوام:)
خودکشی...
چه کلمه ترسناکی... کلمهای که هر بار بشنوی یاد یه فیلم... سریال... کتاب... داستان...معما یا هر چیز دیگهای میوفتی، جز اینکه به این فکر کنی میتونه حقیقت هم داشته باشه.
امروز...یعنی در واقع چند ساعت پیش یه نفر توی ساختمونمون خودکشی کرد ... از طبقه ۱۵... :(
آمبولانس...آتشنشانی...آتشنشانی..........پلیس....نعشکش...تمام:)
اینکه هرکدوم از این ارگان ها میومدن و خیلی عادی با قضیه رفتار میکردن منو بیشتر میترسونه... خب کارشون اینه...همش با همین حقایقی که برای ما جنبه فیلم و داستان و رمان رو داره سر و کار دارن...
اصلا نمیخوام صحنههایی که دیدم رو توصیف کنم چون گفتنی نیست... گفتنی نیست حال مادرش که هی غش میکرد و بهوش میومد و میخندید و گریه میکرد و وقتی پارچه سفید انداختن روی پسرش داشت به پرستار التماس میکرد که بگه حالش چطوره؟ خوب میشه؟...گفتنی نیست حال پدرش که از اول تا وقتی که پلیس بیاد خودش رو روی جنازه پسر انداخته بود و دستش رو قفل کرده بود دور سرش و داد میزد و صداش میزد تا شاید فقط یه بار دیگه چشم باز کنه و بگه بابا...بابا... . گفتنی نیست حال برادری که نمیدونست خودش داد بزنه، جیغ بزنه، گریه کنه یا به داد پدر و مادرش برسه...اره اصلا گفتنی نیست...دیدنی هم نیست...شنیدنی هم نیست...درک کردنی هم نیست... اصلا هیچی نیست... هیچی...هیچی...
خونواده یه پسر ۲۱ ساله حدود ساعت ۱۱ و نیم شب روز شنبه ۵ آبان سال ۱۴۰۳، که داشتن برای عروسیای که فردا دعوت بودن آماده میشدن، بجای عروسی باید لباس عزا بپوشن و خرما بچهشون رو پخش کنند...بجای لبخند، گریه... خنده، اشک... شام عروسی، حلوا...سفید، سیاه... هوا، خاک...خونه، سنگ قبر... زندگی، مرگ...و مرگ...و مرگ
چیزی که خیلی کنجکاویم رو برانگیخته، اینه که این پسر ۲۱ ساله دقیقا قبل از انجام این کار به چی فکر میکرده؟ چی شده که چنین نتیجهای گرفته و عملی کرده؟ چه اتفاقی برای آدم بیوفته اصلا ارزش چنین کاری داره؟
کلا ۲۱ سال به خودت فرصت دادی؟ فقط ۲۱ سال؟ ارزش چیزی که داشتی رو دونستی؟ اصلا فهمیدی کی هستی؟ فهمیدی کجایی؟ اینجا که نفس میکشی کجاست؟ چه لذتهایی از زندگی بردی؟ بزرگتررین لذتی که بردی از زندگیت چی بود اصلا؟ چقدر سفر کردی؟ چقدر دنیا رو گشتی؟ چقدر غذاهای خوشمزه خوردی؟ چقدر گلهای خوشبو بوییدی؟ چقدر آهنگهای قشنگ گوش دادی؟ چقدر یاد گرفتی؟ چقدر یاد دادی؟ چقدر دست مادرت رو لمس کردی و بوسیدی؟ چقدر با پدرت خندیدی و بغلش کردی؟ چقدر خوابیدی؟ چقدر بیدار موندی و بی خوابی کشیدی؟ چقدر رفتی بالای کوه و نفس عمیق کشیدی؟ چقدر به صدای شور شور آب گوش دادی؟ چقدر از چمن، گل، سبزه، درخت، ابر، باران، برف و تگرگ لذت بردی؟ تو مه چی راه رفتی؟ چقدر خیس شدی؟ چقدر زیر آب شنا کردی؟ چقدر بر بال خیالت سوار شدی و کهکشانها رو گشتی؟ چقدر نوشتی؟ چقدر خوندی؟ چند تا کتاب خوندی؟ چقدر موهاتو شونه زدی و به خودت رسیدی؟ چقدر لباس نو خریدی و خودت رو تو آینه دیدی؟ چقدر گریه کردی؟ چقدر اشک ریختی؟ چقدر بلند داد زدی؟ چقدر بازی کردی؟ چقدر با دوستات رفتی بیرون؟ چقدر راه رفتی؟ چقدر دویدی؟ چندبار به نفس نفس افتادی؟ چقدر لذت گل زدن تو فوتبال رو درک کردی؟ چقدر لذت برنده شدن تو مسابقه و بازیها رو فهمیدی؟ چقدر شعر خوندی؟ چقدر اصلا حافظ خوندی؟ چقدر با خودت حرف زدی و دعوا کردی؟ اصلا وقت کردی کسی رو دوست داشته باشی؟ عشق چی؟ عاشق شدی؟ خدا چی؟ چقدر شناختیش؟ چقدر صداش کردی؟ چقدر براش اشک ریختی؟ چقدر لذتش رو بردی؟ دلت چی؟ صداشو شنیدی؟ چقدر دلت تنگ شد؟ چقدر دلت شاد شد؟ چقدر دلت گرفت؟ اصلا چقدر زندگی کردی؟ چقدر...چقدر...چقدر...و چقدرهای زیاد دیگه...
*یه نفس عمییق* ولی من هنوز دارم نفس میکشم... خدایا شکرت:)
💔6👌2❤1😢1🙏1
#neo4j
#DB
#database
احتمالا تا حالا شده که تو این دوراهی گیر کنین که خب چه دیتابیسی استفاده کنم؟ کدوم بهتره؟ بیشتر موقعها جوابی که بهش میدیم اینه که خب من فلان رو بلدم پس از اون استفاده میکنم :)) که به این روش انتخاب در دید اول خورده نمیگیرم و برا کدی که بیزنس پلن خاصی نداشته باشه قابل قبوله مثل پروژههای دانشگاهی:)))
یکی از معیارهایی که مهمه بر اساس اون دیتابیسمون رو انتخاب کنیم، ساختار دادس. اگر ساختار دادههامون گرافی باشه، رفتن سمت دیتابیسهای گرافی میتونه گزینه خوبی باشه. برای نمونه neo4j که تقریبا معروفترینشون هست رو میخوایم یکم بررسی میکنیم.
دیتابیس گرافی neo4j یه دیتابیس NoSql و متنباز هست که دادهها رو به دو صورت گره (Vertex/Node) و یال (Edge) ذخیره میکنه.
در لایه ذخیرهسازی که خب مثل بقیه دیتابیسهای NoSql به صورت Key-Value ذخیره سازی انجام میشه ولی تفاوتش اینه که با ساختاری گرافی و گره و یال ذخیره میشه. یعنی گرهها، یالها، ویژگیها (مثل ویژگی اسم که میتونیم به یک موجودیت انسان اختصاص بدیم) و لیبلها (میتونیم به هر یال و گره یک تا چند لیبل بزنیم و یه جورایی دستهبندی داشته باشیم برای گرههای همجنس یا یالهای همجنس) رو هرکدوم رو به صورت جداگانه و با ساختمان داده LinkedList ذخیره میکنه طوری که دسترسی به صورت گرافی راحت باشه. مثلا هر گره به اولین یال متصل بهش اشاره میکنه و هر یال به گرههای ابتدایی و انتهاییش اشاره داره، و هر کدوم از یالها یا گرهها به اولین ویژگی خودشون اشاره دارن.
با چنین ذخیرهسازیای خیلی پیاده سازی الگوریتمهای گرافی مثل bfs, dfs, ... سریعتر و راحتتر میشه...واقعا راحت:) زبان کویری جالب و قشنگی هم داره به نام CQL (Cypher Query Language) که حتما یه سر بهش بزنین:)
حالا فرض کنین چنین روابط و الگوریتمها رو میخواستیم با دیتابیسهای جدولی پیاده کنیم...:)
راستی... رو لوکال بالا اوردنش هم خیلی خیلی راحته با یه سرچ و داکرکامپوز:)
و در نهایت چند تا لینک پیشنهادی:
لینک کرش کورس خوب:)
لینک گیتهاب کرش کورس قبلی
داکیومنت خودش
لینک یه داک دیگه
#DB
#database
احتمالا تا حالا شده که تو این دوراهی گیر کنین که خب چه دیتابیسی استفاده کنم؟ کدوم بهتره؟ بیشتر موقعها جوابی که بهش میدیم اینه که خب من فلان رو بلدم پس از اون استفاده میکنم :)) که به این روش انتخاب در دید اول خورده نمیگیرم و برا کدی که بیزنس پلن خاصی نداشته باشه قابل قبوله مثل پروژههای دانشگاهی:)))
یکی از معیارهایی که مهمه بر اساس اون دیتابیسمون رو انتخاب کنیم، ساختار دادس. اگر ساختار دادههامون گرافی باشه، رفتن سمت دیتابیسهای گرافی میتونه گزینه خوبی باشه. برای نمونه neo4j که تقریبا معروفترینشون هست رو میخوایم یکم بررسی میکنیم.
دیتابیس گرافی neo4j یه دیتابیس NoSql و متنباز هست که دادهها رو به دو صورت گره (Vertex/Node) و یال (Edge) ذخیره میکنه.
در لایه ذخیرهسازی که خب مثل بقیه دیتابیسهای NoSql به صورت Key-Value ذخیره سازی انجام میشه ولی تفاوتش اینه که با ساختاری گرافی و گره و یال ذخیره میشه. یعنی گرهها، یالها، ویژگیها (مثل ویژگی اسم که میتونیم به یک موجودیت انسان اختصاص بدیم) و لیبلها (میتونیم به هر یال و گره یک تا چند لیبل بزنیم و یه جورایی دستهبندی داشته باشیم برای گرههای همجنس یا یالهای همجنس) رو هرکدوم رو به صورت جداگانه و با ساختمان داده LinkedList ذخیره میکنه طوری که دسترسی به صورت گرافی راحت باشه. مثلا هر گره به اولین یال متصل بهش اشاره میکنه و هر یال به گرههای ابتدایی و انتهاییش اشاره داره، و هر کدوم از یالها یا گرهها به اولین ویژگی خودشون اشاره دارن.
با چنین ذخیرهسازیای خیلی پیاده سازی الگوریتمهای گرافی مثل bfs, dfs, ... سریعتر و راحتتر میشه...واقعا راحت:) زبان کویری جالب و قشنگی هم داره به نام CQL (Cypher Query Language) که حتما یه سر بهش بزنین:)
حالا فرض کنین چنین روابط و الگوریتمها رو میخواستیم با دیتابیسهای جدولی پیاده کنیم...:)
راستی... رو لوکال بالا اوردنش هم خیلی خیلی راحته با یه سرچ و داکرکامپوز:)
و در نهایت چند تا لینک پیشنهادی:
لینک کرش کورس خوب:)
لینک گیتهاب کرش کورس قبلی
داکیومنت خودش
لینک یه داک دیگه
🔥2👏1
i ++
#neo4j #DB #database احتمالا تا حالا شده که تو این دوراهی گیر کنین که خب چه دیتابیسی استفاده کنم؟ کدوم بهتره؟ بیشتر موقعها جوابی که بهش میدیم اینه که خب من فلان رو بلدم پس از اون استفاده میکنم :)) که به این روش انتخاب در دید اول خورده نمیگیرم و برا کدی…
#clean_architecture
#UncleBob
یه نکته تکمیلی از جنس مهندسی نرم افزار برا این مورد:))
یه سوال... اصلا چه زمانی باید یه دیتابیس جدید انتخاب کنیم؟ یا کلی تر چه زمانی بریم سراغ یه تکنولوژی جدید؟ فریمورک جدید چطور؟
جناب آنکل باب یه تاک داره درباره معماری نرم افزار و clean architecture و یه مثال قشنگی میزنه... میگه فرض کنین میخواین یه اپلیکیشن مثل ویکیپدیا بزنین بیاد بالا... حالا بریم از همون اول انتخاب کنیم که دیتابیس mysql برمیدارم و میارم بالا؟؟ نخیررر... اول چند تا فایل استاتیک بندازیم اونجا که کاربر ببینه... حالا تعداد صفحات رفت بالا که دیگه اون روش جواب نبود چیکار کنیم؟ دیتابیس و اینا؟ بازم خیرر... میریم سراغ یه Hash map که تو مموری ذخیره بشه و ادامه گسترش برنامه...بعد اینکه برنامه اونقدر بزرگ شد و داده ها زیاد که این روش هم جواب نبود چه کنیم؟ افرین... بازم زوده بریم سراغ دیتابیس:)
با فایل سیستم و ذخیره دیتاهامون رو یه فایل کنار کدها، کار تا مدتها راه میوفته:))
حالا هنر چیه؟ هنر، داشتن یه معماری نرم افزاریه که خیلی راحت بتونی این تغییر ها رو انجام بدی، هر لحظه نیاز شد ذخیره روی رم رو بکنی بندازی دور بجاش ذخیره رو فایل سیستم رو بزنی جاش... فایل سیستم رو بکنی، دیتابیس بزنی جاش و کدت کار کنه... :)(Clean Architecture)
کلا معماری باید طوری باشه که تصمیمگیری درباره اینکه چه دیتابیسی انتخاب کنیم (تصمیمات مهم معماری) رو بتونیم عقب بندازیم. انتخاب دیتابیس کل سیستم همون اول کار، احتمال زیاد بر اساس نیاز سامانه نیست و پیچیدگی اضافه ای به برنامه اضافه میکنه. استفاده از تکنولوژیهای مختلف خوبه ولی پیچیدگیای که اضافه میکنه قایل چشمپوشی نیست(مثلا رسیدن MVP رو میتونه عقب بندازه و...).
به قول جناب انکل باب:
خلاصه نتیجه اخلاقی: کمالگرا نباشیم:)))
ITkonekt 2019 | Robert C. Martin (Uncle Bob), Clean Architecture and Design
#UncleBob
یه نکته تکمیلی از جنس مهندسی نرم افزار برا این مورد:))
یه سوال... اصلا چه زمانی باید یه دیتابیس جدید انتخاب کنیم؟ یا کلی تر چه زمانی بریم سراغ یه تکنولوژی جدید؟ فریمورک جدید چطور؟
جناب آنکل باب یه تاک داره درباره معماری نرم افزار و clean architecture و یه مثال قشنگی میزنه... میگه فرض کنین میخواین یه اپلیکیشن مثل ویکیپدیا بزنین بیاد بالا... حالا بریم از همون اول انتخاب کنیم که دیتابیس mysql برمیدارم و میارم بالا؟؟ نخیررر... اول چند تا فایل استاتیک بندازیم اونجا که کاربر ببینه... حالا تعداد صفحات رفت بالا که دیگه اون روش جواب نبود چیکار کنیم؟ دیتابیس و اینا؟ بازم خیرر... میریم سراغ یه Hash map که تو مموری ذخیره بشه و ادامه گسترش برنامه...بعد اینکه برنامه اونقدر بزرگ شد و داده ها زیاد که این روش هم جواب نبود چه کنیم؟ افرین... بازم زوده بریم سراغ دیتابیس:)
با فایل سیستم و ذخیره دیتاهامون رو یه فایل کنار کدها، کار تا مدتها راه میوفته:))
حالا هنر چیه؟ هنر، داشتن یه معماری نرم افزاریه که خیلی راحت بتونی این تغییر ها رو انجام بدی، هر لحظه نیاز شد ذخیره روی رم رو بکنی بندازی دور بجاش ذخیره رو فایل سیستم رو بزنی جاش... فایل سیستم رو بکنی، دیتابیس بزنی جاش و کدت کار کنه... :)(Clean Architecture)
کلا معماری باید طوری باشه که تصمیمگیری درباره اینکه چه دیتابیسی انتخاب کنیم (تصمیمات مهم معماری) رو بتونیم عقب بندازیم. انتخاب دیتابیس کل سیستم همون اول کار، احتمال زیاد بر اساس نیاز سامانه نیست و پیچیدگی اضافه ای به برنامه اضافه میکنه. استفاده از تکنولوژیهای مختلف خوبه ولی پیچیدگیای که اضافه میکنه قایل چشمپوشی نیست(مثلا رسیدن MVP رو میتونه عقب بندازه و...).
به قول جناب انکل باب:
A good architecture allow majer decisions to be DEFERRED!
A good architecture maximizes the number of decisions NOT made.
خلاصه نتیجه اخلاقی: کمالگرا نباشیم:)))
ITkonekt 2019 | Robert C. Martin (Uncle Bob), Clean Architecture and Design
YouTube
ITkonekt 2019 | Robert C. Martin (Uncle Bob), Clean Architecture and Design
TOPIC: Clean Architecture and Design
So we’ve heard the message about Clean Code. And we’ve been practicing TDD for some time now. But what about architecture and design? Don’t we have to worry about that?
Or is it enough that we keep our functions small…
So we’ve heard the message about Clean Code. And we’ve been practicing TDD for some time now. But what about architecture and design? Don’t we have to worry about that?
Or is it enough that we keep our functions small…
❤2
Forwarded from نشریه فرامتن
متن کامل را از اینجا بخوانید.
انتشارات ما را در ویرگول دنبال کنید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥8
#شعر
#برقعی
#یا_فاطمهالزهرا
شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت
چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست
(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)
شکوه وصف تو را این قلم چه میفهمد
وجود داشتنت را عدم چه میفهمد
دل سیاه، صفای حرم چه میفهمد
حضور مادریات را شلمچه میفهمد
شدهست نام تو سربند هر جوان شهید
تبسم تو تصلای مادران شهید...
#برقعی
#یا_فاطمهالزهرا
شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد
پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت
چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست
خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا
که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند
کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد
در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-
به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده
به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم
فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست
(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)
شکوه وصف تو را این قلم چه میفهمد
وجود داشتنت را عدم چه میفهمد
دل سیاه، صفای حرم چه میفهمد
حضور مادریات را شلمچه میفهمد
شدهست نام تو سربند هر جوان شهید
تبسم تو تصلای مادران شهید...
❤10👀1
#کتاب
#خط_مقدم
#شهید_طهرانی_مقدم
#یگان_موشکی
کتاب: خط مقدم
نویسنده: فائضه غفار حدادی
یک کتاب دیگه از دوران دفاع مقدس ولی با دید متفاوت. توی این کتاب مستندی از ایجاد یگان موشکی ایران با محوریت زندگینامه شهید حسن طهرانی مقدم نوشته شده. این نوع کتابها به نظرم هرچی هم ازشون حرف بزنیم بازم اسپویل نمیشن و باید خود آدم گوش بده و بخونه و یاد بگیره و برداشت خودش رو داشته باشه لذا یه خلاصه ریزی میگم ازش.
یکی از نکتههای جالب، اهمیت علم و دانش به صورت مستقل در شرایط حساس بود. یعنی هرچقدر هم توان عملی در انجام کار ها بالا باشه ولی بدون دانش نظری و تئوری، نمیشه کارای بزرگ رو انجام داد و برای کسبش باید حتی تا سوریه رفت:))). چیزی که امروز خیلی کمتر قابل لمسه حداقل برای من...
مورد جالب بعدی شدت تلاش و پشتکار تعدادی از هم سن و سالهای خودم هست که به معنای واقعی کلمه اثر گذار بودن...با نخوابیدن... با سختی کشیدن... با دویدن...با اراده... و کلی فاکتور دیگه که الان کمتر یافت میشود یا یا خیلی مواقع اصلا یافت مینشود:( این حرفا الان متاسفانه جز شعار برای ما معنی دیگهای نداره.
گفتم هم سن و سال... اقا حسن طهرانی مقدم توی ۲۴ سالگی فرمانده گردان موشکی ایران بودن... بدیهی هم هست که این قدرت موشکی الانمون چقدر وام دار تصمیمات اون لحظه و تصمیمات بعد این بزرگوار هست...واقعا دمشون گرم:)
#خط_مقدم
#شهید_طهرانی_مقدم
#یگان_موشکی
کتاب: خط مقدم
نویسنده: فائضه غفار حدادی
یک کتاب دیگه از دوران دفاع مقدس ولی با دید متفاوت. توی این کتاب مستندی از ایجاد یگان موشکی ایران با محوریت زندگینامه شهید حسن طهرانی مقدم نوشته شده. این نوع کتابها به نظرم هرچی هم ازشون حرف بزنیم بازم اسپویل نمیشن و باید خود آدم گوش بده و بخونه و یاد بگیره و برداشت خودش رو داشته باشه لذا یه خلاصه ریزی میگم ازش.
جنگ ایران و عراق در حالی شروع شد که به معنای واقعی کلمه هیچی نداشتیم و نیاز شدید به تجهیزات.
موشک که دیگ هیچ حتی تصور داشتنش هم برای ایرانی ها سخت بود. سوریه، لیبی و کره شمالی از معدود کشور هایی بودن که از ایران حمایت میکردند. لیبی و سوریه چون خودشون هم تو جنگ بودن از قبل، اوضاعشون خیلی بهتر بود و حداقل میتونستن موشک پرتاب کنند!! البته موشک های روسی رو که اگه یه پیچش باز میشد باید به خود روسها میگفتن که بیان درست کنند. در نهایت سوریه حاضر شد یه دوره آموزشی پرتاب موشک برای ایران برگزار کنه و لیبی هم با کلی درخواست و منت، رازی به دادن موشک شد.
آقا حسن هم ده بیست نفر برداشت و رفت سوریه برا آموزش و استارت یگان موشکی (گردان حدید) خورد. ایران اولین موشکش رو سال 63 به عراق زد یا دقیق ترش میشه لیبیایی ها برا ایران زدن. دو سالی همین روند ادامه داشت و هر بار با کلی منت و درخواست موشک میدادن و میزدن تا اینکه همین کار رو هم از سال 65 به بعد با تهدیدهای امریکا، انجام ندادند و غر و فر اومدن:)))
تو شرایطی که سال 65 ایران درش بود، باید موشک میزد. باید موشک میزد که جتهای جنگی عراق هر روز نیاد کل ایران رو شخم بزنه:(((...از تبریز و اهواز گرفته تا اصفهان و تهران و...!!! باید موشک میزد که موشکهای عراق هر روز بیمارستانها و مدرسهها رو مثل آب خوردن نزنه...باید میزد تا...
خلاصه با اذیت کردن لیبیاییها، بچهها تونستن اسفند 65 اولین پرتاب موشک رو داشته باشه و حداقل توی پرتاب کردن وابستگیشو از یه کشور دیگه از بین ببرن... (جای داستانهای ساختن موشکهای ایرانی به نظرم واقعا خالیه تو کتاب)
یکی از نکتههای جالب، اهمیت علم و دانش به صورت مستقل در شرایط حساس بود. یعنی هرچقدر هم توان عملی در انجام کار ها بالا باشه ولی بدون دانش نظری و تئوری، نمیشه کارای بزرگ رو انجام داد و برای کسبش باید حتی تا سوریه رفت:))). چیزی که امروز خیلی کمتر قابل لمسه حداقل برای من...
مورد جالب بعدی شدت تلاش و پشتکار تعدادی از هم سن و سالهای خودم هست که به معنای واقعی کلمه اثر گذار بودن...با نخوابیدن... با سختی کشیدن... با دویدن...با اراده... و کلی فاکتور دیگه که الان کمتر یافت میشود یا یا خیلی مواقع اصلا یافت مینشود:( این حرفا الان متاسفانه جز شعار برای ما معنی دیگهای نداره.
گفتم هم سن و سال... اقا حسن طهرانی مقدم توی ۲۴ سالگی فرمانده گردان موشکی ایران بودن... بدیهی هم هست که این قدرت موشکی الانمون چقدر وام دار تصمیمات اون لحظه و تصمیمات بعد این بزرگوار هست...واقعا دمشون گرم:)
🔥4😴2