Thomas_Asbridge_The_Crusades_The_Authoritative_History_of_the_War.epub
1.3 MB
فایل کتاب توماس آسبریج (انگلیسی)
The Crusades: The Authoritative History of The War For The Holy Land
The Crusades: The Authoritative History of The War For The Holy Land
مطالعهی همزمان نوشتهها و افکار به ظاهر نا مرتبط گاهی به بهترین کاری تبدیل میشه که انسان با وقتش میتونه انجام بده. رویارویی با اندیشههای خلاق و ناآشنا برای ذهن احساس تازگی به همراه داره. مطالعهی همزمان نوشتههای زیباییشناسانهی کانت و تاریخ مختصر معتزله برای من چنین احساسی رو به همراه داشت.
نزدیکی تفکرات گروهی مسلمان از خراسان تا بصره و مدینه و فیلسوف مدرن پروسی در مرحلهای اول برای من چیزی جز شک به همراه نداشت. نسبت به چیزی که میخوندم و شباهتهایی که میدیدم شک و تردید داشتم. دلیل این شک هم چیزی جز جدایی زمانی و جغرافیایی و عدم وجود پیوستگی ظاهری نبود. در نگاه اول، این دو هیچ چیزی با هم به اشتراک نداشتند. روبرو شدن با چنین مواردی هم نگرانکننده میتونه باشه و هم لذتبخش.
لذتبخش به این دلیل که تصور وجود یک منطق مشترک (یا هر اسمی که شما ترجیح میدید) بین انسانها که میتونه اونها رو به نتایج مشابه برسونه شگفتانگیزه. در جای خودش این منطق مشترک میتونه مهمترین زبان نسل بشر باشه. با این زبان میشه امید داشت که انسانها فارغ از جغرافیا و زمان میتونن همدیگر رو درک کنن و زندگی مسالمتآمیز در کنار هم با حفظ اختلافها داشته باشند.
نگرانکننده به این دلیل که تصور وجود این منطق مشترک میتونه به عنوان تصور وجود یک بنبست برای فکر بشر پذیرفته بشه. این که ما میتونیم انتظار نتایج مشترک که حاصل سالها و قرنها تفکر هستند در جاهای مختلف زمین رو داشته باشیم به شدت غمانگیز و ناامیدکنندهست و میتونه نشاندهندهی این واقعیت بشه که انسان فقط روی منطقی که بهش داده شده / به دست آورده میسازه و میسازه بدون اینکه خلاقیتی به خرج بده. و اگر خلاقیتی هم دیده میشه در این ساختن، صرفا توهم خلاقیته.
هرچند که به نظر من هیچکدام از این دو مورد کاملا صحیح نیستند و نمیتوانند صحیح باشند، اما باز هم لیاقت گفتگو و تامل دارند. شاید اون تفکر پیشینیای که کانت به عنوان a priori میشناسدش واقعا وجود داره. این خودش دلیلی برای پرسش درمورد جایگاه خلاقیت در اندیشههای کانت میشه اما من قصد ندارم به این پرسش بپردازم.
چیزی که توجه من رو بین افکار معتزله و کانت جلب کرد مسیری بود که این دو طی کردند برای رسیدن به نتیجهی اینکه انسان مسئول کارهای خودش است. حکم، همان حکمه اما استدلال پشت حکم متفاوته.
کانت میگفت که انسان مسئول کارهای خودشه چون آزاده. از نظر او انسان طبق دانش پیشینی (a priori) به دادههای دریافتی از طبیعت و دنیای اطرافش شکل میده و برای هرچیزی مفهومی خلق میکنه. به این ترتیب میتونه دنیای اطرافش رو درک و دستهبندی کنه. از نظر کانت، انسان یگانه خالق جهان اطرافش هست در اندیشههای خودش. این هم درمورد شناخت و خلق جهان اخلاقی و هم جهان طبیعی هر شخص صدق میکنه. درواقع این مفهوم هست که تجربهی جهان رو ممکن میکنه، نه برعکس. پس انسان از آنجا که اختیار تام درمورد ساختار بخشیدن به تجربهش از دنیا داره، آزاد هست که تجربهش رو هر طور که میخواد دستهبندی کنه. و چون این امکان وجود داره، پس انسان مسئول اعمال خودشه. استدلالی بسیار کافی و منطقی و مستقیم.
اما معتزله که به همین حکم رسیده بودند مسیر دیگری طی کردند. این گروه از مسلمانان که به شدت عقلگرا و منطقگرا بودند تلاش داشتند برای احکام دینی و قرآنی، دلایل منطقی پیدا کنند. این خلاف مسیریه که ما بهش عادت داریم. به طور معمول اول شخص فکر میکنه و بعد با توجه به نتیجهگیریهاش حکمش رو اعلام میکنه اما معتزله برای قرآن جایگاه بسیار بالایی قائل بودند و تلاششان برای پیدا کردن دلایل منطقی پشت احکام قرآنی نباید به عنوان تلاش برای منطقی جلوهدادن احکام قرآنی تلقی بشه. این جنبش مذهبی-سیاسی ریشههاش تا روزهای اول اسلام پس از فوت پیامبر عمیقاند اما دو شخص عمرو بن عبید و واصل بن عطا به عنوان بنیانگذاران رسمی معتزله شناخته میشوند. این دو، شاگردان حسن البصری بودند و در مسجد بزرگ بصره در جلسات ایشان شرکت میکردند. زمان جدایی این دو از این جلسات و استادشان وقتی بود که یک نفر با سوالی درمورد وضعیت مومن بودن یا کافر بودن شخصی که گناه کبیره انجام داده باعث بحث حسن البصری با عمرو بن عبید و واصل بن عطا شد. واصل و عمرو بن عبید هردو اعتقاد داشتند که شخص گناهکار نه کافره و نه مومن اما اگر توبه نکرده فوت کنه، به جهنم میره با اینکه به اندازه فرد کافر مجازات نمیشه. حسن البصری وقتی این حکم رو شنید با عصبانیت برخورد کرد و این دو نفر طرد شدند از جلسات استادشان و خودشان در گوشهی دیگری در این مسجد جلسات دیگری برگزار کردند. کم کم نفوذ این گروه در دربار خلیفههای عباسی بیشتر شد تا جایی که مامون بن هارون الرشید از ابوالهذیل علاف دعوت میکرد تا با مسیحیان، زرتشتیان و نمایندگان ادیان دیگه به مباحثه بپردازه.
نزدیکی تفکرات گروهی مسلمان از خراسان تا بصره و مدینه و فیلسوف مدرن پروسی در مرحلهای اول برای من چیزی جز شک به همراه نداشت. نسبت به چیزی که میخوندم و شباهتهایی که میدیدم شک و تردید داشتم. دلیل این شک هم چیزی جز جدایی زمانی و جغرافیایی و عدم وجود پیوستگی ظاهری نبود. در نگاه اول، این دو هیچ چیزی با هم به اشتراک نداشتند. روبرو شدن با چنین مواردی هم نگرانکننده میتونه باشه و هم لذتبخش.
لذتبخش به این دلیل که تصور وجود یک منطق مشترک (یا هر اسمی که شما ترجیح میدید) بین انسانها که میتونه اونها رو به نتایج مشابه برسونه شگفتانگیزه. در جای خودش این منطق مشترک میتونه مهمترین زبان نسل بشر باشه. با این زبان میشه امید داشت که انسانها فارغ از جغرافیا و زمان میتونن همدیگر رو درک کنن و زندگی مسالمتآمیز در کنار هم با حفظ اختلافها داشته باشند.
نگرانکننده به این دلیل که تصور وجود این منطق مشترک میتونه به عنوان تصور وجود یک بنبست برای فکر بشر پذیرفته بشه. این که ما میتونیم انتظار نتایج مشترک که حاصل سالها و قرنها تفکر هستند در جاهای مختلف زمین رو داشته باشیم به شدت غمانگیز و ناامیدکنندهست و میتونه نشاندهندهی این واقعیت بشه که انسان فقط روی منطقی که بهش داده شده / به دست آورده میسازه و میسازه بدون اینکه خلاقیتی به خرج بده. و اگر خلاقیتی هم دیده میشه در این ساختن، صرفا توهم خلاقیته.
هرچند که به نظر من هیچکدام از این دو مورد کاملا صحیح نیستند و نمیتوانند صحیح باشند، اما باز هم لیاقت گفتگو و تامل دارند. شاید اون تفکر پیشینیای که کانت به عنوان a priori میشناسدش واقعا وجود داره. این خودش دلیلی برای پرسش درمورد جایگاه خلاقیت در اندیشههای کانت میشه اما من قصد ندارم به این پرسش بپردازم.
چیزی که توجه من رو بین افکار معتزله و کانت جلب کرد مسیری بود که این دو طی کردند برای رسیدن به نتیجهی اینکه انسان مسئول کارهای خودش است. حکم، همان حکمه اما استدلال پشت حکم متفاوته.
کانت میگفت که انسان مسئول کارهای خودشه چون آزاده. از نظر او انسان طبق دانش پیشینی (a priori) به دادههای دریافتی از طبیعت و دنیای اطرافش شکل میده و برای هرچیزی مفهومی خلق میکنه. به این ترتیب میتونه دنیای اطرافش رو درک و دستهبندی کنه. از نظر کانت، انسان یگانه خالق جهان اطرافش هست در اندیشههای خودش. این هم درمورد شناخت و خلق جهان اخلاقی و هم جهان طبیعی هر شخص صدق میکنه. درواقع این مفهوم هست که تجربهی جهان رو ممکن میکنه، نه برعکس. پس انسان از آنجا که اختیار تام درمورد ساختار بخشیدن به تجربهش از دنیا داره، آزاد هست که تجربهش رو هر طور که میخواد دستهبندی کنه. و چون این امکان وجود داره، پس انسان مسئول اعمال خودشه. استدلالی بسیار کافی و منطقی و مستقیم.
اما معتزله که به همین حکم رسیده بودند مسیر دیگری طی کردند. این گروه از مسلمانان که به شدت عقلگرا و منطقگرا بودند تلاش داشتند برای احکام دینی و قرآنی، دلایل منطقی پیدا کنند. این خلاف مسیریه که ما بهش عادت داریم. به طور معمول اول شخص فکر میکنه و بعد با توجه به نتیجهگیریهاش حکمش رو اعلام میکنه اما معتزله برای قرآن جایگاه بسیار بالایی قائل بودند و تلاششان برای پیدا کردن دلایل منطقی پشت احکام قرآنی نباید به عنوان تلاش برای منطقی جلوهدادن احکام قرآنی تلقی بشه. این جنبش مذهبی-سیاسی ریشههاش تا روزهای اول اسلام پس از فوت پیامبر عمیقاند اما دو شخص عمرو بن عبید و واصل بن عطا به عنوان بنیانگذاران رسمی معتزله شناخته میشوند. این دو، شاگردان حسن البصری بودند و در مسجد بزرگ بصره در جلسات ایشان شرکت میکردند. زمان جدایی این دو از این جلسات و استادشان وقتی بود که یک نفر با سوالی درمورد وضعیت مومن بودن یا کافر بودن شخصی که گناه کبیره انجام داده باعث بحث حسن البصری با عمرو بن عبید و واصل بن عطا شد. واصل و عمرو بن عبید هردو اعتقاد داشتند که شخص گناهکار نه کافره و نه مومن اما اگر توبه نکرده فوت کنه، به جهنم میره با اینکه به اندازه فرد کافر مجازات نمیشه. حسن البصری وقتی این حکم رو شنید با عصبانیت برخورد کرد و این دو نفر طرد شدند از جلسات استادشان و خودشان در گوشهی دیگری در این مسجد جلسات دیگری برگزار کردند. کم کم نفوذ این گروه در دربار خلیفههای عباسی بیشتر شد تا جایی که مامون بن هارون الرشید از ابوالهذیل علاف دعوت میکرد تا با مسیحیان، زرتشتیان و نمایندگان ادیان دیگه به مباحثه بپردازه.
هدفم از این معرفی خلاصه و مختصر صرفا توضیح دادن اهمیت قرآن و عقلگرایی برای معتزله بود. به طور کلی معتزله پنج حکم اصلی دارن که توضیح اونها نیاز به وقت و انرژی بیشتری از یادگرفتنشون داره و در حال حاضر من قصد چنین کاری ندارم. اگر بخواییم برگردیم به حکم اول، باید استدلال معتزله رو بشنویم. از نظر اونها خداوند عادل و قادر هست (طبق آیات کلامالله) اما برای اینکه بتونه عادلانه قضاوت کنه اعمال بندگانش رو، اون بندگان باید حتما از اختیار و آزادی عمل برخوردار باشند. قضاوت خداوند ناعادلانهست وقتی که بندهای آزاد نباشه تصمیمات خودش رو بگیره. درواقع قضاوت تصمیماتی که بنده فقط مجریشان باشه بسیار دور از عدل الهیست. معتزله همچنین اعتقاد داشتند که خداوند حتی اگر بخواهد هم نمیتواند شخص گناهکار را به بهشت بفرستد و شخص بیگناه را به جهنم (متشرعین با این دیدگاه مخالف بودند). این نظر با اعتقاد به قادر بودن خدا در تناقضه اما معتزله برای این هم دلایلی داشتند که من شخصا نمیتونم کافی بدونمشون.
اما نکتهی جالب حکم یکسان کانت و معتزله با اختلاف زمانی نهصد ساله، در این حقیقته که کانت برای اثبات حکم به ذهن خود انسان رجوع میکنه و معتزله به وجود خالقی قادر و عادل که احکامش رو از طریق پیامبر برگزیدهش در کتابی بیان کرده. این پرش بزرگ مدرنیتهست. انسان در نتیجهی جنگهای صلیبی و پشت سر گذاشتن قرون تاریک وسطی در غرب دست از گشتن به دنبال جوابهای سوالهاش در موجودیتی فرابشری و omniscient میکشه و تمرکز میکنه رو پیدا کردن جوابها با استفاده از ظرفیتهای ذهنی و عقلانی خودش.
این متن نسخهی خلاصهتر و گستردهتر رشتهاستوریهای اینستاگرام بود. به نظرم اینستاگرام و تلگرام دو میدیوم کاملا متفاوت از همدیگرند و نیاز دارند که با توجه به این تفاوتهاشون در پیامرسانی مورد استفاده قرار بگیرند. برای همین از آوردن بعضی چیزها به تلگرام خودداری کردم و مجبور شدم با روشهای دیگه متن رو جلو ببرم.
اما نکتهی جالب حکم یکسان کانت و معتزله با اختلاف زمانی نهصد ساله، در این حقیقته که کانت برای اثبات حکم به ذهن خود انسان رجوع میکنه و معتزله به وجود خالقی قادر و عادل که احکامش رو از طریق پیامبر برگزیدهش در کتابی بیان کرده. این پرش بزرگ مدرنیتهست. انسان در نتیجهی جنگهای صلیبی و پشت سر گذاشتن قرون تاریک وسطی در غرب دست از گشتن به دنبال جوابهای سوالهاش در موجودیتی فرابشری و omniscient میکشه و تمرکز میکنه رو پیدا کردن جوابها با استفاده از ظرفیتهای ذهنی و عقلانی خودش.
این متن نسخهی خلاصهتر و گستردهتر رشتهاستوریهای اینستاگرام بود. به نظرم اینستاگرام و تلگرام دو میدیوم کاملا متفاوت از همدیگرند و نیاز دارند که با توجه به این تفاوتهاشون در پیامرسانی مورد استفاده قرار بگیرند. برای همین از آوردن بعضی چیزها به تلگرام خودداری کردم و مجبور شدم با روشهای دیگه متن رو جلو ببرم.
"I mean, I’ve got my options open. I can do whatever I want. If I went to the Disney studios and they said, “Look, Alan, we want you to write Minnie Mouse,” and if I were to say to them, “Well, yeah, but I really would like to do Minnie Mouse as a prostitute, because I’ve got a really good story worked out there,” and if they considered it and said, “Yeah, well, actually you could have something. This will be fine. Try and see how it goes.” And then the results had been good, and they liked it, then that would be more comparable, absurd as it sounds, to the situation that I was in at DC."
- Alan Moore, The Comics Journal Interview, 1987
- Alan Moore, The Comics Journal Interview, 1987
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Werner Herzog: [On the jungle]
Nima's Notes
Werner Herzog: [On the jungle]
"Kinski always says it's full of erotic elements. I don't see it so much erotic. I see it more full of obscenity. It's just - Nature here is vile and base. I wouldn't see anything erotical here. I would see fornication and asphyxiation and choking and fighting for survival and... growing and... just rotting away. Of course, there's a lot of misery. But it is the same misery that is all around us. The trees here are in misery, and the birds are in misery. I don't think they - they sing. They just screech in pain. It's an unfinished country. It's still prehistorical. The only thing that is lacking is - is the dinosaurs here. It's like a curse weighing on an entire landscape. And whoever... goes too deep into this has his share of this curse. So we are cursed with what we are doing here. It's a land that God, if he exists has - has created in anger. It's the only land where - where creation is unfinished yet. Taking a close look at - at what's around us there - there is some sort of a harmony. It is the harmony of... overwhelming and collective murder. And we in comparison to the articulate vileness and baseness and obscenity of all this jungle - Uh, we in comparison to that enormous articulation - we only sound and look like badly pronounced and half-finished sentences out of a stupid suburban... novel... a cheap novel. We have to become humble in front of this overwhelming misery and overwhelming fornication... overwhelming growth and overwhelming lack of order. Even the - the stars up here in the - in the sky look like a mess. There is no harmony in the universe. We have to get acquainted to this idea that there is no real harmony as we have conceived it. But when I say this, I say this all full of admiration for the jungle. It is not that I hate it, I love it. I love it very much. But I love it against my better judgment."
شاید بشود گفت تهاجم بریتانیایی دههی هشتاد میلادی که موج جدیدی از نویسندگان بااستعداد از جمله الن مور، نیل گیمن و گرنت موریسن را به ایالات متحده کشاند با نخستین اثر امریکایی الن مور آغاز شد.
ساگای سوامپ ثینگ که به وحشت اگزیستنسیال و ماجراجوییهای گیاهی با خودآگاهی انسانی در جهانی مرموز میپردازد از نظر بسیاری از طرفداران نوشتههای این هنرمند، بهترین و کاملترین اثر مور میباشد. در این ساگا که از شش کتاب تشکیل شده، مور به بررسی پرسشهایی مربوط به سرشت انسان، خشونت، عشق و طبیعت میپردازد.
در سریهای پیشین سوامپ ثینگ داستان همیشه یک چیز بود: الک هالند در اثر انفجاری که به قصد کشتن او صورت گرفته بود در حالی که بدنش در آتش میسوزد خود را به داخل باتلاقی پرت میکند و پس از مدتی با ظاهری متفاوت از باتلاق بیرون میآید. تصور بر این بود که از آنجایی که هالند روی فرمولی برای بازسازی بافت گیاهی تحقیق میکرد، به نحوی توانسته بافت بدن خودش را با گیاه جایگزین کند. این تصور در تمام داستانهای پیش از مور وجود داشت و پذیرفته شده بود که هالند انسانیست در قامت یک هیولای گیاهی.
اما مور ایدهای دیگر در سر داشت و زمانی که لن وین (خالق شخصیت) با او برای برعهده گرفتن ران رهاشدهی سوامپثینگ تماس گرفت، او تاکید کرد که تنها در صورتی این پیشنهاد را میپذیرد که بتواند ایدهی خودش را اجرا کند.
کار اصلی مور با شمارهی ۲۱ که درس آناتومی (The Anatomy Lesson) نام داشت شروع میشود. اولین جمله ی این شمارهی نمادین و آیکانیک در ذهن هر خوانندهی سوامپ ثینگ حک شدهاست: «امشب در واشنگتن میبارد.» جملهای که با توجه به آنچه در بیست و چهار صفحهی بعد میآید، لحن تمام ساگا رو مشخص میکند. در ایدهی مور، موجودی که از باتلاق برمیخیزد هالند نیست. گیاهی insentient با جذب خودآگاهی الک هالند و با تصور اینکه انسان است، بدنی با شباهت به بدن انسان برای خود میسازد بدون اینکه اندامهای این بدن هیچ نقشی داشته باشند در زندگی گیاهی که ما به عنوان سوامپ ثینگ میشناسیم.
در واقع، سوامپ ثینگ انسانی نیست که در بدن گیاهی گیر افتاده باشد. کاملا برعکس، گیاهیست که تصور میکند انسان است. این کشف برای شخصیت سوامپ ثینگ بحران هویتیای به همراه دارد که او را در دو کتاب اول ساگا به ماجراجوییهایی در راستای خودشناسی هدایت میکند. تمام آنچه که این هیولا میداند، تمام درکش از جهان اطراف و وجودیت خودش و خاطراتش، هیچکدام از خودش نیستند و به کسی که در باتلاق مرد تعلق دارند. حقیقت داستان بر این استوار است که زندگی سوامپ ثینگ با مرگ الک هالند آغاز شد.
سوامپ ثینگ در طول دو کتاب اول با اطلاعات جدیدی که درمورد خود کسب کرده کنار میآید و آنها را میپذیرد. مسیری که طی میشود به هیچ وجه ساده و راحت نیست. در یکی از شمارههای ساگا، سوامپ ثینگ تصمیم میگیرد به خوابی عمیق برود تا در ناخودآگاه خود و لایههای زیرین آگاهیش با حقیقت روبرو شود. در یک فضای انتزاعی که ترکیبی از تمام خاطرات زندگی الک هالند است، سوامپ ثینگ با حقایق روبرو میشود. او در جشن عروسی هالند که با همسرش لینداست متوجه میشود که دارد خاطرات کس دیگری را تماشا میکند. در طی چند پنل، هالند (سوامپ ثینگ خودش را در ظاهر هالند تصور میکند) از بقیه جدا میشود و مورد حملهی موجوداتی قرار میگیرد که "انسانیت" او را میخواهند. سوامپ ثینگ با در دست گرفتن جمجمهی هالند از آنها فرار میکند و التماس میکند که انسانیتش (به صورت فیزیکی جمجمهی در دستش) را رها کنند. او حاضر نیست از انسانیت خود بگذرد. جمجمهی هالند در این شماره نقشی که یوریک برای هملت داشت را برای سوامپ ثینگ دارد و این هیولا با انسانیتش وارد مکالمه میشود. سوامپ ثینگ به مانند کانتی که از خواب جزماندیشانه خویش بیدار شده است پس از این رویارویی با حقیقت، تصمیم میگیرد که انسانیت خود را رها کند چون به او تعلق ندارد. جهانبینی انسانیای که با خودآگاهی الک هالند به سوامپ ثینگ منتقل شد با ذات شخصیت او مطابقتی ندارد و او باید جهانبینی خودش را از نو بسازد.
پذیرش هویت جدید سوامپ ثینگ برای او سریعتر از ساخت پایههای جهانبینیش اتفاق میافتد (همانطور که باید باشد). میشود ادعا کرد که پذیرش هویت گیاهی و غیرانسانی لازمهی شروع پروسهی ساخت جهانبینیست. این شخصیت در طول ساگا با تهدیداتی کیهانی و فراتر از درک بشر روبرو میشود و جهانبینیش بر طبق تجربیاتی که به دست میآورد شکل میگیرد.
ساگای سوامپ ثینگ که به وحشت اگزیستنسیال و ماجراجوییهای گیاهی با خودآگاهی انسانی در جهانی مرموز میپردازد از نظر بسیاری از طرفداران نوشتههای این هنرمند، بهترین و کاملترین اثر مور میباشد. در این ساگا که از شش کتاب تشکیل شده، مور به بررسی پرسشهایی مربوط به سرشت انسان، خشونت، عشق و طبیعت میپردازد.
در سریهای پیشین سوامپ ثینگ داستان همیشه یک چیز بود: الک هالند در اثر انفجاری که به قصد کشتن او صورت گرفته بود در حالی که بدنش در آتش میسوزد خود را به داخل باتلاقی پرت میکند و پس از مدتی با ظاهری متفاوت از باتلاق بیرون میآید. تصور بر این بود که از آنجایی که هالند روی فرمولی برای بازسازی بافت گیاهی تحقیق میکرد، به نحوی توانسته بافت بدن خودش را با گیاه جایگزین کند. این تصور در تمام داستانهای پیش از مور وجود داشت و پذیرفته شده بود که هالند انسانیست در قامت یک هیولای گیاهی.
اما مور ایدهای دیگر در سر داشت و زمانی که لن وین (خالق شخصیت) با او برای برعهده گرفتن ران رهاشدهی سوامپثینگ تماس گرفت، او تاکید کرد که تنها در صورتی این پیشنهاد را میپذیرد که بتواند ایدهی خودش را اجرا کند.
کار اصلی مور با شمارهی ۲۱ که درس آناتومی (The Anatomy Lesson) نام داشت شروع میشود. اولین جمله ی این شمارهی نمادین و آیکانیک در ذهن هر خوانندهی سوامپ ثینگ حک شدهاست: «امشب در واشنگتن میبارد.» جملهای که با توجه به آنچه در بیست و چهار صفحهی بعد میآید، لحن تمام ساگا رو مشخص میکند. در ایدهی مور، موجودی که از باتلاق برمیخیزد هالند نیست. گیاهی insentient با جذب خودآگاهی الک هالند و با تصور اینکه انسان است، بدنی با شباهت به بدن انسان برای خود میسازد بدون اینکه اندامهای این بدن هیچ نقشی داشته باشند در زندگی گیاهی که ما به عنوان سوامپ ثینگ میشناسیم.
در واقع، سوامپ ثینگ انسانی نیست که در بدن گیاهی گیر افتاده باشد. کاملا برعکس، گیاهیست که تصور میکند انسان است. این کشف برای شخصیت سوامپ ثینگ بحران هویتیای به همراه دارد که او را در دو کتاب اول ساگا به ماجراجوییهایی در راستای خودشناسی هدایت میکند. تمام آنچه که این هیولا میداند، تمام درکش از جهان اطراف و وجودیت خودش و خاطراتش، هیچکدام از خودش نیستند و به کسی که در باتلاق مرد تعلق دارند. حقیقت داستان بر این استوار است که زندگی سوامپ ثینگ با مرگ الک هالند آغاز شد.
سوامپ ثینگ در طول دو کتاب اول با اطلاعات جدیدی که درمورد خود کسب کرده کنار میآید و آنها را میپذیرد. مسیری که طی میشود به هیچ وجه ساده و راحت نیست. در یکی از شمارههای ساگا، سوامپ ثینگ تصمیم میگیرد به خوابی عمیق برود تا در ناخودآگاه خود و لایههای زیرین آگاهیش با حقیقت روبرو شود. در یک فضای انتزاعی که ترکیبی از تمام خاطرات زندگی الک هالند است، سوامپ ثینگ با حقایق روبرو میشود. او در جشن عروسی هالند که با همسرش لینداست متوجه میشود که دارد خاطرات کس دیگری را تماشا میکند. در طی چند پنل، هالند (سوامپ ثینگ خودش را در ظاهر هالند تصور میکند) از بقیه جدا میشود و مورد حملهی موجوداتی قرار میگیرد که "انسانیت" او را میخواهند. سوامپ ثینگ با در دست گرفتن جمجمهی هالند از آنها فرار میکند و التماس میکند که انسانیتش (به صورت فیزیکی جمجمهی در دستش) را رها کنند. او حاضر نیست از انسانیت خود بگذرد. جمجمهی هالند در این شماره نقشی که یوریک برای هملت داشت را برای سوامپ ثینگ دارد و این هیولا با انسانیتش وارد مکالمه میشود. سوامپ ثینگ به مانند کانتی که از خواب جزماندیشانه خویش بیدار شده است پس از این رویارویی با حقیقت، تصمیم میگیرد که انسانیت خود را رها کند چون به او تعلق ندارد. جهانبینی انسانیای که با خودآگاهی الک هالند به سوامپ ثینگ منتقل شد با ذات شخصیت او مطابقتی ندارد و او باید جهانبینی خودش را از نو بسازد.
پذیرش هویت جدید سوامپ ثینگ برای او سریعتر از ساخت پایههای جهانبینیش اتفاق میافتد (همانطور که باید باشد). میشود ادعا کرد که پذیرش هویت گیاهی و غیرانسانی لازمهی شروع پروسهی ساخت جهانبینیست. این شخصیت در طول ساگا با تهدیداتی کیهانی و فراتر از درک بشر روبرو میشود و جهانبینیش بر طبق تجربیاتی که به دست میآورد شکل میگیرد.
در طول این ماجراجوییها، ایدهی عدم وجود خیر و شر مطلق بارها مورد بررسی قرار میگیرد و تمرکز اصلی سری گوتیک امریکایی (American Gothic) مور میباشد. حتی میشود گفت که این تمرکز در دیگر آثار مور مثل وی فور وندتا و واچمن نیز وجود دارد. در واچمن، آزیمندیاس باور دارد که برای رسیدن به خیر بزرگ میشود انجام شرهای کوچکتر را اخلاقی دانست اما رورشاک تفکری باینری (و سیاه و سفید درست مثل ماسکش!) دارد و میگوید که یک امر شر، شر است و هدف وسیله را توجیه نمیکند. مور رورشاک را به تحقیر میگیرد و از او شخصیتی متعصب، جزماندیش و روانپریش میسازد با ترومایی که در روحیاتش حک شدهاست. در سوامپ ثینگ هم شخصیتهایی که به خیر و شر مطلق اعتقاد داشتند تحقیر مشابهی را تجربه میکنند. در بین این شخصیتها ما اسپکتری را میبینیم که مامور رها کردن غضب خداوند بر اشرار است و در رویارویی با شر عظیمی که در امریکن گوتیک برمیخیزد با نشان دادن سادهاندیشیاش تحقیر میشود.
سوامپ ثینگ داوطلبانه به سوی تاریکی عظیم گام برمیدارد و میپرسد شر در تمام طبیعت کجاست؟ سوالی که پارلمان درختها (محافظان سابق طبیعت، مثل خود پروتاگونیست ما) از سوامپ ثینگ پیشتر پرسیده بودند و او نتوانسته بود پاسخی بهش بدهد. تمام آنچه که سوامپ ثینگ میتواند به این تاریکی عظیم بدهد پرسشیست فلسفی دربارهی ذات تاریکی. به نقل از پارلمان درختها: «شته برگ را میخورد. کفشدوزک شته را میخورد. خاک کفشدوزک مرده را جذب میکند. گیاه از خاک تغذیه میکند. آیا شته شر است؟ آیا کفشدوزک شر است؟ آیا خاک شر است؟ در طبیعت شر کجاست؟»
بینش الن مور نسبت به خیر و شر این است که آنها مکمل یکدیگرند. خیر از شر بیرون میآید و شر از خیر. درست مانند شری (مرگ الک هالند) که به سوامپ ثینگ خودآگاهی بخشید. تاریکی عظیم که از سرزمینی پستتر از جهنم برخواسته در شمارهی یکی مانده به آخر امریکن گوتیک به شکل دستی بزرگ با دستی مانند خودش که از سرزمینی والاتر از بهشت به سویش دراز شده ارتباط برقرار میکند. آنها همدیگر را میشناسند و اکنون، سوامپ ثینگ هم این را میداند.
میشود درمورد این ساگا سالها نوشت چون یک اثر هنری عالی بیش از پاسخ به مخاطب باید پرسش تقدیم کند و مخاطب را به تفکر وادار کند. مور این اصل را به خوبی میداند و برای میدیوم کامیکبوک استنلیکوبریکیست که فیلسوفکارگردان بود. برای هنرمندانی مانند مور و کوبریک میدیومی که در آن کار میکنند چه کامیکبوک باشد چه فیلم تنها ابزاریست برای خردورزی و اندیشیدن. این خصوصیت، هنرمندان برجسته را از بقیه جدا میکند. این کار جدیدی نیست. ذهنهای برجسته تاریخ همگی همینطور بودند. از دکارتی که به مانند سوامپ ثینگ تمام باورهای زندگیش را آرام آرام نابود کرد تا دوباره محکمتر بسازد. دکارت میگفت یک شب در تنهایی کار روی منظومهی عظیم فلسفی خود را با جملهی «من فکر میکنم، پس هستم» آغاز کرده بود و امشب در واشنگتن میبارد.
سوامپ ثینگ داوطلبانه به سوی تاریکی عظیم گام برمیدارد و میپرسد شر در تمام طبیعت کجاست؟ سوالی که پارلمان درختها (محافظان سابق طبیعت، مثل خود پروتاگونیست ما) از سوامپ ثینگ پیشتر پرسیده بودند و او نتوانسته بود پاسخی بهش بدهد. تمام آنچه که سوامپ ثینگ میتواند به این تاریکی عظیم بدهد پرسشیست فلسفی دربارهی ذات تاریکی. به نقل از پارلمان درختها: «شته برگ را میخورد. کفشدوزک شته را میخورد. خاک کفشدوزک مرده را جذب میکند. گیاه از خاک تغذیه میکند. آیا شته شر است؟ آیا کفشدوزک شر است؟ آیا خاک شر است؟ در طبیعت شر کجاست؟»
بینش الن مور نسبت به خیر و شر این است که آنها مکمل یکدیگرند. خیر از شر بیرون میآید و شر از خیر. درست مانند شری (مرگ الک هالند) که به سوامپ ثینگ خودآگاهی بخشید. تاریکی عظیم که از سرزمینی پستتر از جهنم برخواسته در شمارهی یکی مانده به آخر امریکن گوتیک به شکل دستی بزرگ با دستی مانند خودش که از سرزمینی والاتر از بهشت به سویش دراز شده ارتباط برقرار میکند. آنها همدیگر را میشناسند و اکنون، سوامپ ثینگ هم این را میداند.
میشود درمورد این ساگا سالها نوشت چون یک اثر هنری عالی بیش از پاسخ به مخاطب باید پرسش تقدیم کند و مخاطب را به تفکر وادار کند. مور این اصل را به خوبی میداند و برای میدیوم کامیکبوک استنلیکوبریکیست که فیلسوفکارگردان بود. برای هنرمندانی مانند مور و کوبریک میدیومی که در آن کار میکنند چه کامیکبوک باشد چه فیلم تنها ابزاریست برای خردورزی و اندیشیدن. این خصوصیت، هنرمندان برجسته را از بقیه جدا میکند. این کار جدیدی نیست. ذهنهای برجسته تاریخ همگی همینطور بودند. از دکارتی که به مانند سوامپ ثینگ تمام باورهای زندگیش را آرام آرام نابود کرد تا دوباره محکمتر بسازد. دکارت میگفت یک شب در تنهایی کار روی منظومهی عظیم فلسفی خود را با جملهی «من فکر میکنم، پس هستم» آغاز کرده بود و امشب در واشنگتن میبارد.