وسط این حجم فشار کاری و دانشگاه و ال و بل یجوری خوشحالم و حالم خوبه انگار اومدم پیکنیک. آدمیزاد خیلی عجیبه.
خیلی وقته ننوشتم. اینقدر ننوشتم که یادم نمیاد قبلن چی میشد که مینوشتم؟ احساسات و فکرها که قیافه ندارن، مرتب و منظم نیستن. ولی مغزم بود. اهمیت داشت نوشتن. حالا هرروزی که میگذره چیزهای مهم کم اهمیتتر میشن. بعدش چیزای مهم جدیدی پیدا میکنم، البته که اوناهم موندگار نیستن. مثل یه چرخهاس. اصلا زندگی همینه و توقع دیگهای داشتن احمقانس.
Offhand
Photo
این بغل رو روی تخته شهر کتاب کشیده بودم، امروز یه اقایی اومد و تکمیلش کرد:))
دیر بیدار شدم از همه کارام موندم ولی خیلی ریلکس دارم صبونه درست میکنم. چون دلم صبونه و ناهار خوشمزه خوردن رو به حرص خوردن ترجیح میده.
کاش یکی بیاد به استاد اخلاقم بگه خیلی زشته هر دفعه راجب لیست حضور غیاب به دروغی میگه.
Offhand
کاش یکی بیاد به استاد اخلاقم بگه خیلی زشته هر دفعه راجب لیست حضور غیاب به دروغی میگه.
اینم بهش بگید حرفش راجب دعا و ببخش خداوند رو دوست داشتم. ممنون.
احمق یک و احمق دو دلشون یک دوست میخواد. من نگفتم بخوان. خودشون، خودشون تصمیم گرفتن که یک دوست جدید داشته باشن. میگن اگه گربه باشه خیلی خوب میشه اما همستر هم قابل قبوله. بنظرم باید به حرفشون گوش بدم. اخه خیلی گناه دارن.
Offhand
he and his friends – دایناسورها-dinosaurs
به هرحال ساعت سه صبح توقع دیگهای ازم نباید داشت. همینو دوست داشته باشید چون من خوشم اومده. خدانگهدار.