ناز
چقدر جدی میگیری تو همچیو آروم باش:)))
میدونی من هی میزنم بیخیالی. هی رها میکنم بعد هرچند وقت یکبار گیر میوفتم یجایی و سر یه چیز کوچیک درگیر میشم. بعد دوباره از فرداش میوفتم به بیخیالی:))
Forwarded from ناز (nzi)
اومدم براش بنویسم یادم اومد راست میگه امشب خیلی " شبه "
بارها از شادی و غم نوشتهام، مبهم نامشخص. الان خیلیهاشو یادم نمیاد چیشده بود که نوشتم؟ چرا نوشتم؟
Offhand
رفتن به پشت بوم قفله، نه اینکه کلید قفلش نباشهها نه؛ مجوز عبور و مرور ندارم. ستارهها کنار ماه منتظرن، منتظرن وسط حرف زدنا و آهنگ گوش دادنامون رو پشت بوم یه نگاهی بهشون بندازیم. بعضیاشونم بیشتر ازینا میطلبن؛ تا میفهمن حواسمون سمتشونه یه چشمک حوالهامون میکنن.
یه تایمیام بود دیروقت، نصفه شب بیرون رفتن جزو چیزایی بود که میخواستم اما نمیشد. الان؟ الان به قدری دیروقت بیرون بودم، هروقت خواستم رفتم و اومدم که به انتخاب خودم یه تایمی به بعد رو جایی نمیرم. چون دیدم اونقدرا که فکر میکردم هم خفن و همیشگی نیست. ولی درسته که گاها خیلی کیف میده.