ناپیرو
آدم بودن واقعن پیچیدهست: تو حالت بده و من میدونم حالت بده ولی نمیتونم کاری کنم چون تو نمیدونی من میدونم حالت بده. الآن دوتا گربه اگر یکیشون غمگین بود دیگری لیسش میزد و حل میشد. تو نه حرف میزنی نه میشه لیست زد.
کاش گربه بودم. میومدی لیسم میزدی، چهارتا میو هم میگفتیم تموم میشد میرفت. اینقدرم حوصلهم سر نمیرفت.
کاش مکالمههای طولانی و معاشرتهای جذابی در طی روزمرهام پیش میومد. اما هیچی نیست. همونقد که من حرفی ندارم بقیه آدمها هم ندارند.
ازینکه از یکی خوشم بیاد بدم میاد. ازینکه از کسی توقع داشته باشم و روش حساب کنم هم بدم میاد. کاش دل بکنم از آدمها و سعی نکنم به کسی متصل شم.
داشتم کتاب کمد رو میخوندم. داستان اول و دومش رو خیلی دوست داشتم. خیلی راضیام که خریدمش:)))
وای امروز به یه اقایی که تو کافه کتاب میخوند گفتم میشه کتابتون رو ببینم؟ اونم اجازه داد. بعد شعرای نظامی بود. جالب بود. بعد شروع کرده بود زیر بیتهایی که به چشمش قشنگ اومده بود، برداشت خودش رو نوشته بود.
کاش دوستم میشد باهام.
کاش دوستم میشد باهام.
Offhand
وای امروز به یه اقایی که تو کافه کتاب میخوند گفتم میشه کتابتون رو ببینم؟ اونم اجازه داد. بعد شعرای نظامی بود. جالب بود. بعد شروع کرده بود زیر بیتهایی که به چشمش قشنگ اومده بود، برداشت خودش رو نوشته بود. کاش دوستم میشد باهام.
از دو نفر هم عکس گرفتم اینقد ذوق کردن برای عکسه. همونجا فرستادم براشون.
Offhand
از دو نفر هم عکس گرفتم اینقد ذوق کردن برای عکسه. همونجا فرستادم براشون.
بعد بهداد یه عکس تو همون مایهها وقتی کتاب اقاهه رو نگاه میکردم ازم گرفته. بامزه شده.