آدم بعضی روزا به اندازه چندسال پیر میشه، بعضی روزا مثل امروز. پشت سیستم در حال تلاش برای انتخاب واحد.
میخوام بنویسم، حرف بزنم. میخوام حتی راجب اینکه امروز صبح زود بیدار شدم در حالی که شبش دیر خوابیده بودم بگم. درمورد جراحی پیوند استخون امروز تو مطب بگم، حتی بگم که نتونستم از سایت دو واحد ازمایشگاه بردارم و به شونصد نفر گفتم براش تلاش کنند. میخوام از حرفای مهم شروع کنم و برسم به حرفای معمولی، ولی همهچی معمولیه، یه معمولی خاکستری که حتی شاید موقع خوندنش به این بخشش نرسید و همون اول بیخیال خوندنش شید. منتها اگر تا به اینجای مطلب رسیدید و خوندید، بگید روزای شما چجوریه؟
کلاسا دانشگاه شروع شده، ولی استادا هم به اندازه دانشجوها حوصله جلسه اول رو ندارن.
دونه دونه کنسل میکنن کلاسارو.
دونه دونه کنسل میکنن کلاسارو.