از مرحلهی بغل میخوام دارم به مرحلهی بوسه و نوازش میخوام ترفیع میگیرم. همین کم بود.
داره بارون میباره دلم میخواد برم بیرون و یه گوشهای از پیاده رو یا خیابون یا نمیدونم پارکی جایی دراز بکشم زیر بارون.
کلمات محدودن، کلمات اینقدر محدودن که هرچقدر هم بنویسم بغل فایده نداره. باید آدمش بنویسه، آدمش که بنویسه همین کلمهی سه حرفیِ کوچولو هم جون میگیره و دستاش رو باز میکنه و بغلت میکنه. هم خودتو هم قلبتو.
Offhand
ماهیمون مرد.حالا که هوا کاملا تاریک شده شب رو پوست تنم سنگینی میکنه، مرگ ماهیمون ناراحت کنندهتر از یک ساعت پیش بنظر میاد. پریده بود بیرون، عزمشو جزم کرده بود و پریده بود؛ در نهایت چیزی گیرش نیومد جز ذره ذره جون دادن. شب خیلی قشنگه حتی با در نظر گرفتن اینکه…
بازم ماهیمون مرد. دوتا بودن، تنها نبودن، بیرون نپریدن، دنبال در رفتن و ازادی و چیزی بیشتر از جایی که داشتن نبودن. تقصیر ما بود که مردن. بعد یه سال هرجور شده زنده موندن، تهش بازم هیچی. میخواستم براشون یه تنگ جدید و خوب بخرم اما دیگه نیستن.