بنظرم این صفت نجات دهنده بودن آدمیزاد خیلی بامزس، ینی اینجوریهام که انگار دارم به خودم میگم ببین میدونم عامل بگاییت منم ولی اونی که قراره نجاتت بدهام منم، بعد یه نگاه به آیینه میندازم، یه ابرو میدم بالا و ته دلم میگم خدا بخیر بگذرونه، کیام قراره مارو نجات بده.
اگه پیشی بودم امشب از اون شبایی بود که تا صبح باید بغل میشدم وگرنه نمیذاشتم کسی بخوابه.
ببخشید که خودم رو انتخاب کردم، اگه نمیکردم جونش تموم میشد، گناه داشت. همینجوریشم همش اذیته.
بنظر میاد صحبتهای نیمهشب صرفا برای همون تایم هستن، با طلوع آفتاب اعتبارشون رو از دست میدن.