ببخشید که خودم رو انتخاب کردم، اگه نمیکردم جونش تموم میشد، گناه داشت. همینجوریشم همش اذیته.
بنظر میاد صحبتهای نیمهشب صرفا برای همون تایم هستن، با طلوع آفتاب اعتبارشون رو از دست میدن.
بارها مرور کرده بودم، دلم برای تهران و دانشگاه و نولان و آدمها و دوستام و مورفی تنگ میشه، ولی قبل از گفتنش و به اینجا رسیدن، مورفی رفته، رفته و بر نگشته، امیدوارم برگرده تا اگه دلم برای لم دادنش تو نولان دلتنگ شد بدونم درسته من نمیبینم اما هنوزم هست.
یک سری چیزهارو هم خودتون تموم کنید، پیام آخر رو بفرستید یا تماس آخر بگیرید و بعدش بیخیال شید، بذارید برای همیشه یک گوشه باقی بمونه اما دوباره سراغش نرید. تنهای کسی که میتونه نجاتتون بده خودتون هستید.