میدونی بنظر میاد یه سازم که کوک نیست.ساز ناکوکی که نمیتونی صدای درستی ازش در بیاری. یا نه اصلا. تو نمیدونی حتی چجوری منو دستت بگیری. صرفا اسمم رو میدونی، فقط میدونی ظاهرم چه شکلیه. برات مهم نیست بلدم باشی. فقط میخوای که سازت رو داشته باشی. تو منو بلد نیستی عزیزم. این قلبمو به درد میاره، آرشه کشی اشتباهت سیمهارو پاره میکنه و باعث نمیشه هیچ صدای قشنگی شنیده شه.
وضعیتم دقیقا اونجاس که مهران مدیری تو مرد هزارچهره میگه "من تا حد توانم مقاومت کردم ولی توانم کم بود"
دستامو ببین. دستام حیفن. حیفن که تو این سالها، دقیقا تو این تایم که زیبان لمس نشن. الان اگه کسی نباشه، چجوری مطمئن شم وقتی دستام پیر و چروکیده میشه کسی رغبت میکنه نوازششون کنه؟ اگه هیچوقت هیچکی دلش نخواست دستامو بگیره چی؟
بلاتکلیفیم. ما آدمهایی هستیم که اکثر لحظاتمون راجب اکثر چیزها بلاتکیلیفیم. حتی راجب اینکه چیکار کنیم بلاتکلیف نباشیم هم بلاتکلیفیم.
بعضی وقتا دلم برای خودم و این حجم مظلوم بودن و قانع بودنم میسوزه. کاش سلیطه بودم.