کلی کتاب برای نخوندن دارم، کلی درس عقب افتاد برای جزوه ننوشتن به علاوه یک عالمه کارِ دیگه، برای انجام ندادن.
من امشب فهمیدم بعضی وقتا منتظر بودن بدترین ظلمیه که آدم میتونه به خودش کنه، منتظر اتفاقی که میدونی هیچوقت قرار نیست بیوفته. امید الکی مث قاطی کردن همه رنگای خمیر بازی بچگیامونه. شاید تکی میشد از هرکدوم استفاده ببریم. شاید هرلحظه و بخش زندگی بدون اون امید قشنگتر و درستتر پیش میرفت. ولی ماها چون رنگ سفیدمون کم بود و احمق بودیم، یه تیکه از هر رنگ رو وصل کردیم بهش. هرجای زندگی موقع تصمیم گرفتنمون، چون منتظر بودیم یه بخشی رو با توجه به اون انتخاب کردیم. تهشم ما موندیم و یه گوله خمیر که از بس بد رنگ شده، ترجیح میدیم اسمی براش پیدا نکنیم. حالا بقیه رنگا هم کمتر شدن. زمانی که گذشته و تصمیماتی که گرفتیم عوارضشون رو به جا گذاشتن.
من قرار بود فردا گربهی دوستمو بیارم خونمون و کل امروز صبح تا ظهر داشتم اتاقم رو مرتب میکردم و وسایلی که ممکن بود خراب کنه رو جمع کردم، گذاشتم جایی که نتونه. حتی با کسی راجبش حرف نزدم. که نکنه بخاطر ذوقم کنسل شه و حالا کنسل شده باز. ناراحتم، اینقدر ناراحت که حس میکنم زندگی مفت هم نمیارزه.