:3 – Telegram
55 subscribers
9.66K photos
709 videos
82 files
3.58K links
@insane1ghost
*اگر برای نقاشی امده اید به ان سو بروید👆

t.me/HidenChat_Bot?start=1169331673

لینک ناشناس

یه جمع مستیم یا یا

جواب چالش بهم بگید یادم میره😭
Download Telegram
*لباس و بدنش رفرنس داشت



#art #persona

@insane1ghost
1
https://news.1rj.ru/str/insane1ghost/266


ریدرا..... سه بار کشیدمش که این بزور کشیدم که همینم یاد استایل بلک میندازتم.....🔫🙂



#art #redraw

@insane1ghost
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (Why pass exams when you can just pass away)
@referenceand2

در زمانهای قدیم؛ دختری بود که با موهبتی الهی متولد شده بود. مردم اورا خسته‌زهرا صدا میزدند چون همواره ادای خسته‌ها را درمیاورد ولی خسته‌زهرا در واقع بسیار سختکوش و با پشتکار بود.
روزی از روزها خسته‌زهرا برای طلب قوت روزانه‌اش به بازار شهر رفت. غذای خسته‌زهرا مثل بقیه ی مردم نبود؛ او از شادی بقیه انرژی میگرفت و این راز بزرگ موهبت الهیش بود! خسته‌زهرا در کوچه‌های شهر قدم میزد که به ناگهان صدای خنده‌ی تعداد زیادی بچه به گوشش رسید. او که کنجکاو شده بود، به طرف صدا حرکت کرد و طولی نکشید که گروهی از کودکان را دید که گرد بانویی جمع شده بودند. بانو برایشان حرف میزد و کودکان جیغ میکشیدند و میخندیدند. خسته‌زهرا همین که آن بانوی جوان را دید او را شناخت. او افسانه ی کودکی خسته‌زهرا بود: خاله شادونه!
خسته‌زهرا نمیتوانست آنچه را که میدید باور کند.. وجودش سراسر شور و اشتیاق شد؛ با این وجود، او نمیخواست مزاحم شادی کودکان شود پس پشت دیواری پنهان شد تا نمایش خاله شادونه به پایان برسد، ولی پیش از آن، خوابش برد.
-محموله هارو بیارید. بیشتر از این نمیتونیم لفتش بدیم!
-بله قربان!
صدای همهمه کارگران و بوی سیگار چیزی بود که خسته‌زهرا را از خواب بیدار کرد. او چشمانش را باز کرد و به دور و اطراف نگاه کرد و خود را در مکان تاریکی یافت درحالی که دست و پاهایش بسته شده بودند. خسته زهرا تقلا کرد خودش را ازاد کند ولی در همان لحظه چشمش به کسی افتاد که روبه رویش نشسته بود.
خاله شادونه روی صندلی چرمیش لم داد، سیگارش را بر روی زمین انداخت و با نوک بوت هایش آن را خاموش کرد. بانوی جوان کمی به جلو خم شد و لب‌هایش که با رژ جگری رنگی آراسته شده بودند را گشود.
-بلاخره پیدات کردم!
خسته‌زهرا پشم‌هایش ریخته بودند. او همان طور که خایه کرده بود به خاله شادونه خیره شد. بانوی جوان ولی بی آنکه محلی به قیافه ی کپ کرده ی دخترک بدهد، به حرف زدن ادامه داد.
-تمام این مدت... اینهمه سال هزاران برنامه اجرا کردم تا اینکه بتونم پیدات کنم و بلاخره! هاهاهاها!
خاله شادونه خنده ی مستی سر داد و بیشتر به جلو خم شد.
-تونستم پیدات کنم، ای دختری که با موهبت الهی متولد شدی!
-چی...؟
خسته‌زهرا بلاخره کلمه ای بر زبان اورد، ولی این سوالش تنها باعث شاد لبخند خاله شادونه پهن‌تر شود.
-فقط کافیه خونت رو بنوشم و بعدش موهبت الهی مال من میشه!
-...یا ابلفضل!
خسته‌زهرا اکنون دیگر کاملا خایه کرده بود. او خودش را عقب کشید و سعی کرد راهی برای فرار پیدا کند، ولی درست در همان لحظه، صدای بلندی از پشت سرش به گوش رسید.
شترق!
شیشه‌ی پنجره ی پشت سرش شکسته شد و سه سایه ی تاریک از بیرون به داخل پریدند. خسته‌زهرا همین که آنها را دید شناختشان، ولی قبل از خسته‌زهرا، این خاله شادونه بود که لب به سخن گشود.
-عمو فیتیله‌ای های نینجا؟ شما اینجا چه غلطی میکنید؟
سه عموی فیتیله‌ای، بی توجه به خشم خاله شادونه، شروع به اجرای نماهنگ معروف "فیتیله جمعه تعطیله" کردند. اشتباه شادونه ی بخت برگشته همینجا بود. اشتباهی که نقشه‌ی بی نقصش رو نقش بر آب کرد؛ امروز جمعه بود!!
شادونه سراسیمه با مل مل تماس گرفت اما موبایلش آنتن نمیداد. اون بی مقدمه غرید.
-بالاخره گیرت میارم خستت العالمین و موهبتت رو مال خودم میکنم!
و مامی شادونه، بدون هیچ تلاشی برای مبارزه، خسته‌زهرا را با عموهای فیتیله ای رها کرد.
-هی، حالت خوبه؟
خسته زهرا با پشم های ریخته شده به خاله شادونه که درحال فرار بود خیره شد و سپس به طرف کسی که دستش را به سمتش دراز کرده بود برگشت.
-عمو قناد...؟
عمو قناد لبخندی زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. خسته زهرا از جایش بلند شد و به عمو‌های فیتیله ای نگاهی انداخت.
-چه اتفاقی افتاد... من...
-نگران چیزی نباش، خستت العالمین!
همان لحظه‌ها بود که صدای بم مردی از پشت سر شنیده شد. همین که خسته زهرا به طرفش برگشت، مردی را در پالتوی سیاه و چکمه های چرمی دید که داشت پیپش را روشن میکرد. چهره ی این مرد هم برایش اشنا بود.
-عمو پورنگ هم...
عمو پورنگ نیشخندی زد و پکی از پیپش گرفت.
-این همیشه هدف خاله شادونه بوده... کل مامورهای مخفی برنامه‌های کودک ازش باخبرن ولی کسی نمیتونه جلوشو بگیره... اون از اولین روز دنبال موهبت الهی بوده! هه!
عمو پورنگ نیشخندی زد و به طرف خسته زهرا برگشت.
-اگه اینطور ادامه بدی اون دوباره تورو میدزده... نظرت چیه یه مدت تحت محافظت سازمان مجریان برنامه کودک باشی؟
خسته زهرا چند ثانیه ای فکر کرد و بعدش سر تکان داد.
-میتونم اونجا نقاشی بکشم؟
-البته!
-پس قبوله به شرطی که... که بهم بگید اون از کجا درمورد لقب خستت العالمین من خبر داره! و درمورد این موهبت...

عمو پورنگ و عمو قناد نگاهی به هم انداختند و هردو سر تکان دادند و خسته زهرا را به مقر مخفیشون منتقل کردن.

بعد از اون چه اتفاقی افتاد؟
شاید در اینده بدانید و شاید خیر!
Forwarded from -
- Z/Rowan 19y.o
#profile
-
- Z/Rowan 19y.o #profile
ممبر جدید نقاشی هاش نازهههههههه.....
*دستم بلده بکشهههه 👁❤‍🔥
به دست کشیدنم نگاه کنید بفهمید چرا دارم خودمو برای دست میکشم...... 😂😂😂😭😭😭
Forwarded from Insane ghost
🤩2
Insane ghost
#art @insane1ghost
بخندید ولی هم این و هم دست های بالا من کشیدم😂😏
*این رفرنس داشت
تا وقتی دست وصل نکنم به بدن انسان وار میکشم تقریبا 🙂🙂
👏1
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (Why pass exams when you can just pass away)
😏😏😏😏منتظر قسمت بعدی بمونید!
دیلیگاه لیلیان
😏😏😏😏منتظر قسمت بعدی بمونید!
پلی کردن تیتراژ اردک تک تک😂
😁1