دیلیگاه لیلیان
@referenceand2 در زمانهای قدیم؛ دختری بود که با موهبتی الهی متولد شده بود. مردم اورا خستهزهرا صدا میزدند چون همواره ادای خستهها را درمیاورد ولی خستهزهرا در واقع بسیار سختکوش و با پشتکار بود. روزی از روزها خستهزهرا برای طلب قوت روزانهاش به بازار شهر رفت.…
در قسمت بعد خسته زهرا و مجریان؟ 😂😂
داستان پایان باز
داستان پایان باز
😁2
Insane ghost
#art @insane1ghost
بخندید ولی هم این و هم دست های بالا من کشیدم😂😏
*این رفرنس داشت
تا وقتی دست وصل نکنم به بدن انسان وار میکشم تقریبا 🙂🙂
*این رفرنس داشت
تا وقتی دست وصل نکنم به بدن انسان وار میکشم تقریبا 🙂🙂
👏1
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (Why pass exams when you can just pass away)
😏😏😏😏منتظر قسمت بعدی بمونید!
Forwarded from 🩵•|Shimmerox|•💛 (🐉The Dubious Dib🐉)
اینو فوروارد کنید چنلتون بر اساس وایبی که ازش میگیرم یه کله اژدها براتون میکشم🫦 (پرایوت هارو نمیتونم ببینم)
Forwarded from 【人生】 (Promise)
"رقصنده ی نور به همراه نغمه ای که گیتی مینواخت رقصید، بانوی دریا ها را به خروش درآمیخت، قلب فرزند ماه را به آتش کشید، و تا پایان این جهان به رقصیدن ادامه داد."
#myfeelings
#myfeelings
❤1
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (Why pass exams when you can just pass away)
@Holyshitimademychanellpublic
-قربان سوژه رویت شد. در موقعیت هستم.
جوان رشید دستش رو از روی هدفون بی سیمش برداشت و روی هدفش متمرکز شد.
اون زن... البته که نمیتونست ببخشدش. اون مانعی برای نقشه های شرافتمندانه ی مافوقش بود.
جوان درحالی که دستش رو روی ماشه مسلسل کیر پرتاب کنش گذاشته بود دندان قروچه کرد.
-این دفعه گیرت میارم خاله شادونه.. باید خداروشکر کنی که مافوقم آدم بخشنده ای-...
جوان برای یک لحظه توی افکارش غرق شد و همین کافی بود تا موقعیت از دستش در بره.
شیشه های ساختمونی که هدفش در اونجا ساکن بود شکستن و مهره های جدیدی وارد زمین بازی شدن.
-اکهی! انگار باید منم خودی نشون بد-...
-از مرکز به کیرپشت. از مرکز به کیرپشت. دستور داری که ماموریت رو رها کنی و به مقر برگردی.
---------------------------------------------
جوان به محض ورودش، تصویر کلی اتاقک فرمانداری مقر رو از زیر نگاهش گذروند. یک چهره اونجا جدید بود. اون نمیدونست اون دختر کیه ولی به نظر میومد فرد مهمی باشه که توسط تعداد زیادی از عموها محافظت شده.
بی توجه به دخترک، جوان پیش مافوقش رفت. عضله های مافوقش که مثل پنکیک تیکه ای بودند را نظاره کرد و قربان سیکس پک هایش رفت. نگاه مافوقش که به او افتاد، چشمان خطاکارش را به حالت سرد و خشن برگرداند و با جدیت منتظر دستور ماند. صدای مافوقش؛ عمو پورنگ معروف عضله ای بدنساز که همه فکر میکردند فقط یک بازیگر برنامه کودک است به گوشش خورد.
-ماموریت ویژه ای برات دارم کیر پرت کن ما.
پوزخندی زد و در ادامه حرف گفت:
- یا بهتره بگم کیرپشت نوتردام!
-چه ماموریتی قربان؟
عمو پورنگ پالتوی سیاهش رو عقب داد که باعث شد عضله هاش حتی بیشتر به چشم بیان.
-باید مراقب خسته زهرا باشی.
-چی...
نگاه جوان به دختری که کنار عمو پورنگ ایستاده بود افتاد. خسته زهرا؟ همانی که تمام این مدت مافوقش ازش محافظت کرده بود؟ چه جالب! پس بلاخره اون هم جزو یاران عمو پورنگ شد...
یاران عمو پورنگ...
همین که این کلمه از ذهنش گذشت، جوان یاد خاطرهای قدیمی افتاد.
خاطره ای که مطعلق به سالها پیش بود ولی هنوز در ذهن او روشن بود.
ان شب... ان یک شب معمولی بود. مثل هر شب، بعد از یک حمام کوتاه، جوانک در اتاق خواب بزرگش در خانهی لوکسی که در المان تهیه کرده بود به خواب رفت. ولی ان شب... ان شب او خواب یک الهه را دید.
ان شب رایدن شوگان به خوابش آمد!
او هنوز کاملا به یاد داشت چطور آن بانو از بالا به او نگاه میکرد جوری که انگار میخواست لگدش کند! رایدن در خواب به چشمان جوانک خیره شد و با او صحبت کرد! به او گفت که به رسولش خدمت کند! به رسولش که تو ایران زندگی میکرد و داشت از فردی مراقبت میکرد! راید به جوانک دستور داد که خادم ناجی بشریت، عمو پورنگ بشود!
ان شب که از خواب بیدار شد، جوان رشید بار و بندیلش را جمع کرد و راهی ایران شد و بلافاصله دنبال عمو پورنگ گشت. همین که چشمش به عضلاتش افتاد... جوانک... نمیدانست چه اتفاقی برایش افتاد ولی از همان روز او خادم عمو پورنگ شد. جوانک قسم خورد که تا لحظه ای که جان در بدن دارد به این سازمان خدمت کند!
---------------------------------------------
-برو توی اتاق
خستهزهرا بی هیچ مقاومتی وارد اتاقی پر از کتاب و دفتر نقاشی و رفرنس شد. جوانک نگاهی به او انداخت و در را بست. درحالی که اسلحه کیرپرت کنش را محکم گرفته بود، دست به بی سیمش زد و به آرامی زمزمه کد.
-از کیرپشت به مرکز. از کیرپشت به مرکز. فرد مورد نظر با موفقیت به مخفیگاه هدایت شد
-قربان سوژه رویت شد. در موقعیت هستم.
جوان رشید دستش رو از روی هدفون بی سیمش برداشت و روی هدفش متمرکز شد.
اون زن... البته که نمیتونست ببخشدش. اون مانعی برای نقشه های شرافتمندانه ی مافوقش بود.
جوان درحالی که دستش رو روی ماشه مسلسل کیر پرتاب کنش گذاشته بود دندان قروچه کرد.
-این دفعه گیرت میارم خاله شادونه.. باید خداروشکر کنی که مافوقم آدم بخشنده ای-...
جوان برای یک لحظه توی افکارش غرق شد و همین کافی بود تا موقعیت از دستش در بره.
شیشه های ساختمونی که هدفش در اونجا ساکن بود شکستن و مهره های جدیدی وارد زمین بازی شدن.
-اکهی! انگار باید منم خودی نشون بد-...
-از مرکز به کیرپشت. از مرکز به کیرپشت. دستور داری که ماموریت رو رها کنی و به مقر برگردی.
---------------------------------------------
جوان به محض ورودش، تصویر کلی اتاقک فرمانداری مقر رو از زیر نگاهش گذروند. یک چهره اونجا جدید بود. اون نمیدونست اون دختر کیه ولی به نظر میومد فرد مهمی باشه که توسط تعداد زیادی از عموها محافظت شده.
بی توجه به دخترک، جوان پیش مافوقش رفت. عضله های مافوقش که مثل پنکیک تیکه ای بودند را نظاره کرد و قربان سیکس پک هایش رفت. نگاه مافوقش که به او افتاد، چشمان خطاکارش را به حالت سرد و خشن برگرداند و با جدیت منتظر دستور ماند. صدای مافوقش؛ عمو پورنگ معروف عضله ای بدنساز که همه فکر میکردند فقط یک بازیگر برنامه کودک است به گوشش خورد.
-ماموریت ویژه ای برات دارم کیر پرت کن ما.
پوزخندی زد و در ادامه حرف گفت:
- یا بهتره بگم کیرپشت نوتردام!
-چه ماموریتی قربان؟
عمو پورنگ پالتوی سیاهش رو عقب داد که باعث شد عضله هاش حتی بیشتر به چشم بیان.
-باید مراقب خسته زهرا باشی.
-چی...
نگاه جوان به دختری که کنار عمو پورنگ ایستاده بود افتاد. خسته زهرا؟ همانی که تمام این مدت مافوقش ازش محافظت کرده بود؟ چه جالب! پس بلاخره اون هم جزو یاران عمو پورنگ شد...
یاران عمو پورنگ...
همین که این کلمه از ذهنش گذشت، جوان یاد خاطرهای قدیمی افتاد.
خاطره ای که مطعلق به سالها پیش بود ولی هنوز در ذهن او روشن بود.
ان شب... ان یک شب معمولی بود. مثل هر شب، بعد از یک حمام کوتاه، جوانک در اتاق خواب بزرگش در خانهی لوکسی که در المان تهیه کرده بود به خواب رفت. ولی ان شب... ان شب او خواب یک الهه را دید.
ان شب رایدن شوگان به خوابش آمد!
او هنوز کاملا به یاد داشت چطور آن بانو از بالا به او نگاه میکرد جوری که انگار میخواست لگدش کند! رایدن در خواب به چشمان جوانک خیره شد و با او صحبت کرد! به او گفت که به رسولش خدمت کند! به رسولش که تو ایران زندگی میکرد و داشت از فردی مراقبت میکرد! راید به جوانک دستور داد که خادم ناجی بشریت، عمو پورنگ بشود!
ان شب که از خواب بیدار شد، جوان رشید بار و بندیلش را جمع کرد و راهی ایران شد و بلافاصله دنبال عمو پورنگ گشت. همین که چشمش به عضلاتش افتاد... جوانک... نمیدانست چه اتفاقی برایش افتاد ولی از همان روز او خادم عمو پورنگ شد. جوانک قسم خورد که تا لحظه ای که جان در بدن دارد به این سازمان خدمت کند!
---------------------------------------------
-برو توی اتاق
خستهزهرا بی هیچ مقاومتی وارد اتاقی پر از کتاب و دفتر نقاشی و رفرنس شد. جوانک نگاهی به او انداخت و در را بست. درحالی که اسلحه کیرپرت کنش را محکم گرفته بود، دست به بی سیمش زد و به آرامی زمزمه کد.
-از کیرپشت به مرکز. از کیرپشت به مرکز. فرد مورد نظر با موفقیت به مخفیگاه هدایت شد
دیلیگاه لیلیان
@Holyshitimademychanellpublic -قربان سوژه رویت شد. در موقعیت هستم. جوان رشید دستش رو از روی هدفون بی سیمش برداشت و روی هدفش متمرکز شد. اون زن... البته که نمیتونست ببخشدش. اون مانعی برای نقشه های شرافتمندانه ی مافوقش بود. جوان درحالی که دستش رو روی ماشه مسلسل…
نفسم بالا نمیاد از خنده😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
🤣3