سحر نوشت
این تیکه از خونه همیشه بوی امید میده. فرصت شب و بوی خاک رو از دست ندادم. :) #کتاب
The creative life is not linear. It's not a straight line from point A to point B. It's more like a loop, or a spiral, in which you keep coming back to a new starting point after every project.
No matter how successful you get, no matter what level of achievement you reach, you will never really "arrive".
Keep Going
No matter how successful you get, no matter what level of achievement you reach, you will never really "arrive".
Keep Going
سحر نوشت
فکر نمیکردم انقدر خوب باشه، دهتا داستان کوتاه که هر کدوم فضای جداگونه دارن و متنی قوی. #کتاب
اگر کتاب صوتی گوش میدین این کتاب بیژن نجدی توی طاقچه هست
https://taaghche.com/book/80166
https://taaghche.com/book/80166
طاقچه
دانلود کتاب صوتی یوزپلنگانی که با من دویدهاند اثر بیژن نجدی با صدای پیام دهکردی | طاقچه
کتاب یوزپلنگانی که با من دویدهاند صوتی اثر بیژن نجدی با صدای پیام دهکردی از نوین کتاب گویا است. این کتاب را در اپلیکیشن رایگان طاقچه دانلود و خرید کنید.
گاهی اوقات به یکسری ادم ها میرسم، خصوصا کسایی که سنشون یکم بالاتره، و از خودم میپرسم چرا الان که وقتش هست کاری که میدونه براش سود داره، چه روحی چه جسمی چه هر چیزی، رو انجام نمیده یا دنبالش نمیکنه؟
بعد هزاربار به این نتیجه رسیدم که آدم انرژیش همیشه یکی نیست و چقدر حیف بعضی روزا رو حیف و میل میکنیم میره و اینو یادمون میره.
(بعضی وقتها باید بگیم اگر فرصتش الان هست یا باید همین الان رفت دنبالش یا هیچوقت)
این پست محمدرضا شعبانعلی برای دهه ی چهارم زندگیه یعنی سن سی تا چهل سالگی
mrshabanali.com/دهه-چهارم-زندگی/
توی اینجا هم اشاره میکنه که منبع انرژی ما بیپایان نیست
منبع انرژیِ ما بیپایان نیست
این نکته را پیش از این به زبانهای مختلف گفتهام، اما دوست دارم باز هم تکرار کنم. به گمانم میتوانم بگویم یکی از تلخترین واقعیتهایی بوده که در گذر زندگی با آن مواجه شدهام.
من در دههی سوم و چهارم زندگی، بسیار پرتلاش و پرانرژی بودهام. افراد بسیاری این را به من گفتهاند و خودم هم با مرور گذشته، به همین نتیجه میرسم.
تقریباً هفت روز هفته، سیصد و شصت و پنج روز سال، از صبحِ زودهنگام تا شبِ دیرهنگام میدویدم و کار میکردم و اینجا و آنجا میرفتم و احساس خستگی هم نمیکردم. من «جمعههای واقعی» را چنانکه بسیاری از کارمندها تجربه کردهاند، تجربه نکردهام.
بارها از افرادی که بزرگتر از خودم بودند میشنیدم که: «قدر این انرژی را بدان. ده بیست سال بعد، دیگر این سطح از انرژی را نداری.»
حرفِ سادهای است. اما من هیچوقت آن را باور نکردم. همیشه فکر میکردم که اینهایی که چنین حرفی میزنند، از ابتدا افرادی تنبل یا کمحوصله یا کمانرژی بودهاند. مگر میشود این سطح از انرژی و شور و شوق و هیجان که در من وجود دارد، رنگ ببازد و بمیرد؟ مگر ممکن است که من ساعت چهار یا پنج صبح با ذوق و انرژی از خواب بیدار نشوم؟ مگر امکان دارد روزی برسد که ساعتم زنگ بزند و دوباره دکمهی Snooze آن را بزنم و بخوابم؟ مگر میشود شبهایی برسد که منتظر باشم به ساعت خوابیدن برسم؟
همهی اینها شدنی بود و من نمیدانستم.
هنوز در مقایسه با بسیاری از کسانی که میشناسم بیشتر کار میکنم. هنوز مطالعهام سر جای خودش هست و نقش کلیدیاش را در زندگیام از دست نداده. هنوز با شور و شوق، پیادهرویهای طولانی میکنم و به حیوانات غذا میدهم. هنوز سعی میکنم با دیگران، با انرژی صحبت کنم و لحن صدایم، شاد و سرحال باشد.
اما منبع انرژی داخلیام، اصلاً با یک دهه قبل قابل مقایسه نیست. این را شاید کسانی که از بیرون من را میبینند کمتر متوجه شوند. اما خودم در خلوت خودم به خوبی حس میکنم که حفظ کردن سطح عملکرد قبلی، خستهترم میکند. خودم میبینم که صبحها گاهی دستم روی دکمهی Snooze میرود. خودم میدانم که گاهی، خلوت شب را به شلوغی روز ترجیح میدهم. خودم میدانم که گاهی بدنم، آنچنان که دوست دارم، همراهیام نمیکند.
امروز حرفی که به یک نفر در آغاز دههی چهارم زندگی میزنم این است که: «مراقب باش که انرژیات در دهههای بعد، به این اندازه نخواهد بود.»
حدس میزنم کسی هم که این حرف را میشنود، همانطور که من جدی نگرفتم، آن را جدی نخواهد گرفت و آنقدر ادامه میدهد تا خودش این پدیده را تجربه کند.
اما من در هر صورت وظیفهام را انجام میدهم و این را یادآور میکنم که «منبع انرژی ما پایانناپذیر نیست.»
بعد هزاربار به این نتیجه رسیدم که آدم انرژیش همیشه یکی نیست و چقدر حیف بعضی روزا رو حیف و میل میکنیم میره و اینو یادمون میره.
(بعضی وقتها باید بگیم اگر فرصتش الان هست یا باید همین الان رفت دنبالش یا هیچوقت)
این پست محمدرضا شعبانعلی برای دهه ی چهارم زندگیه یعنی سن سی تا چهل سالگی
mrshabanali.com/دهه-چهارم-زندگی/
توی اینجا هم اشاره میکنه که منبع انرژی ما بیپایان نیست
منبع انرژیِ ما بیپایان نیست
این نکته را پیش از این به زبانهای مختلف گفتهام، اما دوست دارم باز هم تکرار کنم. به گمانم میتوانم بگویم یکی از تلخترین واقعیتهایی بوده که در گذر زندگی با آن مواجه شدهام.
من در دههی سوم و چهارم زندگی، بسیار پرتلاش و پرانرژی بودهام. افراد بسیاری این را به من گفتهاند و خودم هم با مرور گذشته، به همین نتیجه میرسم.
تقریباً هفت روز هفته، سیصد و شصت و پنج روز سال، از صبحِ زودهنگام تا شبِ دیرهنگام میدویدم و کار میکردم و اینجا و آنجا میرفتم و احساس خستگی هم نمیکردم. من «جمعههای واقعی» را چنانکه بسیاری از کارمندها تجربه کردهاند، تجربه نکردهام.
بارها از افرادی که بزرگتر از خودم بودند میشنیدم که: «قدر این انرژی را بدان. ده بیست سال بعد، دیگر این سطح از انرژی را نداری.»
حرفِ سادهای است. اما من هیچوقت آن را باور نکردم. همیشه فکر میکردم که اینهایی که چنین حرفی میزنند، از ابتدا افرادی تنبل یا کمحوصله یا کمانرژی بودهاند. مگر میشود این سطح از انرژی و شور و شوق و هیجان که در من وجود دارد، رنگ ببازد و بمیرد؟ مگر ممکن است که من ساعت چهار یا پنج صبح با ذوق و انرژی از خواب بیدار نشوم؟ مگر امکان دارد روزی برسد که ساعتم زنگ بزند و دوباره دکمهی Snooze آن را بزنم و بخوابم؟ مگر میشود شبهایی برسد که منتظر باشم به ساعت خوابیدن برسم؟
همهی اینها شدنی بود و من نمیدانستم.
هنوز در مقایسه با بسیاری از کسانی که میشناسم بیشتر کار میکنم. هنوز مطالعهام سر جای خودش هست و نقش کلیدیاش را در زندگیام از دست نداده. هنوز با شور و شوق، پیادهرویهای طولانی میکنم و به حیوانات غذا میدهم. هنوز سعی میکنم با دیگران، با انرژی صحبت کنم و لحن صدایم، شاد و سرحال باشد.
اما منبع انرژی داخلیام، اصلاً با یک دهه قبل قابل مقایسه نیست. این را شاید کسانی که از بیرون من را میبینند کمتر متوجه شوند. اما خودم در خلوت خودم به خوبی حس میکنم که حفظ کردن سطح عملکرد قبلی، خستهترم میکند. خودم میبینم که صبحها گاهی دستم روی دکمهی Snooze میرود. خودم میدانم که گاهی، خلوت شب را به شلوغی روز ترجیح میدهم. خودم میدانم که گاهی بدنم، آنچنان که دوست دارم، همراهیام نمیکند.
امروز حرفی که به یک نفر در آغاز دههی چهارم زندگی میزنم این است که: «مراقب باش که انرژیات در دهههای بعد، به این اندازه نخواهد بود.»
حدس میزنم کسی هم که این حرف را میشنود، همانطور که من جدی نگرفتم، آن را جدی نخواهد گرفت و آنقدر ادامه میدهد تا خودش این پدیده را تجربه کند.
اما من در هر صورت وظیفهام را انجام میدهم و این را یادآور میکنم که «منبع انرژی ما پایانناپذیر نیست.»
کتاب کُلُنِل (the colonel) یعنی سرهنگ رو محمود دولتآبادی نوشت ولی هیچوقت مجوز چاپ توی تهران رو نگرفت. بخاطر همین فقط نسخه انگلیسی تایید شده توسط خود محمود دولت آبادی منتشر شد. بعدها از روی این ترجمه انگلیسی ترجمه فارسی زدن و دولت آبادی هم شکایت کرد و گفته که از متن هم میشه فهمید کلمات من نیست. اما کتاب درمورد انقلاب ایران به روایتی دیگره.
محمود دولت آبادی گفته که اگر اینو نمینوشتم سر از دیوونه خونه درمیاوردم چون سال ۱۳۶۲ فشار عجیبی به من اومده بود و دچار حس های عجیب و غریبی شده بودم و منو واداشت تا بنشینم و بنویسم چون نویسنده چارهای جز این نداره.
این ویدیو هم اونجاش جالب بود که دولت آبادی جدا از فروتنی که داره میگه:
بدترین نقال ادبیات خود نویسندهاس، من یک بار توی زندان این کار رو کردم دیگه نمیکنم چون چیزی که مکتوب میکنی یک امری است وقتی میخوای نقل کنی بیمزه میشه.
یک نفر هم به عباس معروفی زمانی گفته بود من دارم میرم امریکای لاتین و مارکز رو میبینم کاری نداری؟ معروفی هم گفته بود بپرس ازش داستان یعنی چی؟ مارکز هم جواب داده بود که داستان یک کرمه توی کلهی من که باید بیاد روی کاغذ. از اون به بعد هم عباس معروفی توی کلاسهاش میگه این کرم باید بیاد روی کاغذ اگر تعریفش کنین از بین میره. خیلیها میخوان فیلم بسازن هی تعریفش میکنن بعد دیگه نمیسازن چون خالی میشن.
من دانلود بهتری از اینی که گذاشتم ندارم اگر داشتین بدین بذارم کانال.
https://www.youtube.com/watch?v=pkFaiDjO8-k
#کتاب
محمود دولت آبادی گفته که اگر اینو نمینوشتم سر از دیوونه خونه درمیاوردم چون سال ۱۳۶۲ فشار عجیبی به من اومده بود و دچار حس های عجیب و غریبی شده بودم و منو واداشت تا بنشینم و بنویسم چون نویسنده چارهای جز این نداره.
این ویدیو هم اونجاش جالب بود که دولت آبادی جدا از فروتنی که داره میگه:
بدترین نقال ادبیات خود نویسندهاس، من یک بار توی زندان این کار رو کردم دیگه نمیکنم چون چیزی که مکتوب میکنی یک امری است وقتی میخوای نقل کنی بیمزه میشه.
یک نفر هم به عباس معروفی زمانی گفته بود من دارم میرم امریکای لاتین و مارکز رو میبینم کاری نداری؟ معروفی هم گفته بود بپرس ازش داستان یعنی چی؟ مارکز هم جواب داده بود که داستان یک کرمه توی کلهی من که باید بیاد روی کاغذ. از اون به بعد هم عباس معروفی توی کلاسهاش میگه این کرم باید بیاد روی کاغذ اگر تعریفش کنین از بین میره. خیلیها میخوان فیلم بسازن هی تعریفش میکنن بعد دیگه نمیسازن چون خالی میشن.
من دانلود بهتری از اینی که گذاشتم ندارم اگر داشتین بدین بذارم کانال.
https://www.youtube.com/watch?v=pkFaiDjO8-k
#کتاب
YouTube
مصاحبه اختصاصی صدای آمریکا لندن با محمود دولت آبادی
ویل دورانت توی کتاب دربارهی معنای زندگی، یه نامه مینویسه و میفرسته به شخصیتهای بزرگ مثل نویسندههای بزرگ، دانشمندها، رهبرهایی مثل گاندی و توش یسری سوال پرسیده مثل اینکه مایه تسلی و خرسندی شما در زندگی چیه و چرا به کار و زندگی ادامه میدین یا نظرت درمورد دین چیه؟
جواب نامهها جالبه و از همه بیشتر من از جواب اچ ال منکن که یک نویسندهاس خوشم اومد، نه اینکه با کل نامهاش موافق باشم ولی این تیکه رو دوست داشتم:
در پسربچگی، علاقه به واقعیتهای دقیق داشتم. میخواستم شیمیدان بشوم ولی در عین حال پدر فقیرم سعی میکرد از من یک کاسب بسازد. بعضی وقتها هم مثل هر آدم نسبتا فقیر دیگر، آرزو داشتم با کلاهبرداریهایی ساده، پول هنگفتی به چنگ بیاورم. ولی با همه این احوال، نویسنده شدم و تا پایان هم نویسنده خواهم ماند. درست مثل گاوی که همه عمرش شیر میدهد، گرچه نفع شخصیاش اقتضا میکند که شراب بدهد!
من خوش شانستر از اکثر آدمها بودم، چون از دوران کودکی قادر بودهام زندگی خوبی داشته باشم و به دلخواه خودم کار کنم-یعنی کاری را برای هیچ آنهم با کمال میل انجام بدهم. حتی اگر هیچ پاداشی نداشت.
معتقدم خیلی از آدمها این قدر خوشبخت نیستند. میلیونها انسان مجبورند زندگیشان را به شکل وظیفهای که واقعا علاقهای به آن ندارند، پیش برند. اما من زندگی خوشایند فوقالعادهای داشتم، با اینکه گرفتاریها و مصیبتهایم کم نبود. چون در وسط آن گرفتاریها و مصائب، باز از رضایتمندی بسیار زیادی که فعالیت آزاد در پی دارد، بهرهمند میشدم. من بیشتر وقتها کارهایی را که دلم میخواست انجام دادم.
اثرات احتمالی این کارها بر سایر افراد، خیلی کم نظرم را به خود جلب کرد، من برای خوشایند دیگران قلم نزدم و نشریه چاپ نکردم. بلکه برای دل خودم این کارها را کردم، درست مثل گاوی که شیر میدهد، نه برای سود لبنیاتی، بلکه برای رضایت خودش. دوست دارم فکر کنم که بیشتر ایدههایم درست و سالم بودهاند. ولی راستش برایم مهم نیست. دنیا ممکن است آنها را بگیرد یا دست به آنها نزند. در هر حال، من با آنها خوش بودهام.
#کتاب
crazy.saharshaker.com
جواب نامهها جالبه و از همه بیشتر من از جواب اچ ال منکن که یک نویسندهاس خوشم اومد، نه اینکه با کل نامهاش موافق باشم ولی این تیکه رو دوست داشتم:
در پسربچگی، علاقه به واقعیتهای دقیق داشتم. میخواستم شیمیدان بشوم ولی در عین حال پدر فقیرم سعی میکرد از من یک کاسب بسازد. بعضی وقتها هم مثل هر آدم نسبتا فقیر دیگر، آرزو داشتم با کلاهبرداریهایی ساده، پول هنگفتی به چنگ بیاورم. ولی با همه این احوال، نویسنده شدم و تا پایان هم نویسنده خواهم ماند. درست مثل گاوی که همه عمرش شیر میدهد، گرچه نفع شخصیاش اقتضا میکند که شراب بدهد!
من خوش شانستر از اکثر آدمها بودم، چون از دوران کودکی قادر بودهام زندگی خوبی داشته باشم و به دلخواه خودم کار کنم-یعنی کاری را برای هیچ آنهم با کمال میل انجام بدهم. حتی اگر هیچ پاداشی نداشت.
معتقدم خیلی از آدمها این قدر خوشبخت نیستند. میلیونها انسان مجبورند زندگیشان را به شکل وظیفهای که واقعا علاقهای به آن ندارند، پیش برند. اما من زندگی خوشایند فوقالعادهای داشتم، با اینکه گرفتاریها و مصیبتهایم کم نبود. چون در وسط آن گرفتاریها و مصائب، باز از رضایتمندی بسیار زیادی که فعالیت آزاد در پی دارد، بهرهمند میشدم. من بیشتر وقتها کارهایی را که دلم میخواست انجام دادم.
اثرات احتمالی این کارها بر سایر افراد، خیلی کم نظرم را به خود جلب کرد، من برای خوشایند دیگران قلم نزدم و نشریه چاپ نکردم. بلکه برای دل خودم این کارها را کردم، درست مثل گاوی که شیر میدهد، نه برای سود لبنیاتی، بلکه برای رضایت خودش. دوست دارم فکر کنم که بیشتر ایدههایم درست و سالم بودهاند. ولی راستش برایم مهم نیست. دنیا ممکن است آنها را بگیرد یا دست به آنها نزند. در هر حال، من با آنها خوش بودهام.
#کتاب
crazy.saharshaker.com
استقلال فکری به عوامل مادی وابسته است. شعر به استقلال فکری وابسته است، زنان همواره فقیر بودهاند. نه فقط در دویست سال اخیر، بلکه از آغاز خلقت. زنان در مقایسه با پسران بردگان آتنی استقلال فکری کمتری داشتند. به همین علت است که من تا این اندازه بر داشتن پول و اتاقی از آن خود تاکید میکنم.
https://saharshaker.com/girls/
#وبلاگ
https://saharshaker.com/girls/
#وبلاگ
سحر شاکر
اتاقی از آن خود | سختی دختر بودن
داستان این است که عمه میمیرد و ارثیهای برای ویرجینیا وولف باقی میگذارد. حالا او یعنی ویرجینیا وولف که کمی مستقلتر شده میتواند راحتتر و آزادانهتر فکر کند و به سوالاتی برسد مثل اینکه چرا زنان نویسنده در طول تاریخ انقدر کم بودهاند، نه فقط نویسنده بلکه…
قرار است در این صفحه از کتابها بنویسم و با هم گپ بزنیم. هنوز جای کار زیاد دارد...
https://saharshaker.com/books/
#کتاب
https://saharshaker.com/books/
#کتاب
سحر شاکر
معرفی کتاب
چرا نوشتنِ افکار دیوانهوار باعث میشه حس بهتری داشته باشیم؟
اگر درمان این باشه که باید بریم توی یه اتاق و درمورد افکار، ایدهها و احساساتمون به صورت نقادانه صحبت کنیم، نمیشه این کار رو به یه روش دیگهای بکنیم؟ نمیشه به یه دوستِ معتمد زنگ زد و این کار رو کرد؟ حتما میشه. خیلی از آدمها این کار رو میکنن. ولی یه راه دیگه هم هست که شاید خیلی واضح جلو چشممون تاحالا نبوده:
ژورنالینگ یا خاطرهنویسی روزانه
دههی 1960 و 70 بود که روانشناسا این ایده که خاطرهنویسی ممکنه مزایای درمانی داشته باشه رو در نظر گرفتن، خیلیهاشون شروع کردن تا این تمرین رو با مریضها آزمایش کنن. در واقع این تحقیق نشون داد که خاطرهنویسی یه روش موثر برای بهبودی و ارتقاء سلامت روانی محسوب میشه. الان خیلی از تراپیستها (درمانگرها) و مشاورهها مراجعینشون رو تشویق میکنن تا به عنوان مکمل جلسههاشون بشینن و خاطره روزانه بنویسن.
فوایدی که خاطرهنویسی روی سلامت روانی داره شبیه فواید گفتگو درمانیه. یه قدرت رازآلودی هست وقتی که شما میاین و احساسات و افکارتون رو بیان میکنید، به نوعی باعث میشه قدرتی که اون افکار و احساسات روی شما دارن رو از دست بدن.
مارک منسن
من دوساله که دارم هر روز لید مینویسم، یعنی مهمترین چیزی که توی روزم اتفاق افتاده رو مینویسم. یه آرشیو کامل از حماقتها و خوشیهام از این دوسال دارم. نتیجه؟ اصلا توصیف کردنی نیست. نه اینکه آرشیو شدن، نه، آدم حس شناور بودن نداره. قشنگ میشه نقطهها رو به هم وصل کرد و منی که اون افکار رو داشتم رو ترسیم میکنه. جدا از اون، صفحات صبحگاهی که جولیا کامرون توی حق نوشتن ازش حرف زده هم هست البته بدون قضاوت، فقط باید نوشت. بعضی وقتها انجام میدم، سه صفحه یا 25 دقیقه بلافاصله بعد بیدار شدن بنویسی. همهی اونایی که توی طول روز میگی این چه سمی بود بجای اینکه حافظه اشغال کنه، میریزی دور. خصوصا وقتایی که وضع خرابه. بنظرم بعضی وقتها باید نوشت تا آدم یادش بره.
اگر درمان این باشه که باید بریم توی یه اتاق و درمورد افکار، ایدهها و احساساتمون به صورت نقادانه صحبت کنیم، نمیشه این کار رو به یه روش دیگهای بکنیم؟ نمیشه به یه دوستِ معتمد زنگ زد و این کار رو کرد؟ حتما میشه. خیلی از آدمها این کار رو میکنن. ولی یه راه دیگه هم هست که شاید خیلی واضح جلو چشممون تاحالا نبوده:
ژورنالینگ یا خاطرهنویسی روزانه
دههی 1960 و 70 بود که روانشناسا این ایده که خاطرهنویسی ممکنه مزایای درمانی داشته باشه رو در نظر گرفتن، خیلیهاشون شروع کردن تا این تمرین رو با مریضها آزمایش کنن. در واقع این تحقیق نشون داد که خاطرهنویسی یه روش موثر برای بهبودی و ارتقاء سلامت روانی محسوب میشه. الان خیلی از تراپیستها (درمانگرها) و مشاورهها مراجعینشون رو تشویق میکنن تا به عنوان مکمل جلسههاشون بشینن و خاطره روزانه بنویسن.
فوایدی که خاطرهنویسی روی سلامت روانی داره شبیه فواید گفتگو درمانیه. یه قدرت رازآلودی هست وقتی که شما میاین و احساسات و افکارتون رو بیان میکنید، به نوعی باعث میشه قدرتی که اون افکار و احساسات روی شما دارن رو از دست بدن.
مارک منسن
من دوساله که دارم هر روز لید مینویسم، یعنی مهمترین چیزی که توی روزم اتفاق افتاده رو مینویسم. یه آرشیو کامل از حماقتها و خوشیهام از این دوسال دارم. نتیجه؟ اصلا توصیف کردنی نیست. نه اینکه آرشیو شدن، نه، آدم حس شناور بودن نداره. قشنگ میشه نقطهها رو به هم وصل کرد و منی که اون افکار رو داشتم رو ترسیم میکنه. جدا از اون، صفحات صبحگاهی که جولیا کامرون توی حق نوشتن ازش حرف زده هم هست البته بدون قضاوت، فقط باید نوشت. بعضی وقتها انجام میدم، سه صفحه یا 25 دقیقه بلافاصله بعد بیدار شدن بنویسی. همهی اونایی که توی طول روز میگی این چه سمی بود بجای اینکه حافظه اشغال کنه، میریزی دور. خصوصا وقتایی که وضع خرابه. بنظرم بعضی وقتها باید نوشت تا آدم یادش بره.
❤2
سحر نوشت
با این بیشتر عاشق ناوال شدم 😀 https://youtu.be/3qHkcs3kG44 @saharshaker
اگر ناوال راویکانت رو نمیشناسین یا دوست داشتین ازش بیشتر بدونین توی وبلاگ آقای کاکاوند از مدل ذهنیش بخونین:
https://kakavand.me/naval/
@saharshaker
https://kakavand.me/naval/
@saharshaker
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دو کلمه حرف حساب
(اگر دانشجویید یا میخواید با بازار کار سر و کله بزنین شاید بیشتر به دردتون بخوره، سالار توی صفحهاش گذاشته بود و لطف کرد اینجا هم فرستاد، کل دوره رو میتونین توی مکتب خونه ببینین ولی ظاهرا این جلسه حذف شده)
#محمدرضا_شعبانعلی
توی مکتب خونه:
https://maktabkhooneh.org/course/%D9%81%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-mk301/
(اگر دانشجویید یا میخواید با بازار کار سر و کله بزنین شاید بیشتر به دردتون بخوره، سالار توی صفحهاش گذاشته بود و لطف کرد اینجا هم فرستاد، کل دوره رو میتونین توی مکتب خونه ببینین ولی ظاهرا این جلسه حذف شده)
#محمدرضا_شعبانعلی
توی مکتب خونه:
https://maktabkhooneh.org/course/%D9%81%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87-mk301/
❤9👍1