یادداشت‌های پراکنده(مرتضی براتی) – Telegram
یادداشت‌های پراکنده(مرتضی براتی)
230 subscribers
36 photos
7 videos
1 file
10 links
کانال فلسفه برای کودکان
@philosophy4children
Download Telegram
اپیکور سه نوع خواسته را تشخیص داد: خواسته‌های طبیعی و ضروری (مانند غذا، سرپناه و استراحت)، خواسته‌های طبیعی و غیرضروری (مانند غذا و لباس گران‌قیمت) و خواسته‌های بیهوده (مانند قدرت، ثروت و شهرت زیاد).
به‌طور خلاصه اپیکور معتقد بود که ما باید روی اولی (که برآورده کردنشان ضروری و آسان است) تمرکز کنیم و از بعدی‌ها (که برآورده‌کردنشان غیرضروری و ناممکن است) اجتناب کنیم.

از ذهن انباری به ذهن آگاهی، اُم سوامی، مرتضی براتی
نشر مهرگان خرد
1
Forwarded from یادداشت‌های پراکنده(مرتضی براتی) (مرتضی براتی)
هشت مهر روز بزرگداشت مولوی است

بزرگ‌ترین رخداد زندگی مولوی آشنایی‌اش با شمس و درگرگونی‌اش به‌واسطه او بود. مولوی تا حدود چهل‌سالگی در حد و اندازه مفتی شهر بود. مفتی یعنی کسی که فتوی می‌دهد. می‌شود گفت در حد مرجع تقلید. در این سن کم به این جایگاه رسیده است. اهل تهجد و ریاضت و زهد شدید بوده است. شاگردان بسیاری سر درسش حاضر می‌شدند. اما او عجب زاهدانه را راهی به دهی هم نمی‌بیند و حقیقت را نزد پیرمرد تندخو و آشتی‌ناپذیر تبریزی می‌بیند. بزرگ‌ترین همت مولوی همین است. در این جایگاه والای شریعت و کسب مواهب دینی و دنیوی زاهدانه‌اش، حقیقت را جای دیگری می‌بیند. دست از این همه می‌شوید و خود را شاگرد و مرید شمس می‌داند. حتی در پی ترفند و بهانه‌ای است تا شمس که چشمه آگاهی‌اش می‌خواند این مفتی بلندمرتبه را به شاگردی بپذيرد:
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

دین‌ورزی و اعمال و مناسک شریعت عجبی به همراه دارد. عجبی که در مذموم بودنش چون‌و‌چرا است. شاید طبیعی است و طبیعت انسان بر همین طریق است. کسی که سختی‌های زندگی شریعت‌مدارانه و زاهدانه را به جان می‌خرد به این امید است که پاداشی یابد و از دیگران فراتر نشیند و محبوب‌تر باشد؛ در این جهان یا آن جهان، نزد خدا و بندگان خدا. مولوی همه این‌ها را رها می‌کند و در طریقت و طریق شمس قدم می‌گذارد.  مثل اینکه دکتری فلسفه داشته باشی اما فلسفه‌ورزی پیرمردی روستایی را عمیق‌تر از خودت بدانی و شاگردش شوی! سخت است!
مولوی، این سجاده‌نشین باوقار زندگی زاهدانه را رها می‌کند و اهل طرب، رقص و سماع و اهل شعر و شاعری می‌شود:
زاهد بودم ترانه‌گویم کردی
سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم کردی

سجاده‌نشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی

مثنوی کبیر و به‌ویژه دیوان شمس دنیایی غریب‌آشناست. گویی در آن بوده‌ایم و نبوده‌ایم. با خواندنش حیرت می‌کنیم. اینجا کجاست؟ چقدر آشناست و چقدر تازه و غریب! پرنده خیال مولوی چه حجاب‌هایی را دریده‌است تا به آن راه یافته است! اینجا کجاست که چنین مبهم و شورانگیز است. کجاست که تو را بی‌ارده‌ای برای مقاومت می‌کند!
مولوی این دگرگونی را انجام داد و آن را پذیرفت. هیچ‌گاه هم در این مسیر تازه تردید نکرد. حتی در غزلی که می‌گویند در بستر مرگ خطاب به فرزندش سرود هم این رضایت و این شیوه طربناکی را می‌توان دید. می‌خواهد که تنهایش بگذارند تا در حال خوش خودش غرق شود و چشم از این دنیا ببندد:
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرک من خراب شب‌گرد مبتلا کن

در فرجام زیستن دنیوی‌اش می‌گوید پیری را در کوی عشق در خواب دیده که او را فراخوانده است:
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
مولوی مسیر دل و راه عشق را انتخاب کرد. از این تغییر مسیر تا آخرین نفس خرسند بود و همین مسیر او را ماندگار کرده است.
✏️مرتضی براتی
4🔥1
استعاره و معنای زندگی:

این عبارت‌ها را زیاد از اطرافیانمان می‌شنویم: زندگی سفره، زندگی جنگه، داستان، مسابقه، تراژدی، کمدی یا ... است
این عبارات صرفا صنایع بلاغی و زیبایی ادبی نیستند! علوم شناختی و روانشناسی ثابت کرده که استعاره‌ها، ابزارهای شناختی قدرتمندی هستند که به ما کمک می‌کنند معنای زندگی خود را درک کنیم.
در باور ویکتور فرانکل، بنیانگذار معنادرمانی، پیدا کردن معنا در زندگی، بخشی اساسی از طبیعت انسان و اساسی‌ترین نیروی محرکهٔ هر انسان است.
تحقیقات مختلف نشان می‌دهد افرادی که معنای بیشتری در زندگی خود احساس می‌کنند:
• سلامتی روانی بهتری دارند.
•رضایت بیشتری از روابط خود دارند.
•در برابر چالش‌های زندگی مقاوم‌تر و تاب‌آورترند. در مقابل، احساس پوچی و بی‌معنایی با عملکرد ضعیف‌تر و حتی حالت‌های پاتولوژیک مرتبط است (Schnell, 2009)

اما چگونه استعاره‌ها به زندگی معنا می‌بخشند؟

بر اساس "نظریه استعاره مفهومی" (Lakoff & Johnson, 1980)، مغز ما برای درک مفاهیم انتزاعی مثل "معنای زندگی" به سراغ چیزهای ملموس و عینی می‌رود.

معنا در زندگی سه رکن اساسی دارد:
۱.تداوم (Continuity) - احساس پیوند گذشته، حال و آینده
۲.هدفمندی (Purpose) - احساس حرکت به سمت مقصدی ارزشمند
۳. ارزش (Value) - احساس ارزشمند بودن ذات زندگی
برای مثال استعاره "زندگی، سفر است":
•ما = مسافر (Traveler)
•اهداف = مقصد (Destination)
•مشکلات = موانع مسیر (Obstacles)
•انتخاب‌ها = چندراهی‌ها (Crossroads)

فقط افراد سردرگم و دچار ابهام و تردید از  استعاره استفاده نمی‌کنند.حتی وقتی دانش اولیه درباره یک مفهوم داریم، اما هنوز درک کاملی از آن برایمان حاصل نشده، استعاره بیشترین تاثیر را می‌گذارد.
ما در شرایط خاصی از استعاره‌ها استفاده می‌کنیم. مطالعات مختلفی نشان می‌دهد مردم عمدتا وقتی از استعاره استفاده می‌کنند که:
- احساس عدم‌اطمینان کنند
- درک زندگی برایشان مبهم باشد
- به دنبال ساختار و قطعیت باشند
- تحت فشار زمانی قرار داشته باشند
در باور زولتان کوچش، بسترهای فرهنگی استعاره‌های فرهنگی خاص خود را نیز دارند. برای مثال، آمریکایی‌ها معمولاً زندگی را "دارایی ارزشمند" می‌دانند در حالی که مجارها آن را "جنگ و مبارزه" توصیف می‌کنند. این تفاوت‌ها نشان می‌دهد چگونه فرهنگ بر درک ما از زندگی تاثیر می‌گذارد.
چرا معنای زندگی اینقدر برایمان مهم است و باید مهم باشد؟
این ما هستیم که بر مبنای استعاره‌ای که برای زندگی‌مان می‌سازیم به آن معنا می‌بخشیم.
معنادار کردن زندگی به ما کمک می‌کند:
_ بر پوچی‌ چیره شویم.
_ برای تجربیاتمان چهارچوب بسازیم.
_ در مواجهه با مرگ و نیستی معنا پیدا کنیم.
_ روابط و فعالیت‌هایمان را در بافت بزرگتری درک کنیم.
پس، ما برای یافتن معنا، زندگی را به چیزهایی تشبیه می‌کنیم که می‌فهمیم و برایمان ملموس و درک‌پذیرند. این استعاره‌ها تصادفی نیستند - بلکه پل‌های شناختی هستند که ما را از سردرگمی به سمت درکی ملموس و معنادار از زندگی هدایت می‌کنند.

استعاره شما برای زندگی چیست و چرا این استعاره را انتخاب کرده‌اید؟
#مرتضی_براتی
3👏1
The conceptual metaphor: Life is a journey.
به مرگ این محتشم شهامت و دیانت و کفایت و بزرگی بمرد. و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم و پس یکدیگر می‌رویم و هیچ‌کس را اینجا مقام نخواهد بود...
_تاریخ بیهقی، مرگ خواجه احمد حسن
4
یادداشت‌های پراکنده(مرتضی براتی)
Photo
کی‌یرکگور در عبارتی حقیقتی شگفت را بیان می‌کند که با منطق روزمره‌ی ما ناهمخوان است. می‌گوید : ما تنها پس از رخدادن رویدادهای زندگی می‌توانیم زندگی را درک کنیم، اما ناگزیریم پیش از درکش، آن را زندگی کنیم. گویی در امتحانی شرکت می‌کنیم که هرگز درسش را نخوانده‌ایم و تنها پس از مردود شدن، کتاب را به ما می‌دهند.
چنین واقعیتی، نوعی پوچی و بی‌معنایی در خود دارد؛ چرا که ما در بند زمان اسیریم. نمی‌توانیم زندگی را متوقف کنیم، به عقب بازگردیم یا آن را از نو آغاز کنیم. انتخاب‌هایمان را کورکورانه انجام می‌دهیم و تنها پس از گذشت زمان درمی‌یابیم که چه معنایی داشته‌اند. با این حال، درست در همین نقطه است که حقیقت هستی خود را  بر آفتاب می‌افکند: معنا، در نگاه به گذشته پدیدار می‌شود. ما تنها زمانی می‌توانییم دردها، اشتباهات و فقدان‌هایمان را درک کنیم که پشت سرت قرار گرفته‌ باشند.

پس در میانهٔ این سردرگمی به پیش می‌رویم، با این امید که روزی، با نگاهی به گذشته، هرج‌ومرجِ روزگار در الگویی خاص معنادار شوند. منظور کی‌یرکگور نیز همین است: یعنی معنایی برآمده از آن کشمکشِ به‌ظاهر پوچ، میان زندگی کردن در نادانی و دانستن در زمانی که دیگر بسیار دیر شده است.
https://news.1rj.ru/str/scatterednotess
👍51🔥1
▎فلسفه عشق در آثار کی‌یرکگور

سورن کی‌یرکگور، فیلسوف دانمارکی قرن نوزدهم،  یکی از پیشگامان تفکر وجودی و ارائه‌دهندگان تحلیل‌های عمیق روانشناختی است. در آثار او به بررسی ماهیت عشق و روابط انسانی پرداخته شده و مفاهیم پیچیده‌ای را ارائه می‌دهد که هنوز هم در دنیای امروز معتبر و اثرگذارند.
کی‌یرکگور عشق را نه تنها به‌مثابه یک احساس، بلکه به‌عنوان  انتخابی آگاهانه و مسئولیت فردی می‌بیند. در باور او عشق حقیقی نیازمند شناخت عمیق از خود است. این انتخاب آگاهانه، که باید از دل و درون و نه از فشارهای اجتماعی یا انتظارات دیگران نشأت بگیرد، می‌تواند به رشد فردی و بهبود هویت شخصی بينجامد. عشق، در نگاه کی‌یرکگور، به ما این مجال را می‌دهد که از خود فراتر رویم و به دیگران نزدیک شویم.
او در کتاب "بیماری منتهی به مرگ"،  مفهوم ناامیدی را به‌مثابه بیماری‌ای روحی وصف می‌کند که برآمده از فقدان معنا در زندگی است. این ناامیدی نه‌تنها از نبود عشق، بلکه از نشناختن خود و نپذیرفتن مسئولیت فردی برمی‌آید. در این راستا، عشق می‌تواند به‌عنوان مفر و راه گریزی از این بیماری عمل کند، البته اگر به درستی درک شود. عشق نه‌تنها تسلی‌بخش است بلکه می‌تواند ما را به چالش بکشد تا با ترس‌ها و دلهره‌های وجودی خود روبرو شویم.
کی‌یرکگور باور دارد که دلهره بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه انسانی است. این احساس وجودی، فراخوانی برای ما به یادآوری عدم‌قطعیت زندگی و پیچیدگی‌های عشق. دلهره، برخلاف ترس، نشان‌دهنده عمق وجود ماست و به ما یادآوری می‌کند که عشق نیز می‌تواند با فراز و نشیب‌ها و چالش‌های خود همراه باشد. این دلهره در واقع می‌تواند به عشق غنا ببخشد، پربارترش کند و آن را به تجربه‌ای ژرف‌تر تبدیل کند.
کی‌یرکگور بر اهمیت آزادی در عشق نیز تأکید زیادی دارد و معتقد است که عشق راستین باید بر پایه آزادی انتخاب باشد، نه بر اساس وابستگی یا نیازهای مادی. این آزادی به فرد اجازه می‌دهد تا با تمام وجود به دیگری عشق ورزد و در عین حال هویت خود را حفظ کند. در این فضا و بستر، عشق نه تنها پیوندی عاطفی، بلکه یک تعهد اخلاقی به رشد و شکوفایی هر دو طرف است.
سرانجام، پرسش بنیادینی که کی‌یرکگور مطرح می‌کند این است: آیا ممکن است عشق راستین بتواند هم امنیت را فراهم کند و هم شجاعت تسلیم شدن را در خود جای دهد؟ این پرسش اساسی او دعوتی است برای تفکر عمیق‌تر درباره چگونگی تعادل بین جستجوی امنیت در روابط و ریسک‌پذیری لازم برای عاشق شدن.
_مرتضی براتی
👏21👍1🥰1
آلبر کامو، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، در آثارش به ویژه در کتاب «افسانه سیزیف»، به موضوع پوچی و خودکشی می‌پردازد. او بر این باور است که خودکشی بنیادی‌ترینِ پرسش‌های فلسفی است. کامو می‌گوید انسان‌ها به دنبال معنای زندگی هستند، اما جهان به این جستجو و کاوش ما پاسخی نمی‌دهد و همین عدم پاسخگویی باعث احساس پوچی می‌شود.
کامو سه گزینه را پیش روی ما قرار می‌دهد: اول، انتخاب خودکشی که او آن را نوعی فرار از واقعیت می‌داند و به همین دلیل آن را نمی‌پذیرد. دوم، پناه بردن به ایمان یا خودکشی فلسفی که آن را نیز راه‌حلی نمی‌داند، زیرا در نهایت به انکار واقعیت و فرار از رویارویی با پوچی می‌انجامد. سومین گزینه، پذیرش پوچی و زندگی کردن با آگاهی از آن است که کامو آن را بهترین راهکار می‌داند.
در داستان سیزیف، کامو به انسانی اشاره می‌کند که با آگاهی از بی‌معنایی تلاش‌هایش، به نوعی آزادی و خوشبختی دست می‌یابد. سیزیف، که مجبور است سنگی را هر بار به بالای کوه برساند و دوباره آن سنگ به پایین بیفتد، نماد انسانی است که با پذیرش سرنوشتش، به زندگی ادامه می‌دهد. کامو می‌گوید: "ما باید تصور کنیم که سیزیف خوشبخت است." این جمله نشان‌دهنده این ایده است که حتی در مواجهه با پوچی، انسان می‌تواند زندگی را با آگاهی و آزادی بپذیرد.
به طور کلی، رویکرد کامو به زندگی بر پایه پذیرش پوچی و زندگی کردن بدون امید به معنا اما با آگاهی از واقعیت‌ها استوار است. این نگرش می‌تواند نحوه تفکر ما درباره زندگی را تغییر دهد و ما را به سمت پذیرش مسئولیت‌هایمان در قبال زندگی سوق دهد. بنابراین، فلسفه کامو نه تنها یک دیدگاه انتقادی نسبت به زندگی ارائه می‌دهد، بلکه دعوتی است به زیستن با آگاهی و آزادی در جهان بی‌معنا.
3👍1🙏1
لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ‌... به‌راستی انسان را در رنج و برای رنج آفریدیم...
_ قرآن کریم، سوره بلد، آیه ۴

از دستِ غم انفصال می‌جویی؟ نیست
- خاقانی

To live is to suffer, to survive is to find some meaning in the suffering.
زندگی رنج است، تاب‌آوردن زندگی یافتن معنا در دل رنج‌هاست
-Friedrich Nietzsche
2😁1😢1
داستایفسکی باور داشت که روح، هر بار که به خودمان دروغ می‌گوییم، آن را به خاطر می‌سپارد..
آدم‌هایی هستند که به خودشان دروغ نمی‌گویند. در پی آنند از در آشتی با خود، جهان و دیگران درآیند و روبرو شوند. آن‌هایی که خود را در برابرت بر آفتاب می‌افکنند. به قول فروغ همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را نمی‌بافند. وجودشان همیشه در هاله شفقت افتاده است.
آدم‌هایی را دوست می‌دارم که جهان برایشان راززدایی نشده است و از بال زدن پروانه‌ای و افتادن برگی هم حیرت‌زده‌ می‌شوند.
آدم‌هایی را دوست دارم که در درون خود، هم روشنی دارند و هم پیچیدگی و ابهام. آن‌هایی که از بن جان عشق می‌ورزند، و در عین حال با لبخندی آرام به یاد می‌آورند که به همین راحتی می‌توانستند و ممکن بود هرگز به دنیا نیایند و هیچ‌کس هم متوجه نبودنشان نمی‌شد و سود و زیانی به دنیا و مافیها نمی‌رسید. آن‌هایی که می‌دانند معنا صرفاً از طریق وجودشان به سراغشان نمی‌آید، بلکه صبورانه از تردیدها، کنجکاوی‌ها و پرسش‌های تند و گزنده ساخته می‌شود. از پرسش‌های ژرف و مردافکن! آن‌هایی که با پرسش‌های وجودی دست و پنجه نرم می‌کنند نه برای فرار از زندگی یا پنهان شدن در پستوی آن، بلکه برای اینکه فلسفه‌شان را «اینجا و اکنون» زندگی کنند. آن‌ها که می‌خواهند ماهی لیز حال را حتی برای لحظه‌ای در دست بگیرند و لذت لمس و سُرخوردنش از میان دست‌هاشان را بچشند!
👍9
نادانی: زندانی در غار خود

نادانی، به‌مثابه یک ضعف و ناتوانی، ما را در بند و زندانی می‌کند. هر چه کمتر از جهان بدانیم، کمتر می‌توانیم با آن کنار بیاییم و انتخاب‌های کمتری پیش روی ماست. دنیل دنیکولا در مقاله‌ای برای انتشارات ام‌آی‌تی به این نکته مهم اشاره می‌کند که مشکل تنها نادانی نیست، بلکه نادانی از نادانی‌های خودمان نیز هست. (و این کتاب Understanding Ignorance) او بحث خود را با تمثیل غار معروف افلاطون آغاز می‌کند.
در روایت افلاطون، زندانیانی در غاری محبوس‌اند و تنها به سایه‌های محو و پرتلاطم راضی‌اند. آنها از وجود دنیای گسترده‌ای که بیرون از آن غار وجود دارد، بی‌خبرند. این نادانی نه تنها آنها را محدود می‌کند، بلکه مانع از درک واقعیت‌های عمیق‌تر زندگی نیز می‌شود.
مشکل بزرگ‌تر این است که ساکنان غار حتی نمی‌دانند جهانی ورای غارشان هم وجود دارد. آنها گمان می‌کنند که همان نادانی و نگاه محدودشان به واقعیت، تمام آن چیزی است که وجود دارد و مهم است. برای رهایی از این وضعیت، نیاز به مداخله‌ای از بیرون داریم؛ به کسی از جهان خارج که بتواند ما را بیدار کند. اما این مداخله معمولاً با مقاومت و خصومت ساکنان‌ نادان غار مواجه می‌شود، زیرا خروج از غار مستلزم تلاش، یادگیری، و اعتراف به اشتباهات است.
دنیکولا و افلاطون هر دو بر این باورند که برای خروج از غار، نخست باید درک کنیم آنچه می‌بینیم و می‌دانیم ممکن است حد و مرز جهان نباشد. سپس باید بپذیریم که دیگران ممکن است دیدگاه‌ها و دانشی داشته باشند که ما از آن بی‌بهره‌ایم. در اینجا اهمیت پرسشگری نمایان می‌شود؛ اگر سؤالات درستی بپرسیم، شاید پاسخ‌های بیشتری به دست آوریم و بتوانیم دنیای گسترده‌تری را تجربه کنیم.
👍3
Life is a tragedy when seen in close-up, but a comedy in long-shot.

Charlie Chaplin
زندگی از نمای نزدیک، تراژدی و از نمادی دور، کمدی است.
_چارلی چاپلین
👍2😁1😢1
امیر شجاعی شاعر در قدح انوری گفته:

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می‌گوید
خانهٔ انوری کجا باشد
در آناتی از زندگی در سکوتی لغزنده و ناپایدار اما سنگین و عمیق و دگرگون‌کننده می‌افتی. از مغاک‌ها و دره‌هایی تیره در زندگی به امیدی نوری مبهم بالا آمدی و به مسیر آمده می‌نگری. ناگهان، همه‌ی کوشش‌ها و تعریق‌‌هایت در چشمانت بی‌جلوه و تهی از شکوه و معنا می‌شوند، گنجینه‌ا‌ی که متصور بودی  به‌سان صندوقچه‌ای از سنگ‌های رنگ‌‌و‌روباخته می‌نماید. آن ستون‌های یقین سایه‌افکن بر دلت بر گسل تردید می‌افتد. باورهایت به پاره‌یخ‌هایی می‌ماند که در هُرم مه‌آلود این آگاهی تازه ذوب می‌شوند و نقش‌ها و عنوان‌هایی که بر دوش کشیده‌ای، رنگ می‌بازند تا هستیِ عریان، بی‌حجاب بماند. دنیا، به بیان خاقانی این سراچهٔ آوا و رنگ، بی‌آوا و بی‌رنگ می‌شود.
این آنات و احوال تردیدی شهودگونه که به‌سان برق رخ نماید و نپاید:«الأحوال کالبروق...» گویی هم تباهی است و آوار سقف‌ و ستون باورها بر زمین ضمیر و هم رستگاری رهایی از حصاری ناایمن. گویی نیشتر فصاد بر رگت می‌نشیند و پس از دردی گزنده، با جریان و فواره خون آرامش و تسکینی خلسه‌آور می‌یابی. انگار تو را در تلاقی شک و شهود قرار می‌دهد. لگام وجود سرکش‌ات را رها می‌کنی و بی‌باک و بی‌سرانجام در فراخی هستی می‌تازد.
و در همان نفس، در ژرفای این فروپاشی، گویی بذری از رهایی می‌روید و اکنون، لرزان و هراسان، بر آستانه‌ی راهی ناشناخته ایستاده‌ای.
راهی که از آن توست، نه طرح ازپیش‌کشیده‌ی دیگران.
این رهایی، هم هراس‌آور است، از آن رو که تو را به لحظات و بادهای آواره بی‌سرانجام می‌سپارد، و هم نشئه‌آور است، چرا که برای نخستین بار، رایحه امکانِ محض را استشمام می‌کنی.
شگفت این که این زلزله‌ی باشکوه را چیزهایی ساده برمی‌انگیزند: آوازِ غریب پرنده‌ای بر شاخه‌ بلوطی پیر، که گویی جهان گفت‌وگو را در سکوتی ناب غرق می‌کند.
یا سطرهای شعری که از ژرفای زمان با قلب تو سخن می‌گوید. یا جویباری که بی‌اعتنا به توقف‌گاه‌های مردد آدمی، همچنان جاری است و تمام توقف‌‌هایش را به هیچ می‌گیرد، یا پرواز پروانه‌ای که بال‌زدنِ شعرگونه‌اش شکنندگی، زیبایی و دگرگونی را در هم می‌آمیزد، یا سوسو و چشمک‌زدن ستاره‌ای در سکوت شب و بر سینه فراخ آسمانی که آدمی را در بیکرانگیِ خود محو می‌کند. در رویارویی با این لحظات، حس بازنده برنده‌ای داری؛ گویی آنچه را که هرگز نبودی و از آن تو نبود از دست می‌دهی، و آنچه را که هستی به دست می‌آوری. و این، هم وداعی است غمگینانه با همه‌ی گذشته طویل سراب‌‌گونه‌‌ات، و هم استقبالی بی‌کران از حقیقتِ برهنه‌ی وجود در ته‌مانده جام عمر.
3👏2🔥1
غزالی: گریز از یقین برای رسیدن به حقیقت

ابوحامد محمد غزالی ( سده پنجم قمری) در اوج شهرتش به عنوان فقیه، متکلم و فیلسوفی برجسته‌ درجهان اسلام، ناگهان دچار بحران معرفتی عمیقی شد. غزالی که سال‌ها در نظامیه‌ بغداد به تدریس فقه و کلام و فلسفه مشغول بود، به این نتیجه رسید که علم رسمی و اقناع منطقی پاسخگوی اضطراب وجودی و جستجوی حقیقت نهایی‌اش نیست. این بحران، که خودش در کتاب «المنقذ من الضلال» یا رهاشده از گمراهی، به تفصیل شرح داده، تردید فکری ساده‌ای نبود، بلکه نوعی درهم‌شکستگی و فروریختگی روحی-روان‌شناختی بود که امروزه آن را نوعی فرسودگی عمیق معنوی (Existential Burnout) یا ازخودبیگانگی معرفتی می‌دانند.
غزالی دریافت که یقینِ برساخته‌ی ذهن و اجتماع — چه در قالب فلسفه، چه کلام، چه تقلید دینی — بیشتر حاصل نیاز نفس به امنیت، هویت و قدرت است تا تجربه‌ی بی‌واسطه حقیقت. در باور غزالی هراس از نابودی این یقین‌های ساختگی، مانع از رویارویی با حقیقت زنده می‌شود.
شیوه‌ی شکاکانه‌ غزالی چارچوب‌مند و البته بنیادین بود: او هم‌زمان در اعتماد حسی، عقلی و حتی تعبدی تردید کرد. این مسیری که او ترسیم کرد، پیش از دکارت، شک روش‌مند را در سنت فکری اسلامی به اوج رساند. اما هدفش، نه باقی‌ماندن در شک، بلکه عبور از آن به سوی یقینی برخاسته از کشف و حال و شهود بود.
غزالی پس از حدود دو سال درماندگی فکری، در چهل سالگی از تمام مقام‌های علمی و اجتماعی خود کناره گرفت، بغداد را ترک کرد و حدود یازده سال در انزوا و خلوت به سیر و سلوک درونی پرداخت. ترک اوراق و سیر آفاق درون کرد.  این دوره خلوت‌نشینی‌اش، نه فرار، بلکه خروجی آگاهانه برای «تخلّیۀ» ذهن و روح از قیدهای عادت، شهرت و اندیشه‌های جزمی بود.
در این سال‌ها، غزالی به مسبر تصوف و عرفان گرایید، اما تصوفی که در نگاه او کمال سلوک عملی و تهذیب باطن بود، نه انحراف از شریعت.  دریافت که حقیقت، نه تنها با برهان و استدلال، که با «ذوق» (تجربه‌ی باطنی)، «حال» (وجدان روحانی) و «مشاهده و شهود» حاصل می‌شود. به عبارت دیگر، به باور او «علم الیقین» باید به «عین الیقین» و سپس «حق الیقین» تبدیل شود.
غزالی عقل را طرد نمی‌کرد، بلکه آن را در جایگاه خادم شهود و اخلاق قرار داد. در نظام فکری نهایی او، عقل سلیم زیرمجموعه‌ای از نور قلب (بینش باطنی) شد. به باور او، دانشی که تنها در ذهن بماند و بر جان و ضمیر و عمل انسان تأثیر نگذارد، علم نافع نیست.
دستاورد این دگرگونی، نگارش کتاب «احیاء علوم الدین» بود؛ تلاشی سترگ برای بازسازی معنویت در چارچوب شریعت، با تأکید بر اخلاص، مراقبه، تهذیب نفس و عمل نیک. غزالی در این اثر نشان می‌دهد که فقه ظاهر بدون فقه باطن ناقص، و عرفان بدون التزام به سنت دینی خطرآفرین است.
درس اصلی غزالی برای جهان پرهیاهو و تامل‌گریز امروز این است که جست‌وجوی حقیقت نیازمند شجاعت ترک «خودِ برساخته»  و تاب‌آوردن بی‌یقینی موقت است. تردید، اگر صادقانه و با نیت طلب باشد، پلی به سوی ایمانی آگاهانه و زنده است، نه دشمن آن. به قول خودش:
«آن‌که تنها تقلید کند، در حجاب است؛ و هر که در شک خود درنگ کند، از تقلید بیرون آمده و در آستانه‌ کشف است.»
در نهایت اینکه چرا غزالی ایمان تقلیدی را رها کرد، پاسخش احتمالا این خواهد بود: تا بتواند ایمان حقیقی را در آغوش گیرد — ایمانی که از دل تجربه‌ی شخصی، تهذیب نفس و معرفت قلبی می‌جوشد.
4
فصل پاییز آمدی تو با مسافرها
کوچه‌‌ها پر گشته باز از بهت عابرها

آجر آجر خانه می‌سازم درونم با
تکه‌هایی از تنت از دست شاعرها

آیه‌های جاری از اعجاز لب‌هایت
می‌کنند انکار با اندوه، کافرها

واژه‌ ممنوعه‌ای وصف تو را هر جا
حذف می‌کردند بالاجبار ناشرها

هند پر الماس و پر نوری ولی دوری
بهر فتح‌ات می‌شوم در خیل نادرها
#مرتضی_براتی
👏6
۲۶ قانون برای سال ۲۰۲۶
(مطابق گفتارهای فیلسوفان رواقی‌)


۱. درباره همه چیز نظر نده.
۲.چیزهای غیرضروری را حذف کن.
۳.روی چیزهایی تمرکز کن که تحت کنترل توست.
۴.صبح زود بیدار شو.
۵.هر روزت را با نوشتن یادداشت‌های روزانه مرور کن.
۶.وقتت را بی‌جهت تقدیم دیگران نکن.
۷.رنجِ خودخواسته را تجربه کن.
۸.هر روز کاری برای منافع عمومی انجام بده.
۹.حواس‌پرتی‌ها را ساکت کن.
۱۰.قبل از واکنش نشان دادن، درنگ کن.
۱۱.هر برداشت و احساسی را قبل از عمل کردن، محک بزن.
۱۲.به جای افزایش دارایی‌ها، خواسته‌هایت را کم کن.
۱۳.کار درست را انجام بده، حتی وقتی کسی تو را نمی‌بیند.
۱۴.آنچه اتفاق می‌افتد را بپذیر (عشق به سرنوشت).
۱۵.خودت را با مشکلات خیالی آزار نده.
۱۶.کمتر حرف بزن. بیشتر گوش کن.
۱۷.به جای کمال‌طلبی، روی بهبود خودت تمرکز کن.
۱۸.به خودت سخت‌گیر باش، با دیگران مهربان.
۱۹.دست از شکایت کردن مداوم بردار.
۲۰.موانع را فرصت ببین.
۲۱.ارزش خودت را به نتایج کارها گره نزن.
۲۲.هر روز به مرگِ خودت فکر کن و بدان می‌میری.
۲۳.همه جا با خودت کتاب ببر.
۲۴.نه بگو (خیلی بیشتر از الان).
۲۵.کمک بخواه.
۲۶.خودت را با دیگران مقایسه نکن.
7👏1
از روزی که تو را شناختم،
هم‌زمان می‌خندم و می‌گریم
نیمی از عشق‌ات نور است و باقی‌اش ظلمت
تابستان و زمستان یکی است
شاید برای همین،
هنوز هم دوست‌ات دارم...
#غادة_السمان، سوریه

یک نیم رخت اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعید
یک نیمِ دگر اِنَّ عذابی لَشدید

بر گرد رخت نبشته یُحیِی وَ یُمیت
مَنْ ماتَ مِنَ العشق فقد ماتَ شهید
_منسوب به #ابوسعید_ابوالخیر
4
"The noblest pleasure is the joy of understanding."
~ Leonardo da Vinci

«نفیس‌ترین لذت، شادمانیِ فهمیدن است.»
~ لئوناردو داوینچی
👍7
“Muddy water is best cleared by leaving it alone. Furthermore, it could be argued that those who sit quietly and do nothing are making one of the best possible contributions to a world in turmoil.” — Alan Watts

«آب گل‌آلود با به خود واگذاشتنش، زلال‌ می‌شود. به‌راستی آنان که در سکوت آرام نشسته‌اند، یکی از ارزشمندترین خدمت‌ها را به جهانی آشفته ارائه می‌کنند.» — آلن واتس
👍5