ضد روایت – Telegram
ضد روایت
621 subscribers
132 photos
40 videos
23 files
145 links
Download Telegram
Forwarded from مانی بشرزاد
خشونت آخرین پناهگاه ایده‌های شکست خورده است

مقاله‌ام درباره کشته شدن چارلی کرک
CapX📰


میزس در لیبرالیسم نوشت “خشونت همواره حکم اعتراف به این است که آدمی از به کارگیری اسلحه فکر ناتوان است” به بیان دیگر، خشونت آخرین پناهگاه ایده‌های ورشکسته است.

شاید با کرک اختلاف نظر داشته باشید ــ من خودم هم در بسیاری موارد موافق نبودم. اما موضوع اصلی این نیست.
اصل موضوع همان چیزی است که کِرک وقتی از او پرسیدند چرا این‌همه وقت در دانشگاه می‌گذراند، گفت. پاسخ او ساده بود:

«وقتی ارتباط انسانی خود را با کسی که با او مخالفید از دست بدهید، خیلی راحت‌تر می‌شود خواهان اعمال خشونت علیه آن گروه شد.»
تراژدی اینجاست که فردی که خواهان گفت و گو و به جای خشونت بود، در هنگام گفت و گوی آزادانه به قتل رسید.

پس چرا کسانی که ایده‌های شکست‌خورده را تبلیغ می‌کنند، اغلب از بحث کردن سر باز می‌زنند؟ نخستین دلیل، باور نادرست به برتری اخلاقی است. کسانی که خود را همواره در «سوی درست تاریخ» می‌بینند – که برای آنان یعنی هم‌صف شدن با سرکوب شدگان، چه واقعی و چه خیالی – خود را از وظیفه‌ی اقناع معاف می‌دانند. اگر همیشه حق با شماست، چرا باید با کسانی که در اشتباه‌اند وارد گفت‌وگو شوید؟ این منطق به راهی تاریک می‌انجامد.
مخالفان تنها گمراه نیستند؛ بلکه غیراخلاقی، ارتجاعی و حتی شریر به شمار می‌آیند. اختلاف دیدگاه دیگر یک رویارویی فکری نیست، بلکه مسئله‌ای شخصی است. و هنگامی که اختلاف به این صورت اخلاقی‌سازی شود، گام بعدی انسان‌زدایی است: اگر با من مخالفی، ارزش شنیده شدن نداری. بلکه در واقع، ارزش زیستن هم نداری.

دلیل دوم، جست‌وجوی قدرت به عنوان درمان همه‌چیز است. اگر کسی باور داشته باشد که هر درد اجتماعی – فقر، جنگ، استثمار – تنها از راه اقتدار سیاسی حل‌شدنی است، آنگاه خودِ قدرت به والاترین خیر بدل می‌شود.


مقاله کامل:
https://capx.co/when-free-debate-dies-brutality-is-all-thats-left
👍4
الهیات رنج سیاسی
از سدوم و عموره تا پاریس و تهران و غزه


«آنگاه خداوند بر سدوم و عموره، گوگرد و آتش باراند، از نزد خداوند از آسمان. و آن شهرها و تمام دشت و جمیع ساکنان آن شهرها و نباتات زمین را واژگون ساخت.»
-سفر پیدایش ۲۵-۱۹:۲۴

شما تمامی اقتدار، اعتبار و نظم را واژگون کردید… شما هرچه را که موجب توازن قدرت بود و بنیاد آزادی است نابود کردید

-ادموند برک؛ تأملاتی درباره‌ی انقلاب فرانسه


در عهد عتیق، بارها می‌بینیم که یک قوم و نه صرفاً
افراد گناهکار آن، گرفتار عذاب دردناک الهی می‌شوند. گویی الگوی حاکم در روایت‌های کتاب مقدس چنین است.
این پرسش دشوار اما ضروری‌ست: چرا وقتی گناه یا خشونت از بخشی از جامعه سر می‌زند، همه باید عذاب بکشند؟ آیا تاریخ، از سدوم و عموره و مصر گرفته تا فرانسه و ایران و غزه، پاسخی برای ما دارد؟

در سفر پیدایش (باب ۶)، آمده که شرارت انسان‌ها بر زمین چنان شده بود که خداوند از آفرینش آن‌ها پشیمان شد. نتیجه، طوفانی جهان‌گستر بود که فقط نوح و خانواده‌اش را نجات داد. در این روایت، نه فقط گناهکاران، بلکه کل گیتی بایستی از نو ساخته شود.

در مثالی دیگر، شهرهای سدوم و عموره، نماد شرارت اجتماعی، تجاوز و بی‌عدالتی‌اند. در گفت‌وگوی مشهور ابراهیم با خدا (سفر پیدایش ۱۸)، حتی اگر ده انسان عادل در شهر پیدا می‌شد، شهر نجات می‌یافت؛ اما چنین نشد. لوط و خانواده‌اش به‌زحمت نجات پیدا کردند و باقی شهر در آتش نابود شد.
نمونه‌ها فراوانند و نه‌تنها در عهد عتیق بلکه در بسیاری از داستان‌های الهیاتی و اساطیری فرهنگ‌های گوناگون در سراسر دنیا به‌صورتی عجیب و مشابه تکرار شده‌اند؛ تو گویی که صدایی از دل تاریخ همواره خطاب به بشریت هشدار می‌دهد.

ادموند برک (که نام او خیلی خیلی کمتر از کارل مارکس در آکادمی‌های غربی و در جزوات درسی تکرار شده) باور داشت جامعه مانند یک موجود زنده است که در طول قرن‌ها رشد می‌کند. او انقلابیون فرانسه را متهم می‌کرد که می‌خواهند با یک قیچی، همه‌چیز را از بیخ و بن قطع کنند: پادشاهی، کلیسا، نظم اشراف‌سالاری و نخبگانی و حتی آداب اجتماعی. او این کار را «نخوت عقل‌گرایان نیازموده» می‌نامد. از نگاه برک، نابودی تدریجی سنت‌ها باعث می‌شود جامعه به هرج‌ومرج و استبداد کشیده شود.

برک بارها همچون داستان‌های کتاب مقدس هشدار می‌دهد که انقلاب فرانسه به‌جای آزادی، به خشونت، کشتار و هرج‌ومرج می‌انجامد که چنین هم شد. فرانسه بیش از صد سال، غرق در خون و تباهی و شورش و استبداد و قتل‌های دسته‌جمعی بود.
ادموند برک، انقلاب فرانسه را «بیماری واگیرداری» معرفی کرد که اگر اروپا هشیار نباشد، به کشورهای دیگر هم سرایت می‌کند.



لحن برک در کتاب «تأملاتی درباره‌ی انقلاب فرانسه» مالامال از خشم و تحقیر است؛ انقلاب را «ویرانی تمدن»، رهبرانش را «تشنه‌به‌خون و غوغاسالار»، و فلسفه‌ی پشت آن را «توهم عقل‌گرایان بی‌تجربه» می‌داند.



این‌جا پرسشی تلخ پیش می‌آید: آیا این، عدالت الهی‌ست؟ آیا بی‌گناهان نیز همراه گناهکاران در آتش خشم خداوند/مکانیسم جامعه/جبر تلخ تاریخ می‌سوزند؟
برخی پاسخ می‌دهند که آ‌نچه رخ می‌دهد، نه عذاب الهی بلکه پیامدهای طبیعی گناه جمعی‌ست؛ یعنی وقتی اکثریتی خاموش، بی‌تفاوت یا منفعل می‌شوند، جامعه در برابر نیروهای شرور آسیب‌پذیر شده و فرو می‌پاشد. این نه عقوبتی آسمانی بلکه قانونی درونی در ساختار جامعه است.

داستان‌های عهد عتیق و دیگر قصه‌های اساطیری و نیز تجربه‌ی ما در جهان معاصر، حقیقتی را بارها آشکار کرده است: وقتی بخشی از یک ملت یا جماعتی، در برابر شرارت سکوت می‌کند، یا خود دست به آتش‌افروزی می‌زند، کل آن جامعه گرفتار خواهد شد. عذاب جمعی، صرفاً عقوبتی الهی نیست بلکه پیامد طبیعی یک انفعال و شرارت تاریخی است.
این پرسش‌ها و تأملات را حتی می‌توان در باب برخی مردمان غزه پس از هفت اکتبر هم پرسید…
@mamrizzio
👏12👍21
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مهرگان

در این ویدئو دکتر پولادی گرامی دربارهٔ خاستگاه و سنت جشن مهرگان در فرهنگ کهن ایرانی توضیحات جالبی می‌دهند.

بسیار شنیدنی.

@Garajetadayoni | گاراژ
👍3
Forwarded from کاغذ
معرفی و پیشنهاد کتاب تازه: نظریه‌های منفی‌باف
محمدرضا مردانیان

کتاب نظریه‌های منفی‌باف با عنوان فرعی «چگونه پژوهش- کنشگری همه‌چیز را به نژاد، جنسیت و هویت ربط می‌دهد و چرا این مسئله به ضرر همه است»، یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین آثار منتشرشدهٔ دههٔ اخیر در حوزهٔ کنشگری است. نویسندگان که خودشان اهل آکادمی، فعال فرهنگی و کنشگر اجتماعی هستند، با شجاعت و وضوحی تحسین‌برانگیز، نشان می‌دهند چگونه اندیشه‌های پست‌مدرن، که روزی فقط در فضای محدود دانشکده‌های علوم انسانی جریان داشت، امروز به نیرویی فرهنگی بدل شده که بسیاری از بحث‌های اخلاقی و سیاسی زمانهٔ ما را شکل می‌دهد.

پلاک‌روز و لینزی ریشه‌های این جریان را از فلسفهٔ شک‌گرایانه و منفی‌بافانهٔ متفکرانی چون میشل فوکو، ژاک دریدا و فرانسوا لیوتار تا نظریه‌های مدرنِ نژاد، جنسیت و هویت دنبال می‌کنند. از نظر آنان، نقد قدرت و دانش که در بدو ماجرا، ابزاری برای فهم بهتر و درست‌تر نابرابری‌ها بود، به ایدئولوژی‌ای بدل شده که قدرت را تنها معیار حقیقت می‌داند و عقل، شواهد و مدارک و ارزش‌های جهان‌شمول انسانی را چیزهایی به‌مثابهٔ ابزار سرکوب معرفی می‌کند.

یکی از نقاط قوت اصلی کتاب، وضوح و سادگی بیان آن است. نویسندگانْ مفاهیم دشوار و انتزاعی را به زبانی روشن و قابل‌فهم توضیح می‌دهند، بی‌آن‌که دست به ذبح معانی و مفاهیم عمیق بزنند. هر فصل شاخه‌ای از «پست‌مدرنیسم کاربردی» را معرفی و نقد کرده و نشان می‌دهد چگونه نیت‌های نخستین عدالت‌خواهانه در مسیرشان در نهایت به نتایج معکوس منجر شده‌اند.

در دل این کتاب، دفاعی قاطعانه از لیبرالیسم کلاسیک قرار دارد؛ نه به‌عنوان برچسبی سیاسی بلکه به‌عنوان سنتی فکری و اخلاقی که بر خرد، حقوق فردی و گفت‌وگوی آزاد استوار است. نویسندگان هشدار می‌دهند که این سنت که زیربنای پیشرفت علمی و تکوین جامعهٔ مدرن بوده، اکنون زیر فشار و ضرب ایدئولوژی‌هایی قرار گرفته که هویت را جایگزین حقیقت و احساس را جایگزین منطق و عقلانیت کرده‌اند.

پیام نویسندگان ساده اما ژرف است: اگر حقیقت به مسئله‌ای از جنس قدرت تبدیل شود، عدالت حقیقی دیگر میسر نخواهد بود. این هشدار، نه‌‌فقط برای غرب، بلکه برای کشورهایی مثل ایران نیز اهمیت دارد؛ جایی که ایدئولوژی و «حق انحصاری در تفسیر حقیقت» سال‌هاست مانع گفت‌وگوی آزادانه شده است. این کتاب یادآور می‌شود که حتی در جوامع به‌اصطلاح آزاد هم، دگماتیسم فکری می‌تواند از دل «عدالت‌خواهی» سر بیرون برآورد.

نویسندگان با وجود انتقادهای تند به ایدئولوژی‌های این‌چنینی، اما منصفانه برخورد می‌کنند. آنان اذعان دارند که نظریه‌های نژاد و جنسیت به بی‌عدالتی‌های حقیقی اشاره کرده‌اند، اما تأکید می‌کنند که طرد و نفی خردگرایی و عینیت، تحت لوای هواداری از عدالت، در نهایت به زیان همان هدف‌هاست. نقد آن‌ها علیه موضوع و هدف عدالت نیست، بلکه علیه نظریه‌هایی است که عدالت را تحریف می‌کنند.

گرچه برخی منتقدان می‌گویند کتاب در ساده‌سازی اندیشه‌های پیچیده اغراق کرده، اما به نظرم همین سادگی نقطهٔ قوت آن است. نظریه‌های منفی‌باف دریچه‌های گفت‌وگویی ضروری را در باب معنای حقیقت، آزادی و برابری در دنیای امروز می‌گشاید.

در پایان باید این را اضافه کنم که این کتاب دفاعیه‌ای متهورانه از آزادی فکری است. یادآوری می‌کند که جست‌وجوی حقیقت، محتاج تواضع، شجاعت و آمادگی برای گفت‌وگو با دیدگاه‌های مخالف است. نظریه‌های منفی‌باف برای هرکسی که دل‌نگران افول خرد و گفت‌وگو در سپهر عمومی است و برای کسانی که اشکال دیگری از همین تعصب را تجربه کرده‌اند، هم راهنماست و هم الهام‌بخش.

▪️نظریه‌های منفی‌باف: چگونه پژوهش–کنشگری همه‌چیز را به نژاد، جنسیت و هویت ربط می‌دهد – و چرا این مسئله به ضرر همه است | هلن پلاک‌رز، جیمز لینزی | ترجمهٔ مسعود یوسف‌حصیرچین | نشر کتاب پارسه | ۴۵۵ صفحه، رقعی | ۵۹۵,۰۰۰ تومان

▪️ Original noscript:
Cynical theories (2020), Helen Pluckrose & James Lindsay

#معرفی_کتاب_تازه

@kaaqaz
👍3🙏3
«چپ آکادمیک غربی، متحد غرب‌ستیزان شرقی»

غرب‌ستیزی چیزی مگر پوششی برای «مدرنیته‌ستیزی» نیست. بهترین روش برای فرار از مدرن‌شدن، یعنی فرار از توسعه و پذیرش اقتضائات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مدرن، اینه که شما مدرن شدن رو تبدیل به مفهوم «غرب» کنید و بعد به منزلۀ امری بیگانه بهش نگاه کنید؛ مثل دشمن خارجی. نمی‌شه با «به‌روزشدن» مبارزه کرد؛ نمی‌شه با «نوشدن» مبارزه کرد؛ در واقع مبارزه با تجدد، سنگریه که پیشاپیش محکوم به شکسته، چون انسان میل به تجدد داره و کسی که می‌خواد جلوی تجدد رو بگیره، جوابی برای این سوال نداره که چرا دیگران نباید به دنیای جدید دست پیدا کنند. خب... راه‌حل چیه؟ این ستیز با توسعه رو چگونه می‌شه لاپوشانی کرد؟ ساده‌ست! شما تجدد رو یه امر «غربی» معرفی کنید، بعد می‌تونید در برابر این «غرب‌گرایی» آسوده‌خاطر مبارزه کنید.

راه‌حل خوبی هم که برای مبارزه با آزادی، لیبرالیسم و کاپیتالیسم وجود داره، همینه ــ در حالی که اینها مسیرهای توسعه‌ست! این پدیده‌ها متعلق به کل بشره، و نه متعلق به قسمت غربی دنیا؛ مثل ماشین‌هایی که هر انسانی می‌تونه ازش استفاده کنه ــ آیا فقط انسان غربی حق و توانایی داره سوار ماشین بشه؟ در واقع، مدرنیته‌ستیزان در جوامع عقب‌مانده برای فرار از این پدیده‌ها تحت عنوان «غرب‌زدگی» و «غرب‌گرایی» با این شیوه‌های زیستِ اجتماعیِ مدرن مبارزه می‌کنند. اما می‌دونیم که چنته‌شون به لحاظ نظری خالیه... بنیادگرایان دینی و مرتجعان فرهنگی توان مقابلۀ نظری با مدرنیته و توسعه رو ندارند. خب... چاره چیه؟

در اینجامتفکران مارکسیست یا چپ به عنوان بهترین یار و یاورِ توسعه‌ستزان لیبرال وارد میدان می‌شن. مارکسیسم چیزی جز شورش علیه مدرنیتۀ لیبرال نیست. مارکسیست‌ها شورشیانِ جهان مدرنند. مارکسیسم، ارتجاع در برابر توسعۀ لیبرال و کاپیتالیستیه. در اینجاست که اتحادی میان توسعه‌ستیزان شرقی و توسعه‌ستیزان غربی ــ یعنی مارکسیست‌های غربی که پایگاه نظری‌شون دانشگاهه ــ شکل می‌گیره.

یِرواند آبراهامیان، تاریخ‌نگار چپ، یکی از بهترین نمونه‌های این دست نویسندگان و متفکران غربیه که عصای دستِ غرب‌ستیزیِ ایرانی بوده‌ند. خوش‌ترین لالایی رو امثال آبراهامیان در گوش خوانندۀ ضدلیبرال ایرانی خوانده‌اند. بعید می‌دونم در حوزۀ تاریخ معاصر ایران نویسنده‌ای خوانده‌شده‌تر از آبراهامیان وجود داشته باشه ــ بدون اینکه خوانندگان حساسیتی نسبت به چپ‌گرایی، امپریالیسم‌ستیزی و غرب‌ستیزیِ او داشته باشند.

آبراهامیان در کتاب «کودتا» ــ منظور از «کودتا» برکناری مصدقه ــ جمله‌ای دربارۀ غربی‌ها می‌گه که اگر همون جمله رو بچرخونیم، بهترین توصیف دربارۀ خودشه. آبراهامیان می‌گه برای سیاستمداران غربی هیچ چیز دلچسب‌تر از این نیست که حرف‌های خودشون رو از زبون مردم بومی ــ یعنی ما ایرانی‌ها ــ بشنوند. جوابم به آبراهامیان اینه که برای توده و الیتِ تجددستیز و ضدلیبرال شرقی هم چیزی خوشایندتر از این نیست که تصورات ضدتوسعۀ خودشون رو از زبون یک دانشگاهی غربی بشنوند ــ در واقع: از زبون یک ایدئولوگ با نقاب دانشگاهی. کارکرد آبراهامیان همینه! مدرنیته‌ستیزی و غرب‌ستیزی رو با اتکا به انگاره‌های ضدکاپیتالیستی برای خوانندۀ غرب‌ستیز ایرانی بیان کرده؛ لالایی خوشی برای مردمی که تمایلی به پذیرش اقتضائات مدرن ندارند، اما سعادتشون در گروِ پذیرشِ این اقتضائاته.

زندگی در عصر تجارت آزاد اقتضائاتی داره. مهم‌ترین اقتضا پذیرش اولویتِ اقتصاد و تجارت بر سایر سیاست‌های انزواگرایانه‌ست؛ چون سعادت ملت از دریچۀ بازار آزاد و ادغام در تجارت جهانی حاصل می‌شه. عاملانِ اصلی این تجارت دولت‌ها نیستند، بلکه شرکت‌های تجاری‌اند. در اینجاست که نویسندۀ چپِ غربی شهروند عقب‌ماندۀ شرقی رو ترغیب می‌کنه به اینکه به این اقتضائات تن نده! چون این «امپریالیسمه»! این «استعماره»! یعنی نسخۀ معقول و امکان‌پذیرِ توسعه رو از تریبونِ دانشگاهِ غربی از دست شهروند شرقی می‌گیره و هلش می‌ده به دنیای عقب‌ماندۀ پیشین.

منِ شرقی با شعار استقلال علیه این نظمِ تجاری قیام می‌کنم و آبراهامیان برایم کتاب می‌نویسه تا توضیح بده «چرا حق با من است و شرکت‌های امپریالیستی شرور و عامل بدبختی‌ منند». اما بازندۀ این انگاره‌ها کیه؟ خودم، فرزندانم و نسل‌های بعدی که با این انگاره‌های قرن‌نوزدهمی از پیشرفت در قرن بیستم بازموندیم.

چپ غربی مهمات فکریِ توسعه‌ستیزان شرقی رو جور می‌کنه. خودش از موهبت‌های جهان آزاد بهره‌منده، اما زیر پای توسعه در شرق رو خالی می‌کنه؛ هزینه‌ش رو هم خودش نمی‌ده. اگر دغدغۀ توسعه و پیشرفت داریم، باید به این دوستی‌های خاله‌خرسی «نه»ای قاطع بگیم.


پی‌نوشت: در مجموعه گفتارهایی، به عنوان نمونه یکی از کتاب‌های آبراهامیان رو مفصل نقد خواهم کرد تا ببینید او با مغز ایرانی چه کرده!

#کاپیتالیسم #لیبرالیسم #مارکسیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
👏31
Forwarded from مانی بشرزاد
ویدئو آیا بازار آزاد شکست خورده است؟
پنل در مدرسه اقتصاد لندن
⭐️دیردری مک‌کلاسکی◾️برایان چنگ◾️مانی بشرزاد

*دوستان قدیمی‌تر مصاحبه با مک‌کلاسکی در فردای اقتصاد را به خاطر دارند. صحبت‌هایم را با خاطره‌ای از آن مصاحبه شروع کردم که شاید برایتان جالب باشد. گفت و گوی جالب و دلنشینی شد.

الیوت ویلسون، نویسنده مجله Spectator و روزنامه City AM این گفت و گو را در توییتر اینگونه توصیف کرد:
«گفت‌وگویی فوق‌العاده تازه و تأمل ‌برانگیز با دیردری مک‌کلاسکی، امشب به میزبانی
برایان چنگ و مانی بشرزاد در مدرسه اقتصاد لندن برگزار شد.
روشن‌بینی فکری در کنار شوخ‌طبعی ظریف و هوشمندانه. لذت‌بخش و الهام‌بخش»

https://www.youtube.com/watch?v=qB7T6NO93ZI
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این آقا پدر زهران ممدانیه. در اینجا داره توضیح می‌ده هیتلر همۀ کارهای بدش رو از آمریکا یاد گرفت. هیتلر ساختن اردوگاه رو از آبراهام لینکلن یاد گرفت، و قوانین نژادپرستانه رو هم از آمریکا یاد گرفت ــ خلاصۀ حرف و منظورش.

به عنوان کسی که بیش از هر کسی روی نازیسم کار کرده می‌گم، پرت و پلای محض می‌گه. خاستگاه نژادباوری هیتلر و قوانین نورنبرگ کلاً جای دیگه‎ست. کلاً یکی از چیزهایی هم که نازی‌ها خیلی ازش بیزار بودند، فرهنگ آمریکایی بود. هیتلر نهایتاً به انگلیسی‌ها ارادتی داشت و یکی از خواسته‌های قلبی‌ش این بود که اگر می‌شه با انگلیسی‌ها نجنگه ــ ولی خب نشد و نمی‌تونست هم که بشه. هیتلر اصولِ اساسیِ ژئوپلیتیکِ انگلیسی‌ها در مورد قارۀ اروپا رو نابود می‌کرد.

ربط دادن هیتلر به آمریکایی که اگر نبود هیتلر و فاشیسم اروپا رو می‌بلعید (و به قولِ ــ البته اغراق‌آمیزِ ــ سخنگوی کاخ سفید، اگر آمریکا نبود، الان فرانسوی‌ها باید آلمانی حرف می‌زدند)، چیزی جز کثافتکاری نظری در جهت آمریکاستیزی نیست. به حق علی پسرش شهردار نیویورک می‌شه و از خریت شهروند آمریکایی به وجد میاییم!


@Garajetadayoni | گاراژ
👏3👍1🙏1
"کورش بخواب، ما بیداریم"

مخالفان محمدرضاشاه فقید با همهٔ افکار او مخالفت می‌کردند، بدون اینکه آن افکار را درک کنند یا مورد سنجشی دقیق قرار دهند. با سیاست خارجی و دیدگاه ژئوپلیتیک او، با سیاست نظامی او، با توسعهٔ مطلوب او و کلاً با هر حرف او مخالف بودند.

به همین دلیل پس از انقلاب یکی دنبال تخریب روابط بین‌المللی او بود، یکی دنبال بازپس‌دادن تسلیحاتی که او خریده بود؛ یکی دنبال الغای قوانین دوران او بود، یکی دنبال برچیدن سیاست فرهنگی او. یکی انرژی هسته‌ای را باج به غرب، و یکی اف–۱۴ را پولپاشی برای امپریالیسم می‌نامید.

یکی از سیاست‌های او که شدیداً تخریب و تحقیر می‌شد، هویت‌شناسی تاریخی ایران بود. آشکار بود که شاه می‌کوشید بُعد تاریخی هویت ایرانی را برجسته کند. هر چه مدرن‌سازی شتابان‌تر پیش می‌رفت، تاریخ برای جلوگیری از بی‌ریشه‌شدگی برجسته‌تر می‌شد.

ایالات متحد آمریکا — البته نه چپ آمریکاستیزی که صرفاً ساکن آمریکاست — به همین چهارصد سال تاریخ خود افتخار می‌کند؛ آن هم چهارصد سالی که صد سال نخست آن بسیار محقر و غیرقابل‌ذکر است. آمریکایی‌ها، اگر چپ رادیکال نباشند، به همان سه قرن افتخار می‌کنند.

روس‌ها، چینی‌ها، ژاپنی‌ها، کره‌ای‌ها به تاریخ خود افتخار می‌کنند. عرب‌ها تاریخ خود را به معنای واقعی کلمه روی سر گذاشته‌اند و حلوا-حلوا می‌کنند — بگذریم که تاریخ پیدایش کشورهای عربی به یک قرن نمی‌رسد و این افتخار به "ملیت" و "کشور" نیست، بلکه به گذشتهٔ فرهنگی است.

ترکیه به عصر عثمانی و رسیدن به دروازه وین افتخار می‌کند. حتی بومیانی که تا آمدن استعمارگران اروپایی غرق در بدویت بودند، به همان بدویت و مقاومت ارتجاعی خود مقابل تمدن افتخار می‌کنند. این صف بسیار طولانی‌تر است؛ مغول‌ها هم به چنگیزشان افتخارن می‌کنند.

اما قدیمی‌ترین ملت و کشور زنده جهان که اتفاقاً نیازی به جعل و تاریخ‌سازی نداشت، به بلای تاریخ‌ستیزی دچار شد. تاریخش را سنگسار کرد. چرا؟ چون شاهی بود که معتقد بود باید به این تاریخ افتخار کرد، و اینک تاریخ باید پای سیاست روز قربانی می‌شد.

رابطهٔ ما با ثروت تاریخی مثل رابطه‌ای است که مردمِ کرانهٔ رودخانه با آب دارند. ساحل‌نشینان از بس آب دارند قدر آب را نمی‌دانند؛ بادیه‌نشین می‌فهمد رود چه گنجی است؛ چه رویایی، چه واحهٔ بی‌کرانی است. بی‌تاریخان می‌فهمند ملتِ تاریخی بودن چه موهبتی است؛ نه ملتی که رودخانهٔ تاریخ چندهزارساله از جلوی خانه‌اش می‌گذرد.

زمان ثروت است. ما با سکه‌های زمان هزینهٔ داشته‌های بدیهی امروزمان را داده‌ایم. این گنج مال ماست؛ تضمین آینده است.

هفتم آبان، روز کورش بزرگ، گرامی باد

#شاهد_تاریخی

@Garajetadayoni | گاراژ
12👏2
Forwarded from Manook khodabakhshian (Ariyan ッ)
این روزها که اسم زهران ممدانی کاندیدای شهرداری نیویورک همه‌جا شنیده میشه بد نیست یک داستان مختصر در مورد خوجه‌های گجراتی تعریف کنیم.
گجرات شهریست در شرق هند و خوجه‌های گجراتی بازرگانان مسلمان و پیرو شیعه اسماعیله‌ای بودند که در این شهر یک جامعه قوی و ثروتمندی رو ساخته بودند.....

در قرن ۱۸ و ۱۹ میلادی که بریتانیا هند و شرق افریقا رو زیر سلطه خودش داشت، تصمیم‌می‌گیره عده‌ای از این خوجه‌های گجراتی رو ببره تانزانیا، اوگاندا و کنیا تا از طریق اونها تجارتش با شرق افریقا رو سامان بده.
درسته که کارگر افریقایی میخک و ادویه و نیشکر تولید می‌کرد، یا از معادن،

طلا و مس استخراج می‌کرد، منتها باید یک گروه بازرگان می‌بود که این محصولات رو از کارگر و رعیت بخره و بعد به کمپانیهای بریتانیایی برای صادرات بفروشه.
این خوجه‌ها که خرید و فروش تو خونشون بود، این کار رو به نحو احسن برای بریتانیاییها انجام می‌دادند و به یک جامعه ثروتمند و پرنفوذ در اوگاندا و تانزانیا تبدیل شدند.

تو اواخر قاجار این گروه شروع کردند به تجارت با سایر کشورهای مسلمون و شیعه مثل بازاریهای ایران، نجف و بصره.
اونجا روحانیون نجف می‌بینند که اینها تمام وجوهاتشون رو می‌فرستند برای آقاخان، رهبر شیعیان اسماعیلیه، اینه که شروع می‌کنند مخ اینها رو زدن

که حاجی شما چرا نمیاین شیعه دوازده امامی بشین؟ اینجوری وجوهاتتون رو هم لازم نیست بدید به آقاخان، وجوهات رو به‌نام مراجع نجف جمع می‌کنید و بخش عمده‌اش رو توی همون جامعه خودتون مدرسه و مسجد و بیمارستان و فلان بسازید.
خوجه‌ها می‌بینند همچین بدفکری هم نیست، چرا ما باید کل پول رو بدیم به آقاخان، به این ترتیب گروهی از خوجه‌ها شیعه اثنی‌عشری می‌شن.

از اینجا به بعد یک شکاف بزرگ بین خوجه‌های اسماعیلی و خوجه‌های اثنی عشری میفته و این دو جامعه از هم جدا می‌شن.
کم کم خوجه‌های اثنی عشری یا Khoja Shia Ithna-Asheri Muslim Community

یا به طور مخفف KSIAMC تبدیل میشه به یک کامیونیتی پولدار، با نفوذ و بازرگان در شرق افریقا مثل اوگاندا و تانزانیا و کنیا.
حالا شما یک گروه داری که حدود ۲ درصد جامعه رو تشکیل می‌ده و ۶۰-۷۰ درصد اقتصاد دستشه، کارگزار بریتانیای استعمارگر بوده و رنگ پوست و دین و همه‌چیش با بومیها متفاوته. طبعا بومیهای افریقا چشم

دیدن اینها رو نداشتند دیگه. همین تنفر هم باعث می‌شه که وقتی عیدی امین دیکتاتور اوگاندا در دهه ۷۰ میلادی به قدرت می‌رسه، اغلب این خوجه‌ها رو از اوگاندا اخراج می‌کنه. اونها هم بیشتر به کانادا، بریتانیا و امریکا مهاجرت کردند.
خانواده زهران ممدانی هم یکی از این خونواده‌ها بودند که به نیویورک اومدند.

برای همینه که ما الان یک کاندیدای اوگانداییِ شیعهِ دوازده امامیِ پولدار داریم که اتفاقا سیاهپوست هم نیست و به سبک هندی و پاکستانیها هنوز با دست غذا می‌خوره!
👍62🙏1😐1
Forwarded from شرق وحشی
مناظره مانی بشرزاد و آرش عزیزی درباره زهران ممدانی، شهرداری نیویورک و سوسیالیسم:

https://www.youtube.com/watch?v=Pc6dYmirWes

پیشنهاد می‌کنم دوستانی که ممکن است زمانی با آرش عزیزی مناظره کنند، حتماً این برنامه را ببینند. مانی بشرزاد از یک طرف به‌خوبی بحث خودش را پیش برد و از طرف دیگر، در برابر ادعاهای اشتباه عزیزی، واقعیت‌ها را به مخاطب یادآوری کرد تا معلوم شود چه کسی طرف درست ماجرا ایستاده است و چه کسی دستش خالی است.

شرق وحشی
تلگرام | یوتوب
👏4
«چپ و ترفندِ دستاورددُزدی»

دستاوردهایی که چپ‌ها ــ انواع سوسیالیست‌ها ــ در تاریخ اقتصادی به پای خود زده‌اند، در واقع دستاوردهای چپ نیست، بلکه مصادرۀ دستاوردهای اقتصادی راست است. این الگوی رفتاری، یعنی دستاورددزدیِ چپ را در حوزه‌های زیادی می‌توانید ببینید، اما در این نوشتار فقط به وجه اقتصادی‌ش می‌پردازم.

تصوری که چپ جا انداخته چیه؟
می‌گن یک نظم اقتصادی کاپیتالیستی، لیبرال یا آزاد وجود داشته که باعث افت زندگی و فلاکت کارگران شده، و جنبش‌های چپ، این خیرخواهانِ پاک‌باختۀ کارگران و رنجبران، به پا خاستند و سطح زندگی طبقات محروم رو با مبارزاتی دامنه‌دار و طولانی ارتقا دادند.

بگذارید کل مسئله رو با مثالی براتون روشن کنم. کشتزار و باغی هست، و باغبان دانا و زحمتکشی که به این زمین طبق اصول درست کشاورزی و باغبانی رسیدگی می‌کند و درختانی پرمیوه عمل می‌آورد. فصل محصول فرامی‌رسد... عده‌ای پای درخت‌ها می‌روند و شروع می‌کنند به تکان دادن درختان. سیب‌های رسیده و شیرین می‌ریزد پای درختان.. در اینجا اون کسانی که درخت رو تکون دادند تا سیب‌ها بریزه، سبدها رو پر می‌کنن و سیب‌ها رو بین مردم تقسیم می‌کنند و جوری رفتار می‌کنند که انگار این سیب محصول اراده، عمل و اندیشۀ خود اونها بوده! جوری رفتار می‌کنند که انگار خودشون بودند که این سیب رو عمل آوردند! مردمِ قدردان هم فکر می‌کنند اینها چه دلاوران مردمدار و پرمهری‌اند.

اما اونها فقط درخت رو تکون دادند. این سیب نتیجۀ یک سیستم کشاورزی بود؛ نتیجۀ کار کشاورز و کارگرانش بود؛ نتیجۀ این بود که اصلاً «بازاری» بیرون از این باغ وجود داشت که به باغبون انگیزه می‌داد این درخت‌ها رو عمل بیاره. در یک کلام، این میوه‌ها نتیجۀ این سیستمِ اقتصادی بود ــ نه دستاورد کسانی که درخت رو تکون داده بودند! حتی اگر فرض کنیم این تکون دادن درخت و توزیع سیب‌هاش بین مردم کار درستی بوده، باز هم در این تردیدی نیست که این سیب‌ها محصولِ «اون سیستم» بوده، نه محصول تکان‌دهندگان درخت‌ها.

رابطۀ سوسیالیست‌ها (سوسیال‌دموکرات‌ها) و کاپیتالیست‌ها هم همینه. کاری که چپ کرده، صرفاً تکان دادن درختی بوده که صفر تا صدِ باز‌دهی‌ش متعلق و وابسته به یک سیستم دیگه بوده. اگر یک روز سوسیالیست‌ها به خیال خودشون موفق شدند این «توزیع» رو بین کارگران انجام بدن، دلیلش این بوده که یک سیستمِ تولیدِ قدرتمند وجود داشته که می‌تونسته این مقدار محصول رو عمل بیاره.

در واقع، دستاورد چپ‌ها یک دستاورد کاذبه؛ در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌تونیم بگیم این یک «دستاورد توزیعی»ـه، یعنی چیزی رو که یک سیستم دیگه تولید می‌کنه، توزیع می‌کنه (حالا بگذریم از اینکه حتی اگر این سیستم تولید حفظ بشه، این الگوی توزیع سوسیالیستی یا سوسیال‌دموکراتیک به این سیستم تولید آسیب‌های جدی می‌زنه و بهره‌وری‌ش رو پایین می‌آره).

پس آیا سوسیالیست‌ها هیچ چیز به این «سیستم تولید» اضافه نکردند؟ مگه خود کارگران در این سیستم فعال نیستند؟ مگه خودشون نیروی کار نیستند، پس این تولید رو خودشون انجام دادند؟

پس دو سوال داریم، اول دومی رو جواب بدم:
بله، کارگران در این سیستم فعالند. اما «نیروی کار» یکی از اجزای این سیستمه و کارایی این سیستم فقط منوط به یکی از اجزای سازنده‌ش نیست؛ بلکه این یک ماشینِ تولیده که یک سرش مواد اولیه‌ست و سر دیگه‌ش بازاره و این وسط مجموعه‌ای از عوامل تولید وجود داره. حتی خود کارآفرین فقط یکی از عوامل تولیده. سود تولید بین این عوامل تقسیم می‌شه ــ و بله، قطعاً کارآفرین نسبت به تک‌تک کارگران درآمد خیلی بیشتری داره، اما نسبت به جمعِ کارگران، نه. حالا آیا ما از اینکه کارآفرین درآمد بالاتری داره، ناراحتیم؟ می‌تونیم ناراحت باشیم، اما اینکه این ناراحتی چقدر می‌تونه برای خود ما و جامعه زیانبار باشه، بحث مفصلیه که در این نوشته نمی‌گنجه (پیش‌تر بارها بهش اشاره کرده‌م).

اما اون یکی سوال: سوسیالیست‌ها چیزی به این سیستم اضافه نکردند؟ نه! الگوی اقتصادی سوسیالیست‌ها با این سیستم در تضاده، و تنها کاری که می‌شه کرد اینه که الگوی سوسیالیستی جایگزین این الگویِ پربازده‌ بشه. اما مسئله اینجاست که الگوی سوسیالیستی دیگه این بازدهیِ بالا رو نداره و حجمِ توزیع دائم افت می‌کنه (اگر داشت، بلوک شرق بلوک غرب رو خورده بود، نه اینکه مثل لاشۀ متعفنِ ماموت در صفحات تاریخ فسیل بشه).

پس یک راه اینه که سیستم تولید به سمت سوسیالیسم بره و این یعنی فرایندِ فرسایشیِ فقیرشدن همگانی، و یک راه دیگه اینه که سیستم بازار آزاد وجود داشته باشه و چپ با کوبیدن بر طبل توزیع، دائم درخت‌ها رو تکون بده تا سیب‌های ریختۀ این سیستم رو به نام خودش بزنه ــ اما اگر این سیستم نبود، نه تنها سیبی نبود، خیلی خود این درختان هم نبود تا چپ غیورِ ما تکون دادن درخت رو دستاورد خودش جلوه بده.


#سوسیالیسم #کاپیتالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
5
Forwarded from شرق وحشی
سخنرانی کامل داگلاس ماری را در شرق ببینید:
https://youtu.be/k5YYWrv_hVo?si=D8UiaCInFSrNqFiV

در این سخنرانی، داگلاس ماری از رشد ضدیت با غرب می‌گوید و پاسخ می‌دهد که چطور باید با آن مقابله کرد.

شرق وحشی
تلگرام | یوتوب
4👍2
«توسعۀ آمرانه و غُرهای ارتجاعی»

یکی از مفاهیمی که در تاریخ‌نگاری ما ظهور کرد و از اونجا به درک تاریخی و علوم اجتماعی‌مون رسوخ کرد، مفهوم «توسعۀ آمرانه» بود. این مفهوم آشکارا تداعیات منفی داره و از دیدِ انتقادی مطرح شده. این تعبیر رو دربارۀ توسعۀ دوران رضاشاه به کار می‌برند.

وقتی شما می‌گید «توسعۀ آمرانه» چیزی که در ذهن شکل می‌گیره اینه که حتماً توسعۀ «غیرآمرانه» هم داریم. اگر هم توسعۀ غیرآمرانه داشته باشیم، پس چقدر بده که به جای توسعۀ غیرآمرانه (که لابد نرم‌تر و آزادانه‌تر بوده)، بلای توسعۀ آمرانه سرمون اومده.

کلاً سه الگو برای توسعه می‌تونیم داشته باشیم: الگوی کاپیتالیستی، الگوی سوسیالیستی و الگوی مداخله‌گرانه. بریم حالا ببینیم کدوم‌یک از این الگوها «غیرآمرانه»ست.

اتفاقاً کسانی علاقه دارند الگوی توسعۀ دوران رضاشاه رو «آمرانه» بنامند که خودشون گرایش به چپ و سوسیالیسم دارند. از قضا «آمرانه‌ترین» نوع توسعه همین الگوی سوسیالیستیه. در الگوی سوسیالیستی صفر تا صد تولید ــ به عنوان موتور توسعه ــ آمرانه‌ست. در الگوی سوسیالیستی ارادۀ فردی اصلاً وجود نداره. همه‌چیز به شکل دستوری و بوروکراتیک از بالا امر می‌شه و شهروند باید مثل کارمندی بی‌اراده اجراکنندۀ دستورات دولت باشه. اینکه چی و کجا تولید بشه وچه کسی چی رو تولید کنه، چی کجا تأسیس بشه، چی، کجا، چقدر تولید و کشت بشه، چقدر بین چه کسانی توزیع بشه، مواد اولیه به چه نحو بین این کارگران و کارمندان دولت تقسیم بشه، چه فیلم با چه مضمونی توسط چه کسی ساخته بشه، چه کتابی با چه مضمونی به قلم چه کسی نوشته بشه و به چه تعداد چاپ و کجا توزیع بشه، چه موسیقی‌ای نواخته بشه، چه پوشاکی تهیه و توزیع بشه، همه و همه «آمرانه»ست. دولت دستور می‌ده و مردم اجرا می‌کنند.

حالا نقطۀ مقابل، توسعۀ کاپیتالیستیه. در این روش دولت نقشی نداره یا نقش ناچیزی داره. سرمایه‌داران با تولید خود توسعه رو پیش می‌برند. موتور تولید دست کارآفرینانه. در نتیجه، شهرها گسترش پیدا می‌کنه، حمل‌ونقل توسعه پیدا می‌کنه، کیفیت و کمیتِ زنجیرۀ تولید و مصرف افزایش پیدا می‌کنه. در اینجا چیزی به لحاظ سیاسی آمرانه نیست ــ گرچه واقعیتِ این نوع توسعه هم برای مردم پر از اجبارهای ناگزیره؛ یعنی در واقعیت پر از «امر»های ناگزیره.

حالت سوم اینه‌که دولت کل اقتصاد رو مثل سوسیالیسم قبضه نکنه، بلکه صرفاً مداخله کنه. زیرساخت بسازه، مدرسه و دانشگاه بسازه، در صنایع مداخله کنه؛ در زمینۀ فرهنگی سیاستگذاری کنه، بر تجارت نظارت کنه و کارهایی از این دست. هر جا هم که دولت وارد عمل بشه، اونجا «آمرانه»ست، چون دولت تصمیم می‌گیره و شهروند باید اطاعت‌امر کنه. اما از اونجا که این دولت مثل دولت سوسیالیست توتالیتر نیست (یعنی همۀ شئون زندگی رو قبضه نکرده)، این می‌شه الگوی «نیمه‌آمرانه»

پس در عمل، سه الگوی توسعه داریم: «آمرانۀ مطلق» (سوسیالیستی)، «نیمه‌آمرانه» (مداخله‌گرانه) و «آزاد یا غیرآمرانه» (کاپیتالیستی). بهترین نوع توسعه مدل غیرآمرانه‌ست، چون سریع‌ترین، پایدارترین و آزادانه‌ترین شکله. منتها! در اینجا دو واقعیت مهم وجود داره:

یک: اگر جامعه‌ای عقب مونده باشه و رخوت وجودش رو گرفته باشه تکلیف چیه؟ اگر موتور توسعۀ کاپیتالیستی خاموش باشه یا خیلی ضعیف باشه تکلیف چیه؟ مارکسیست‌ها در اینجا به پدیدۀ عجیب لنینیسم روی می‌آرن، یعنی می‌گن: دهقانان باید انقلاب کنند و دولتی سوسیالیستی بسازند ــ که این هم می‌شه همون سوسیالیسم. چارۀ دیگه اینه که دولت مداخله کنه.

اما اصل قضیه اینه: بله! اگر الگوی «غیرآمرانه» وجود داشته باشه، رفتن به سمت الگوی «آمرانه» خطاست، اما وقتی الگوی غیرآمرانه وجود نداره، چاره‌ای جز تن دادن به الگوی آمرانه نیست. مگر اینکه بگیم: نه! یک ملت باید انقدر عقب‌مونده بمونه تا یه روز الگوی کاپیتالیستی درونش شکل بگیره. اما این دیدگاه عملاً ترویج ارتجاعه. منتقدینِ «توسعۀ آمرانه» عملاً از ارتجاع دفاع می‌کنند.

اما نکتۀ دوم: برخی که توسعۀ آمرانه رو رد می‌کنند، دلیلشون اینه که می‌گن جامعه توسعۀ آمرانه رو پس می‌زنه و شورش می‌کنه. این حرف بیراه نیست، اما یک خطای بزرگ داره. اینها فرض رو بر این گرفتند که توسعۀ آزاد با واکنش ارتجاعی جامعه مواجه نمی‌شه. زهی خیال باطل! اصلاً مارکسیسم چیه؟ مارکسیسم واکنش ارتجاعی به الگوی توسعۀ کاپیتالیستیه. جامعۀ آزادی که توان شورشیِ بیشتری داره! مگه مارکسیسم از دل جوامع آزاد درنیومده؟ شما گناهِ ارتجاع رو نمی‌تونید پای مصلحانِ آمر بنویسید. گناه ارتجاع رو باید پای مرتجعان نوشت، نه مصلحان. این چه شیوۀ استدلاله؟! فکر کردید جامعۀ آزاد واکنش‌های ارتجاعی نشون نمی‌ده؟ پس بفرمایید مارکسیسم و فاشیسم چی بوده؟

این مفهوم «توسعۀ آمرانه» از آدرس‌های غلطی بوده که تاریخ‌نگاران و روشنفکران در پاچۀ ذهنِ ایرانی کردند.


@Garajetadayoni | گاراژ
6👍5🤣1
«وطن درون ماست»

دوست داشتم این پست رو بخونم


@Garajetadayoni | گاراژ
9
Forwarded from مانی بشرزاد
یک چیز درباره این اعتراضات متفاوت است: ایرانیان به دنبال بازگشت پادشاهی هستند.

مقاله‌ام برای روزنامه Daily Express بریتانیا

https://www.express.co.uk/news/world/2152103/iran-protests-king-wider-world
👍41
«از پاییزِ چپِ ۴۰۱ تا دیِ راست ۴۰۴»

دامنه و گستردگی اعتراضات دیگه بر کسی پوشیده نیست؛ البته اگر سر در برف نکنه و میل به دیدن واقعیت داشته باشه. مروری کوتاه می‌کنم بر اینکه به لحاظ نظری در فضای اپوزیسیونی چه اتفاقی رخ داد؛ اتفاقی عجیب اما قابل‌پیش‌بینی رخ داد: چرخشی ایدئولوژیک از چپِ چهارصدویکی به راستِ چهارصدوچهاری. البته این‌طور هم نبود که در پاییز چهارصدویک و جنبش زن، زندگی، آزادی فضا کاملاً چپ و غیرملی باشه، بلکه مسئله اینه‌که اون جنبش توسط چپ مصادره شد. اما برم سراغ توضیح دقیق‌تر...

سال‌ها بود که بخش بزرگی از مردم ــ به عقیدۀ من اکثریت ــ از برخورد با زنان و دختران سر مسئلۀ حجاب ناراضی بودند. گشت ارشاد ماهیتاً رفتار تحقیرآمیزی می‌کرد و برای اینکه شما این تحقیر رو حس کنید نه لازم بود به خاطر بی‌حجابی جلوتون رو گرفته باشه و نه اصلاً لازم بود زن باشید. کمی درک انسانی کافی بود تا مردها هم از این برخوردها دچار شرم نیابتی بشن؛ به ویژه وقتی برخوردی با خویشاوندان خودشون می‌شد. در یک کلام: مشخص بود که دیر یا زود سر مسئلۀ گشت ارشاد کاسۀ صبر مردم لبریز خواهد شد. برخوردی که با خواهر کُردمان، مهسا امینی، صورت گرفت این کاسه را لبریز کرد. از اینجا به بعد هم روشنه که مسئله نارضایتی فقط به «حجاب» منحصر نبود و در نتیجه هر چیز سوژۀ انفجار می‌شد، کل نارضایتی‌های مزمن رو در بر می‌گرفت.

اپوزیسیون چپ‌ــ‌فمینیست، به ویژه کنشگرانی که چند سالی بود روی مسئلۀ حجاب مانور داده بودند، گفتمان و هدایت فکری اعتراضات رو دست گرفتند. هر خیزشی برای اینکه چیزی بیش از شورش کور باشه به «ایده» نیاز داره. جریان چپ‌ــ‌فمینیست موفق شد ایدئولوژی‌ش رو غالب کنه. خود این جریان قدرت زیادی نداشت، اما گروه‌های زیادی، از چپ و چریک سابق و مجاهد تا اصلاح‌طلبان سابق و تجزیه‌طلب، که خودشون به لحاظ فکری شانسی برای هدایت فکری جامعه نداشتند، پشت این گفتمان چپ‌ــ‌فمینیستی جمع شدند تا با پلکان این جنبش به اهدافشون برسند. منتها تقریباً از همون لحظات اول بخش ملی(گرا) یا راست(گرای) اپوزیسیون متوجه شد در اینجا تله‌ای ایدئولوژیک وجود داره و شکاف آغاز شد؛ شکافی که به غایت ملی امروز رسید.

تأکید جناح چپ‌ـ‌فمینیست و جبهۀ پشتش بر عناصر و رویکردهای غیرملی، کوبیدن بر طبل افکار اتنیکی، اقلیت‌تراشی‌های بی‌پایان، حمایت از جریان‌های واگرا، عدم فاصله‌گیری با قومیت‌گرایی، زنانه‌ــ‌مردانه کردن جنبش و همین‌طور حضور پررنگ گروه‌هایی که به سابقۀ چپ، انقلابی و حتی ایران‌ستیزانۀ خودشون همچنان افتخار می‌کردند، این شکاف معنایی رو برای افرادی هم که چندان تیزبین نبودند، عیان کرد. اما همۀ این ویژگی‌ها دقیقاً از عناصر «چپ نو» هستند و حتی اگر کسی چندان با چپ و راست آشنا نباشه، شامّه‌ش حس می‌کنه از این جناح بوی خوبی به مشام نمی‌رسه ــ تعبیر «ایران‌گرایی» در واقع از همین‌جا اومد؛ ایران‌گرایی عنوانی دم‌دستی بود تا علی‌الحساب مرزبندی روشنی با این جریان چپ‌ــ‌فمنیست ترسیم کنه.

از اون تاریخ به بعد، هر چه تسلط جریان چپ‌ــ‌فمینیست بر جو اپوزیسیون بیشتر تضعیف می‌شد، بیشتر تلاش می‌کرد با لطایف‌الحیلی دوباره به زین برگرده. اما به طور کلی چرخشی ملی‌گرایانه رخ داده بود و در بین اپوزیسیون فقط جریان پهلویسم می‌تونست این چرخش به راست رو هدایت و نمایندگی کنه، چون بقیۀ اپوزیسیون کمتر یا بیشتر چپ و غیرملی بودند و دلبستگی‌شون به ۵۷ رو هم انکار نمی‌کردند. اتفاقاتی که در سال‌های اخیر برای مثال در نوروز رخ می‌داد، بازدید شگفت‌انگیز از تخت جمشید و اماکن ملی از نشونه‌های این چرخش ملی بود. هر چه جریان چپ‌ــ‌فمینیست بیشتر تلاش می‌کرد دوباره گفتمان چهارصدویک رو زنده کنه تا دوباره سوار اپوزیسیون بشه، با واکنش اجتماعی روبرو می‌شد که آخرین موردش جنجال سر مستند «ترانه» بود. دیدیم که کل جریان چپ‌ـ‌فمنیست با تمام گروه‌بندی‌های حامی‌ش و با تمام توان رسانه‌ای‌ش به میدان اومد تا جو رو دوباره برگردونه ــ که خب نشد و نمی‌تونست بشه، چون واقعیت و گذر زمان رو با نمایش نمی‌شه به عقب برگردوند.

بعضی خیلی بهتر و بعضی تا حدودی فهمیدند که زن، زندگی، آزادی خیلی زود از سوی چپ مصادره شد ــ چپی که پشتش پارچۀ چهل‌تکه‌ای از انواع گروه‌بندی‌ها صف بسته بودند. اما واقعیت اینه که دعوا در تمام این مدت سر رهبری اپوزیسیون بود. کافی بود در همین ده روز اخیر چهره‌های اصلیِ زن، زندگی، آزادی و همین‌طور بدنۀ اجتماعی‌شون رو زیر نظر بگیرید تا هر چه تا امروز متوجه نشده بودید متوجه بشید. سردرگمی‌شون رو می‌شد در رفتارشون دید؛ از انکار و دروغ تا فریبکاری و تحریف.

اما سیلی واقعیت همه رو بیدار کرد و خواهد کرد ــ حتی اگر همچنان خودشون رو به خواب بزنند یا تیمِ روشنفکرانشون رو بفرستند تو زمین تا با شعبدۀ نظری باختشون رو روی کاغذ کوچک جلوه بدن.


@Garajetadayoni | گاراژ
7👍4👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم‌میهنان عزیزم،

شما با شجاعت و ایستادگی خود، تحسین جهانیان را برانگیخته‌اید. حضور دگرباره و پرشکوه‌تان در خیابان‌های سراسر ایران در شامگاه جمعه، پاسخی دندان‌شکن به تهدیدهای رهبر خائن و جنایتکار جمهوری اسلامی بود. یقین دارم که او این تصاویر را از مخفیگاهش دیده و از وحشت لرزیده است.

اکنون، با پاسخ قاطع شما به نخستین فراخوان، یقین دارم که ما با هدفمندتر کردن حضور خیابانی، و هم‌‌زمان، قطع شَریان‌های مالی، جمهوری اسلامی و دستگاه فرسوده و شکننده سرکوبش را کاملا به زانو در خواهیم آورد.

در همین راستا، از کارگران و کارکنان بخش‌های کلیدی اقتصاد، به‌ویژه حمل‌ونقل، و نفت و گاز و انرژی، دعوت می‌کنم روند اعتصاب سراسری را آغاز کنند.

هم‌چنین، از همه شما می‌خواهم امروز و فردا، شنبه و یکشنبه (۲۰ و ۲۱ دی‌ماه)، این بار، از ساعت ۶ بعدازظهر، با پرچم، تصاویر و نمادهای ملی به خیابان‌ها بیایید و فضاهای عمومی را از آنِ خود کنید. هدف ما دیگر، صِرفاً آمدن به خیابان نیست؛ هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست.

برای رسیدن‌ به این هدف، تا حد امکان از مسیرهای مختلف به‌سوی بخش‌های مرکزی‌تر شهرها حرکت کنید و جمعیت‌های جدا را به هم پیوند بزنید. هم‌زمان، از همین حالا برای ماندن در خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید.

به جوانان گارد جاویدان ایران، و همه نیروهای مسلح و امنیتی که به پلتفرم همکاری ملی پیوسته‌اند، می‌گویم: ماشین سرکوب را بیش از پیش، کند و مختل کنید تا در روز موعود، آن را کاملا از کار بیندازیم.

من نیز در تدارک بازگشت به میهن هستم تا در زمان پیروزی انقلاب ملی‌مان، کنار شما ملت بزرگ‌ ایران باشم. باور دارم که آن روز بسیار نزدیک است.

پاینده ایران!⁩⁩

@OfficialRezaPahlavi
2🫡1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدیویی که مردم اسرائیل، برای تشویق نتانیاهو به انهدام جمهوری اسلامی منتشر می‌کنن:

بی‌بی نتانیاهو، اگه منجر به آزادی برادران و خواهران ایرانی من می‌شه، موشک‌های رژیم و آسیب‌‌های روانی رو به جون می‌خرم.

@Mehdi_Rostampour
🔥3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سکانس‌هایی از توحش رژیم خونخوار.
تصاویری که شاهزاده رضا پهلوی در شبکه ایکس، با این شرح، منتشر کرده:
این همان ویدیویی است که امروز پیش از نشست خبری با رسانه‌های بین‌المللی پخش شد.
این همان چیزی است که با آن در مبارزه‌ایم.
مردم ایران پیروز خواهند شد.

@Mehdi_Rostampour
💔5